نمی دونم می فهمی احساس آدمی رو که در کنار یه دشت متولد می شه به امید یه رود مقدس. آدمی که به دنیا می آد در حالیکه نمی دونه ریشه هاش جایی در شرق روحانی در کنار شکوه ِ اجدادش آرام در خاکی که بوی اساطیر می ده از قبل جا خوش کرده. این که با شعرهایی بزرگ بشی که می دونی در گذشته های نه چندان دور با زیبا ترین لبخند ها در گوشه ای دوردست می خوندن و آدماش از جنسی بودن که می فهمیدنت. یا با خاطرات مردا و زنایی بزرگ بشی که یه روزی تاریخ رو می نوشتن برای آخرین روزی که قراره یکی بیاد و به دعوای همیشگی خیر و شر خاتمه بده. جایی که هر چند ندیدیش اما بوی خاکش رو حس می کنی و خوابش رو بار ها دیدی . جایی که قصش رو لابلای لالایی های بچگی ، مادر برات زمزمه کرده که ریشه یادت نره. که یادت نره بی ریشه، درخت ِ معرفتت راه به جایی نمی بره. که اگه از اسب افتادی از اصل نیفتی...
جایی که غرور ِ اجدادت هنوز در کنار ِ عطش ِ هامونش جولان می ده. جایی که مرداش ایستاده می میرند که مبادا عزتی پامال بشه. دلم پر می زنه برای تمدنی که هنوز کنار ِ کَُرگزا ایستاده ، جلوی کسایی که خواسته یا ناخواسته می خوان روی دستای ِ بی مهری ، لابلای برگ های تاریخ مدفونش می کنند.
و بیشتر دلم برای غربت آدمای این دشت می گیره . زیاد هم می گیره. که همیشه یادمه این غربت جایی تو بحث بیت های بچه گی ها دامن گیر بود. دلم پر می زنه برای بچه هایی از جنس ِ خودم که در زادگاه غریبن و در سرزمین ِ ریشه غریب تر. غریبیم جایی که محکومیم به غصب و غریب تر در جایی که محکومیم به جلای وطن.
اما خرسندم لااقل در غربت ِ دامن گیر ِ سرزمینی زاده شده ام که اولین گذرگاه و اقامت گاه اجدادم تا رسیدن به زادگاه خورشید بوده. به جایی که اگر در غربتش گرفتاریم ، در فرهنگمان هنوز شریکیم و دیگران را شریک می کنیم.
مطلع قصیده ی همراهی بود خوب و بدش رو ببخشید... .........
پ.ن:حرفایی که مدت ها مانده بود کنج ِ دلم.....
آن دورها، جاده در خورشيد مي رقصد و باد، زمين را به بازي طوفان گرفته و مي خندد – هوي هوي و هاي هاي – خطي از خانه هاي كاهگلي با لب هايي تف زده از داغ عطشي دور؛ جاده را تا فرسنگ ها پيراسته بود ...
درختاني كم سايه و ايستاده تك به تك كه در باد مي غلتيدند ...
مردماني كه طوفان را مي شناسند و دريا دريا، ريگ را زندگي مي كنند ... امواج سوزان زورق زرّين آسمان را به جان مي خرند ... .
آن سو تر دختركاني شادمانه گرم بازي اند و بي پروا مي خندند ... در پي يكديگر مي دوند پروانه وار ... گاهگاهي خنده هاشان در ميان انبوه صداي ماشين، گم ميشود .
دختركان ديار آفتاب ...
كوچكترينشان – پيچيده در لباسي از خنكاي طلوع – دست بر چشم نهاده و مي شمارد ؛
- : ده ، بيس ، سي ، پنجا ، هشتاد ، ده ، نود ، صد ...
از لابه لاي انگشتان كوچكش؛ كودكانه، دو همبازي ديگرش را مي نگرد كه همپاي طوفان در ميان درختچه هاي گز پنهان مي شوند ...
ظهر است و هوا ملتهب ...
غباري از مادر به چشم مي خورد ... ايستاده بر قاب در – دري گر گرفته از هرم خورشيد – پيراهني از ياس كبود بر تن دارد و با اضطرابي مادرانه، دست بر هم مي سايد؛ كودكش را مي خواند ... زيباي كوچكش را مي بيند ... و بي آنكه منتظر پاسخي بماند با آرامش به درون خانه باز مي گردد ...
دخترك از جا مي جهد و جست و خيز كنان به سوي ياران خرد سالش مي شتابد .
باد تازيانه مي زند بر طبيعت و موج لطيف گيسوان دخترك را به يغما مي برد ...
باد وحشي ... تصويرمقابلم را پريشان مي كند ... ديگر چيزي نمي بينم ...
دمي بعد؛ صداي خنده ي جانانه ي سه كودك، روحم را غرق كودكي هايم ميكند.
این لوگوی جالبو واسه زابکس گذاشتم به نظرم جالب بود.
این اولین فعالیتم تو زابکسه امیدوارم بتونم مطالب بهتری بگذارم.
![]() |
"میگن روزه گرفتی و دیگه غزل نمینويسی
بمونه همین آخرین غزلم واسه افطارت" (شاهین نجفی)
روزای قشنگی نیس و همه میدونیم چرا، پس بهتره نگیم یعنی نمیشه گفت ... مخصوصا واسه منی که تا چند وقت دیگه قراره به تراژدیک ترين شکل ممکن همه ی احساسات انسانیم تو سربازی سرکوب بشه!
بعد سربازی قراره تبدیل به چه موجودی بشم خدا میدونه! اینو هر کی میدونه بهم بگه تا تو قرعه کشی چندین دستگاه افزایش دهنده قدرت ج ... شرکت کنه!
به همین بهانه یک سلسله مباحث فکری، فلسفی، روانشناسی و ... تا زمان اعزام به سربازی! به مرور واستون گذاشته میشه.
دژاوو (به فرانسوی:Déjà vu ) یا حالت پیش دیده حالتی از ذهن است که در آن فرد پس از دیدن صحنهای احساس میکند آن صحنه را قبلاً دیدهاست و در گذشته با آن مواجه شده است.گرچه اخیرا دانشمندان توضیحاتی راجع به این مسئله یافته اند. اما همواره این مسئله با دیده شک نگریسته میشود.
این لغت ابتدا توسط روح شناس فرانسوی(امیل بویراک ) در کتاب روح شناسی آینده (به فرانسوی:L'Avenir des sciences psychiques ) معرفی شد.
در نظر میآید این حس در میان بسیاری از افراد تجربه شده باشد.در تحقیقات رسمی اعلام شد که حدود ۷۰% افراد حداقل یک مورد تجربه دژا وو را داشتهاند. اخیرا محققان توانستهاند به کمک هیپنوتیزم این حس را شبیه سازی کنند .
پروفسور سوزومو تونگاوا برنده نوبل پزشکی در سال ۱۹۸۷ در مورد این پدیده میگوید:
قلب مغز انسان فضایی با عنوان هیپوکمپوس است که در حقیقت نوعی ماشین حساب ، تجسم کننده و بررسی کننده اطلاعات مربوط به حافظهاست. این فضا، از مکانهایی که انسان مشاهده میکند و تجربیاتی را که کسب میکند نقشه برداری کرده و برای استفاده در آینده آرشیو میکند. اما هنگامی که دو تجربه بسیار شبیه به هم آغاز میشوند، این نقشههای ذهنی به روشهای مختلفی تعبیر و بازخوانی میشوند. .
در سال 2007 فیلمی به اسم دژاوو به کارگردانی تونی اسکات و بازی دنزل واشنگتن در رابطه اینپدیده ساخته شد که با بیان دراماتیک و در فرم علمی تخیلی این پدیده را به تصویر کشیده است.
تماشای این فیلم زیبا رو از دست ندین.
بدرود.

چاشني نوشتار ؛ گوش فرا دهيد:
آهنگ چك چكي با صداي زن سيستاني
صدا: معصومه آتش فراز
ترانه: پيام سيستاني
موزیک: Gary Moore
ميكس: H. Scythian

در ادامه مطلب با تصاوير شگفتي روبرو خواهيد شد، با ما همراه باشيد
آنچه مي آيد نوشتاريست اندر باب طبيعت فرهنگي سيستان زمين و نكات بكري از توتميسم مردم اين ديار. در جواب انتقادات احتمالي خوانندگان اين سطور بايستي پيشاپيش بر اين نكته صحه گذارد كه منظور از سيستان و هر آنچه به نوعي در جهت بازنمائي بافت فرهنگي اين ديار در اين تارنما گذارده مي شود به نوعي سيستان پنجاه سال پيش و پيش تر از آن مي باشد و در واقع در جهت پالايش فرهنگ سيستان كنوني است كه دست به چنين جسارت هائي مي زنيم؛ نكته ديگر آنكه كوشيده ايم گفتمان نويني را در فراشد سخنانمان ارائه دهيم و دم از ايده هاي بكر و نا گفته زنيم، باري بي گمان تاثير افكار بزرگاني چون زيگموند فرويد (ابر مرد علم روانكاوي)، فردريش انگلس (ماركسيست)، لوي استروس (مردم شناس و اسطوره شناس ساختگرا) و همچنين اشو زرتشت (پيامبر گياهخوار ايراني) در سير منطقي اين مقاله، غير قابل انكار خواهد بود .
كنكاشي در فرهنگ عامه سيستانيان، وجوه زنده اي از توتم پرستي ايشان را بر ملا خواهد كرد بگونه اي كه مي توان كهن ترين فرم توتميسم را نيز در اين ديار جست: تقدس آب هامون به قدري جدي مي نمايد كه گويند نطفه پيامبر گياهخوار ايراني، اشو زرتشت، در اين درياچه گمارده شده است . در مرحله بعدي به تقدس انگاشتن درخت كورگز كه مشابهت زيادي با درخت سرو ِ مقدس زرتشتيان دارد خواهيم رسيد كما اينكه پس از استيلاي فرهنگ اعراب و دين ِ اسلام ِ ايشان و تظاهر كنوني آن در سيستان به صورت مقبره بي بي دوست، باز هم شاهديم كه در سرتاسر اين مكان زيارتي، درختان كورگز بصورت متعدد كاشته شده اند؛ مرحله سوم توتميسم مردم سيستان را مي توان در تقدس پرنده پلپلاسي (= پرستو) رديابي كرد (گويند نشستن آن بر بام خانه ها خوش بختي آرد) و سرانجام در مرحله چهارم مي توان تقدس حيوان گاو را بر شمرد؛ احتمالا مورد آخر به قدري در ذهن خواننده اين سطور عجيب بنمايد كه وي را از باز خواندن ادامه متن بگريزاند، باري لختي شكيبائي گره از جسارت جستارمان بر خواهد گشود .
يک بار ديگر سيستاني هاي مقيم تهران در رستوران سيب تهران دور هم جمع خواهند شد. هرچند قرار بود اين مراسم جمعه همين هفته برگزار شود اما با يک هفته تاخير جمعه بعدي برگزار مي شود.اين خبر را از قول آقاي سلوکي که همواره زحمات برگزاري اين جلسات را بر عهده داشته است مي گويم. انشاالله که همانند هميشه شاهد حضور گسترده نمايندگان مجلس ، مديران ، اساتيد دانشگاه ها ، دانشجويان و ديگر عزيزان سيستاني در اين جلسه باشيم.
رستوران سيب واقع در ملاصدرا مي باشد. از مسير اتوبان چمران که وارد ملاصدرا بشويد همان اوايل سمت راست داخل يکي از خيابان هاي ملاصدرا است.
در ضمن عکس هاي جلسه قبل اين مراسم را مي توانيد در آدرس زير ببينيد:
http://www.aminnoura.com/news.php?news_id=108



این یک وبلاگ گروهیه که نویسنده هاشو می تونین از این ستون سمت چپی ببینین.
اما چیزی که هست اینه که عملا حامد (و بعضا فواد) و بعضی دیگه اینجا مطلب میذارن و بقیه ی اسما نقش مثلا مترسک (!!)رو بازی میکنه (سیاهی لشگر شاید بهتر باشه) بهرحال منم یکی از اون سیاهی لشگرام که دارم اینجا مطلب میذارم(!)(البته من یه بار یه مطلب جذاب اینجا گذاشتم که ظرف مدت ۲ ساعت در یک اقدام انقلابی و گاز انبری توسط حامد خان و تحت فشار دستهای پشت پرده سانسور شد به دلایلی که من از ذکرش معذورم چون در صورت ذکر دلایل امکان داره دوباره تحت تاثیر نظارت استصوابی حامد و اون دستای پشت پرده کذائی مطلبم حذف شه)
من شخصا به این وبلاگ خیلی تعلق خاطر دارم و بدون اینکه خودمم بدونم یا حواسم باشه هر وقت میام اینترنت یه سر بهش میزنم (حالا نه هر وقت ولی خیلی وقتا!!) نمیدونم چرا اما الآن که فکر میکنم میبینم که یه دلیل کوچولوئی این قضیه داره اونم اینه که شاید تنها وسیله ای که می تونم یادی از سرزمین آبا و اجدادیم (یواش یواش داره قضیه جدی میشه!) بکنم اینجاست با این متنائی که حامد و فواد میذارن و هر چیزه دیگه ای تو این بلاگ منو یاده اونجا میندازه. چه اون موقع که تهران بودم و هر چند وقت یکبار اگه حامدو میدیدم یاد زابل (سی تی !) میافتادم چه الآن تو خاک غربت که دیگه عملا تنها وسیله بیاد آوردن اونجا همینه!
حامد و فواد دوتا از صمیمی ترین دوستای من هستن (در واقع بودن!) که با هم خاطرات خیلی زیادی رو به خصوص تو دبیرستان دانشگاه داشتیم(آخ که چقد دلم واسه اون دبیرستان دانشگاه تنگ شده... واسه ساختمونای اجق وجقش! واسه بیابونای اطرافش! واسه اون گلدون سر جاده! واسه بچه هاش واسه اون سوراخ دیوار که ازش دبیرستان کناری رو دید میزدیم!!! واسه معلمای پروازیش!!! واسه سرویسای مشتی مندلی و کورسای بین راننده ها و رو کم کنی ها و..........واسه روزای بارونی....) داشتم میگفتم یهو حواسم رفت به گذشته ها خلاصه کنم هم حامد و هم فواد در زمینه سیستان شناسی و (یه چیزائی تو همین مایه ها!) خیلی علاقه و استعداد دارن حامدو میدونم که اولین کتابش قراره چاپ شه که واقعا جای تبریک داره من میدونم چقد حامد روش زحمت کشیده و آی کیو سوزونده و اینم باور دارم که حامد یکی از با استعداد ترین و اکتیو(!!) ترین آدمائیه که من به عمرم دیدم. آها داشتم راجع به کتابش میگفتم که واقعا محشره و ریز ترین نکات زبان سیستانی و عمیق ترین مفاهیمشو تجزیه و تحلیل کرده و با ارتباط دادن اونا به سایر زبونا و حتی فرهنگها نتایج زبان شناسانه و تاریخ شناسانه ی باور نکردنی ولی غیر قابل انکاری گرفته (نه اینکه فکر کنین من اینجا تبلیغات چی هستم نخیر این حرف دلم بود و واقعا باور دارم بش)
بهر حال غرض از این مطلب معرفی خودم به عنوان یکی از (مثلا) نویسندگان این وبلاگ بود (حامد ۴-۳ ماه پیش که همو دیدیم ازم خواست این کارو بکنم و تا وقتی ایران بودم چندین بارتاکید کرد اما یادم رفت(حامد جان شرمنده)) خدمت همه ی دوستای عزیزم که اینا رو دارن میخونن سلام میگم و دلم برای همه تنگ شده برای خود زابل و ذره ذره خاک اونجا وکل ایران دلم تنگ شده.
به امید دیدار مجدد همه دوستان در یک ایران زیبا و آزاد و سربلند......
خدا نگهدار.......
بابک اکبری.
(...دوباره میشود آری به باغ گل رویاند
دوباره میشود آری به دشت سبزه نشاند
دوباره میشود از خانه های شاد گذشت
دوباره میشود آری اگر بپیوندیم
به دیدگان پر از انتظار شبزدگان
دوباره میشود آری اگر شکسته شود
شب سکوت و شب ترس و یاس ما یاران.....)
واگویه ای طنز ناک از یک خاطره (خرداد ۸۸)
نرسیده به تخت طاووس، راهم رو به یه باریکه خلوتی کج کردم تا از اونجا زودتر خودمو به خوابگاه برسونم و بشینم سر درس و مشقم ... (چیه؟ چرا اینجوری نیگام می کنی؟! باباجون فرداش امتاحان داشتم!)، رفته بودم تو بحر خودم، این روزا مبارزه با آزمایشهای بی رحمانه رو حیوونات بدجوری فکرمو به خودش مشغول کرده، نیستی ببینی تو این آزمایشگاها چه کارا که با این زبون بسته ها نمی کنن، جمله صادق هدایت رو باس آب طلا گرفت: آدما تا دست از کشتن حیوونا ور ندارن، به کشتن همنوعاشون ادامه میدن ...
همین که یه بادی به غبغبم انداختم نا خودآگام دست به کار شد و صداش در اومد: "دست خوش پسر! کارت ایول داره! ناسیونالیستی که میگن خود خودتی ها، تازه اینکه چیزی نیس، پاش بیافته جونت رو هم دو دسته تقدیم مام میهن می کنی، مگه نه؟! ... از طرفی، این تیریپ جدیدت دیگه تهشه، روی هر کی رو که دم از اخلاقیات می زنه کم کردی، الهی من قربون اون روح لطیفت برم که زیر بار درد کشیدن حیوونام نمیری، از این به بعدش دیگه هیشکی از گل نازکتر بهت نمیگه! ملتفتی که؟! ..."
نا خودآگاه ما رو میگی، یــــَــک گرد و خاکی تو کله مون به پا کرده بود که باید بودی و می دیدی، تو گیر و دار این معرکه بودم تا اینکه سر یه کوچه ای رسیدم و یه باباهه ای با قیافه منطقی بهم گفت: "داداش از اینجا رد می شی حواست به بالا سرت هم باشه!" به حرفش محل نذاشتم و با حفظ حالت قبلی راه خودمو گرفتم و رفتم ... چند قدم جلو تر صدای چند نفر جارو و قابلمه و نیزه به دست رو شنیدم که مثه یه سمفونی هوی متال داد زدند: "هـــٍـی ... بالا سرتو بپا!" بازم خودمو نباختم، حتم دادم قضیه یه جورائی سرکاریه، سوژه خنده گیر آوردن می خوان دور هم نشستنی دستم بندازن ... که ... یهو ضربه سنگینی رو شقیقه ام احساس کردم، همچین سرم گیج رفت کم مونده بود همونجا کف آسفالت پس بیافتم؛ آقا چشمتون روز بد نبینه، سرمو که برگردوندم چشمم به چند تا کلاغ افسار پاره کرده که خون جلو چشماشونو گرفته بود افتاد. چند لحظه ای ماتم برده بود به خودم که اومدم دیدم دارم عینهو اسب اسپارتاکوس جفتک می ندازم و نعل می کوبم، دو پا داشتم دو تام تنگش انداختم و حالا ده بدو! شده بودم مخزن کامل اپی نفرین و کورتیزون!
دوئیدم و دوئیدم تا به خیابون اصلی رسیدم، تو همین هاگیر واگیر بود که یه جوونی با مشخصات عینک دودی و موهای عمودی چشممو به خودش گرفته بود ... همین که نزدیکش رسیدم و نگام تو نگاش افتاد یهو مثه اینکه قالب تهی کرده باشه با صدای لرزونی هوار زد: "بمب گذاریه!" بهش حق دادم احتمالا هر کس دیگه ای منو با این لباس و طرز جیم فنگ کردنم (اونم یه روز بعد از پخش خبر بمب گذاری زاهدان) می دید رفلکسش همینی بود که اون طفلی بروز داد ... جمعیت انگار که محشر به پا شده باشه همه از دورو ورم در رفتند و هر کی یه گوشه واسه خودش پناه گرفت، در عرض چند ثانیه هر چی جنبنده به چشم می اومد از دم پاکسازی شد! ... کم کم داشتم به خودمم شک می کردم نکنه ناغافل بمب و نارنجکی به خودم وصل کرده باشم و حالا خودم بی خبرم ...
همه با دلهره منتظر انفجار و پخش شدنم رو در و دیوار بودن، ما رو میگی، خیس عرق دست و پا مونم لرزون، سرمونو انداختیم پائین و راهمونو کشیدیم و رفتیم ...
نه آخه تو بگو، چرا دارو دسته کلاغ ها باید با یه دوستدار حقوق حیوانات اینجوری تا کـُـنن؟؟ وجدانا، چرا از یه سیستاناسیونالیست، دست بر قضا باس یه تروریست از آب در آد؟؟ ... تو نگو از هر چی خوشت میاد، سرت میاد!
آنچه در اين مقال، مجال گفتن مي يابم؛ نكته ناگفته اي است كه در خويشاوندي ميان سيستانيان و يكي از اقوام كنوني ايران زمين يافته ام؛ پيش از اين نيز با دلايل زبانشناسي به تشابهات خيره كننده زبان اين دو قوم رسيده بودم اما منبع تاريخي براي اثبات حرف خويش نداشتم .
قوم مزيور پس از حمله تيمور به سيستان (كه در واقع شروع بحران و افول اين منطقه به دست او رقم خورد)، از اين ديار جدا شدند و به سوي مناطق غربي ايران گريختند، حال وقت آن است كه به معرفي اين قوم بپردازيم و بدينوسيله دست دوستي خويش را با پسر عموهاي خود بفشاريم!
راهنمائي: به پوشش لباس (کلاه) اين جوان بيرجندي (مربوط به سال 1902 ميلادي) و همچنين ساختار گنبدي خانه ها دقت كنيد!

منبع عكس:
بنا به گزارش کتاب رکوردهای گینس، اعلامیه جهانی حقوق بشر رکورد بیشترین ترجمه را در بین مکتوبات در طول تاریخ به خود اختصاص دادهاست. آنچه در پیش رو خواهید داشت ماحصل تلاش مشترکیست برای نمایاندن ابعاد توانمندیهای زبانی که اکنون در سراشیبی اضمحلال جولان می دهد. معتقدیم برای احیاء کلامی چنین زبانهائی، ترويج فرهنگ ترجمه از جمله راهكار هاي گره گشاي آن خواهد بود؛ در اين بين، روی به متون كهن ديني و ادبي نيز انداخته ايم تا توجيهي براي بكار گيري و نگار گري واژگان و ساختار هاي اصيل زباني داشته باشيم كما اينكه در نخستين اقدام، بخشي از اوستاي زرتشت به سكزي ترجمه شد؛ تلاش همشهري گرانسنگمان پيام سيستاني در ترجمه سكزي شعر قاصدك اخوان ثالث نيز مثال زدني مي باشد.
براي ترجمه اعلاميه جهاني حقوق بشر به سكزي، محور كار خويش را متن اصلي آن (انگليسي) قرار داديم چه آنكه در ترجمه فارسي قدري سليقه نگاري به چشم مي خورد. در شروع، به ترجمه چهار بند آن اكتفاء كرديم (بند هاي ۱ و ۳ و ۵ و ۲۰) تا با اطاله كلام، حوصله را از مخاطب خويش نربائيم. ممكن است در نگاه اول برداشت و فهم متن ترجمه شده مشكل به نظر برسد چرا كه استفاده از واژگان و ساختار هاي اصيل زباني را در پيش گرفتيم و ابرام سخت گيرانه اي به رعايت قواعد زباني سكزي داشتيم (به جاي آنكه ترجمه تحت الفظي سبُكي را ارائه دهيم مثلا بند اول را اينگونه شروع مي كرديم: ama Adamo AzAd va donyA myAe)
در اين بين ناگزير دست به ابتكار نيز زده ايم و براي واژگان دخيل عربي كه نه در سكزي بلكه در فارسي هم معادل واژگاني نداشتند، معادلهائي تراشيده ايم و گاهي نيز به جاي ذكر معادل معنائي هر واژه يك ساختار و عبارت را جايگزين ترجمه كلمه به كلمه كرديم.
شايسته نيست مر زباني كه قادر به برگردان سازي چنين متوني باشد به انزوا و انفعال كشيدنش را به نظاره بنشينيم. اميد است چنين تلاش هائي چاوشي باشد براي كاوش هاي مشابهش.
- آوا نگاري: براي بيان تشديد از حروف كاپيتال لاتيني استفاده شد؛ آ بصورت A و فتحه بصورت a بيان شد؛ حرف خ و چ را نیز به ترتيب با x و c نشان داديم (به ترتيب مشابه روسي و ايتاليائي) .
- واژگان مورد استفاده از كتاب فرهنگ لغات سيستاني (سيستانيكا) نوشته محمد رضا بهاري استخراج شده است.

All human beings are born free and equal in dignity and rights. They are endowed with reason and conscience and should act towards one another in a spirit of brotherhood
coKe 1
manA1 Adamo alazend2 asteno va koTo3 xejab4 amrange am asta, osho5 va osho6 xlengika7 asteno mebAse xe am sar va brAdari bzane
Everyone has the right to life, liberty and security of person
coKe 3
var arka koTe3 zendo8 alabudo9 pashtika10 asta
No one shall be subjected to torture or to cruel, inhuman or degrading treatment or punishment
coKe 5
xe ecka nmesho ejro11 trapono12 cokloko13 nAbud gari14 kardane
Everyone has the right to freedom of peaceful assembly and association -
No one may be compelled to belong to an association -
coKe 20
arkara i koT3 asta ke bondarone15 nAjaTera16 povajaga17 bokna -
eckara nmesho zorakAi dar bondare dar kardane -
1. manA : همه، كلا
2. alazend : واژه ابتكاري از تركيب ala (آزاد) و zend (زندگي) به معني آزاد زي
3. koT : سهم، حق
4. xejَAb : آبرو، حيثيت
5. osho : ايشان، آنها
6. osh : هوش، عقل
7. xlengika : واژه ابتكاري از تركيب xleng (شرمندگي) و پسوند ika به معني وجدان
8. zend : زندگي
9. alabud : واژه ابتكاري از تركيب ala (آزاد) و bud (بودن) به معني آزادي
10. pashtika : پشتيباني، امنيت شخصي
11. ejr : شكنجه
12. trapo : سركوفت
13. coklok : دگر آزاري
14. nAbud gari : اعمال منافي عفت
15. bondar : پاتوق، انجمن، گروهك
16. nAjaT : واژه ابتكاري از تركيب پيشوند nA (نه) و jaT (شرور) به معني صلح دوستانه
17. povajaga : تدارك ديدن
از : حامد صوفي و فؤاد جلائي زاده؛ ۱۸ تير ۸۸
ثلثة الف الف و خمسمایة و اثنا عشر الف درهم، درمی درمی دون مال جوالی و صوافی و آذروی، و این جمله بود خمسة و ثمانون الف درهم، فذالک ثلثة الف الف [و خمسمایة] و تسعین الفاً و سبعة الف درهم، زین جمله دو بار هزار هزار درهم سلطان را بودی، دیگر برین جمله که تفصیل بدان ناطق است به کار بردندی تا مردمان به دردسر نبودندی...
باقی ماجرا از این قرار است که با گذشت زمان، شاید نتوان به درستی پی برد گذشتگان ما چگونه زندگی می کرده اند و دغدغه هایشان چه بوده و ... . مخصوصا وقتی که بیشتر داشته های ما از گذشته آثار باستانی زبان بسته ای هستند که غیر از مواردی مثل معماری و چگونگی وضعیت علمی و این جور چیزها، در مورد شیوه های اجتماعی زندگی ِ مردم تاریخ، حرف زیادی به ما نمی زنند. اینجاست که ارزش کتاب های به جا مانده از گذشته و در کل، آثار ادبی به جا مانده، معلوم می شود. گفته می شود که می توان یک جامعه را با بررسی محتوای ادبیات آن شناخت. خوشبختانه، عمر نوشته های ما خیلی طولانی است. سنگ نوشته ها و نوشته های روی خشت و استخوان و پوست و پارچه، از این دست اند.
اعداد و ارقام ذکر شده در بودجه ی سیستان در قرن پنجم که در تاریخ سیستان آمده، جدا از نگاه اقتصادی و محاسباتی و تورم و اینگونه ی بحث های چند دیدگاهی! می تواند برای مطالعه ی انواع مالیات های یک منطقه و شناخت مسئله ها و دشواری ها و دغدغه های اقلیمی، اجتماعی و اداری سیستان در آن دوره، مفید باشد.
قسمت های زیادی از نوشته ای که می خوانید، حاصل کپی پیست ی وقیحانه از روی کتابی به نام «نمودهای فرهنگی و اجتماعی در ادبیات فارسی» است، که چند روز پیش خواندمش. «محمود روح الامینی» در این کتاب با تاکید بر این مطلب که خیلی از گوشه های تاریک زندگی اجتماعی گذشتگان را می توان با مطالعه ی نوشته های آنها و دیدی جستجوگر در زمینه ای خاص دریافت، سعی کرده تا همانطور که در اسم کتاب آمده به بررسی قسمت هایی از زندگی فرهنگی و اجتماعی مردم، توسط بررسی چند کتاب بپردازد. به عنوان مثال با بررسی دیوان حافظ، سعی کرده به قشرهای مختلف اجتماعی آن دوران، مثل قاضی و محتسب و یرغو و شیخ و ... و خصوصیات هر کدام، پی ببرد.
و همانطور که گفته شد، یکی از قسمت های این کتاب بررسی ساختار و زندگی اجتماعی مردم سیستان در قرن پنجم هجری توسط تحلیل بودجه ها و هزینه هایی است که در کتاب تاریخ سیستان ثبت شده. به این ترتیب که با دیدن اولویت و درصد هزینه ی هر بخش، می توان به مسائلی که برای مردم آن دوران مهم بوده اند، پی برد. این برنامه ریزی بودجه شامل دو بخش "درآمد" و "هزینه هایی که از این درآمد پرداخت می شده" بوده که شرح آنها در زیر آمده است.
الف) درآمد ها: کل درآمدهای یک سال سیستان، در آن زمان بیشتر از 3597000 درهم بوده که قسمت عمده ای از آن از مالیات بدست می آمده (مالیات زمین و ...). متاسفانه ارزش درهم در آن زمان، در کتاب تاریخ سیستان ذکر نشده تا بفهمیم این مقدار درهم، به صورت مطلق چقدر ارزش داشته و تنها می توانیم با مقایسه ی هزینه هایی که از مقدار کل این درآمد پرداخت می شده، به اهمیت هر کدام از آنها پی ببریم. البته چهار قرن بعد در کتابی به نام احیاء الملوک، دوباره تمام درآمد و هزینه های سیستان ذکر شده (احتمالا به خاطر اینکه درآمد و هزینه های چهار قرن پیش موجود بوده، نویسنده ی احیاء الملوک قصد مقایسه نیز داشته است) که در آنجا ارزش هر درهم، یک مثقال نقره (4.64 گرم) ذکر شده است.
ب) پیش بینی هزینه ها (برنامه ریزی بودجه):این بخش، اصلی ترین قسمت این نوشته است. زیرا چگونگی هزینه شدن ها است که به ما اهمیت مسائل را در سیستان آن روزگار نشان می دهد و همانطور که گفته شد، نشان دهنده ی سازمان دهی و تجربه ی اداری شکل یافته ی آن دوره است و شناخت فرهنگی و اجتماعی تمدن گذشته را آسان تر می نماید. بعضی از این هزینه ها هنوز هم در برنامه ریزی ها هست، بعضی گسترده تر شده، و بخشی از آنها هم به خاطر عوض شدن شرایط زندگی تغییر کرده یا از بین رفته است. در این میان، به درصدی که از پول کل، برای هر یک از موارد زیر هزینه شده، بیشتر دقت کنید.
1. سهم سلطان: پادشاهان و خلفاء هر سال مبلغی از حاکمان شهرهای بزرگ دریافت می کرده اند. کم و زیادی این مبلغ بستگی به آبادانی و اهمیت شهرها و قدرت و ضعف حاکم داشته. در سیستان این مبلغ 2 میلیون درهم بوده که 55.6 درصد کل درآمد است. تا اینجا نصف پول رفت! نیمه ی باقیمانده، تامین کننده ی تمام هزینه های عمرانی و آباد سازی و... سیستان در آن روزگار بوده.
2. بستن سد:
طبیعتا این مورد مربوط به آن وقت هایی است که "آب"ی بوده و آبادی ای! نویسنده ی تاریخ سیستان در جایی از کتابش نوشته که:
شرایط آبادانی سیستان در سه بند بستن نهاده آمد.
بستن بند آب
بستن بند ریگ
بستن بند مفسدان
هر گاه که این سه بند اندر سیستان بسته باشد، اندر همه عالم هیچ شهر به نعمت و خوشی سیستان نباشد و تا همی بستند چنین بود و چون ببندند، چنین باشد و روزگار آن را قوام باشد.
نمی دانم دو خط آخر از روی حس ناسیونالیستی نویسنده بوده (با فرض اینکه نویسنده سیستانی بوده باشد) یا اینکه واقعا چنین چیزی امکان داشته. برای منی که خانه ی دلم اینجاست، قطعا چنین است. اما در کل، نمی دانم.
کل پول هزینه شده برای بستن سد در آن زمان، 109 هزار درهم بوده که برابر با 2.9 درصد از کل در آمد سیستان بوده و به صورت دقیقی بین بازسازی، تعمیر، نگهداری و ... تقسیم شده است.
3. تعمیر برج و باره شهر:
این قسمت، هزینه هایی است که مربوط به تعمیر حصارها و دیوارها و برج و قلعه های شهر و اطرافش بوده و اقدامی در جهت تامین امنیت در برابر هجوم هاست. مبلغ پیش بینی شده 62 هزار درهم است که معادل 1.72 درصد کل درآمد سیستان بوده است و همانطور که گفته خواهد شد، از لحاظ اولویت های عمرانی و آباد سازی، دومین موردی است که بیشترین مبلغ به آن اختصاص دارد. جالب است که سیستانی های گذشته نیز یکی از دغدغه ها و نگرانی های بزرگشان، امنیت بوده است.
4. هزینه ی سازمان های اداری شهر:
سازمان های اداری یک شهر بر آبادانی آن نظارت دارند. تعداد کارمندان و «حقوق بگیران» سیستان در این کتاب ذکر نشده اما مبلغی که در بودجه ی سالانه برای آنها در نظر گرفته شده 100 هزار درهم است که معادل 2.77 درصد کل درآمد بوده است.
اصطلاحات شغلی زیادی در توصیف سازمان اداری شهر آمده است که پول بالا حقوق آنها بوده است. از جالب! ترین آنها می توان به «چشم بینش» اشاره کرد که استاد محمد تقی بهار حدس زده، باید به معنی مامور سری بوده باشد.
5. هزینه ی زندانیان:
این مورد حاوی نکته ی بسیار جالبی است. وقتی حرف از زندانیان در این دوره می رود، معمولا منظور مخالفان شخصی حاکمان و شاهان است و زندانیان را کسانی تشکیل می دادند که مخالف نظر و عقیده و عمل فرمانروایان بوده اند، و یا وجودشان برای پادشاهان و امیران خطرناک قلمداد می شده و گاهی تمام مردان یک خانواده یا یک طایفه و یا تمام افراد یک دودمان! (زن و مرد، خرد و کلان) زندانی می شدند. اینها شاید به نوعی، همان مخالفان سیاسی حاکمان بوده اند. در یکی از سه شرایط آبادی سیستان که به «بستن بند مفسدان» اشاره شده، مطمئنا منظور از فساد، سرقت و نزاع و قتل و مانند اینها نبوده. چون برای اعمالی از این قبیل، در دوره ی خلفاء اسلامی، حکم های شرعی ِ قصاص و حد و تعریز اجرا می شده است و کمتر سندی درباره ی زندانی ساختن آنها به دست آمده است.
تاریخ سیستان از منابع منحصر به فردی است که حتی هزینه های زندانیان در بودجه ی سالانه را نیز ثبت کرده است. این مقدار 20 هزار درهم است که 0.55 درصد کل در آمد سیستان در آن دوره بوده است. این رقم دو برابر هزینه ای است که برای بیمارستان در نظر گرفته شده و در ادامه خواهد آمد.
6. بودجه ی موذن:
تعداد موذنان در سیستان زیاد بوده است. در جایی از تاریخ سیستان نقل شده که فردی به نام حمزةبن عبدالله الخارجی که قصد هجوم به سیستان را داشته وقتی که در بامداد تاریک، بانگ نماز ِ بی «عدد و احصاء» شهر را شنید، گفت: «باز گردید که بر شهری که اندر آن چندین تکبیر و تهلیل بگویند شمشیر نباید کشید»
صدای اذان علاوه بر یادآوری وقت نماز، مشخص کننده ی ساعت های شب و روز و معیاری برای زمان بندی فعالیت های روزمره بوده است. مبلغ 20 هزار درهم نیز برای بودجه ی موذنان در نظر گرفته شده بوده که 0.55 درصد کل درآمد سیستان بوده است.
7. هزینه ی بیمارستان:
تقریبا کمترین مبلغ در مجموعه ی هزینه های پیش بینی شده برای سیستان، مربوط به بیمارستان است. با توجهی که قبل و بعد از اسلام، در ایران به بیمارستان می شده، نمی شده که شهری به قدمت و بزرگی سیستان، هزینه ی بیمارانش نصف هزینه ی زندان یا مقرری موذنان باشد.
کمی این مبلغ که 10 هزار درهم، یعنی 0.27 درصد درآمد کل سیستان است باید به این خاطر باشد که:
- در آن دوره بیمارستان صرفا جایی برای معاینه ی بیمار و دادن دارو بوده، نه جایی برای توقف و بستری مریض.
- سنت های خانوادگی و طبقاتی و قومی اجازه نمی داده که افراد در بیمارستان بستری شوند. بستری شدن در بیمارستان اختصاص به افراد فقیر داشته و کسانی که دستشان به دهنشان می رسیده و استطاعت مالی داشته اند بنابر سنت، طبیب را برای مداوای مریض به خانه می برده اند.
- علاوه بر اینها، در آن دوران معاینه ی بیماران منحصر به بیمارستان ها نبوده و داروخانه ها علاوه بر فروش دارو جایی برای معاینه ی بیماران نیز بوده اند.
این نکات نیز از بررسی کتاب ها و اشعار به جا مانده از آن زمان برآمده اند.
8. هزینه ی بستن ریگ:
همانطور که می بینید به خاطر موقعیت خاص جغرافیایی، حتی در آن دوران که آب سیستان نیز تامین بوده، یکی از مسائلی که مردم را به مبارزه می طلبیده مشکل مهار کردن «ریگ روان» بوده است و چنان که دیدیم نویسنده ی تاریخ سیستان «بستن بند ریگ» را یکی از سه شرط آبادانی سیستان می داند.
مبلغی که برای این منظور در نظر گرفته شده، 30 هزار درهم، یعنی 0.83 درصد کل درآمد سیستان است و تعجبی ندارد اگر سه برابر هزینه ی سالانه ی بیمارستان بوده است. مبارزه با ریگ روان، صد سال پیش از تالیف تاریخ سیستان توسط فردی به نام ابن حوقل اینگونه بیان شده است:
... مردم سیستان با استفاده از تجارب گذشتگان که بر پایه ی دانش هندسه استوار است سرزمین خود را از خطر ریگ روان نگه می دارند و اگر این مراقبت نمی بود، ریگ شهر و دیه ها را نابود می کرد و من شنیدم که مردم آنجا وقتی بخواهند ریگ را از جایی به جای دیگر منتقل کنند در نزدیک ریگ تپه و دیوارهایی از ریگ و خار و جز آن تعبیه می کنند و در پایین آن در برابر باد، دری قرار می دهند. باد از آنجا داخل شده و آن را می پراند و در بالای آن چون گردبادی می سازد و ریگ را به جایی که منظور ایشان است منتقل می کند.
9. هزینه ی آزاد ساختن بردگان:عمر برده داری به پیدایش و کشف فلزات می رسد. تاریخ برده داری پر است از قیام های بردگان در قبل و بعد از اسلام. اقدام حکومتی و معین کردن مبلغی در حدود 45 هزار درهم که 1.25 درصد درآمد کل سیستان است، برای خرید و آزاد سازی بردگان (زن و مرد) قابل توجه است. شیوه ی خرج این مبلغ به این صورت بوده که 100 برده که قیمت هر کدام از آنها بین 400 تا 500 درهم بوده خریداری و آزاد می شده اند.
اختصاص دادن مبلغی از بودجه ی سیستان به آزاد ساختن برده، در قرن پنجم را آیا می توان اقدامی در جهت لغو برده داری به حساب آورد؟
10. هزینه ی ماه رمضان: منظور داشتن مبلغی به عنوان نذر یا در آمد وقف برای هزینه های مسجد در ماه رمضان، از طرف افراد متمکن و خیر، کاری متداول است، ولی اختصاص یافتن 30 هزار درهم، یعنی 0.83 درصد کل درآمد سیستان برای ماه رمضان و تقسیم آن یبن کسانی که غالب آنها را، ظاهرا، نمی توان نه در شمار فقیران به حساب آورد و نه در شمار افراد متمکن، مسئله ای است در خور توجه. زیرا تمام کسانی که پرداخت 20 درهم در این ماه برای آنان تعیین شده، به غیر از کسر بسیار کوچکی، کارمندان حکومت هستند. این مسئله شاید به این خاطر بوده که چون ماه رمضان ماه عبادت است، آنان نمی توانسته اند آن طور که باید و شاید مانند ماه های دیگر وظایف خود را انجام دهند، در نتیجه به مقرری آنها نقصانی وارد می آمده و این کمک در واقع جبرانی به کمبود «مواجب» محسوب می شده که بتوانند با آسودگی خاطر به عبادت بپردازند.
مقرری ماه رمضان 20 درهم در ماه و مقدار دو من نان در روز بوده که شاید بتوانیم آن را معیاری برای خرج یک خانواده ی متوسط نیازمند به کمک در قرن پنجم در سیستان بدانیم.
11. آنچه بر جای ماند:
بعد از تمام این هزینه ها، از کل در آمد سالیانه ی سیستان در قرن پنجم (دقیقا ذکر نشده چه سالهایی) که در حدود 3597000 درهم است، مبلغ 1171000 درهم، یعنی حدود یک سوم کل درآمد، باقی ماند. عجب برکتی داشته پولشان!
این مبلغ برای رفع زیان های پیش بینی نشده، کمک به رهگذران نیازمند، کمک به کسانی که قرض دار بوده اند، مهمانی دادن، دادن بخور و غالیه به ضعفا (شاید منظور، مواد بهداشتی و تقویتی بوده و یا رسم و اصطلاحی است که متروک شده و امروز جز مفهومی که از ظاهر آن استنباط می شود، چیزی نمی دانیم) به کار می رفته است.
همانطور که گفته شد، چهار قرن بعد( قرن نهم) نیز در کتابی به نام احیاءالملوک به شرح درآمد و هزینه ی سالانه ی سیستان پرداخته شده که مولف آن مطمئنا نیم نگاهی به کتاب تاریخ سیستان داشته است. اگر به عنوان مقایسه، تغییر و تحول درآمد و برنامه ریزی سیستان را در فاصله ی چهار قرن ملاحظه کنیم (برای اطلاعات بیشتر، رجوع شود به بخش اول کتاب نمودهای فرهنگی و اجتماعی در ادبیات فارسی) می بینیم که مورد هزینه ها، جدا از کم و زیاد شدن مبلغ هر مورد، تقریبا مشابه است. تنها دو مورد اضافه شده که عبارتند از:
- خرج گورستان ها
- خرج کوران
- - -
سیستانی هایی که این سطور را می خوانند، احتمالا اصطلاحی به نام «جوان روغن نباتی» تا حالا به گوششان خورده ! اصطلاحی است که بزرگترها در مواجهه با جوان های ترگل ورگل(لغتی گویا تر از سوسول نمی یابم:دی) و گاه، بی حوصله، به زبان می آورند و احتمالا برمی گردد به این باور ِ آمیخته با شوخی که جوان های امروز، به جای روغن های حیوانی قدیم، روغن نباتی ماشینی می خورند و به همین خاطر، قوت و توانایی جوان های قدیم را ندارند! به کار رفتن این اصطلاح در بعضی از جمله ها گاهی باعث به وجود آمدن چنان طنزی می شود که قادر است در یک جمع تقریبا رسمی، باعث خنده ی بی اختیارت شود و عواقب متعاقبش، که بیا و درست کن ...!!
دو روز پیش داشتم فکر می کردم که چه خوب بود کمی خاصیت از خودم نشان می دادم و می رفتم بگردم ببینم بودجه ی سیستان در حال حاضر، به صورت کلی، در چه بخش هایی و چگونه هزینه می شود. قطعا مقایسه اش با بودجه ی آن زمان، با توجه به تغییرهای عظیمی که در شیوه های زندگی صورت گرفته، کار جالبی از آب در نمی آید. اما شاید بتوان یک سری هزینه های کلی و اهمیت آنها را در دیروز و امروز مورد مقایسه قرار داد و نتیجه های اجتماعی و فرهنگی جالبی گرفت. اما هر چه کردم، دیدم در غوغای این روزها که «کس، کس را نپرسد» رمق و انگیزه ای برای این «کار صعب» ندارم! توی گیر و دار ِ همین فکر بودم که ناگهان کسی در وجودم به من گفت: جوانک روغن نباتی!
به پاس اقدام فرخنده سيستاناسيوناليست امين نورا در پي برگزاري مسابقه جوان سيستاني از نمايندگان مجلسش چه مي خواهد؟ بر آن شدم تا چندي از ديدگاه هايم را كه مدتيست در كورخانه ذهنم به تلنبار نشسته به قلم در آورم.
به زودي مجموعه ترانه هاي محلی همشهري گرانسنگمان پيام سيستاني (مقيم نروژ) بيرون خواهد آمد (با نام سيتك ور)؛ اين شما و اين هم سه آهنگ از ايشان:
ترانه و صدا: پيام سيستاني
موزيك: Eric Clapton
ميكس: H. Scythian
ترانه: پيام سيستاني
صدا: معصومه آتش فراز و پيام سيستاني
موزيك: يحيي گلوي پور
ترانه و صدا: پيام سيستاني
ميكس: H. Scythian
امروزه سيستان را بحراني گران گريبانگير است، اندر پي جريانات اخيري كه دلمردگي ام را فزوني بخشيد سر سخن ندارم، (راست مي گويد پسر سیستان كه كنون سرايمان را شهر سوخته اي دگر پديدار است).
پيش خود چارتي گشوده ام و در ميان آشفته بازاري كه به پا كرده ام اقتصاد و سياست و اجتماع و آئين و ادبيات و فرهنگ و ... اين ديار را به كنكاش کشیده ام و نهايتا نقطه كور و حلقه گمشده مصيبت هاي سيستان را در چند چيز جسته ام :
- آب
- دگماتيسم بي نقاب
- اقتصاد كاذب
- شكاف فرهنگي
بقيه متن را در ادامه مطلب ببينيد.
یکی بود یکی نبود ، شهری بود که قصه دیروز و امروزش را با غم و قصه نوشته بودند. شهری که مردمش فرصت لحظه ای چشیدن طعم خنده را ندارند. شهری که فال درد و غم به رویش باز شده است. صدایش گرفته بود و می خواست فریاد بزند و از روزگاران خوشی که امروز مردمش فراموششان کرده اند ، بگوید. از رستم و یعقوب لیث بگوید. از شهر سوخته ای بگوید با تمدنی پنج هزار ساله و 151 هکتار وسعت اولین و وسیع ترین شهرنشینی شرق فلات ایران. از هامون بگوید ، دریاچه ای که در اوستا از آن به نام ( کیانه ) دریاچه مقدس نام برده شده است. از کوه خواجه ، دهانه غلامان و ....... بگوید. اما بازهم نتوانست بگوید. این بار چون انتخاباتی پیش آمد که پایتخت را در نگرانی فرو برد و باز سیستان نتوانست از دردش بگوید. باز هم به خاطر امنیت ملی فریادش در گلو خفه شد. تنها گفت هنوز هستم اما خسته و زخمی.......

شهر خسته و زخمی ما که کسی را نداشت تا درد و دل کند مثل همیشه رو به آسمان نگاهی کرد و این بار با بغض گفت خدایا نکند مرا فراموش کرده ای؟ گفت خدایا کاش همون اول که شیطان حاضر نشد به حرفت گوش بدهد و در برابر انسان سجده کند او را می کشتی تا وضعیت من امروز اینگونه نبود. خدایا خورشید سعادتت کی در آسمان من طلوع می کند؟ خدایا دیگر نامه هایم را برای هیچ کس نمی خوانم و تنها امیدم تو هستی. خدایا فراموشم نکن دیگر طاقت ندارم. خدایا 124 هزار پیامبر فرستادی با هزاران معجزه ، حال یک امام هم بفرست برای این که به حال من فکری کند...........اللهم عجل لولیک الفرج . به امید اهتزاز پرچم حضرت مهدی صاحب الزمان (ع)
من در جهل و قباهت رفتارم معترفم و دعایم "اللهم اهدنا صراط المستقیم "است. ببخشید اگر نتوانستم بهتر از این بنویسم .
در ادامه متن چندتا عکس گذاشتم که اگر فرصت داشتید حتما ببینید. در صفحه اصلی قرار ندادمشان تا حجم صفحه زیاد بالا نرود اما شما حتما ببینید. عکس از آدم برفی ، امام زاده زابلی و یک عکس دیدنی
کلیه تصاویر برگفته از سفرنامه:
نوشته ای از:


The British Bazar (Husseinabad) Sistan
دریافت فصل 16 کتاب مربوط به سیستان و بلوچستان:
http://www.4shared.com/file/108206773/4bd5d51b/pan_sistan.htmlلینک متن کامل کتاب:
http://www.gutenberg.org/files/22117/22117-h/v2.html
|
هرگز راهبري فريبكار، با وانمود به راستي و درستي، نمي تواند پيام آور تو باشد .
الله (ala)
پيشوا، راهبر (pe'sho)
دروغباف (draMi)
تظاهر (diL)
نفاق ((dorAji
هرگز (azja)
پيام آور (rAfaxo)
به آخرین چیزی فکر کردم که منو توی این مدت یاد زاهدان می نداخت. یادم اومد، چند روز پیش به پیشنهاد بچه ها تصمیم گرفتم بعد شونصد سال برم تلویزیون نگاه کنم ، " اشکها و لبخندها " یه قسمتیش یه آقایی بود که با چرخ دستیش داشت رد می شد و یه شعر زابلی می خوند . همون که توی حنابندونا بزرگترا می خونن ...
و آخرین چیز، مریضی بود که اومده بود بستری شه و اتفاقا قرعه به من افتاد که مریض من باشه و اتفاقا همشهری در اومد. و دیگه اون نگرانی روز اول بستری توی چهره ش موج نمی زنه.
کاش همه آدما اونقدر شعور داشتن که بدونن هر جای دنیا که هستن باید هویت خودشونو حفظ کنن و سرشونو بالا بگیرن و بگن : آره ! من از زاهدان اومدم ! از همون استانی که همه می گین محرومه !
خیلی لذت بخشه که هر کی ببیندت و هویتتو بدونه با تعجب نگات کنه و بگه بهت نمیاد بچه زاهدان باشی؟ و تو لبخند بزنی و با غرور از اونجا تعریف کنی ...![]()







در خراب آباد شهر بی تپش
وای جغدی هم نمی آید به گوش
دردمندان بی خروش و بی فغان
خشمناکان بی فغان و بی خروش
از وقتی که این بند و بساط راه افتاد، برایم جالب بود که همیشه چه زود آبها از آسیاب می افتد. جالب که چه عرض کنم؟ مثل جالب بودن عمل کردن یک مشت سلول سرطانی است که هیچ چیز نتوانسته جلوی نافرمانی شان را بگیرد. جالب هست و نیست ...
هر دفعه که آن خشم و خروش بعد از فاجعه را می بینم، خیال میکنم که این بار، دیگر بار آخر است. مگر می شود این همه داد و بیداد گم شود در سکوت بیابانی که در آن، نجوای کوچکی هم فریادی است برای خودش؟ انگار همین دیروز بود که جماعت، با توپهای پر و مشت های گره کرده، ایستاده بودند گوشه ی آن قبرستان و چه شعارهایی که نمی دادند. آتش زیر خاکستر گر گرفته بود و کسی باید جواب پس می داد. همه منتظر بودند. یک انتظار دسته جمعی برای آمدن یک مسئول جوابگو. داغی آفتاب ظهر شانه هایم را می سوزاند و از حرکت عرق، پشت پلکم بدم آمده بود. ظهر زمستان !
هیچ وقت نخواستم در مورد سیاست، جدی فکر کنم. خوشم نمی آمد ازش. جایی که دست روی دست، بسیار است و به سادگی خفه کردن یک فریاد، حق پایمال می شود. بماند که زود ازت پرسید: "منظورت از حق چیست؟ "... زرنگی! میخواهی بپیچانی ام؟! پول اگر داشته باشی و گردنت کلفت باشد، حق با توست. هر حرفی که بزنی و هر ناحقی که بگویی. خیلی وقت است که این قاعده نقض نشده.
سر و صدای جمعیت، یک لحظه، با دیدن ماشین های غیر عادی میخوابد. چند تا از خبرنگارهای کانال های مختلف، این ور و آن ور می پلکند. آن روز اصلا فکر نمی کردیم که کارمان بی نتیجه می ماند. حرفهای وزیر کشور مردم را قانع نکرد و وقتی می رفت، پشت سرش فریادهای خشم، خاموش نشده بود. موش و گربه ای که از بعد از آن حادثه شروع شده، هنوز ادامه دارد. هنوز سلاخی و آدم کشی و آدم دزدی های اینجا، مرا یاد فیلم هایی که در فضای تگزاس بازی شده و دیده ام می اندازد. گزارش های تیز بینانه ی اخبار، از شیوه های آدمکشی و آدم دزدی در جاهای مختلف، از آمریکا تا همه جا غیر از ایران، مرا یاد کارهای آدم کش معروفمان می اندازد و گاهی هم شده که پیش خودم فکر کرده ام، این چیزها همه جا هست. از همین سیستان و بلوچستان و ایران، بگیر برو تا هر ناکجا آبادی. پس چه اهمیتی دارد ؟
مدتی می گذرد و تکرار مکرر حوادث این چنینی باعث بی تفاوتی نسبی مسئولان می شود. منتی نیست، اگر این تمام توانشان باشد. یک کارهایی هم هست که نشد دارد و نباید بیهوده پافشاری کرد برای انجامشان. اما کسی باید پاسخ گو باشد. کسی که به دور از آن رجز خوانی های پوچ، بگوید که این تمام توان ماست! هر آنچه در چنته داریم. … این تمام توان شماست؟ جواب آن سوال کوچه بازاری بی پاسخ که اگر نمی توانید جلوی چهار تا یاغی آدمکش که هر وقت عشقشان کشید تعدادی را به خاک و خون می کشند و از دور به ریشمان می خندند، بایستید، پس چطور میخواهید جلوی گردن کلفت ترهاشان، حامی هاشان! قد علم کنید … جواب این سوال چیست؟ مقایسه ی مضحک، اما جالبی است.
ظهر زمستان است دوباره. گوشهایم درد گرفته از سوز باد و گل باران کفش هایم را سنگین کرده. یکی میگفت آن مردک، چند تا سرباز دیگر را کشته. باید خودم را به اینترنت برسانم. او حتما می داند! کفش هایم را می کشم به لبه ی پله ها تا گل کفشان بریزد، اما باز هم کف سایت دانشگاه را به گند می کشم! نگهبان چپ چپ نگاهم میکند ... . بعله. کشته. روایت چراهایش مختلف است.
من کاری به کار اینکه فقط، یا شاید هم بیشتر شیعه ها کشته می شوند و این چیزها ندارم. یک آدم، قبل از سنی یا شیعه بودنش، آدم است. اسم هر سالمان هم که اتحاد و وحدت و این چیزها باشد، فکر نمیکنم باعث از بین رفتن ناراحتی مرموز و مبهم و پنهانی که در "قلب" بعضی از این دو، نسبت به هم اتفاق افتاده بشود. از کجا آمده؟ چرا آمده؟ دلیلش خودمانیم؟ نمی دانم! خواستم این را نوشته باشم که پای این چیزها وسط نیاید.
راستش، خوشم نیامد از تشبیه ام. از اینکه به گوشه ای از کشورم، که خودم هم تصادفا در آنجا و این کشور به دنیا آمده ام، بگویم تگزاس! نه از باب اینکه تگزاس در بلاد کفر است. کشور شیطان، لابد! به این خاطر که از این کلمه بوی آدمکشی و جرم و جنایت می آید. فقط یک چیز وسوسه ام کرد. خواستم بگویم که مبادا از اینجای ایران، تگزاس دومی ساخته شود. یادم افتاد که "جان کندی" را هم توی همان تگزاس کشتند. منظورم این نیست که تو جان کندی هستی! ولی یک روز باید دوباره بیایی اینجا. برای افتتاح لوله کشی گاز شهری مثلا. از تکرار تاریخ است که می ترسم! از اینکه ممکن است سر کشته شدن یک آدم به اصطلاح بزرگ، آشی برای اینجا پخته شود که نگو و نپرس. اگر چه یک نفر در برابر آن دهها کشته، شاید رقم کمی باشد اما از اولش هم از همین یک نفرها شروع شده بود.
از وقتی که این بند و بساط راه افتاد، همیشه برایم جالب بود که چه زود آبها از آسیاب می افتد. چه زود غم و بهت عظیم اولیه فرو می نشیند و چه زود می شود عادت کرد به کثیف ترین چیزها ...
پیش نویس اساسنامه پارلمان دانشجویان
ارائه دهندگان طرح: حامد صوفی و محمد سلطانی، دانشجویان داروسازی دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی تهران
پشتیبان فکری طرح: آقای دکتر حسینعلی شهریاری، نماینده مردمی زاهدان
« و امرهم شوری بینهم »
و کارشان بر پایه مشورت با یکدیگر است (سوره شوری آیه سی و هشتم)
الف) اهمیت تشکیل پارلمان دانشجویان:
بنا بر اصل هفتم قانون اساسی در باب اهمیت تشکیل شورا ها:
« طبق دستور قرآن کریم: "و امرهم شوری بینهم" و "شاورهم فی الامر" شوراها (مجلس شورای اسلامی، شورای استان، شورای شهرستان، شهر، محل، بخش، روستا و نظایر اینها) از ارکان تصمیم گیری و اداره امور کشورند. »
و نیز اصل یکصد و چهارم قانون اساسی:
« به منظور تامین قسط اسلامی و همکاری در تهیه بر نامه ها و ایجاد هماهنگی در پیشرفت امور در واحد های تولیدی، صنعتی و کشاورزی، شوراهائی مرکب از نمایندگان کارگران و دهقانان و دیگر کارکنان و مدیران، و در واحد های آموزشی، اداری، خدماتی و مانند اینها شوراهائی مرکب از نمایندگان اعضاء این واحد ها تشکیل می شود. »
و تعمیم آنها به نسل جوان و دانشجوی کشور، تشکیل شورائی با شرکت ایشان، خود می نماید. چه آنکه اصل سوم قانون اساسی هم دولت را موظف به اجرائی ساختن:
« - تقویت روح بررسی و تتبع و ابتکار در تمام زمینه های علمی، فنی، فرهنگی و اسلامی از طریق تاسیس مراکز تحقیق و تشویق محققان (بند چهارم) .
- تامین آزادی های سیاسی و اجتماعی در حدود قانون (بند هفتم) .
- مشارکت عامه مردم در تعیین شرنوشت سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی خویش (بند هشتم) . »
می نماید و چه به جاست که در اولویت های نخستین، قشر دانشجو مورد توجه قرار گیرد. تشکیل پارلمان دانشجویان راهبردیست اصولی، هدفمند و تاثیر گذار برای نیل به اصول مزبور قانون اساسی کشور.
ب) ضرورت تشکیل پارلمان دانشجویان:
بی گمان اجرائی ساختن طرح پارلمان دانشجویان، گام بلندی خواهد بود برای به رسمیت شناختن بیش از پیش هویت اسلامی دانشجوی ایرانی. یکی از پیامد های انقلاب اسلامی ایران، هویت بخشی و بها دهی به قشر جوان بود که نمونه این رویکرد در تاسیس مجلس دانش آموزی به ثمر نشست و سخنان دولتمردان و بالاخص دو رئیس جمهور اخیر، همه توجه به قشر جوان را مورد تاکید قرار دادند؛ حال که مجلس دانش آموزی این چنین با جدیت دنبال می شود، امر تشکیل مجلسی با شرکت دانشجویان ضروریت بیشتری می یابد چه آنکه قشر دانشجو به مراتب روشن بین تر و کارساز تر خواهد بود.
هم اکنون هم از میان بیش از یکصد و ده کشور دارای مجلس جوانان، اکثریت آنها در قالب مجالسی با رده سنی بالاتر از دانش آموزان و بویژه دانشجوئی فعالیت می کنند؛ علاوه بر این در چند کشور حتی حق قانون گذاری هم به جوانان اعطاء شده؛ چه به جاست که در ایران اسلامی هم شاهد تشکیل مجلسی برای قشر دانشجو باشیم.
نیز تلاش های اخیر دکتر زاهدی، وزیر علوم، تحقیقات و فناوری در جهت تشکیل " فراکسیون جوانان" خود رویه ای ضروری برای توجه بیش از پیش به قشر دانشجو را می نمایاند؛ تشکیل پارلمان دانشجویان می تواند راهبردی نهادینه، اصولی و هدفمند را پیش روی دانشجو و دولتمردان کشورش قرار دهد.
ج) رویکرد ها :
- تعامل میان قشر دانشجو (بعنوان مجموعه ای پویا، موثر و مقبول عموم) و دولتمردان قانونگذار .
- پویائی و مشارکت هدفمند قشر دانشجو در تاثیر گذاری و رقم زدن امور کلان کشور .
- رفع نمودن چالش های علمی، فرهنگی، رفاهی، آینده کاری و ... پیش روی دانشجویان و دانشگاه ها .
- انگیزه بخشی و تقویت بنیه پژوهشی دانشجویان .
- آماده سازی اصولی و تخصصی تر مسئولین آینده کشور برخاسته از فعالان پارلمان دانشجویان .
- همکاری نخبگان دانشجوئی با کمیسیون های مربوطه به رشته تخصصی ایشان در مجلس شورای اسلامی و اعتلای بنیه تخصصی این نهاد قانونگذار .
- همیاری در تدوین منشور اخلاقی دانشجویان .
- اعتلای بیش از پیش فرهنگ اسلامی ایرانی دانشجویان .
د) آئین نامه انتخاباتی:
- از هر رشته * در هر دانشگاه یک نفر منتخب شده، برگزیدگان مجموعا تشکیل پارلمان پایه دانشجویان را می دهند، پس از آن بر اساس اولویت های رشته ای، دانشگاهی، پراکنش جمعیتی، وابستگی بین رشته های دانشگاهی با کمیسیون ذیربط مجلس شورای اسلامی و سایر تراز های مقتضی، از میان اعضای مجلس پایه دانشجویان، منتخبین نهائی ** پارلمان دانشجویان برگزیده می شوند.
- پارلمان پایه دانشجویان رابط مهمی بین دانشجویان و اعضای پارلمان دانشجویان خواهد بود؛ ایشان همچنین می توانند منتخبین خود را با رای اکثریت برکنار نمایند.
- در ابتدای مسیر اجرائی کردن طرح پارلمان دانشجویان، دانشجویان دانشگاه های آزاد و پیام نور در اولویت ثانویه خواهند بود چه آنکه حقوق، نیاز ها و مقتضیات ایشان قدری متفاوت با دانشجویان دانشگاه های دولتی می باشد؛ باری می توان از منتخبین ایشان تحت فراکسیونی جداگانه در پارلمان دانشجویان بهره لازم را برد.
- انتخابات هر دو سال یکبار برگزار می گردد.
................................................................................................................................................
* همانطور که بیان خواهد شد، هم پوشانی بین رشته های دانشگاهی در امر تعیین تعداد منتخبین لحاظ می گرددد.
** فعالان، بانیان و چندی از دانشجویان مقبول مدیریت دانشگاه ها دارای کرسی ویژه و البته محدودی خواهند بود.
ه) آئین نامه اجرائی :
نظر بر این است که یکی از دانشگاه های معتبر کشور متولی اجرای طرح شود - صحبت های نخستین با مسئولین ذیربط دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی تهران انجام شده امید بر این است همکاری ایشان به اهتمام دولت و مجلس شورای اسلامی جلب شود - ؛ متولی میزبان ثابت جلسات دوره ای پارلمان دانشجویان خواهد بود، باری برای مشارکت هر چه بیشتر می توان بصورت پراکنده و به اقتضاء شرایط از دیگر دانشگاه های داوطلب کشور نیز بعنوان میزبان جلسات مزبور نام برد.
پارلمان دانشجویان مشابه مجلس شورای اسلامی و در تطابق و همفکری با آن تشکیل کمیسیون های زیر را می دهد *:
- کمیسیون بهداشت و درمان
- " اقتصادی
- " اجتماعی
- " انرژی، صنایع و معادن
- " عمران
- " فرهنگی
- " کشاورزی، آب و منابع طبیعی
- " آموزش عالی
- " تربیت بدنی
- " امور جوانان
هر منتخب می تواند در یکی از کمیسیون های پیشنهادی به عضویت در آمده و در راهبردهای تخصصی آن هم آرائی نماید.
امید برآن است که پارلمان دانشجویان بصورت سازمانی دولتی زیر نظر قوه مقننه (مجلس شورای اسلامی) و یا مجریه (شخص رئیس جمهور) پی ریزی شود.
................................................................................................................................................
* کمیسیون های مزبور بنا به صلاحدید تا حدی دستخوش تغییراتی با مشابه مجلس شورای اسلامی خود شده اند.
و) واپسین سخن:
آنچه به عنوان پیش نویس اساسنامه پارلمان دانشجویان ارائه گردید بخشی کوتاه، گزیده، کلی و البته پایه ای از آغاز راه عملی کردن این طرح بود. امید بر آن است که با یاری و پشتیبانی مجلس شورای اسلامی، نهاد ریاست جمهوری و سایر ارگان های دولتی، لوازم اجرائی کردن مجلسی برای دانشجویان، تعبیه دیده شود.
درود،
به زودی خواهم آمد با:
۱. گزارشی از ارائه طرح پارلمان دانشجویان (که با پشتیبانی قکری دکتر شهریاری نماینده مردمی زاهدان و با همراهي هاي گسسته اي از سازمان ملي جوانان استان سيستان و بلوچستان و دانشگاه علوم پزشكي شهيد بهشتي تهران در حال پيگيري و دريافت مجوز تاسيس آنيم).
۲. به روي چاپ رفتن كتابي با عنوان زبانه هاي بي زبان ، كنكاشي بر بستر زبان سكزي، در آينده اي نزديك ( نتايج ۳ سال پژوهش آهسته اما پيوسته ي زبانشناسيم بر روي زبان باشندگان سيستاني)
۳. داستان غم انگيز انجمن سكا و انحلال رسمي آن.
۴. كشته شدن پسر دائيم در طي عمليات گروگانگيري توسط گروهك تروريستي جندالله به سركردگي عبدالمالك ريگي.
و ...
متن ترانه "Dust In The Wind" كاري از "Scorpion" :
Music: Kerry Livgren
Lyrics: Kerry Livgren
I close my eyes
Only for a moment and the moment's gone
All my dreams
Pass before my eyes, a curiosity
Dust in the wind
All they are is dust in the wind
Same old song
Just a drop of water in an endless sea
All we do
Crumbles to the ground, though we refuse to see
Dust in the wind
All we are is dust in the wind
Now, Don't hang on
Nothing lasts forever but the earth and sky
It slips away
And all your money won't another minute buy
Dust in the wind
All we are is dust in the wind
Dust in the wind
All we are is dust in the wind
Dust in the wind
All we are is dust in the wind
Dust in the wind
All we are is dust in the wind
چي مي خوام بگم نمي دوم، فقط مي دونم از چي می خوام بگم؟...
چندین بارنوشتم و پاک کردم . اين بار مي نويسم . نمي دونم باز به سرم مي زنه پاکش کنم يا نه؟ ولي تصميم گرفتم اينبار هر چه را می تراود ثبت کنم.
شايد اين حرفا به نوعي با بقيه حرفايي که معمولا توي اينجور جاها مي زنم فرق کنه ولي مهم اينه که همه شون يه رنگ و بو رو دارن. مي خوام از جايي بگم که بهش تعلق دارم گرچه هزار و اندي کيلومتر اون طرف ترش به دنيا اومدم وسالها طول کشيد که اين هزار و اندي کيلومتر طي بشه تا بهش برگردم و گرچه الان هم هزار و اندی کيلومتر از اون طرف!!!ازش دورم ولي باز مهم اينهه که بهش تعلق دارم...
با وجود همه بدي هايي که ازش مي گن دوستش دارم و هر بار که برمي گردم حس عجيبي نسبت به خودش و آدمايي که توش زندگي مي کنن دارم..آرامشي که در عين اينکه مي دونم نا آرومه بهم دست مي ده. اونجا احساس مالکيت دارم. به همه چيز و به روح کوير... پيوند عجيبي به کوير خورده ام و هر بار که آشفته از شلوغي ها مي شم دلم بيشتر براي کوير و شبهاي آرومش تنگ مي شه. با مردمش خو گرفتم و احساس مي کنم حداقل در این برهه از زمان اونجا براي من امن ترين جاي دنياست . قبول دارم که هر جايي خوب و بد داره ولي معتقدم اونجا بهترین آدماي دنيا رو مي تونه داشته باشه و براي همين هم هست که براي ايجاد يه آرامش و حس عجيب دوستي سعي مي کنم هر جا هستم با اون آدما غريبه نشم و هميشه تلاش کردم به نوعي حتي اونايي رو که با هم غريبه هستن رو دور هم جمع کنم.
خيلي وقت پيش بود . با بچه ها رفته بوديم يه کم خريد کنيم توي راه يه آقايي بود که با لباس محلي آواز مي خوند و ساز مي زد. متوجه نشدم و گذشتم .بعد فهميدم که کي بوده و براي بچه ها محلي زده. می گفتن اسم سازش "قیچک"ه واقعا دلم گرفت. اون شب ياد اون خانمي افتادم که توي بخش ريه رفته بودم ازش شرح حال بگيرم و وقتي فهميدم و فهميد که همشهري هستيم بر خلاف حال بدش چه آرامشي توي چهره اش موج مي زد...
دلم براي کويرتنگ شده...
چو از اين کوير وحشت با سلامتي گذشتي ،
به شکوفه هاي به باران، برسان سلام ما را...
پ.ن: مشهد، سر کلاس فارما
پ.ن:بازم نميدونم که خوب نوشتم يا بد ولي برام مهم اينه که طلسمو شکستم. اگه به دلتون ننشست به ديده اغماض بنگريد...
پ.ن: سلام!...
صبا
دستم را که دراز می کنم تا خودکار رنگ و رو رفته ام را بردارم و برایت بنویسم، دلم تیر می کشد. و یک جایی توی اعماق درون و یا شاید هم درون اعماقم، یک جور ناخوشایندی زُق زُِق می کند. و دلم که می شکند، هوای کوچه پس کوچه هایم طوفانی می شود و باد سرکشم خودش را می کوباند به پنجره ها و صدای زوزه هایش آدم های را می چپاند توی لونه های تنگ و تاریک شان.
هیچ وقت نخواستی بشناسی ام. فکر می کردی که دوستم داری و فریاد های ادعایت گوش آسمان را کر می کرد. یادت رفته بود که پشتوانه ی دوست داشتن شناخت است و دوست داشتن واقعی در عمل...!
و تو برایت همین کافی بود که وقتی از دور می آمدی، با اولین قدم ها، پاهایت خاکم را لمس می کرد و خورشید مردمک هایم بی دریغ برایت نور افشانی می کرد و بس که تمام دل و روحم صاف بود و آینه و خاکم از پاکی برق می زد، انعکاس این همه روشنی و نور چشم هایت را می زد و قلبت که کدر شده بود و خاکستری، تمام آنچه را که منعکس می شد، جذب می کرد و دلت می شد داغ داغ! عین ذره ذره ی شن های رقصان بیابان هایم...
و تو هرگز نخواستی که دریچه های شناختت را کمی بیشتر به وسعتم باز کنی. شاید فرصت نکردی و شاید هم نخواستی که نگاهی هم به زیر پاهایت بیندازی و مرا بشناسی و ببینی که چه ساده جریان دارم...
****
کوچک که بودی، کیف مدرسه ات همیشه سنگین بود. روی خاک من راه می رفتی و هوای پاک و صاف مرا فرو می دادی و زیر سایه های خنک عصر گاهی ام نفس تازه می کردی و لی لی کنان کیف پر ابهتت را تاب می دادی و می رفتی...
کیفت اون روزها دو برابر وزن خودت وزن داشت. مثل دل من که این روزها حرف های تلنبار شده ته هامونم اون قدر سنگین شده که دل درد گرفته ام! و کیفت پر بود از کتاب. از دفتر. و اگر لحظه ای تصمیم می گرفتی که همه شان را بجوی و قورت بدی، یک لیوان آب هم روش، همه اش به خاطر من بود و بس! که یک روز آن قدر بزرگ شوی که دنیا رو روی شونه هات حمل کنی، عین خدای آسمان ها، اطلس! و من را هم بذاری روی انگشت کوچکت!
****
و باز کردن بقچه ی اون همه آرزوی کلاسیک و سانتی مانتال قدیمی جلوی چشم هات هم حتماً یک جورهایی برات عجیبه! انگار که آرزو ها هم زنده اند و می جنبند و نفس می کشند و می پیچند لای دست و پا. روی دوش کلمه ها بند نمی شوند. و من هر وقت که خواستم یک جا نگهشون دارم و بهت نشان بدم که «ای دوست! ببین! من این جام! لا به لای این همه رنگ و نور و صدای رویاهایی که خودت برایم ترسیم کردی، اما امروز به یاد نداری...» یک آن میان داستان ها و افسانه ها گم می شوم و یک دفعه می بینم که این همه گفتم و گفتی و گفت و اصلاً انگار از اول هم کسی چیزی نگفته بود...
****
اون روزها دلت سیب می خواست. و قدت کوتاه بود. به شاخه ها نمی رسید. می نشستی و فکر می کردی که یک روز قد می کشی و می شوی باغبان صحرای بی آب و علفی که یک روز بال هایت شد تا پرواز کنی. ...و اون وقت به همه ی آدم های سرزمینت، سیب تعارف می کنی...
اون روزها دلت برایم می سوخت و قلبت یکپارچه آتش می شد از تنها ماندنم، از اینکه دنیا مرا نمی شناسد و دلش را خوش کرده به چهار تا یاوه ی چهار تا یاوه گو که این چنین هلم داده است به سمت سایه ها... و می خواستی فانوس راهم باشی به سمت نور، به سمت اوج... و شاید تقصیر من بود. منی که همیشه هوای صبر و سکوت لحظه هایم را پر کرده بود. منی که چون قلب کویر مرزهایم، «صبور بودم و سر به زیر و سخت»! و هرگز لب از لب نگشودم...
و تو رفتی. بی آنکه لحظه ای بایستی و به عقب نگاه کنی. کوچک بودی و شاید هنور قد نکشیده بودی و شاید اصلاً بزرگ شدن را بلد نبودی! و شاید هم وقتی که بزرگ شدی، دیگر دلت سیب نمی خواست...
و فراموشم کردی. به همین سادگی...
غافل از اینکه دیگر هی چی خودت را بزنی به کوچه ی علی چپ، تازه می فهمی که این کوچه ی گمنام این روزها چه قدر رهگذر دارد و چه قدر شلوغ است!! و یادم را هر چه قدر هم که بسپاری به باد، نسیم باز خاطره ام را می آورد و می گذارد لب طاقچه ی دلت.
«با فاصله نمی توان به جنگ خاطره رفت»... و تو باز هم هر گاه که دلت بگیرد، هوایم به سرت خواهد زد. هوای رگبار های ناگهانی ام که محصول بغض ترکیده ی دل من بود و بغض وا شده ی دل تو! هوای پیاده روی های شبانه زیر آسمان صاف و پر ستاره ام... جایی که انگار خدا به آدم های نزدیک تر است و آسمان را هنوز ازت نگرفته اند و ستاره ها پشت هیبت سیمان ها و آجر ها خودشان را قایم نکرده اند و شب از لای پرده ها پیداست. جایی که دستت را که دراز کنی ماه توی مشتت است و خدا ازش می چکد! جایی که زمین قدر هق هق های آسمان را می داند و آسمانش همیشه به پهنای خورشید می خندد...
و من هم این روزها، دلم خیلی گرفته. ولی دیگر گرد و خاکی به پا نمی کنم. دلم گرفته و آتش درونم از چشمانم سرازیر می شود و دنیای قدیمی ات را رنگ طلائی می زند... شاید که لحظه ای مکث کنی و آتش درونم را حس کنی...
...و آره! من امروز، با تمام وسعتم روی نقشه های جغرافیا، توی نقشه ی دل آدم ها جایی ندارم... و من امروز با همه ی گنج های پیدا و پنهانم، بی چیز و بی کس و تنهام... و من امروز، لبریز از این همه دانش کهن، در اشتیاق دانستنی نو می سوزم... و کسی روی تخته ی دلم دو دو تا چهار تا نمی نویسد... و من این روزها، با تمام شکوه و شوکتم، شب ها از درد به خودم می پیچم. و طبیبی از دل کویرم به فریادم نمی آید... و من این روزها، از سرانگشتانم سیل هنر روان است، ذوقم را اما هیچ کس به عالم نشان نمی دهد...
و من این روزها بد جوری سخاوتمند شده ام! با عشق می دهم و می بخشم... و هیچ باز پس نمی گیرم. و دست هایم هر چه خالی تر می شوند، قلبم مهربان تر برایت می تپد...
****
...و من سیستانم. و بلوچستان. و «سین» های سرد سیستانی ام این روزها کنار «ب» های برفی بلوچستان در عمق دل یخ زده ام، قندیل بسته اند و دارند به سختی نفس می کشند...
****
یک وقت از خاطرت نرود که چه سخت بود برایت روز اول، دل کندن از خورشید، از خاک، از چهره های سوخته و چشم های براق و دل های روشن... و کویری که خالی است... اما از هجوم احساس، پوستش ترک بر می دارد گاهی...
یک وقت اشتیاق سیب چیدن از دلت نرود...
****
رهگذر قدیمی روزهای رفته از یادم!
سر دلت کلاه نذار! دوست داشتن را باید نشان داد! بیهوده نباید جار زد. می دانی از لحظه ای که دلت را باز کردی به سمت این همه سخاوت کویر و پرش کردی از نور و امید، تا لحظه ای که بگشایی اش برای بخشیدنی بی چشمداشت و نور بدهی به دل شکسته ام و از نو بسازی ام، فاصله از کجاست، تا به کجا؟!
از عمق هسته ی مرکزی زمین، تا قعر کهکشان!!
پ.ن۱: نوشته ها گرچه روی کاغذ دو بعد بیشتر ندارند، اما عمق و ارتفاع دل شان بد جوری زیاد است. برداشت آزاد است.
پ.ن۲: ...و این ها را همه اش کسی نوشت، که اصالتاً اهل کویر نبود؛ اما کویر دیگر در رگ هاش جاری شده بود.
پ.ن۳: شاید آخرین باری باشد که اینجا خط خطی می کنم. ببخشید اگر بد خط بودم!
پی نوشت: ما منتظر دومیش هستیم ...
منبع
بزرگترین نشست سیستانی های مقیم پایتخت در رستوران سیب تهران برگزار شد. حضور چهره های مختلف سیاسی، اساتید دانشگاه، مسئولین و مدیران سیستانی در جلسه چشمگیر بود. دکتر نورا نماینده زابل ، دکتر شهریاری نماینده زاهدان، دکتر مختاری نماینده سابق زابل، میرشکار فرماندار سابق زابل، پروفسور شایانفر استاد برق دانشگاه علم و صنعت ، دکتر ناصری نماینده گرگان، گروسی نماینده شهریار و قدس، مهندس کول از مسئولین رده بالای وزارت(به نظرم مسکن، دقیقا نمیدونم) مسکن، محمد مومنی بازیکن سابق تیم های استقلال تهران و سایپا و خیلی های دیگر از حاضران جلسه امروز بودند. همچنین افرادی مثل حسینی استاندار سابق ، عادل مزاری مدیر مسئول صبح زاهدان با توجه به سوابق کاری در استان نیز در جلسه بودند. جمعیت تقریبا نزدیک 250 نفر بود.
تعدادی عکس از جلسه امروز:

دوستم تعریف میکرد که یک همسایه ای دارند و این همسایه شان یک دختری دارد که میشود دختر همسایه ی این دوست ما. دخترک ظاهرا با یکی از پسر همسایه ها سر و سری داشته. با هم دوست بودند و می رفتند گردش و خلاصه از این حرفها. یک روز یک اتفاقی می افتد. دختر و پدرش از بیرون می آیند و بعد، از توی خانه شان صدای جیغ و داد میرود هوا. تا میخورده دخترک را زده. چند روزی میگذرد و صبح یکی از همان روزها دخترک غیبش میزند. پسر همسایه هم.
این قضیه، بقیه هم دارد ولی شما تا همین جاش را داشته باشید.
سینوهه نام کتابی است که احتمالا همه شنیده اید و اسم پزشک یکی از همان فرعون های کتاب تاریخ های راهنمایی. این کتاب داستان زندگی سینوهه است که خودش روی پاپیروس نوشته.
به وسط های کتاب که می رسد، یک جایی، سینوهه داستان دوستی خودش را با دختری اهل کرت می نویسد. خاطر خواه می شوند و قرار می شود از کاخ فرعون فرار کنند و بعد عروسی کنند! از کاخ به سلامتی فرار می کنند اما این وسط، مشکلی وجود داشته. مینه آ - اسم دختر - پیرو دینی بوده که یکی از سنت هایشان این است که هر دختری باید قبل از ازدواج، برود به غاری که گفته میشده محل زندگی خداست و بکارت خود را تقدیم خدای خود کند و بعد می تواند ازدواج کند. مینه آ اگرچه سینوهه را خیلی دوست میداشته، اما در عین حال نمیتوانسته از عقایدش چشم بپوشد.
حالا مشکل اینجاست که بیشتر دخترهایی که به غار می رفتند، بر نمی گشتند! البته سینوهه این شرط را قبول میکند، به امید اینکه چون مینه آ او را دوست دارد برمیگردد. از طرفی هم شایعه شده بوده که خدا مرده. این هم امید دیگری برای سینوهه. آن شب مینه آ همراه روحانی یا پدر یا بالاخره همان عالم دینی شهر به غار میروند و قرار میشود سینوهه تا صبح که مینه آ بر میگردد همان جا منتظرش بماند. یکی دو روز که از رفتن مینه آ میگذرد، سینوهه نگران می شود و قرار میشود با غلامش به غاری که هر کسی حق ورود به آن را نداشته بروند و مینه آ را پیدا کنند. توی غار، اول مار بزرگی را میبینند که مرده و بعدا جسد مینه آ را پیدا میکنند که با خنجر کشته شده بوده...
بعدا سه میشود که خدا همان مار بوده که مرده و عالم دین از ترس اینکه آشوب شود و ابهت خدا بشکند، دخترها را به غار می برده و خودش به جای خدا، حسابشان را میرسیده!
حدود سه ماه پیش توی سایت ها خبری آمد که پدری، از همین هم استانی های ما، دختر چهارده ساله اش را سنگسار کرده. خودش. آنجا که من خواندم نوشته بود پدر دلیل این کار خود را خلاف شرع کردن دخترک، ذکر کرده ... .
فعلا توی سیستان ما، تقریبا همه ی مردم یک دین دارند. یکپارچه ایم. اما وقتی به تعصب ها و برداشت های نادرستی که از همین یک دین میشود نگاه کردی، خدا را شکر میکنی که مثل گذشته، همان طور که حامد در پست قبلی اش نوشت، چند تا دین با هم زندگی نمی کنند، وگرنه لابد ...
نمیدانم، شاید هم بهتر بوده.
درست است. همچو حادثه هایی که یک نفر دخترش را سنگسار کند، کم است. یک در میلیون. بیشتر، یک در چندین میلیون. اما حتما که نباید همه سنگسار کنند تا قضیه بغرنج شود ...
سینوهه توی کتابش می نویسد که من می دانم با پیشرفت و عوض شدن روش زندگی مردم، احتمالا نوشته هایم تازگی خود را از دست میدهند، اما از یک چیز مطمئنم و آن هم اینکه حماقت نوع بشر هرگز از بین نمی رود و من سعی کرده ام همین ها را بنویسم و فکر میکنم هیچوقت قدیمی نشوند.
بدیش به این است که در لحظه، نمی توان به حماقت و تعصب و این جور چیزها پی برد. مگر اینکه عجب آدمی باشد. بعدا گندش در می آید و آن موقع هم که سنگ نیست، به دهانت بزنی ... به دندانت بزنی ... چی بود ضرب المثلش خدا؟
بحث دین نیست، که بی دین هاش هم بعضی وقت ها همدیگر را تکه پاره میکنند، بدتر از سنگسار! این هم که بگوییم این چیزها فقط برای استان ماست، نه. مثلا توی همین کردستان. پس بحث چیست؟! نمیدانم. شاید هم بحث دین است و سنگسار. شاید هم بحث استان ماست و تعصبات شدیدترش ...
پ.ن:
1. دلتان خواست خبر سنگسار را ببینید، توی گوگل سرچ کنید: سعیده+سنگسار+زاهدان

- برنده جایزه بهترین رمان سال ۱۳۸۰ بنیاد گلشیری
- رمان تحسین شده سال ۱۳۸۰ جایزه مهرگان ادب
- برنده بهترین ران سال ۱۳۸۰ منتقدین مطبوعات
آنچه در زیر می آید بخش چهارم از فصل اول کتاب می باشد که نویسنده استحاله مرد بیابانی و سایه اش را رخ می نمایاند. نخواندنش را ستم بر روحیه سیستاناسیونالیسمی تک تکتان می دانم. باشد که صادقانه هدایت شویم!
********************
فاوست مورنائو در سکوت مطلق دفترش را ورق می زد. سکوتی ترسناک تر از پرخاش، می دانستم آن حرف های بی مزه و آن خنده های احمقانه عاقبت کار دستم خواهد داد.
شبی که در ده "دوست محمد" بر آن صفه ی گلی، که از هر سو احاطه در شب و بیابان بود، نشستیم و بهرام ناروئی ربابش را برداشت و با زبانی که از آن هیچ در نمی یافتم نغمه هائی سر داد که جن زده و گنگ و تبدار غرقه ام کرد در رخوت شبانه ی ستارگان حس کردم مرده ام، واین صدای جادوئی نا از آن خنیاگری بلوچ که صدای نکیر و منکر است که، مهربان و تبدار، نامه ی اعمال مرا می خوانند. یکی به نغمه و یکی به کلام. می دیدم که هیچ پرخاشی در میانه نیست، نه حتا هیچ سرزنشی. می دیدم گناهان مرا می شمرند اما نه از سر شماتت. همه اش به دلسوزی که پایش اگر لغزید، لغزید اما نه از سر پستی که خطائی اگر رفت، رفت اما نه از سر اختیار.
چه سبکبار شده بودم آن شب. می گفتم: "پس این است مرگ؟ این حلاوت در کمین؟"
آه که چه تصوری از این شب داشتم و عاقبت چه از کار درامد! برنارد حق داشت که در آن نامه تلخ و سراسر سرزنشش متهمم کند به "خود ویرانگری". طفلک چه سگدوئی زده بود موقعیتی فراهم کند که از این زندگی سگس رهائی پیدا کنم، چه میدانست ناگهان، و در لحظه ای که نباید، لگد می زنم به بخت خویش. کاش ببخشدم. من چگونه می توانم به او بگویم که دست خودم نیست.که این لگد ها را کس دیگری است که به من می زند. که این هم نیست، این لگد ها را من دارم به کس دیگری می زنم. من چگونه به برنارد بگویم که مرد بیابانی همیشه با سایه اش زندگی می کند. که هر جا می رود یا به دنبال سرمایه اش می رود یا سایه اش را به دنبال می کشاند. که تنها یک لحظه، فقط یک لحظه، بی سایه می شود: عدل ظهر! وقتی تیغ آفتاب درست به فرق سر می کوبد.
تازه، در این لحظه هم تنها نیست. مرد بیابانی تنها ثروتش سایه ی اوست. می نشیند، با او می نشیند. می ایستد، با او می ایستد. صبح که می شود عظمت او را امتداد می دهد تا مغرب جهان. عصر که می شود غروب او را امتداد می دهد تا مشرق جهان. چه کسی این همه وفا دار است؟ این چنین رفیقی را تیغ آفتاب که به فرق سر بکوبد رهاش میکنی بسوزذ؟ می بینی هی مچاله می شود در خود. می بینی هی مچاله می شود در خود. می بینی به پات می افتد. راه می دهی که از زیر ناخن پاها نشت کند در تو. طبیعتت شده که این کنترین کار توست در قبال او. خوب که به قالب تنت در تو نشست تیغ آفتاب هزیمت کرده است. پس آرام آرام از زیر ناخن پاها خودش را می کشد بیرون. اما اگر نکشید؟
این همان بلائی بود که در آن روز تابستانی سال هزارو سیصد و چهل و هفت بر سرم فرود آمد. همان وقتی که مثل همیشه ایستاده بودم تاسمیلو بیاید و نامه محبوب را بیاورد. فقط چند لحظه طول کشید. همان چند لحظه های که تیغ آفتاب درست به فرق سرم می کوبد. چهارده ساله بودم. فقط.
وقتی سمیلو دست خالی رسید مقابلم، همان دهان کلید شده اش و همان درخشش خیسی که مثل گرداب در نی نی چشمانش کافی بود تا تمام وجودم را دستخوش زلزله ای دهشتناک کند. سمیلو گریخت، با بغضی که مثل آتشفشان دهان گشوده بود. می دوید و می گریست و من توفان زده، بی آنکه توان واکنشی داشته باشم، به چشم خویش یدم که سایه ام در من ماند. و مرا از زیر ناخن پاها بیرون کرد.
تو حق داری برنارد که "خود ویرانگر" بنامیم، اما من حق ندارم به کسی بگویم که اگر دائم با خودم می جنگم، که اگر هماره بر خلاف مصلحت خویش عمل می کنم، از آن روست که من خودم نیستم. که این لگد ها که دائم به بخت خویش می زنم لگد هائی است که دارم به سایه ام می زنم. سایه ای که مرا بیرون کرده و سال هاست غاصبانه به جای من نشسته است.
خلاصه داستان ‘همنوايی شبانه ارکستر چوبها’ در بی بی سی
خیلی پیشترها، وقتی که حتی خودم هم یادم نمی آید کی بود، فکر میکردم شهرها ترتیب دارند. مثل عددها که مثلن، یک دو سه ... . زابل زاهدان مشهد تهران! عددها را تا خیلی بلد بودم بشمارم اما از شهرها همین چهار تا. زابل اول بود، چون شهر خودم بود و زاهدان و مشهد هم خانه ی خاله ها و عمه ها و ...! تهران هم که شهر معروفی بود و لابد باید توی لیست شهرها جایی میداشت بالاخره. نمیدانم کی فهمیدم که شهرها ترتیب ندارند. گذشت تا همین یکی دو سال پیش که جای شما خالی، کنکور جلو بود و ما پشتش. تهران معضلی (با همین ض؟) شده بود! دل من هم، تهران میخواست و رشته ی مورد علاقه ام!
زاهدان، شدم دانشجو. از آن مانده و از آن یکی رانده!
دانشگاه هم که لابد همه رفتید. می روی که الف شوی و زود تمام کنی و ارشدی، تخصصی، چیزی، قبول شوی! بعد ترم بالایی ها نگاهی میکنند و خنده ای میزنند که هاهاها! معارفه و خوش آمد و خلاصه همین گل و بلبل های اولش. توی این حال و هوا بود که خاطره ام یادم آمد، همان که فکر میکردم شهرها به ترتیب اند. انگار شهرها چپه شده بودند. تهران اول بود و زابل آخر! گروه ما، دو نفر زابلی بودیم. معارفه ی بیشتر گروه ها را رفتم! بیشتر زابلی ها دوست نداشتند بگویند زابلی اند ...!
گذشت. خیلی پیش آمده که دلم بخواهد پیش آمدهای زندگیم عوض شوند. اما همیشه می ترسیدم از اینکه بخاطر این معاوضه تجربه ها و موقعیت های اولی را از دست بدهی و در دومی بدست نیاوری شان. مثلا اینکه به جای زاهدان، تهران قبول میشدم. من این تجربه ها را، تجربه های زاهدان را، فکر نمیکنم دلم بیاید با در عوضش، دانشجوی تهران شدن عوض کنم. هر چند آنجا شاید همین تجربه ها و شاید بیشتر از اینها منتظرم باشند اما باز هم ریسکش زیاد است. اگر نباشند چی؟ وسواس! هر چه پیش آید خوش آید ...
یکی آن دورها، ته ذهنم، میخندد و داد می زند که گربه دستش به گوشت ...! این هم شاید یک طرف قضیه باشد. آدمیزاد همیشه خودش را توجیه میکند! بی خیال اصلا. منظورم اینها نبود. هنوز هم قرار است ارشد تهران قبول شوم!
یک سری اعتماد به نفس ها را نداریم. نه اینکه حالا، زابلی بودن منظورم باشد. چند تا از رفقا که رفته اند ممالک خارجه، میگفتند آنجا هم همین آش و کاسه سر ایرانی بودن است. نمیدانم، تو بگیر یک وقت هایی لازم باشد اما ... . مثلا الان اگر میشد من حاشا کنم که ایرانی ام، میکردم. چرا؟ آنتی ویروس جدیدم، آنلاین، آپدیت نمی شود. میگوید تو ایرانی هستی. نمیکنیم! اگر مشکل تو این است بالام جان، خب من ایرانی نیستم. ور اَمی غصه خارده؟!
پیچیده تر از این حرفهاست. میدانم٬ میدانم. اما خودم هم گیج شده ام!
عکسش هم هست. همین که الکی خودت را پایین تر ببینی، الکی خودت را بالاتر ببینی ...
خدای نکرده فکر نکنید من خواستم موعظه کنم یا چیزی توی این مایه ها. فقط یکی از تجربه های زاهدانم بود، همین!
نمی خوام وارد بحث فلسفه خلقت و دین و این جور چیزها بشم. چون اولا اینکه هیچ قطعیتی توش وجود نداره. دوما این جور چیزا اساسا بی معنی اند...چون به تعداد آدما عقاید مختلفی در مورد هستی و پیدایش دنیا وجود داره..پس بنابراین ارزش فکر کردن رو ندارن و چون اساس این دنیا کاملا پوچه...این قضیه نیاز به اثبات نداره.چون با یه نگاه سطحی به گردش بیهوده هستی. کاملا میتونی درک کنی....
بر می گردم به جمله ی اول متنم..تا حالا شده با خودت فکر کنی چرا به جای اینکه مثلا تو زابل به دنیا بیای تو آمریکا به دنیا نیومدی یا تو اسکاندیناویا.....چرا اونا باید تو اوج رفاه و آزادی باشن وتو بد ترین سختی های ممکن رو تحمل کنی...یا یه مقایسه دیگه ...هر سال چند میلیون نفر تو آفریقا از سوء تغذیه میمیرن و اما تو آمریکا به همین تعداد از اضافه وزن!
شاید این حرفا یه کم تکراری بیاد..اما اینا همه درده..دردهایی که روح آدم رو همیشه آزار میده...با خودت میگی اون خدایی که همه میگن عادله کجاست...چرا اینارو نمی بینه...این همه درد تا کی؟ نکنه...
این مصرعی که اول متن آوردم احتمالا خیلی هاتون شنیدین...این جمله حرف بزرگی میزنه...میگه که این دنیا حساب و کتاب درست حسابی نداره وتو واسه زندگیت هیچ اراده ای نداری و تو یه عروسکی توی دست یه خیمه شب باز بزرگ و فقط شانس و اقبال هست که مسیرزندگی تو معلوم می کنه...که اگه شانس داشتی می ری آمریکا و اگه نداشتی که که میری سگدونی...این پوچی رو واست ثابت میکنه...
دنیا شده یه جنگل و حیووناش دارن همدیگرو واسه پول میدرن...واسه شهوت... واسه قدرت ...انسانها از موقعی که تکامل پیدا کردن و به واقعیت وجودیشون پی بردن می خواستن همدیگرو بدرن...ما عروسکا بدون اینکه اراده ای داشته باشیم داریم ای بازی رو انجام میدیم....(بکش یا کشته میشی)این قانون جنگله....کدومشو انجام میدی؟
اما من میگم زودتر از این بازی بیا بیرون...خودتو بکش...تا با آزار دیدن کشته نشی و به این قانون تن ندی.....اینجوری به اون ارباب بزرگ میگی که من دیگه عروسک دست تو نیستم...تو نمیتونی جلوی منو بگیری...میتونی بگی من آزادم.............
مسعود...اردیبهشت87