
سپیدی دستارش در سراشیب باد ِ خیابان می رفت. بلندای قامتش را باد می رفت تا خم كند؛ اما مرد آموخته باد و بیابان، سر بالا گرفته بود و تن نمی خماند. پنداری آنچه هنوز در یاد نداشت سر خماندن بود؛ آن هم پیش چشمان جماعت شهری، كه نمی شناخت و دوستش نمی داشت .
به یاد آورد راهی شدنش را.
آن دم را كه حتی كاسه آبی هم بدرقه اش نكرده بود كه اگر آبی می ماند لاجرعه سر كشیده می شد، و حال كه هامون ِ تنگدست و آسمان بخیل ِ سرحدات مكران كه روزی نخل هایش زبانزد خاص و عام بود و مردانش شهره به سرداری و دلاوری، و اكنون هر كدام پاشنه چارق ور كشیده و سر به بیابان داشتند، از پی یافتن لقمه نانی كه دیری است چگونه بودنش را از خاطر برده بودند!
هنگام هجمه و هجوم طوفان ریگ یا آن دم كه در خم تپه ای یا دهانه كالی، لحظه ها را به انتظار آمدن شب یكی یكی می شمردند تا تن و بار را به سیاهی شب های قیرگون كویر بسپارند و چهره در دستار بپوشانند و به بیراهه قدم بگذارند تا آن سوی دشت؛ دستی ناپیدا كیسه بار را بستاند و با دستی دیگر اسكناسی كهنه (تومان یا روپیه اش فرقی نمی كند) را در دست مرد شب، مردان شب بگذارد تا نان ( این گرده خیال انگیز رؤیاهای كودك بیابان ) رنگ واقعیت به خود گیرد و جویده شود و مرد، شرمناكی نگاه مستوره اش بزداید. تا باز در گدام ( 1 )، امشب صدای خنده كودكان سیر سر بگیرد و زن بیابانی ، خنده خردی بر لبانش شعله كند و مرد در تنگنای تاریك خیمه، به دور ترین جای ناپیدای ذهن خیره شود و از خویش پرسشی آشنا را بازپرسی كند : گذشت امروز، فردا را چه باید كرد ؟!
شولایش بر بال ِ باد خیابان می رود. دست بر گلوی قیچك و دستی دیگر كه آرشه كوچكی را در خود می فشرد.
تیز می رود اما خسته.
نه از خستگی گام ها؛ از آن رو كه روانی خسته را، كوهی از غصه های ناآشنایی و غربت را با خود در سربالایی جردن می كشاند .
گام هایم را تند و كشیده بر می دارم تا به ردش برسم و دمی بعد، پاچین سپید شلوارش همتراز گام هایم می شود و سر بالا می كنم تا نگاهم را به صورتش بكشانم و نگاهش را در خود گیرم . چشمان مرد، اگر چه سوخته از دود خیابان، اما آشنا به باد بیابان؛ راست درافقی به هیچ كجا خیره، بی نگاهی ادامه می دهد .
سلامش می كنم. به جوابی می گذرد. باز هم همراهش می شوم.
- بلوچی؟
درنگی می كند.
+ نه از اهالی سیستانم !
لبخندی می زنم و می پرسم:
- شهركی هستی یا نارویی ؟
می خندد:
+ نه به جان خودم كه تو بلوچی ! آشنای ولایت ما؟
- نه اما زیاده هم دور نیستم از سیستان . رفیقان و دوست بسیار داشته و دارم به اطراف هامون. هامون را یقین كه آشنایی؟
به وجد می آید كه نام ها از ولایتش می دانم . چهره می گشاید و می ایستد. دستش را دراز می كند. همان دستی كه آرشه بر دست دارد و دستم میان چوب آرشه و دستان زمختش گم می شود به لحظه ای و سپس به رسم مرسومشان، دست بر لب و پیشانی می زند به بركت و حرمت دوستی!
- دلاور ِ سیستانی و شهر؟ آن هم تهران ؟
+ كردار روزگار ! به كار تور اندازی و ماهی بودم به وقت صید به هامون كه بركت داشت از آب ِ هلمند (2) و مرغان ِ آبی خسته را با تور یا تفنگ ، نشانه می رفتم و روزی می رسید و دل ها خوش بود و دلزدگی ایام را به راندن توتن (3) و خواندن بیتی از نجما یا كه حسینا ( 4) از دل می زدودیم:
بر رویت عرق داره گل مِه
كجك هات ( 5 ) زروَرَق ( 6 ) داره گل مِه
كجك هات زروَرَق بالای ابرو
مثال ماه ، شفق داره گل مِه *

- و حال اینجا پس چه می كنی !؟
+ نمك شوره به زخم ِ تازه منداز
مَرَه (7) كُشتی به شهر آوازه منداز
مَرَه كُشتی به دست خود كفن كن
به دست مردم بیگانه منداز ....*

های هامون ...... ! هامون اما اكنون از كف پای پیران ترك خورده تر! بر كناره كوه خواجه افتاده است و روزهای دیر؛ با تانكر برایمان گهگاهی آبی می آوردند. آب دولتی! پس ماندیم گرسنه و تشنه لب بر لب آن دریاچه خشك كه اكنون بوی ماهی كه هیچ؛ بوی آب هم از آن بر نمی خیزد! برادرانم به بیابان زدند به دنبال روزی و من كه دستی بر ساز داشتم؛ دانستم كه به پایتخت پول فراوان است. آمدم تا با سازم؛ روزیم را بستانم. ها قیچك كه می شناسی تو؟!

- این آقاهه تركمنه !؟
نه بابا تار می زنه ؛ نوازنده اس!
دختركی هفت رنگ! با بغلی گل سرخ به روبان پیچیده با جوانكی كرواتی رو به رویمان ایستاده اند . دلاور سر پایین می اندازد به شرم و مرام و دست دخترك، اسكناسی مچاله شده را به سمتش دراز می كند و با عشوه می گوید:
- یه رِنگ عاشقانه بزن . بلدی؟ می خوام هدیه ولنتاین بدمش به این!!
و با انگشت به پسرك همراهش اشاره می كند و بعد كنار پیاده رو، به معشوقش تكیه می دهد تا بشنود. سوز سردی كه از توچال سرازیر می شود، چشمانم را می سوزاند. چشمانم تر می شود!
یا مولا دلم تنگ اومده
یا مولا دلم تنگ اومده
شیشه دلم ای خدا
پیش سنگ اومده
گم می شوم در سوز باد و سربالایی خیابان و صدای دلاور است كه سر به زیر؛ آرشه بر قیچك می كشد و صدایش میان بوق و دود گم می شود...
عباس جعفری
تهران
زمستان 82
پانوشته ها:
۱ - گدام: روستای بیابانی ، چادر عشایر بیابانی
۲ - هِلمند: هیرمند
۳ - توتن: نوعی قایق كوچك
۴ - نجما و حسینا : سیستانی ها ، شعر های عاشقانه داستان " نجما " و " حسینا " را در شب نشینی ها ، اعیاد و جشن ها می خوانند.
نجما داستانی از مردم شیراز ... حسینا شاعری سیستانی بوده که شعرهاش بسیار در بین مردم این دیار محبوب است.
5 - کَجَک هات ( کَجَک های تو ) / کَجَک : موهای بناگوش که زنان سیستانی برای زیبایی ، در دو طرف صورت می ریزند.
6- زروَرَق یا زرق ُ بَرق : زرق و برق ، طلایی
7- مَرَه : من را
* بحث و بیت ، نوعی مشاعره با مضامین عاشقانه و اجتماعی که سیستانی ها در محافل و شب نشینی ها و یا به تناسب درونیات خود می خوانند.
این متن از این جا برداشته شده است.
مادران در همیشه ی تاریخ ، بار اصلی ِ انتقال ِ آداب و رسوم در همه ی فرهنگ ها رو به دوش کشیده اند ...
مادر ِ فرهیخته، پیش از به دنیا آمدن ِ فرزند با ترانه ها و شعرهایی که زمزمه می کند ، کار آموزش به فرزند ِ دلبند را آغاز و پا به پای ِ گهواره ، فرهنگ را می بالد و در روح ِ فرزند متبلور می کند ...
...
مادران سیستانی با بحث و بیت ها* ، آئیکه ها** و آسوکه هایی ***که پای ِ گازَک**** ها برای کودکان می خواندند ، شجاعانه در برابر ِ شن باد های ِ وحشی ، ایستادند...
ایستادند و طلایه دار ِ فرهنگی شدند که از تشنگی جان می داد...
مادران ِ این سرزمین ، سال هاست زیر ِ لب ، زمزمه کنان با صبر و حوصله ، گذشته را به آینده پُل می زنند ...


روایت آسوکه های سیستان برای بچه ها

آشنایی کودکان با صنایع دستی

آموزش سوزن دوزی به کودکان

آموزش حصیر بافی با برگ نخل


آموزش ساخت لَبَتک ( لعبتک ) به کودکان

شکل های هندسی به کار رفته در فرش و سوزن دوزی های سیستان

کودک - دیروز - امروز
*بحث و بیت : نوعی مناظره و دوبیتی هایی با مضمون عاشقانه و درون مایه های اجتماعی ،که سیستانی ها در جشن ها و محافل خانوادگی و دوستانه همزمان با نواختن دارِه ( داریه ) می خوانند.
**آئیکه : لالایی در گویش ِ سیستانی
***آسوکه : داستان ، افسانه در گویش سیستانی
****گازَک / گاز ( gaz) : گهواره در گویش سیستانی
پ . ن : عکس ها از این جا برداشته شده اند ...
مادر گفت : ماه پری ، دختر ِ ساده دل ِ لُبَت به دستی بود که می خواست مادری کند ...
اما چشم ِ هر کسی به دیدن ِ ماه پری ِ ساده دل ، باز نمی شد ... الا پیرمردهای ِ فرتوتی که کلَت کلَت ِ ** مرگشان بلند شده بود ...
بالاخره یکی از همین پیرمردها ، ماه پری ِ جوان ِ ساده دل را ، عروس ِ خانه ی سوت و کورش کرد ..
ماه پری ، می خواست مادری کند ...
فقط مادری ...
همه می دانستند پیرمرد آنقدر فرتوت هست که پای ِ هیچ بچه ای به دامن ِ ماه پری باز نمی شود ...
ماه پری ، با تکه پارچه هایی که زن های همسایه برایش می آوردند لُبَت می ساخت ...
لُبت ِ ماه پری همیشه زیر ِ بغلش بود ... چند سالی گذشت ...
خدا دلش نیامد ، آرزوی ِ ساده ی ماه پری را بین ِ آرزوهای پر زرق و برق ِ آدم های ِ دور و نزدیک، نشنیده بگیرد ..
ماه پری ، باردار شد ...! همه گفتند دل ِ خدا برای ِ سادگی و پاکی ِ ماه پری به رحم آمد ...
ماه پری دیگر لُبَت نساخت ...!
حالا لُبت ِ ماه پری گریه می کرد ، دست و پا می زد و مادری می خواست که برایش مادری کند ... فقط مادری ...
پیرمرد مُرد ، ماه پری ماند و لُبت ِ شیرین و دوست داشتنی اش ...
ماه پری ِ تنها و بی کس با همان دل ِ صاف و ساده اش ، لُبت ِ جاندارش را بزرگ کرد ...
آنقدر بزرگ که لباس ِ دامادی تنش کند و با ذوق توی ِ کوچه ها به همه نوید ِ بی بی شدنش را بدهد ...!
بی بی ماه پری با لُبت و بچه ی ِ لُبَتش رفت سفر ... همین چند شب ِ پیش ... بعد از شام ِ غریبان ...
زن ِ همسایه می گفت ، نرسیده به صبح ، چشم های ِ راننده ، خمار ِ خواب شده انگار ...
گفت : کنار ِ یک پل ، توی ِ یک جاده ، نزدیکی های ِ پایتخت ، ماشین از راه ِ راست منحرف می شود و
هوس می کند ، پایین ِ پل را نگاهی بیاندازد ... زن همسایه خیلی گفت ... خیلی گریه کرد ...
چشم هایم سیاهی رفت ، به دیوار تکیه دادم ...
ماه پری ، لُبَت ِ ماه پری و نی نی ِ لُبَت ِ ماه پری ، رفتند توی ِ دنیای ِ ساده و قشنگ ِ پری ها ...
لابد ماه پری ، بی لُبت اش دق می کرد که باز هم خدا، حرف اش را زمین نزد !
حالا ماه پری دوباره لُبتش را محکم توی ِ بغل گرفته و زیر لب لالایی می خوانَد ...
اَلَّک َ کُن ُ ، گَل ِ یَکَگ دون ِ خ َ مِه ....
( allaka kono ,gole yakag done kha me )
می خوابانم گل ِ یکی یکدانه ام را ....
.
.
مامان گفت : " آسوکه *** ی ماه پری و لُبت ِش به آخر رسید.... "

* لُبَت ( lobat) : عروسک در گویش ِ سیستانی ... لبتک از فعل لعب به معنی "بازی کردن" و لعبت به معنای "عروسک" می آید که در گویش سیستانی به صورت لبتک بیان می شود یعنی "عروسک کوچک".
تنه ی عروسک را از شاخه ی گز، جان می بخشیدند؛ از شاخه ی درخت مقدس سیستانی که حتی به هنگام فوت دوشیزگان سیستان، آنان را با درخت گز عقد و سپس دفن می کردند.درخت گز ریشه ای اساطیری در باورها و فرهنگ زرتشتیان و سیستانیان دارد و نماد دختران و زایش است.
** کلَت کلَت ( klat klat ) : تق و توق و صدای زدن روی ِ ظزوف ، وقتی غذا یا محتویات ِ ظرف تمام می شه و قاشق به ته ظرف می خوره سر و صدا ایجاد می کنه که نشانه ی تمام شدن ِ محتویات ِ داخل ِ ظرفه / اصطلاحا یعنی آخر ِ عمر ِ کسی بودن معادل ِ آفتاب ِ لب ِ بوم بودن
*** آسوکه (( âsoka : افسانه ، داستان در گویش سیستانی
پ.ن: این پست خیلی واقعی بود.
|
|
|
|
|
|
|
|
مراسم ِ عروسی در سیستان ، از نگاه ِ کودکان :



* نقاشی ِ عاطفه صوفی ، سال گذشته ، برنده ی نشان نقره جشنواره بینالمللی نقاشی تیانجین چین شد.
یه خانوم روستایی اومده بود برای زایمان. استادمون هم داشت کمکش می کرد که خانومه یه دفعه از شدت درد لباس این استاد ما رو گرفت که یه دفعه جیغ خانوم دکتر در اومد که "دستتو به من نزن کثافت!!!"
تنها کاری که تونستم بکنم این بود که از اتاق زایمان بیام بیرون ...
از اون روز دارم خیلی به این موضوع فکر می کنم که چرا ما یه متخصص زنان بومی نداریم؟
چرا هر آدم درس خونده ای صرفا میاد یه مدتی اینجا تا یه پولی جمع کنه و بعدم بار و بندیلشو ببنده و بره ؟
چرا مردم ما برا خودشون احترام قائل نیستیم ؟
چرا هر مریضی میاد بی دلیل استاد دستور بستری شو می ده و هیچکی هم نیست ازش بپرسه به کدوم دلیل داری بستری ش می کنی؟ ولی من دلیلشو می دونم ... اینکه تختای توی بخش خانوم دکتر غیربومی عزیز خالی نمونه و بتونه به خاطر هر امضای اوردر RPO(یک نوع دستور پزشک که منظورش اجرای دستورات قبلیه و هیچ کار جدیدی برای مریض انجام نمی ده) یه پولی عجیبی به جیب بزنه تا زمانی که آزمایشای مریض که سرپایی هم قابل انجام بوده حاضر بشه...
فکر میکنین تو یه شهر دیگه یه پزشک جرات میکنه با مریض اینطور حرف بزنه ؟! کافیه کوچکترین حرفی بهشون بزنی تا زمین و زمان رو یکی کنن و بعد از کلی فحش که نثار طرف می کنن تازه می رن ازش شکایت هم میکنن.
اونوقت تو بخش چشم دختر ۹ ساله ای میاد که معلم با شلنگ زده تو چشمش و به خاطر خونریزی لب مرز کوریه . می گی چرا شکایت نکردین؟ مادره می گه "یه نفر از نون خوردن میفته" و تو هاج و واج نگاه می کنی و به این فکر می کنی که اگه این شکایت نکنه دختر ۹ ساله بعدی حتما کور می شه...
چرا باید جراحی که برای یه عمل آپاندیس تمام شکم مریضو باز میکنه برگرده بگه: "مردم این استان هیچی حالیشون نیست برای آموزش خودتون تمام شکمشونو باز کنین و ... " و راحت با همین طرز فکر چند سالی برای خودش طبابت کنه و جون خیلی ها رو بگیره و مردم رو تلکه کنه؟
ما کی می خوایم طرز فکرمونو درست کنیم؟
تا کی می خوایم مظلوم باشیم و بذاریم همه حقمونو بخورن ؟
تا کی می خوایم بذاریم همه بیان از امکانات ما استفاده کنن و بعدشم جیم بزنن برن؟
کی می خوایم وقتی برای تحصیل رفتیم یه شهر دیگه پشت سر مردممون حرف نزنیم و زاهدانی بودن خودمونو انکار نکنیم ؟(این حرف من مخاطبان خاصی داره که این رفتارو به عینه هم دیده م و هم شنیده م)
این مائی که می گم تعمیم داده نمی شه به همه ، ممکنه ماهایی که امکاناتمون حداقل در حدی هست که می تونیم برای تفریح و سرگرمی خودمون هم شده در روز یه بار به نت سر بزنیم هیچ وقت همچین چیزایی رو تجربه نکرده باشیم ولی وقتی همه مردم جامعه مونو در نظر بگیریم یه درصد زیادی رو شامل می شه...
و من هیچ وقت نتونستم با این منش و طرز فکر بومی اینجا کنار بیام...
حداقل ما می تونیم خودمونو از حالا برای سالها بعدی که قراره اینجا زندگی و کار کنیم اصلاح کنیم ...
برای بسیاری از اهالی موسیقی، ساز زهی « قیچک » (یا غیچک، غیژک، قیژک) یاد آور سرزمین اساطیری سیستان و بلوچستان می باشد، چه آنکه خواستگاه این ساز را (که خود در واقع مادر ساز هائی از قبیل کمانچه و ویولون می بوده است) باید در سیستان زمین جست . قیچک هم چنان در این دیار مورد استفاده کولی نشینان قرار می گیرد به گونه ای که بسیاری از اهالی بومی سیستان، قیچک را با نام « حبیب الله قادر آتشگر »، نوازنده ای با اصالت کولی اش می شناسند .
![[تصویر: 1309162767_267_d58d6a4389.jpg]](http://www.sistaniha.info/imgup/267/1309162767_267_d58d6a4389.jpg)
(قادر آتشگر در حال نواختن قیچک؛ مراسم هفته فرهنگی سیستان و بلوچستان، برج میلاد، بهار ۹۰)
بنا بر آنچه رفت، تصنیف « قیژک کولی » کاری از همایون شجریان که در آلبومی نیز به همین نام انتشار یافته است برای سیستانیان معنای دیگری دارد؛ ما عرضه این آهنگ را بهانه ای قرار دادیم برای اینکه موسیقی تاریخی سیستان را باری دیگر برای مخاطبان خود یادآور شویم و اینکه چاره ای اصولی باید برای افول چند دهه اخیر آن بجوئیم . از یاد نبریم موسیقی در سیستان تا آن اندازه ارج و منزلت می داشته است که شعبه ای از موسیقی ایرانی را نیز به نام « زابل » به خود اختصاص داده بودند . اجازه ندهیم با چشم از دنیا فرو بستن معدود نخبگان ما، موسیقی ما نیز برای همیشه چشم از دنیا فروببندد .
* * *
متن تصنیف قیژک کولی (سروده ای از شفیعی کدکنی) :
رنگ در رنگ و به هر رنگ هزارانش طیف
نغمه در نغمه و هر نغمه به یاد یاران
قیژک کولی کوک است در این تنگی عصر
راست در پردهی اندوه و مقام باران
میزند بی که نگاهی فکند بر چپ و راست
رفته از دست و در افتاده ز مستی از پای
قیژک کولی کوک است در این تنگی عصر
رعد را عربده بگسسته
ولی پیوسته قیژک کولی
در همهمهای هایاهای هایاهای
قیژک کولی کوک است در این تنگی عصر
پرده دیگر مکن و راه مگردان کولی
هم مگر همره این زخمهی تند تو کنم
دلی از گریه سبکبار در این تنگ غروب

خواننده : همایون شجریان

دستگاه : شور مایه دشتی
آهنگساز : حمید متبسم
جهت دانلود آهنگ اینجا را کلیک کنید .
(جهت ذخیره : کلیک راست => save target as)
با تو ام، جوان سیستانی!
ناله های کورگزان کهن را می شنوی؟ درختان پیری که روزی استراحتگاه پدران غیور ات بودند، همان آزادگانی که تن به زبان بیگانه ندادند و هویت میهن ات را احیاء کردند ... ؟
سیستان تو را می خواند، فریاد بر می آورد، گرد و خاک به راه می اندازد، آخرین زبانه های سرکش اش را نیز سر می دهد، از تمامی هستی اش می گذرد، شاید تو به خودت بیائی!
هامون که خشک شد، تو چه کردی؟ جز آنکه امید به پیگیری های فلان مسئول داشتی؟ این است آن خون عیاری که در تو بر جای مانده؟
اشتباه نکن، نمی گویم شورش کن، نمی گویم گلوله بر آر، می گویم به خودت بیای! به حرمت تمامی این هزاره ها که پدران ات کوشیدند، به حرمت تمامی این صده ها که با دشواری ها جنگیدند، به حرمت همه این تلاش ها، تو هم کاری بکن!
شنیده ای دریاچه ارومیه به خشکی گرائیده است؟ هم میهنان آذربایجانی ات ساکت ننشسته اند، به پا خواسته اند تا این دریاچه را نیز به خشکی ننشانند؛ ارومیه و هامونی که روزی و روزگاری هر دو در فرهنگ زرتشت مقدس بر شمرده می شدند .
به خودت بیای، جوان سیستانی!
گوشه ای دیگر از تمدن شهر سوخته ایران
(۵۲۰۰ سال پیش)






تابستان همیشه برای من فصل خاطره انگیزی بوده است. توی خانه ی عموی مادرم درخت
خرمای بلندی بود که تابستان ها همیشه سایه و خرماهای خوبی داشت و وقتی باد آرام
بهش می زد، صدای به هم خوردن شاخه هایش خیلی قشنگ بود! خیلی سال گذشته از وقتی که
درخت خرما کم ثمر شده و توت و تاک دیگر معنی چندان خاصی ندارند. هوا هم آنقدر گرم
تر شده که دیگر توی سایه ی ظهر تابستان هم نمی شود نشست. انگار باد سشوار مستقیم
بخورد توی صورت آدم و از گرما چشمهایت را بسوزاند. همیشه باید فرار کنی توی یک چهار
دیواری، زیر یک سقفی چیزی و از زیر کولر تکان نخوری. زندگی است دیگر، عوض می شود!
تا دیروز نهر و نووَر آب داشت و ظهر تابستان می رفتی توی نهر و تنی به آب می زدی،
حالا کانال های بتونی ش هم آب ندارند. بعضی وقت ها از گرما توی خانه هم طاقتت نمی
آید. حالا فرض کن توی این گرمای خشک و خالیِ نفس تنگ کن، برق هم قطع بشود و کولر
کار نکند! راست گفته اند که هر چه خار است به پای خاکسار! همین جا که از آسمان آتش
می بارد، برق هم باید قطع بشود. همین طور که توی خانه گرمم شده، دارم فکر می کنم
که چرا این مردم اعتراضی نمی کنند که توی این این گرما، دل ظهر، باید هر یکی دو
روز دو سه ساعت برقشان قطع شود؟ با هر کس حرف بزنی ناراحت است، ولی اعتراضی نمی
کند. انگار همیشه همین طور بوده. حالا اگر توی یک شهر بزرگ تر سر ظهر برق قطع شود،
ملت دنیا را شب می کنند و چه بسا چند نفری گرما زده هم بشوند. اینجا هم گرما زده
می شوند، ولی انگار برایشان عادی است و همیشه همین طور بوده. انگار نمی تواند بهتر
باشد. انگار هر چه هست همین است!
این جریان ها مربوط به سه چهار سال قبل بود. حالا اوضاع برق بهتر شده و قطع نمی
شود. ولی از این قضیه ی برق هم که بگذریم، توی خیلی از قضایا رفتار مردممان همین
طور است. کلا زیاد صدای چیزی را در نمی آورند و حاضر نیستند به نرسیدن به حقشان
اعتراضی بکنند و جوابی بخواهند. این رفتار خیلی جاها توی مملکتمان هست که اتفاقا
یکی از جاهایی که خیلی بیشتر از بقیه ی جاهاست، همین جاست و نمونه اش هم همان قضیه
ی قطع شدن برق است. آن چند سال تا وقتی که کار به آن قضیه ی کمبود بارندگی سالانه
ی کشوری نرسید و قطع شدن برق برای شهرهای بزرگ تر مشکل ساز نشد، مشکل برق اینجا هم
حل نشد! مردممان به اعتراض مسالمت آمیز هم اعتقاد چندانی ندارند. کلا چیزی به
عنوان اعتراض انگار برایمان ماجراجویی عجیبی باشد که علاوه بر اینکه به جایی نمی رسد،
ممکن است با دردسرهای زیادی توام هم شود...!
چند وقت پیش رفته بودیم چند تا از جاهای تاریخی سیستان را ببینیم. توی "سه
کوهه" در قسمت ارگ پردلی، چاهی بوده که گفته شده آنقدر عمیق بوده که وقتی
سنگی را به درونش می انداختی، صدای برخورد سنگ با آب ته چاه را نمی شنیدی! جل
الخالق! چه کسی این چاه را کنده است؟! چرا این چاه را کنده اند؟ ببین آب چقدر می
تواند کیمیا باشد و عطش چقدر فراوان که آدم مجبور باشد چنین چاهی بکند... زندگی
است دیگر، عوض می شود! حالا شیر را باز می کنی، آب می آید! به چه مشقتی از توی این
چاه آب می کشیده اند! شاید اصلا خشک بوده که صدای برخورد سنگ با آب ته چاه نمی
آمده!! اصلا مگر می شود از توی این چنین چاهی آب کشید؟ تا آب بالا بیاید آدم از
تشنگی می میرد! خودت را بندازی توی چاه سنگین تری! هم زودتر به آب می رسی و هم از
شر بعضی چیزها خلاص می شوی! حالا جالب استفاده ای است که از این چاه می شده.
مخالفانشان را توی این چاه می انداخته اند!! عجب فکر بکری! به عقل جن هم نمی رسد...!
*
جایی دیگر، در کتابی به نام "تاریخ سیستان" که از قرن پنجم هجری یعنی
حدود هزار سال پیش به جا مانده است، شرح خیلی کامل و دقیقی از بودجه ی سالانه
سیستان آورده شده است. در این کتاب نوشته شده که بودجه ی سیستان در آن زمان هر سال
برای استفاده تقریبا به 11 بخش تقسیم می شده که یکی از این بخش ها هزینه ی زندان
بوده است. وقتی
هم حرف از زندانیان در این دوره می رود، معمولا منظور مخالفان شخصی حاکمان و شاهان
بوده است و زندانیان را کسانی تشکیل می دادند که مخالف نظر و عقیده و عمل
فرمانروایان بوده اند، و یا وجودشان برای پادشاهان و امیران خطرناک قلمداد می شده
و گاهی تمام مردان یک خانواده یا یک طایفه و یا کل دودمان طرف (زن و مرد، خرد و
کلان) زندانی می شدند...!! خب با چنین رفتار محترمانه ای که با مخالفان و معترضان
حاکم می شده، دیگر تعجبی ندارد که کسی جرات اعتراض را به خودش ندهد!
وقتی نیم نگاهی به پشت سرت می اندازی و این چیزها را می بینی، می بینی که در
طول سالیان چه رفتاری با اعتراضات مردم که بالاخره لابد قسمتی از آنها به حق بوده
شده است، شاید کاملا هم طبیعی به نظر برسد که این مردم امروز حتی حوصله و انگیزه ی
یک شکایت ساده برای رسیدن به خیلی چیزها که اصلا حق خودشان هم هست ندارند و فکر
می کنند که به جایی نمی رسد...!
* البته این چاه الان پر شده و دیگر وجود ندارد.

بخش هائی از مثنوی بلند دختر گز
سروده معصومه آتش فراز
* * *
آی هامونی ترین ایران من
باز کن چشم دلت را جان من
دختر بلخ و سمرقند تو را
چشم آهوهای هلمند تو را
دختر دل واپس مهتاب را
خواهر گیسو کمند آب را
دختر "دوشیزه پندار" تو را
دختر گلهای شنزار تو را
دختر زرتشت و آتشگاه را
دختر اسب و تفنگ و ماه را
دختر گردآفرید و آب را
حرمت جا مانده ی مهتاب را
دختر شنزار سرخ و زرد را
دختر طوفان نژاد درد را
سرمه دانش نیست! لعنت بر چه کس؟
عشق بانش نیست! لعنت بر چه کس؟
زال من!رودابه ی دق مرگ کو؟
بوسه بانوی سراسر برگ کو؟
ماسه اینک قصد جانم کرده است
عاشقی اما جوانم کرده است
* * *
ختر شن ماسه ها تعجیل کن
لااقل کاری برای ایل کن
مرگ بر چشمی که طوفان می شود
قاتل هامون و عمان می شود
مرگ بر طوفان و طوفان خوارها
مرگ بر اجداد اژدرمارها
مرگ بر مهر برادروارگی
مرگ بر چادرشب آوارگی
مرگ بر بنداب و بر "قحط آبها"
مرگ بر دل مرده و مرداب ها
مرگ بر گردآفرید عشوه گر
مرگ بر لب های از می مست و تر
مرگ بر لیلای کوچه گردها
یا به ایل مرده ی "زن مرد ها"
* * *
* برگرفته از خانه مجازی فرهنگ و هنر سیستان و بلوچستان
گرداوري و تنظيم : جواد محمدي خمك
سیه مرد (سیاه مرد)
شاباز (شهباز)ویس (در ترکیب میر ویس)
توجه : تشدید و مصوت های کشیده در این جدول به حساب نیامده اند .
پاسخ این جدول را از اینجا دنبال کنید .
کِنجه 1* ( دختر ) شهر ِ زاهِد ُ ( زاهدان ) ؛
تیمور لنگ در سومین یورشی که به سیستان داشت ، به حوالی ِ شهر ِ زاهدان ِ کهنه ( شهر زیدان ) می رسد و آن را محاصره می کند، حاکم وقت ِ شهر ِ زاهدان کهنه ( زیدان) " قطب الدین کیانی " با تیمور ،صلح نامه تنظیم می کند ، اما قبل از تسلیم ِ کیانی ، دختر ِ قطب الدین از پشت ِ دیوار ِ شهر ، تیمور را می بیند و یک دل نه صد دل عاشق ِ تیمور می شود.
دختر ِ قطب الدین که دلباخته ی تیمور شده بود به او پیغام می دهد " اگر قول دهد او را به عقد ازدواج خود در آورد ، راه ِ ورود به شهر را به وی نشان دهد " ... تیمور هم که فرصت را مناسب می بیند به دختر قول ِ ازدواج می دهد......
" />

دختر ِ حاکم کیانی پس از این که وعده ی معشوق را شنید ، به تیمور پیغام فرستاد و از او خواست چند صد متر جلوتر در شیله 2* ورودی به شهر کاه بریزد ، هر جا آب " گشت خورد *" 3 و چرخید ، راه آب ِ شهر آن جاست و سپس با یستن ِ راه آب ِ شهر ، مردم را مجبور به تسلیم کند.
تیمور دستور داد چنین کردند و بعد از چند روز بی آبی و تشنگی ، شهر تسلیم شد.
بعد از امضای صلحنامه ، بعد از ظهری که تیمور با لباس غیرنظامی در بیرون قلعه قدم می زد ، از پشت دیوار قلعه، تیری به سمت او پرتاب شد ، که به زرد پی پشت ِ پای 4* ِ تیمور اصابت و آن را قطع کرد. حکیمان گفتند چون این زرد پی قطع شده است قابل ترمیم نیست و تیمور باید تا پایان ِ عمر بلنگد . تیمور که با شنیدن این خبر سخت برآشفته بود دستور قتل عام مردم ِ شهر را صادر کرد.
کشتار ِ سخت و درد آوری آغاز شد . تعدادی از سادات ، مشایخ و بزرگان شهر به دیدن ِ تیمور رفتند و گفتند : اگر یکی اشتباه کرده است، مردم ِ شهر چه گناهی دارند و از وی خواستند به قتل عام پایان دهد که کسی در شهر ، زنده نماند. تیمور دستور ِ قتل عام را لغو و آتش بس داد.
گفته اند تا زمان ِ آتش بس ، به دستور ِ تیمور 40 قاری قران که مشغول ِ قرائت و مقابله ی قرآن بودند ، گردن زده شدند که بعد ها مردم ِ سیستان ، آن محل را " چهل پیر " یا " چهل و چهار پیر " نامیدند و مورد ِ احترام و اکرام ِ آنان است.
بعد از آتش بس ، تیمور ، طبق ِ قولی که داده بود دختر ِ قطب الدین را به عقد ِ ازدواج ِ خود در آورد و با خود به سمرقند برد.
شبی از شب ها همسر ِ تیمور ( دختر قطب الدین ِ کیانی ) بی خواب شد ، تیمور علت ناراحتی و بی خوابی اش را جویا شد.
دختر جواب داد: چیزی داخل ِ همین تشک یا زیر انداز هست که مرا ناراحت کرده و مانع از خوابم شده است. تیمور بار اول اعتنا نکرد و خوابید اما دوباره با ناراحتی ِ همسرش از خواب بیدار شد و با عصبانیت ، تشک را درید و درون ِ آن یک "پنبه دانه " یافت !
تیمور با تعجب به دختر نگاه کرد و گفت: همین پنبه دانه تو را اینقدر ناآرام کرده بود؟! مگر تو چگونه جایی بزرگ شده ای که یک پنبه دانه این طور تو را ناراحت و بی خواب کرده است؟!
کنجه شهر ِ زاهدان گفت: پدری داشتم که مرا در پر ِ قو می خوابانید و هر شبانه روز یک بار بدنم را با شیر ِ تازه حیوانات شستشو می دادند.
تیمور بر آشفت و به دختر گفت: پدری که این همه به تو مهربان بود و خدمت کرد ، چرا به او خیانت کردی و راه تسلیم شدن شهر را به من نشان دادی؟! از کجا معلوم ، فرداروزی به من خیانت نکنی ....
تیمور جلاد را صدا زد و گفت: موی ِ این گیس برید را به دُم ِ اسب ببند و آنقدر در صحرا بتاز که تکه تکه شود ، جلاد چنین کرد و آنقدر در صحرا تاخت که دختر تکه تکه شد....
از آن روزگار ، هر دختر ِ سیستانی که حاضر جواب ، بدزبان ، نافرمان ، خیانت پیشه و بدجنس باشد ، به کنجه شهر ِ زاهدان ( کنجه شئر ِ زاهِد ُ ) تشبیه می شود ....
مثلا می گویند " چکاره اوی کنجه شهر ِ زاهدو " * 5 یا " فلانی خه کنجه شهر ِ زاهدونیه "*6 ...
1 : کنجه ( kenja ) : دختر در گویش سیستانی
2 : شِئله ( shela): راه آب یا چیزی شبیه این / در کنار دیوار زهدان کهنه شیله ایس که امروز هم بقایای خشکیده ی آن وجود دارد و به آن " شیله نصرو " می گویند.
3: گشت خورد : چرخ خورد ، چرخید
4: در زبان ِ سیستانی به زرد پی ِ پشت ِ پا " ریفه " (refa) می گویند.
5 : چه خبره آهای دختر شهر ِ زاهدان
6 : فلانی مثل دختر ِ شهر ِ زاهدان می مونه ....
منبع: مزارگلستانه/ فرهنگ عامه جلد 4 / ص 292 – 293
مولوی/ فیه ما فیه :
... در حقیقت کشنده یکی است، اما متعدد می نماید.
نمی بینی که آدمی را صد چیز آرزوست گوناگون؟
می گوید : تتماج خواهم، بورک خواهم، حلوا خواهم، قلیه خواهم، میوه خواهم، خرما خواهم، این اعداد می نماید و به گفت می آورد، اما اصلش یکی است: اصلش گرسنگی است، و آن یکی است.
نمی بینی چون از یک چیز سیر شد، می گوید هیچ از اینها نمی باید؟ پس، معلوم شد که ده و صد نبود، بلکه یک بود.
ترمه
دخترک پانزده سال بیشتر نداشت.سیاهی چشمانش طوری بود که انگار وقتی صبح می شد،تمامی سیاهی شب جمع شده ودر چشمانش خانه می کرد.و شامگاه که می خوابید دوباره شب از میان مژه هایش بیرون آمده وگسترده می شد.
نامش " تـرمـه " بود.مثل ترمه زیبا بود ولطیف.
انگشتان بلند وکشیده اش در به کارگیری سوزن وپیچ وتاب دادن به طرح هایی که روی پارچه پیاده می کرد آنقدر با مهارت بود که خیلی ها در تشخیص کارهایش با سوزن دوزی ها وترمه دوزی های مادرش"ماه بی بی "به اشتباه می افتادند.

"ماه بی بی " در خیلی از کارهای دستی ودوختن پیراهن های زیبا بین همه زنها به چیره دستی معروف بود.بعد از اینکه شوهرش"شیر علی عیار" از دنیا رفته بود،گذران زندگی بر آنها سخت شده بود و برای تامین هزینه های زندگی ،بیشتر به کار بافتن "شال های خودرنگ"(گلیم های خودرنگ)می پرداخت.
نخ های تابیده شده از پشم گوسفندان ،روی دار قالی باموهای بز درمی آمیخت واین هنر دستهای "ماه بی بی " بودکه در ظرافت دادن به نقشها،شال ها را بهای بیشتری می بخشید.
گاهی وقت ها هم"حصیر بافی "کار کمکی آنها بود.
۞ ۞ ۞
قراربود "ترمه" را به "جان محمد" بدهند.(شوهر بدهند)در ازای خون بهایی که طایفه ی "ترمه"بایستی به طایفه ی "جان محمد" می داد.به ازای خونی که حتی اتهامش ثابت نشده بود.
قضیه از این قرار بود که چند ماه پیش ،"محمدامیر عیار"که از طایفه "جان محمد"بود در نیزار وبه طرز مشکوکی کشته شده بود .جسد خیس او، صبح ِ پگاه ونزدیک طلوع آفتاب روی "توتن" اش ۱ پیدا شده بود.هرچه پرس وجو کردند و به دنبال نشانه گشتند چیزی پیدا نشد.فقط به این دلیل که افرادی از طایفه ترمه در آن نزدیکی مشغول پهن کردن دام و بریدن "نی" بودند ، متهم شدند.
کار، بالا گرفته بود و خان طایفه ترمه برای اینکه درگیریها شدت پیدا نکندوباعث خونریزی های بیشتر نشود،در جلسه "ریش سفیدی "به درخواست خان ِ طایفه "جان محمد"،تن داد وقرار شد که "ترمه" به عقد یکی از افراد طایفه "جان محمد" در آید.
"جان محمد" را همه می شناختند .آدم روبه راهی نبود.بی قید ولا ابالی .
چند روز قبل از عروسی سر ِتندور(تنور) موقع پختن نان ترمه کلی با مادرش صحبت کرده وگفته بود که دلش به این وصلت رضا نیست.ودوست ندارد که زن ِ"جان محمد" شود.ولی مادر هیچ نداشت که برای قانع کردنش بگوید.
ترمه دلش رضا نبود راضی به این جفا نبود
سنگ صبور این دل کسی به جز خدا نبود....
-----------------------------------------------------------------
از آن طرف "جان محمد" سرمست وخوشحال بود.دیگر "محمد امیر ِعیار"هم نبود که با این وصلت مخالفت کند.می دانست که اگر "محمد امیر" زنده بود به خاطر دوستی که با "شیرعلی" (پدر ترمه) داشت اجازه نمی داد کسی مثل او شوهر "ترمه" شود.
تعداد عیاران کمتر وکمتر می شد و تعدادکسانی که با ظلم ونابرابری مبارزه می کردند نیز کمتر .
-----------------------------------------------------------------
گذشت ... تا روز عروسی فرارسید.
حوالی عصر بود و خانواده و طایفه داماد برای بردن عروس به ده، نزدیک می شدند.صدای دهل وسرنا ، نزدیکتر ونزدیکتر می شد. به در سرای(حیاط خانه) عروس که رسیدند ، صدای هلهله و شادی از میانشان بلند شد.مراسم سرتراشک(اصلاح سر وصورت داماد) بر گزار شد وبعد از آن هم داماد را به حمام بردند. در همین حین رقص "چوبازی " برقرار بود . صدای چکاچک چوبها که در هوا می رقصیدندوبر همدیگر فرود می آمدند، فضا را به تسخیر در آورده بود.
پیش می آمد که چوبی در حین ِ بازی می شکست ولی سریع آنرا عوض می کردند. اما در بازیِ زندگی، که، دلِ شکسته ، قابل تعویض نیست.
داماد از حمام بیرون آمده ومشغول روبوسی با کسانی شد که برای تبریک گفتن جلو می آمدند.اسب عروس، تزئین شده و آماده بود.این آخرین لحظاتی بود که ترمه در خانه پدری اش به سر می برد.بابا نبود تا بیاید وطبق رسم ، ناز دخترش را بخرد وبرای اینکه عروس آماده رفتن به خانه شوهرش شود چیزی (هدیه ای ) به او پیشکش کند.اصلا اگر بابا بود که ماجرا اینطوری رقم نمی خورد.
داماد در کنار عروس قرار گرفت . ترمه سرش را بالا گرفت .سفیدی چشمش دیگر به سرخی میزد. رو به مادرش کرد و با صدایی که بغض در آن نشسته بود گفت :
موکه!
مادر!
موکه مه کنجکه تونو !
مادر!این منم دخترک تو!
منه نلی که بره ...
مگذار که مرا ببرند...
سوزونِ دستکه تونو .... منه نلی که بره...
من که مثل سوزنی در دست تو ام(گوش به حرف تو بوده ام)... مگذار که مرا ببرند...
خه دول و سازک می بره منه نلی که بره...
با دهل وسرنا مرا می برند(بااسباب شور وشادی می برند ولی من راضی نیستم) مگذار که مرا ببرند...
و مادر که خیلی سعی داشت تا استوار ومحکم بماند جواب داد:
ننه و جون ننه کنجه کلونه ننه
ای جان مادر! دختر عاقل من !
ننه و جون ننه کار کُن ِ دَر ِ خونه
ای جان مادر! تو باعث آبادی این خانه بوده ای
آلا که می بره تره آتش وجونو ننه
الان که تورا می برند آتش به جانم افتاده!!
آلا که می بره تره اشتو گریونو ننه
الان که تورا می برند ببین که چگونه گریانم!
رو به خواهرش کرد وگفت :
خه جفت جوری می بره منه نلی که بره ....
با یک جفت جارو مرا می برند(برای بیگاری وکارکشیدن می برند)
مگذار که مرا ببرند...
وخواهر جواب داد :
دَدَه و جون دده آلا که می بره ترَه
ای جان خواهر! الان که تورا می برند
از خونه نـِئکِ بابا خونه تو می بره تره
ازخانه نیک پدری به سر خانه وزندگی ات می برند
وباز رو به برادرش کرده و گفت :
از رائه خَمَک می بره منه نلی که بره.....
از راهی که به خمک می رود مرا می برند ، مگذار که مرا ببرند...
وبرادر:
دده و جون دده آلا که می بره تره
ای جان برادر! الان که تورا می برند
دَن سرا مه مستو دده از زیر قرآن گرا بکنی
من بر در سرای خانه با قرآن می ایستم تا تو از زیر آن رد شوی
و مادر باز برای دلداری رو به دختر کرد و گفت:
گریه مکو دخترک نازوک و بلگ چَغَک
گریه نکن دخترکم!ای که مثل برگهای تازه بهاری نازک ولطیفی!
اِمشو که می بره تره نمک مزه بر دلـَک
در این شبی که تورا می برند بر دل زخمدیده ام نمک مزن
سبا موکه تو بیایه رازای دل بُـکنی تو
صبح فردا مادرت به دیدارتو می آید تا سنگ صبور ت باشد
خاکای زیر حجله را از گریه گل بُـکنی تو
می دانم که از گریه زیاد خاکهای زیر حجله را گـِل خواهی کرد
عروس از زیر قرآنی که دست برادرش بود گذشت وبا گامهای نا مطمئن پای در رکاب اسب گذاشت. وخیلی آرام بر زین اسب نشست.در میان این همه آدم، خودش را تنها می دید. تنها در برابر خدای خود.
" خدایا خودم را به تو می سپارم"
ضرب دهل و آوای سرنا از سر گرفته شد و جمعیت به راه افتاد .چندنفر از اقوام داماد با طعنه ها ونیشخند هایی به نزدیکان عروس از اینکه دخترشان را می برند، نیش می زدند.
رفتند ... و رفتند تا از ده دور شدند..

تارنمای گروهی سرزمین دریا و کویر به آدرس www.iranstb.com در حرکتی ستودنی و جریان ساز اقدام به راه اندازی خانه مجازی هنرمندان سیستان و بلوچستان نموده است؛ ایده پردازی و مدیریت این پروژه بر عهده پیام سیستانی شاعر، ادیب و فعال حوزه فرهنگ سیستان می باشد . تاکنون شمار قابل توجهی از هنرمندان سیستان و بلوچستان اعم از ادیب، شاعر، زبانشناس، مردم شناس، گوینده، خواننده، میوزیسین و نویسندگان حوزه های گوناگون علوم انسانی جهت مشارکت در این پروژه اعلام آمادگی نموده و اقدام به انتشار آثار فرهنگی و هنری خود نموده اند .

امید بر آن است که تلاش های فرخنده ای این چنین چاوشی باشد برای از بین بردن تشطط و چند پارگی فرهنگی میان هنرمندان این خطه تاریخی از کشورمان؛ چه آنکه راه اندازی این انجمن در نوع خود جدی ترین تلاشی است که در حوزه فرهنگ و ادب سیستان و بلوچستان در عرصه مجازی صورت می پذیرد؛ پر واضح است که همت در راه پیشبرد این طرح علاوه بر اثرات مطلوب فرهنگی که بر هنرمندان سیستان و بلوچستان بر جای خواهد گذاشت، نگاه عوام نسبت به وضعیت فرهنگی این استان را نیز دستخوش تحولات امید بخشی خواهد کرد .
بدینوسیله از کلیه هنرمندان سیستان و بلوچستانی که در هر یک از عرصه های ادبی، هنری، فرهنگی و علوم انسانی تلاش هائی به خرج داده اند، جهت فعالیت و انتشار آثار خود در خانه هنرمندان سرزمین دریا و کویر دعوت به همکاری می گردد؛ علاقه مندان می توانند پس از عضویت در سایت مزبور آمادگی خود را به مدیر این پروژه، پیام سیستانی اعلام داشته و یاریگر دست اندر کاران این اتفاق مهم فرهنگی باشند .
صفحه فيس بوك « لبظ سيستونی » در راستای همه گير تر كردن رسم الخط سيستانی و بازنگری مجدد در زبان و ادبيات سيستان راه اندازي شد؛ شما می توانيد براي مشاهده اين صفحه به لینک زیر رفته و پس از لایک کردن صفحه مزبور در بحث های ادبی و زبانی آن با دیگر مشتاقان زبان سیستانی مشارکت و هم نظری داشته باشید :

سلسله قواعدي كه از براي چگونگي نگارش رسم الخط سيستاني در پيش روي داريد ماحصل يك تحقيق و تفحص تطبقي با ساير رسم الخط هاي گويش هاي فارسي از قبيل كوردي، بلوچي، مازني، گيلكي مي باشد؛ در اين قواعد كوشش بر آن بوده است كه مماشات در نگارش و پرهيز از پيچيده سازي زباني (به دليل آنكه نخستين باري است كه تلاش جدي براي همه گير كردن رسم الخط سيستاني انجام مي پذیرد) در دستور كار قرار گيرد؛ قواعد مزبور پس از محك اوليه آن و مثبت ارزيابي شدن رويكرد موجود در آن توسط نهاد هاي آموزشي و با كمك صاحب نظران زبانشناس در اختيار عموم و به ويژه دانش آموزان حوزه سيستان قرار خواهد گرفت .
* * *
پیش از آنکه قدم به وادی نوشتار سیستانی بگذاريم، لازم می نماید که جایگاه چنین زبانی را در میان سیستانیان با دقت بيشتري مورد کنکاش قرار دهیم تا بتوانیم بر اساس نتایج ارزیابی خود، قواعد معقولانه تر، منطقی تر و همه گیر تری را تنظیم و ضبط نمائیم . در اين راستا ابتدا باید طیف مخاطب خود را از براي چنین رسم الخطی مشخص کرده و بر اساس آن قدم نخستین را در راه تنظیم رسم الخط مزبور بر داریم؛
آنچه كه مسلم است این است كه ما اين رسم الخط را برای یک عده پژوهشگر یا زبانشناس آگاه به مسائل دقیق آوائی و دستوری پیشنهاد نخواهیم داد، چرا که هم اکنون نیز در میان پژوهشگران سیستانی و آگاه به علم زبانشناسی، از علائم بین المللی آوانگاری به کرات استفاده می گردد،
دیگر اینکه در این راه ترجیح ما بر رسم الخط عربی / فارسی می باشد، چرا که چشم مخاطبین ما که توده سیستانی می باشد به این رسم الخط آشنا تر و مسلط تر بوده در نتیجه چنین رسم الخطی می تواند همه گیری و طیف مخاطب گسترده تری داشته باشد .
در این راستا ما باید چند قاعده کلی را پیشاپیش مد نظر قرار دهیم :
در مواردی که واژگان سیستانی تنها در بیان و تلفظ خودشان با زبان فارسی اختلاف دارند، کوشش ما بر این خواهد بود تا از نزدیک ترین صورت نوشتاری ممکن به زبان فارسی برای برگردان سازی آنها به نوشتار سیستانی بهره ببریم، به عنوان نمونه :
(خود / خوا) – (خونه / خونه) – (طفل / طلف) – (قفل / قلف) – (عدس / عدس) – (عصا / عصو) – (غلط / غلط) – (صندوق / صندوخ) – (ذوق / ذوخ)
در مواردی که واژگان سیستانی، مشابه فارسی معیار چندان مشخص و واضحی ندارند، دیگر نیازی به درج حروفی از قبیل : « ث - ص / ذ – ض - ظ / ع / ق / ط » نخواهد بود (چون در واقع این حروف اصالتا فارسی نمی باشند) :
(عقرب / غزوم) – (تازیانه / غمچو) – (یونجه / سوست) – (خارپشت / سیکّور) – (شعله / زرونه)
* به منظور ایجاد تمایز میان « ی » نکره و کسره مضاف و موصوف (که هر سه در سیستانی به صورت کسره تلفظ می شوند) از یای همزه دار یعنی « ئ » استفاده می کنیم (برای نمایش این حرف، صفحه کلید را به حالت فارسی در آورید و كليد M را انتخاب کنید، در گوشی های همراه این حرف در ردیف حروف قرار گرفته در کنار « ی » قرار دارد)؛ به نمونه های داده شده خوب دقت کنید :
فرش پدر بزرگ : فرش بپور (ترکیب مضاف و مضاف الیه)
فرش زیبا : فرش جلاف (ترکیت صفت و موصوف)
فرشی زیبا : فرشئ جلاف (فرش در اینجا نکره است)
* برای نشان دادن رای مفعولی در صورتی که مفعول به صامت (حرف بی صدا) ختم شده باشد، از ه پایانی استفاده می کنیم (در غیر این صورت از ره استفاده می شود)؛ برای نشان دادن های جمع در حالتي كه واژه، مختوم به صامت باشد نیز از ه پایانی بهره می بریم، در غیر این صورت از ئه استفاده می کنیم :
فرش را دیدم : فرشه بدیدو
خانه را دیدم : خونه ره بدیدو
فرش ها : فرشه
خانه ها : خونه ئه
** و اما در صورتی که یک واژه ی جمع مختوم به صامت، خودش موصوف یا مضاف واقع شود، پس از آن یک یای همزه دار نیز اضافه می گردد؛ اما در صورتی که مختوم به مصوت باشد نیازی به درج یای همزه دار دیده نمی شود و تنها به ذکر همان ئه اکتفا می شود :
فرش های زیبا : فرشه ئ جلاف
فرش های پدربزرگ : فرشه ئ بپور
خانه های زیبا : خونه ئه جلاف
خانه های پدر بزرگ : خونه ئه بپور
** همچنین در صورتی که یک واژه مفعول، خودش موصوف یا مضاف واقع شود، ه انتهائی را به جای موصوف یا مضاف، پس از صفت و مضاف الیه قرار می دهیم :
فرش زیبا را دیدم : فرش جلافه بدیدو
فرش پدربزرگ را دیدم : فرش بپوره بدیدو
=> در نهایت به این نمونه ها خوب دقت کنید :
فرش های زیبا را دیدم : فرشه ئ جلافه بدیدو
فرش های پدر بزرگ را دیدم : فرشه ئ بپوره بدیدو
بشقاب را شستم : بقشابه بششتو
بشقاب ها را شستم : بشقابه ره بششتو
بشقاب های زیبا را شستم : بشقابه ئ جلافه بششتو
خانه ها را دیدم : خونه ئه ره بدیدو
خانه های زیبا را دیدم : خونه ئه جلافه بدیدو
خانه های پدربزرگ را دیدم : خونه ئه بپوره بدیدو
* كوشش ديگر ما در این رسم الخط پیشنهادی بر این خواهد بود که تا جای ممکن از آوانگاری مستقیم مصوت های کوتاه فتحه، کسره و ضمه خودداری کنیم و در عوض از آشنا بودن چشم مخاطبین خود به نوشتار فارسی (که بر خلاف نوشتار عربی، اردو و یا حتی بلوچی که در انبوهي از اين مصوت ها گرفتار آمده اند، دارای کمترین سطح آوانگاری مصوت هاست) و در نظر گرفتن مکانیسم های ناخودآگاه فارسی زبانان برای قرائت یک نوشتار، بیشترین بهره را برای هر چه ساده تر کردن نوشتار سیستانی ببریم .
در این جا ما ناچاریم تن به مواردی نیز بدهیم که می تواند بد خوانی هائی را نیز به همراه داشته باشد، باری ما بایستی میان فواید و مضرات قواعد پیشنهادی مان کفه ترازو را به سوی بر آوردن فواید بیشتر در نظر بگیریم و از ایجاد بعضی بدخوانی ها ابای چندانی نداشته باشیم؛ ما می خواهیم نوشتاری را پیشنهاد بدهیم که به پای نوشتار فارسی برسد (به عنوان زبان ملی کشور مان که پس از زبان سیستانی و شاید هم پیش از آن، برای ما بیشترین اهیمت و کاربرد را دارا می باشد) نه آنکه آنقدر سخت گیری به خرج دهیم که سطح انتظارات خود را از نوشتار فارسی و یا حتی از نوشتار های انگلیسی، فرانسوی، آلمانی و ... نیز بالاتر ببریم . ما باید به این باور برسیم که هیچ نوشتار رسمی و همه گیری در دنیا نداریم که به طور صد در صدی بتواند نحوه گفتار محاورین اش را منعکس کند؛ باری ما این گفته ها را دلیلی برای سطحی نگری و سر سری گذشتن از زبان مادری مان نخواهیم داشت و خواهیم کوشید نوشتاری قاعده مند و البته شسته و رفته را در میان سیستانیان جا بیاندازیم .
* برای مصوت های فتحه و کسره ما همان دستورالعمل نوشتار فارسی را در پیش خواهیم گرفت و از آوانگاری آنها تا جای ممکن حذر خواهیم کرد، مگر مواردی که واقعا نیاز به درج آنها احساس گردد . مشکل اصلی ما در اینجا مصوت ضمه می باشد که آوانگاری آن برای ما اهمیت ویژه ای دارد، چه آنکه بدخوانی فتحه به جای کسره (و یا بالعکس) شاید ضرر چندانی به نوشتار ما نزند، اما بدخوانی فتحه یا کسره به جای ضمه برای ما در طولانی مدت زیان بار خواهد بود . ما در این جا باز هم نوشتار فارسی را ملاک و معیار تصمیمات خود قرار می دهیم و از دستورالعمل آن تبعیت خواهیم کرد . بدین صورت که :
اگر واژه ای سیستانی ما نمونه مشابهی در فارسی داشت و در آن ضمه درج نشده بود، ما هم از درج آن خودداری می کنیم، مانند : خدا / جدا / فلان و ... .
اما اگر تلفظ سیستانی واژه به صورتی بود که نسبت به مشابه فارسی اش دچار ابدال آوائی (مثلا تبدیل آ و یا فتحه به ضمه که در سیستانی بسیار زیاد پیش می آید) شده بود ما اقدام به درج "و" به جای ضمه خواهیم کرد، مانند : فلانی – فلونی / چوپان – چوپو / درمان : درمو و ... .
** حال شرایطی را در نظر می گیریم که در آن یک واژه دارای دو یا بیشتر از دو ضمه باشد، در این صورت باز هم ملاک خود را نوشتار فارسی می گیریم؛ اگر واژه ما نمونه مشابه فارسی داشت و در نمونه مشابه فارسی اش درج یکی از ضمه ها صورت نگرفته بود ما هم تنها به درج یکی از ضمه ها (به صورت همان "و") بسنده می کنیم : چنگال – چنگول / صندوق – صندوخ و ... .
اما اگر نمونه فارسی مشابهی برای اش سراغ نگرفتیم اقدام به درج هر دو ضمه خواهیم کرد، مانند : نوکور (ندید بدید) / موجغول (درشت) / کوچکول (ور رفتن) و ... .
** در سیستانی نوعی دیگر از ضمه نیز بر خلاف فارسی معیار داریم که به صورت حلقی اداء می گردد، برای تمایز آن از انواع دیگر ضمه می توانیم از علامت واو همزه دار "ؤ" استفاده کنیم (برای این کار صفحه کلید را به حالت فارسی در آورده و سپس دکمه شیفت را همزمان با دکمه "و" و يا احتمالا "ر" فشار دهید؛ در گوشی های همراه نیز این حرف در ردیف حروف پس از "و" و "ی" قرار دارد) . مثال :
خؤ (خواب) / تؤ (تب) و ... .
** همچنین در سیستانی ما نوعی دیگر از فتحه و ضمه را نیز داریم که به صورت کشیده بیان می گردند؛ به خصوص اینکه در سیستانی "ح / ه" اکثر تبدیل به مصوت های پیشین خود شده و آن را به صورت کشیده در می آورند؛ همچنین "ی" وسط کلمات نیز اکثرا چنین شرایطی برای اش مترتب می شود؛ در چنین حالت هائی ما به جای فتحه و کسره کشیده از همزه وسط کلمه و یا همزه سوار شده بر ی یعنی "ئ" استفاده می بریم (مگر آنکه این مصوت کشیده قبل از "ع" قرار گرفته باشد که ما به جای همزه، به همان "ع" بسنده خواهیم کرد، مانند واژه های معلوم، علی و ...) مثال :
ائره (دیر هنگام) / بئگه (بی گاه، غروب) / بئ چاره (بی چاره) / بئ خیر (اسراف) / مئمد (محمد) / بئث و بئت (بحث و بیت) / بئترک (کمی بهتر) و ... .
برای "ح / ه" هائی که به مصوت کشیده تبدیل نمی شوند یا التزام چندانی به کشیده یا غیر کشیده بودنشان نداریم، می توانیم از درج آنها خودداری کرده (چون در سیستانی "ح / ه" محلی از تلفظ ندارند) و چنانچه در ابتدای یک کلمه واقع شده باشند، برای زیبائی بهتر واژه و همسانی مناسب تر آن با نمونه های فارسی، از حرف "ا" استفاده خواهیم کرد :
ار (هر) / ارمت (حرمت) و ... .
توضیحات تکمیلی :
خئ : با / خئ تو بگفتو (بهت گفتم)
خوا : خود / کتاب خوا وه دار (کتاب ات را بردار)
خه : که، آخر / مه خه نمئ را (من که نمی روم)، خه ور چزه نرفتی؟ (آخه چرا نرفتی؟)
وه : به، بر / وه مه چی (به من چه)، وه دار (بردار)
تحقيق و تدوين : حامد صوفی
ارديبهشت ۹۰
کودکانه های بلوچ

بحث و بیت 
شور پیری

در امتداد هامون 
جستجوی ابدی

شادمانه های سیستان![[تصویر: shademane-ha.jpg]](http://zabax.persiangig.com/anthro/shademane-ha.jpg)
عشیره

اوشیدر دخت 
زن و زندگی

در اندیشه فردا 
ازدواج بلوچ

برو کار می کن ... 
نوستالژیا 
اشتراک مساعی
سال هاست که بحث رسم الخط يکی از بحث های جنجال برانگيز پژوهش گران ، اديبان و زبان شناسانن سيستانی ست . بحثی که تا هنوز هم ادامه دارد و تا فردا نيز ادامه خواهد داشت . می دانيم که خط وابسته به نوشتن است و نوشتن نيازمند موادی به نام " نوشته " و " نوشتار " است و آن چه امروز منظورمان از نوشتار و نوشته است ، مکاتبات اداری يا چند خط نامه نيست ، بلکه منظورمان متن های ست که ما به آن ها نظم و نثر می گوييم . نثری که می تواند اثری هنری مثل داستان ، قصه و يا رمان باشد و يا جستاری علمی و يا نوشته ای روزنامه ای . بخش ديگر آن نيز نظم است . به ديگر سخن شايد انباشت توليدات ادبی و ضرورت ارائه ی آن يکی از دلايل بنيادين دغدغه ی رسم الخط باشد . اکنون اين پرسش پيش کشيده می شود که براستی انباشت کدام توليدات ادبی ـ مخصوصن نثر که نماينده ی راستين ساختمان زبان است ـ ضرورت بنيادين و نياز اصلی گويش سيستانی به داشتن رسم الخطی مستقل است ؟ ( به اين پرسش پسين ترها پاسخ خواهم داد ).
همان گونه که می دانيد امروزه دوستان ما برای نوشتن متن هايی به گويش سيستانی از دو گونه الفبا بهره می گيرند ، يکی الفبای عربی / فارسی و ديگری الفبای لاتين . الفبای عربی / فارسی گاه با اعراب گذاری استفاده می شود و گاه بی اعراب و الفبای لاتين نيز گاه به صورت فنگليش است و گاه به گونه ای علمی که به آن آوانويس می گويند . اکنون می خواهيم نخست کاستی ها و برجستگی های هر کدام را برسی کنيم و سپس بدون پيش داوری ببينيم آيا وجود کدام ضروری است و اصلن می توان برای نظم و نثر نيز از اينها سود جست يا نه .
دستگاه آوايی و صوتی گويش سيستانی از آن جايی که دستگاهی بسيار پيچيده و گاه قانون گريزی ست و گويش سيستانی نيز در ساخت واژه و جمله ، اتکای بسيار زيادی به ساختمان آوايی و صوتی خود دارد و به صورتی افراطی از کشش های آوايی و جابه جايی اصوات بهره می گيرد و نيزاز آن جايی که بسياری از ويژگی های فراموش شده ی زبان های کهن را حفظ کرده است ، به آسانی تن به نوشتار با الفبای فارسی / عربی نمی دهد . از سوی ديگر الفبايی که امروزه ما برای نوشتن نظام آوايی زبان فارسی بهره می گيريم ـ هرچند کاستی هايی نيز دارد ـ اما ما برای نوشتن و ثبت نظام آوايی زبان پارسی چندان دچار سردرگمی و مشکل نمی شويم اما همين الفبا حتا با بهره گيری از اعراب گذاری نيز در بسياری جاها ما را برای ثبت چند واژه ياری نمی دهند چه رسد به ثبت چند خط شعر . تازه اين در صورتی ست که ما از همه ی امکانات الفبايی زبان پارسی بهره بگيريم در صورتی که طبق قائده ی نوشتاری ی بسياری از پژوهش گران و زبان شناسان سيستانی بايد چندين حرف هم صدا مثل انواع" ع " غ " ز" ط "س " ، ه " و..را نيز حذف کرد و همه را به يک شکل و قيافه در آورد و نوشت . برای نمونه همان گونه که پيش تر ها نيز گفتم بايستی طبق اين قايده عشق را " اشغ " يعقوب ليث صفاری را اغوب ليس سفاری ، علی را " الی " و... نوشت . ( اکنون تنها به بررسی خوب بودن يا نبودن ، به جا بودن يا نبودن و کارا بودن يا نبودن همين يک نکته می پردازم و باقی نکات را در نوشته های پسين پی می گيرم ) .
بيش ترين کسانی که از اين روش بهره می گيرند پژوهش گران و زبان شناسانی هستند که گستره ی کارشان بيشتر فرهنگ نامه نويسی و گردآوری لغات سيستانی ست و کم تر در حوزه ی شعر و ادبيات به صورتی حرفه ای کار کرده اند . از ديد اين نويسندگان نظام آوايی چونان اعداد رياضی هستند و کارکردهاي مشخصی دارند و برای اين گروه زبان همان پيکره ی بيرونی ست که ديده و شنيده می شود . ـ البته نسبت به تعريف بيرونی ی زبان شناسی از زبان سخنشان تا اندازه ای هم درست و به جاست ـ اما درستی اين سخن به گمان بنده در مورد زبان های قائده مندی که از دير باز دارای ادبيات نوشتاری ، شنيداری و رسم الخط بوده اند به جا و درست است نه در مورد گويشی چونان گويش سيستانی که نه سابقه ی ادب نوشتاری دارد و نه استقلال زبانی واز نظر زبان شناسان نيز زير مجموعه ای از زبان فارسی به شمار می رود .
و تمام بررسی ساختمان آن به چند جستار ، پايان نامه و چند کتاب خلاصه می شود . آن هم کتاب هايی که در همين يکی دوسال اخير نوشته شده است و بهترينشان نيز دو جلد کتابی ست که جناب غلام رضا عمرانی نوشته است . اما همين چند جلد کتاب را هم که می خوانی در پايان کار تازه می فهمی که هيچ چيزی در باره ی ساختمان آن نمی دانی .
ديگر اين که پيش نهاد دهندگان و رهروان چنين طرح هايی نخست بايستی به پرسش هايی بسياری پاسخ دهند ، از جمله اين که هدف از اين کار چيست ؟ آيا اين روش می تواند باعث زايندگی زبانی و نيز آسان شدگی برای يادگيری ، نوشتار و از همه مهم تر آفرينش ادبی بشود ؟ آيا هدف از اين شيوه تنها ثبت واژگان سيستانی آن هم در فرهنگ نامه هاست يا آموزش آن برای خواندن ونوشتن ؟ يا اين که اين شيوه ی نوشتاری چه امکانات و توان هايی را به شاعر يا نويسنده ی سيستانی می دهد ؟
بنده پس از سال ها مطالعه ی نوشته های اين گروه و نيز هم سخنی با بسياری از اين پژوهش گران به برجستگی ها و کاستی های اين شيوه ی نوشتاری می پردازم .
نخست اين که شايد اين روش برای زبان شناس و پژوهش گر فرهنگ نويس روشی پسنديده و آسانی برای طبق بندی ، بررسی و ثبت واژه ای باشد و اين شيوه نه تنها برای پژوهش گر واژگانش خسارت زا نباشد بلکه ويژگی و برجستگی ای نيز به او و اثرش بدهد چرا که فرهنگ نامه ها ما تنها با پيکره ی واژگان سروکار داريم نه با جان و جهان واژگان . اما به گمان من اين شيوه از آن جايی که بسياری از امکانت و توان های زبانی شاعر را از او می گيرد برای شاعر و شعر خسارت زاست . برای نمونه بسياری از صناعات ، بازی ها و ترفند های ادبی ای که وابسته به ساختمان بيرونی و گاه نيز درونی زبانند از شاعر گرفته می شوند و پيکره ی بيرونی شعر از آنان محروم می شود و در بلند مدت با شعری فاقد از هرگونه صنعت و ترفندی روبه رو خواهيم شد که تنها وابسته به معنا خواهد شد . ديگر اين که درست خواندن ، درست نوشتن و لذت بردن از متن را ناخواسته از خواننده می گيريم ، آن هم خواننده ای که عمری " عشق " را تنها با ديدن واژه ی عشق که از سه حرف : " ع ، ش و ق " دريافت کرده و می کند . به ديگر سخن ، بخش چشم نوازی يا هنر بصری و ديدنی به ضد هنر تبديل می شود و به دلزدگی و رمندگی خواننده می انجامد .
ديگر اين که بنياد و هدف بنيادين فرهنگ نامه ها ثبت واژه و انتقال معناست اما هدف شعر معنا آفرينی ، انتقال حس و شور و نيز لذت آفرينی ، خلق فضايی تازه و انتقال همه ی اين ها به وسيله ی مجموعه ای در هم تنيده و ساختارمند از جهان بيرونی و درونی زبان است ، جهانی که گاه با جهان و حتا بار معنايی و حافظه ی خودکار شدگی و شناخته شده ی زبان نيز در تضاد است ، در اينجاست که شعر و شاعر و نيز خواننده به شدت با اين شيوه ی پيشنهادی پژوهش گرايانه دچار مشکل و درد سر می شوند . از همه مهم تر خواننده ای که يکی از مهم ترين دلايل سرايش و شايد ميراث دار اصلی شعر است ، آن هم خواننده ای که هنوز در آغاز خوگرفتن با خواندن شعری به نام شعر سيستان است و تمامی عمر شعرخوانی اش بيش از چند دهه نيست و چشم و زبانش هنوز به خواندن شعری به گويش مادری اش عادت نکرده است . گويشی که همان گونه که پيش تر گفتم تمامی سواد و تجربه ی شعريش در چند جلد کتاب کورنامه ، پنج ارغن و خال کجک خلاصه می شود ... .
پيام سيستانی
شعر و باز سرائي : پيام سيستانی
بازنویسی : حامد صوفی
اگه مردو كسئ شال نمئ گيره كسئ از مرده ائوال نمئ گيره خورئ از كورگز تال نمئ گيره پرسه داریِ پس از مرگ را نمی خواهم آی باد !
توارئ باد بالا ورچه امشو
چرا که مردگان را
به ديدار زندگان نيازی نيست.
امشب چرا سراغی از درختی تکيده نمی گيری ؟
* * *
|
لب اناره يگ شو بونه مئ نو اگه بلّی سر تره شونه مئ نو
دوو جلده ئ تو ار شو خونه مئ نو
به بهانه ی لبان اناری ات
|
گرداوري : محمد سعيد جانب اللهي
![[تصویر: Untitled-2.jpg]](http://zabax.persiangig.com/audio/Untitled-2.jpg)
گرداوري و تنظيم : جواد محمدي خمك
آسوکه (افسانه)
بسّی (دختر بس)
بی بی دوست
جان بی بی
خانی
خاور
خورشید
درّی = در بی بی
رُخک = رخساره
زابل
سازن (سازگار)
سورجان
سیستانه
شا بی بی = شاه بی بی
شازنو = شاه زنان
شربی = شهربانو
فرّخ شا = فرّخ شاه
کشور (کیش ور- دین دار)
کنیز
کی بانو
کیوانی = کی بانو
گراناز ( خوش خرام)
گره ناز = گراناز
گل عروس
ما بانَک ( ماه بانک) = ماه بانو
ماجان = ماه جهان
مادری
مانی
نازپری

هفته فرهنگی سیستان و بلوچستان در جهت آشنایی بیشتر عموم مردم از فرهنگ ، آداب و سنن این استان در خانه هنرمندان تهران در حال برگزاری است.
اعضای گروه موسیقی رستاک در کنار استاد شیرمحمد اسپندار دونلی نواز شهیر بلوچ

پيام سيستانی / نروژ
سال هاست که درگير اين قالب بوده ام اما تا دو سال پيش نتوانستم از پس رام کردن اين قالب در گويش سيستانی / سکايی برايم . دو سال پيش چند نمونه " سه کايی يا سکايی " سرودم اما از آن جايی که هنوز به نتايج کاملی از لحاظ تئوريک نرسيده بودم رهايش کردم . پارسال ناگهان به يک باره چيزهايی در من جوشيد و هم به صورت تئوری و هم عملی به باورهايی تازه رسيدم بی آن که بدانم دوستان ديگری نيز در اين باره انديشيده اند و در اين قالب چيزهايی سروده اند . بيش از سيصد " سه کايی يا سکايی " سرودم و برای بعضی از دوستان چيزدانم خواندم . دوستانی که هم در شعر پارسی صاحب نظر بودند و هم در شعر اقوام ديگر ايرانی از جمله شعر به زبان بلوچی ، گيلکی ، کردی و مازنی . از دير باز همواره دلبسته ی " هسه شعر " بودم و نيز ليکو و شعر کردی ، اما هسه شعر شور و اميد تازه ای به من برای رفتن در اين راه می داد.
سه کايی ها ( سکايی ها ) از روز نخست تنها در گويش سيستانی / سکايی شکل گرفت و تا همين هفته ی پيش که در مجله ی الکترونيکی آنات دانستم که دوستان ديگر نيز در شعر پارسی چنين راهی را می روند و دست به تجربه هايی زده اند و اينک از بن جان شادمانم که همراهان ديگری را که ديدگاه های مشترک زيادی با بنده دارند ، يافته ام . اصطلاح " سه کايی ها ( سکايی ها ) را با مشورت دوست دانشمندم استاد غلام رضا عمرانی که سهم زيادی در آسان سازی دستور زبان پارسی در کتب درسی دارد و از نخستين کسانی ست که پای شعر نو را به کتاب های درسی باز کرد، برگزيدم . " سه کايی يا سکايی " برگرفته از نام " سکايان باستانی ست . شايد روزی برای همسانی با سه گانی های پارسی ، من هم از اين نام بهره گرفتم .
بسيار دوست داشتم که دکتر عبدالحسين فرزاد و يا دوست شاعرم جناب منصور مومنی که پيش تر صد ليکوی بلوچی را بسيار هنرمندانه بازسرايی کرده بود اين شعرها را نيز به پارسی برگردانند تا ما هم دوباره بازسرايی و برگردان پارسی اش را به زبان نروژی برگردانيم . جناب دکتر فرزاد گرفتار کار خويش بود اما جناب منصور مومنی با اين قول که اين کاری زمان بر است ، پذيرفت و بنده پارسال بيش از صد " سه کايی " را برايش فرستادم که هنوز گويا درگير بازسرايی ست .
سه کايی از ديد من تنها يک قالب ساده نيست بلکه ظرفيتی تازه برای کشف بخشی از ذهن زبان و زندگی ست که کم تر فرصت زيستن در قالب های ديگر شعری را می يابند . در باور من آن گاه که دوبيتی ، رباعی ، هايکو و شعرهای کوتاه از تپش وامی مانند تازه " سه کايی " آغاز می شود. به سخنی ديگر ضرورت آفرينش "سه کايی" ، گريختن و تن ندادن قالب های کوتاه ديگر شعر و شانه خالی کردن آنان از پذيرفتن فضا ، زبان تازه و ناشناختگی های مازدرمازی ست که سراينده در پی آن است تا در پيکره ی " سه کايی " يا سه گانی بدمد وگر نه اگر بتوان فضا ، تخيل و مضمونی را با قالب های پرتجربه و کارکشته ی ديگر بيان کرد ، ضرورتی برای سه کايی نمی ماند . برای بنده قالب تنها بخشی کوچک از مسئوليت " سه کايی " ست و مسئوليت های بزرگ ترش يورش در لايه های زيرين زبان و زندگی ست . بايستی يادآوری کنم که تجربيات بنده و نيز فلسفه ی سه کايی سرايی ، تنها در گويش سيستانی / سکايی ست و شايد با توجه به تفاوت زيرساخت های دستگاه هجايی و آوايی و نيزتفاوت شيوه ی زندگی و جغرافيای فرهنگی و طبيعی به کار دوستانی که دلبسته ی سرودن " سه گانی " در زبان پارسی هستند ، نيايد .
بی گمان سخن گفتن در باره ی سه کايی يا همان سه گانی را در نوشته هايی ديگری پی خواهم گرفت . در پايان ، نخست بخشی از نامه ای را که پارسال برای دوست شاعر و مترجمم منصور مومنی فرستادم ، نشر می کنم و سپس چند " سه کايی " را که به ناچار برای آشنايی دوستان با سه کايی سيستانی ، خودم بازسرايی و برگردانده ام ، می آورم . پيشاپيش بايستی بگويم که اين بازسرايی های موزون ، نخستين آزمون های بنده هستند .
...........................................................
منصور عزيز
می دانی که گويش سيستانی تا پيش از سه دهه پيش ، جز در لحظاتی اندک ـ آن هم بيشتر در قالب دو بيتی و رباعی ـ فاقد ذهن شعر سرايی بوده است و در درازنای ساليان افزون بر از دست دادن توان ريتم سازی ، استعاره و تشبيه سازی ، اعتماد به نفس و توان زايش و باز زايش خويش را نيز از دست داده است . تمامی تلاشم در اين سال ها اين بوده است که اين چرخه و دستگاه ناکار دوباره به کار و زايش واداشته شود و اعتماد به نفس خود را باز يابد . پيش از اين شعر ها بيش از چندين مجموعه در فضاها ، وزن ها و لايه های ديگر زبان سروده بودم اما اين تجربه ای تازه برای من و گويش سيستانی ست . گويشی چموش و خودويران ، کم تجربه ، گاه زمخت و نامنظمی که نظم دادن به آن بسيار دشوار است .
در هر روی تلاشم اين بوده است تا شعر سيستانی را فراتر از نظم به شعر نزديک کنم و دستگاه منسجمی در فرم ، ساختار و حتا معنا را برای آن تعريف کنم تا به هر تعريفی از شعر که دلبسته باشيم ، شعر باشد . در درازنای دو دهه درگير بودن با اين گويش بيشتر قالب های سنتی و نو را آزموده ام و حتا شعرهای کوتاه بی وزن را نيز تجربه کرده ام اما اين شعرهای تازه سه مصرع هستند که جايگاه قافيه در هرکدام از مصرع ها نسبت به فضا تغيير می کند ، هم چنان که وزن ، طول مصرع و ريتم آن را نيز فضا ، زبان شعر و تصوير مشخص می کند . اين ها شايد ترکيبی از نو خسروانی ، ليکو و هايکو باشند ، با اين تفاوت که تلاش کرده ام تا همه ی اجزا ، عناصر و حتا فضای زبانی و تخيلی آنان نيز بومی اما گسترده و افق مند باشند و با همه ی ريشه مندی به شدت نيز از يک جا مانی و تکرار می گريزند . گفتم که پيش ترها شعرهای کوتاه بی وزن را آزموده بودم اما انگار با بافت و فضای ذهنی زبان وفرهنگ ما هم سو و هم خو نبودند ، به همين دليل پی نگرفتم . انگار وزن و قافيه عنصری پرکشش و پر توان برای برجسته ساختن و نيرو دادن به عناصر و اجزا ديگر شعر در گويش ماست ، چرا که در بی وزنی نخست بايد نثر را کشف کرد و از آن جايی که ما فاقد نثر هستيم ترجيح دادم از وزن و موسيقی بيشتر بهره بگيرم و تا حد ممکن پلی بين شعر و ساختمان سالم زبان بزنم و منطق نثر را به شيوه ی ديگری در جان شعر جاری سازم .
هنوز نامی برايشان انتخاب نکرده ام . شايد " سيتک يا نو سيتک يا سيتک ور گذاشتم و شايد هم برای هم ريتمی با هايکو و ليکو ، نام " آيکه " که به معنای لالايی ست را برگزيدم ، اما نخست بايد" آيکه " را از بار و معنای تاريخی اش جدا ساخت و جانی نو به آن دميد . تلاشم اين بوده است که اين شعرها با تمام ريشه مندی در گويش سيستانی ، همه ی عناصر بيرونی و درونی زبانی را برای تاثيرگزاري بيشتر به خدمت بگيرند و به شدت از زياده گويی بپرهيزند و به سه برش کوتاه در زبان و زمان نزديک شوند و تنها با تصوير سخن بگويند . فضا سازی و جان بخشی به عناصر بومی زبان و طبيعت که استقلال شگفتی به شعرها می بخشد و شناسنامه دارشان می کند ، شايد ويژگی ی ديگر اين نوع شعرها باشند . به سخنی ديگر باور بنده اين است که حتا بايستی پيش از به خدمت گرفتن قالب های ادبی آن ها را با توجه به ظرفيت ها و فضاهای زبانی و فرهنگی زبان دوم رام ، بومی و دوباره تعريف کرد تا کارا و توانمند شوند . برای همين است که قالب هايکو را به همان شيوه ی پذيرفته شده اش ، نپذيرفتم چرا که احساس می کردم گويش ما پس می زند و نمی توان ماندگاری شعرها را تضمين کرد . به سخنی ديگر جان و شخصيت شعری ی گويش ما به نوخسروانی و ليکو نزديک تر ست تا هايکوی بی وزن اما از سوی ديگر جان وجهان هايکو از ليکو و نوخسروانی ها تنومندتر و گسترده تر است برای همين بخشی از پيکره و قالب را از نوخسروانی ها و ليکوها وام گرفتم و جان ، جهان و فشرده گويی را از هايکو . البته تفاوت اين شعرها با ليکو ها و نوخسروانی ها اين است که ريتم و وزن عروضی و هجايی ی ثابت و يک دستی ندارند و وزن ، ريتم ، فرم و حتا جای قافيه و زبان هر شعر را فضا و حرکت تصاوير بر می گزينند نه قالب . هر شعری حتا با داشتن وزنی يکسان فرم و شکل و شمايل درونی خودش را دارد . هدف از اين کار کشف فضاهای تازه ، توان بخشی به زبان ، رهايی سراينده از درگيری با دشواری وزن ، کمبود قافيه ، بی در و پيکری شعرها و نيز جوهره مند ساختن شعر ها و رهايی از نظم بافی و تکرار درشعر نوپای سيستانی ست . می دانی که هرگز از سر ناچاری و نيز تنها برای حفظ کردن گويش سيستانی به اين گويش شعر نمی سرايم و بر اين باورم که هرآنگاهی که نتوانتم حس و فرمی را در شعر پارسی جای دهم با سيستانی اين کار را خواهم کرد و بر عکس . چشم به راه برگردان هايت خواهم ماند .
.............................
بازسرايی چند سه کايی ( سکايی ) يا سه گانی سيستانی
۱ـ
گيسويش را پشت کوهی ، ابر می شويد.
ناودان از تشنگی جان داد
دل به گيسويی پريشان داد .
۲ـ
جويبار عاشقی که تاکنون نديده ام
نامه ای نوشته است و گفته است :
با تو هم سرشت و هم عقيده ام .
۳ـ
سايه ای " مِن مِن کنان " می گفت :
لااقل "چادرشبت" را از سرت بردار
ـ سايه ای جامانده روی سايه ی ديوار ـ
۴ـ
چنگ می زد گيسوان ابر را ابری....
غم نبود ، او بود و من، در ساعت مهتاب
تلخ شد اوقات دل در خواب .
بازسرايی و برگردان : پيام سيستانی
با آبگیری هامون پوزک (بخشی از هامون) حیات دوباره به برخی از مناطق سیستان برگشت. هامون از سه بخش (هامون پوزک) هامون صابری و هامون هیرمند تشکیل می شود.

دریاچه هامون سومین دریاچه بزرگ ایران پس از دریاچه خزر و دریاچه ارومیه است. (البته بزرگترین دریاچه آب شیرین ایران هست. )

دریاچه از سه دریاچه کوچک تشکیل شدهاست که در زمان وفور آب به هم متصل میشوند و دریاچه هامون را که تشکیل میدهند.

هامون،علاوه بر اثرات مثبت طبیعی، اقتصادی واجتماعی، در دین زرتشت نیز تقدس خاصی دارد
