X
تبلیغات
زارایا؛ سرای فرهنگ و هنر سیستان
روزگار است دیگر. به قول بزرگی، گاهی شوخی اش می گیرد. اگر همین بذله گویی های گاهانه اش نبود که با صد من عسل هم نمی شد خوردش!



پی نوشت: البته مطمئن نیستم عکس واقعی باشد و خودم از نزدیک ندیده ام! ولی به هر حال برف خوبی آمده و واقعی بودن این عکس بعید نیست. اگر منبع موثقی دارید بفرمایید لطفا.


+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1392 توسط فواد |

محمود دولت آبادی را حتما خیلی هایتان می شناسید. نویسنده ی رمان کلیدر که بزرگ ترین رمان پارسی است و آفریننده بسیاری آثار دیگر که هر کدام زیبایی های خاص خودشان دارند. یکی از تخصص های دولت آبادی نوشتن درباره زندگی های بومی و توصیف خاص آنهاست و در جای جای رمان کلیدر می توان این هنر او را به خوبی مشاهده کرد. وقتی کلیدر را می خواندم حس دوگانه ای داشتم. از یک طرف، به خاطر زیبایی و جذابیت این رمان انسان دوست دارد بدون وقفه آن را بخواند، یا به اصطلاح خودمانی تر ببلعد! از طرف دیگر باز هم به خاطر دلنشین بودن این کتاب دوست داری آهسته تر آن را بخوانی تا دیرتر تمام شود. خلاصه که این رمان از آن رمان هایی است که بعد از خواندن آن یک فرق هایی در آدم ایجاد می شود. البته در دوره زمانه ای که فیص بوک و ایمیل و مسنجر و اسمس مسکن بی تابی ها و بی حوصلگی های مزمن جوان ترها شده اند، توصیه کردن این کتاب قطور برای خواندن کمی جرات می خواهد! خود من دو سه سال پیش این کتاب را خواندم و الان به نظرم عجیب می آید که چطور ظرف چهار پنج ماه آن را خواندم. از طرفی هم خواندن این کتاب در جوانی گمانم لذت و طعم دیگری داشته باشد.

از این بحث که بگذریم، محمود دولت آبادی وقتی حدودا سی ساله بوده، در سال 1353شمسی سفری به زابل، زاهدان و میرجاوه داشته است که ماحصل آن را در کتابی به نام "دیدار بلوچ" نوشته است. این کتاب یک ویژگی خوب دارد و آن اینکه می توانیم در آن تصویری که مردمان این دیار در ذهن یک بینده ی بیرونی که سعی می کند قضاوت اولیه ای در مورد چیزی نداشته باشد ببینیم. اگرچه کتاب خیلی مختصر است، اما نکات جالبی در آن وجود دارد که خواندن آنها خالی از لطف نخواهد بود. البته چاپ کتاب قدیمی است و نتوانستم جایی برای فروش اینترنتی آن بیابم. تنها، نسخه اسکن شده این کتاب به صورت پی دی اف در نت موجود بود که امیدوارم جناب دولت آبادی از اینکه لینک دانلود آن را در اینجا می گذارم ناراضی نباشند و از این بابت بنده را ببخشند.

پیشاپیش عید و سال نو را هم تبریک می گویم و امیدوارم سال آینده برای همه بهتر از سال قبلشان باشد.


دانلود کتاب



+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391 توسط فواد |

سیراب در بیابان
و تشنه در دریا
خنده داری زندگی!

من کویری ام
برای زندگی فقط به آسمان نیاز دارم
همان که هیچوقت چیزی به من نمی بخشد
!
و زمین داغی که بی منت زیر پایم می رقصد

از چه می ترسانی ام

باختن از تو
مثل باختن در شطرنج است
که می شود مهره ها را دوباره چید
حداقل تا زمانی که
جوانم!


پی نوشت:
می گویند هندی ها "شطرنج" را اختراع کردند و گفتند زندگی مثل شطرنج است. هوش در آن حرف اول را می زند. بعد ایرانی ها "تخته نرد" را ساختند و گفتند بازی زندگی این است. هوش بعلاوه ی شانس!
از قرار معلوم این بار خوش شانس نبودیم، یا یک چیزی توی همین مایه ها!



برچسب‌ها: ناجگ, کویر, شطرنج, شانس
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1391 توسط فواد |

تابستان همیشه برای من فصل خاطره انگیزی بوده است. توی خانه ی عموی مادرم درخت خرمای بلندی بود که تابستان ها همیشه سایه و خرماهای خوبی داشت و وقتی باد آرام بهش می زد، صدای به هم خوردن شاخه هایش خیلی قشنگ بود! خیلی سال گذشته از وقتی که درخت خرما کم ثمر شده و توت و تاک دیگر معنی چندان خاصی ندارند. هوا هم آنقدر گرم تر شده که دیگر توی سایه ی ظهر تابستان هم نمی شود نشست. انگار باد سشوار مستقیم بخورد توی صورت آدم و از گرما چشمهایت را بسوزاند. همیشه باید فرار کنی توی یک چهار دیواری، زیر یک سقفی چیزی و از زیر کولر تکان نخوری. زندگی است دیگر، عوض می شود! تا دیروز نهر و نووَر آب داشت و ظهر تابستان می رفتی توی نهر و تنی به آب می زدی، حالا کانال های بتونی ش هم آب ندارند. بعضی وقت ها از گرما توی خانه هم طاقتت نمی آید. حالا فرض کن توی این گرمای خشک و خالیِ نفس تنگ کن، برق هم قطع بشود و کولر کار نکند! راست گفته اند که هر چه خار است به پای خاکسار! همین جا که از آسمان آتش می بارد، برق هم باید قطع بشود. همین طور که توی خانه گرمم شده، دارم فکر می کنم که چرا این مردم اعتراضی نمی کنند که توی این این گرما، دل ظهر، باید هر یکی دو روز دو سه ساعت برقشان قطع شود؟ با هر کس حرف بزنی ناراحت است، ولی اعتراضی نمی کند. انگار همیشه همین طور بوده. حالا اگر توی یک شهر بزرگ تر سر ظهر برق قطع شود، ملت دنیا را شب می کنند و چه بسا چند نفری گرما زده هم بشوند. اینجا هم گرما زده می شوند، ولی انگار برایشان عادی است و همیشه همین طور بوده. انگار نمی تواند بهتر باشد. انگار هر چه هست همین است!
این جریان ها مربوط به سه چهار سال قبل بود. حالا اوضاع برق بهتر شده و قطع نمی شود. ولی از این قضیه ی برق هم که بگذریم، توی خیلی از قضایا رفتار مردممان همین طور است. کلا زیاد صدای چیزی را در نمی آورند و حاضر نیستند به نرسیدن به حقشان اعتراضی بکنند و جوابی بخواهند. این رفتار خیلی جاها توی مملکتمان هست که اتفاقا یکی از جاهایی که خیلی بیشتر از بقیه ی جاهاست، همین جاست و نمونه اش هم همان قضیه ی قطع شدن برق است. آن چند سال تا وقتی که کار به آن قضیه ی کمبود بارندگی سالانه ی کشوری نرسید و قطع شدن برق برای شهرهای بزرگ تر مشکل ساز نشد، مشکل برق اینجا هم حل نشد! مردممان به اعتراض مسالمت آمیز هم اعتقاد چندانی ندارند. کلا چیزی به عنوان اعتراض انگار برایمان ماجراجویی عجیبی باشد که علاوه بر اینکه به جایی نمی رسد، ممکن است با دردسرهای زیادی توام هم شود...!
چند وقت پیش رفته بودیم چند تا از جاهای تاریخی سیستان را ببینیم. توی "سه کوهه" در قسمت ارگ پردلی، چاهی بوده که گفته شده آنقدر عمیق بوده که وقتی سنگی را به درونش می انداختی، صدای برخورد سنگ با آب ته چاه را نمی شنیدی! جل الخالق! چه کسی این چاه را کنده است؟! چرا این چاه را کنده اند؟ ببین آب چقدر می تواند کیمیا باشد و عطش چقدر فراوان که آدم مجبور باشد چنین چاهی بکند... زندگی است دیگر، عوض می شود! حالا شیر را باز می کنی، آب می آید! به چه مشقتی از توی این چاه آب می کشیده اند! شاید اصلا خشک بوده که صدای برخورد سنگ با آب ته چاه نمی آمده!! اصلا مگر می شود از توی این چنین چاهی آب کشید؟ تا آب بالا بیاید آدم از تشنگی می میرد! خودت را بندازی توی چاه سنگین تری! هم زودتر به آب می رسی و هم از شر بعضی چیزها خلاص می شوی! حالا جالب استفاده ای است که از این چاه می شده. مخالفانشان را توی این چاه می انداخته اند!! عجب فکر بکری! به عقل جن هم نمی رسد...! *
جایی دیگر، در کتابی به نام "تاریخ سیستان" که از قرن پنجم هجری یعنی حدود هزار سال پیش به جا مانده است، شرح خیلی کامل و دقیقی از بودجه ی سالانه سیستان آورده شده است. در این کتاب نوشته شده که بودجه ی سیستان در آن زمان هر سال برای استفاده تقریبا به 11 بخش تقسیم می شده که یکی از این بخش ها هزینه ی زندان بوده است.
وقتی هم حرف از زندانیان در این دوره می رود، معمولا منظور مخالفان شخصی حاکمان و شاهان بوده است و زندانیان را کسانی تشکیل می دادند که مخالف نظر و عقیده و عمل فرمانروایان بوده اند، و یا وجودشان برای پادشاهان و امیران خطرناک قلمداد می شده و گاهی تمام مردان یک خانواده یا یک طایفه و یا کل دودمان طرف (زن و مرد، خرد و کلان) زندانی می شدند...!! خب با چنین رفتار محترمانه ای که با مخالفان و معترضان حاکم می شده، دیگر تعجبی ندارد که کسی جرات اعتراض را به خودش ندهد!
وقتی نیم نگاهی به پشت سرت می اندازی و
این چیزها را می بینی، می بینی که در طول سالیان چه رفتاری با اعتراضات مردم که بالاخره لابد قسمتی از آنها به حق بوده شده است، شاید کاملا هم طبیعی به نظر برسد که این مردم امروز حتی حوصله و انگیزه ی یک شکایت ساده برای رسیدن به خیلی چیزها که اصلا حق خودشان هم هست ندارند و فکر می کنند که به جایی نمی رسد...!


* البته این چاه الان پر شده و دیگر وجود ندارد.



+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390 توسط فواد |

اگر فحش هاي سيستاني(حداقل امروزي ها و متداول ترها را) به چند دسته تقسيم كنيم، تعداد زيادي از فحش ها به ظاهر بدن و مدفوعات آن(شامل مدفوعات انسان و حيوان) برمي گردند...
نتايج اخلاقي...؟!



برچسب‌ها: ریخماسکی, فحش, سیستانی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389 توسط فواد |

دِل‌مِه كبابهَ چَك چَكي
مست و خرابهَ چَك چَكي
جَلدِه خَه وا  كُ چَك چَكي
وَر تو ثوابَه چَك چَكي

 

                             تُو مَكو دِل‌مه اُو شَدَك
                                                                ايتوُ شَدَك و اُتوُ شَدَك
                             تُو مَكو غصه نو شدك
                                                                كَنگه‌مِه چَپٌه‌تُو شدك

 

                             دِل‌مه وَ ســـــــــــازَ چك چكي
                                                                 راز ورازَ چك چكي
                             سِه كُو غم  ِ كوُر شْتَه رَه
                                                                 خِه مِه نْمسازَه چك چكي

 

                               از ذوق و خِندَه پَر كُنَك
                                                                اِمشوُ تموُم عـــالَمَه
                                 دِل‌مه كبابهَ چك چكي
                                                                مست و خرابهَ چك چكي

 

جَلدِه خَه وا كُ چك چكي
وَر تو ثوابهَ چَك چَكي

 

 

 

چَك چَكي : با غمزه                              چَپٌه‌توُ : واژگون
تُو : تب                                               وَر تو : براي تو
جَلد : گيسو ، مو                                   كَنگ : كنار، پهلو
اُو : آب
وَ ساز : تحريك كردن/شدن ، ترغيب كردن/شدن(براي انجام كاري)
راز : نوع   -   راز وَراز : رنگارنگ ، چندجوره بودن

شعر: پيام سيستاني
صدا: معصومه آتش‌فراز
                              دانلود


پ.ن: معني كلمه‌ها دقيق نيست.



برچسب‌ها: پیام سیستانی, معصومه آتش فراز, دانلود, آهنگ سیستانی, شعر سیستانی
+ نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور 1389 توسط فواد |

قدمت شهر نشینی سازمان یافته به حدود پنج هزار سال پیش می رسد. دوره ای که مردم در جاهایی مثل شهر سوخته ی زابل، بوشهر، دزفول، شوش، ارومیه، استانبول و... در حال زندگی بودند(تا، چهار هزار سال بعد، در مورد ما چگونه بنویسند!). از ویژگی های این نوع زندگی می توان، سازمان بندی حکومتی، ایجاد شدن تخصص، تعیین وظیفه ها، تمایز قشرها و اصناف و هم آهنگی مردم را مثال زد.
و از همان ابتدا، یکی از وظیفه های اصلی هر ساختار حکومتی ای، تعیین کردن هزینه های عمومی، پیش بینی سختی ها و تامین هزینه های شهر یا شهرها بوده. وظیفه ی پر اهمیتی که این روزها به عهده ی سازمان های برنامه و بودجه است. معمولا با توجه به شرایط مختلف و اهمیت هر یک از آنها، درآمد های سالیانه محاسبه و در بخش های مختلف هزینه می شود. و طبیعتا اداره و آبادانی هر جایی با چگونگی این هزینه شدن ها و میزان درست یا غلط بودن آنها رابطه ی مستقیم دارد و تاثیراتش بر زندگی مایی که مردم باشیم، کاملا محسوس است. در این نوشته، در آمد و هزینه ی سیستان در قرن پنجم( دوره ی خلفای عباسی) به صورت دقیق و با رقم ها و مبلغ ها شرح داده شده است.
«تاریخ سیستان» (سیستان نامه یا فضائل سیستان) اسم کتابی است که توش اطلاعات تاریخی، جغرافیایی، اقتصادی، ادبی، اعتقادی و سیاسی زیادی درباره ی سیستان قرن پنجم نوشته شده. نسخه ی خطی این کتاب در سال 1304 شمسی به دست محمد تقی بهار (ملک الشعرا) رسید و ده سال بعد، پس از تصحیح متن و حواشی آن، با نام تاریخ سیستان منتشر شد. تا اینجا به دو نفر بدهکاریم! اول، "مولانا شمس الدین محمد موالی" که محمد تقی بهار در مقدمه ی کتاب تاریخ سیستان ِ تصحیح شده توسط خودش، او را به عنوان مولف احتمالی نسخه ی خطی تاریخ سیستان ذکر کرده  است. جمع آوری مقدارهای حقیقی این اعداد و ارقام، نه فقط در روزگار ما، که در هر زمانه ای کار مشکلی است. و دوم خود ملک الشعراء بهار که متن سنگین و اصطلاحات و عبارات این کتاب را تصحیح کرده است. به عنوان مثال تکه ای از متن مشکل تاریخ سیستان، در زیر آمده است:

ثلثة الف الف و خمسمایة و اثنا عشر الف درهم، درمی درمی دون مال جوالی و صوافی و آذروی، و این جمله بود خمسة و ثمانون الف درهم، فذالک ثلثة الف الف [و خمسمایة] و تسعین الفاً و سبعة الف درهم، زین جمله دو بار هزار هزار درهم سلطان را بودی، دیگر برین جمله که تفصیل بدان ناطق است به کار بردندی تا مردمان به دردسر نبودندی...

باقی ماجرا از این قرار است که با گذشت زمان، شاید نتوان به درستی پی برد گذشتگان ما چگونه زندگی می کرده اند و دغدغه هایشان چه بوده و ... . مخصوصا وقتی که بیشتر داشته های ما از گذشته آثار باستانی زبان بسته ای هستند که غیر از مواردی مثل معماری و چگونگی وضعیت علمی و این جور چیزها، در مورد شیوه های اجتماعی زندگی ِ مردم تاریخ، حرف زیادی به ما نمی زنند. اینجاست که ارزش کتاب های به جا مانده از گذشته و در کل، آثار ادبی به جا مانده، معلوم می شود. گفته می شود که می توان یک جامعه را با بررسی محتوای ادبیات آن شناخت. خوشبختانه، عمر نوشته های ما خیلی طولانی است. سنگ نوشته ها و نوشته های روی خشت و استخوان و پوست و پارچه، از این دست اند.
اعداد و ارقام ذکر شده در بودجه ی سیستان در قرن پنجم که در تاریخ سیستان آمده، جدا از نگاه اقتصادی و محاسباتی و تورم و اینگونه ی بحث های چند دیدگاهی! می تواند برای مطالعه ی انواع مالیات های یک منطقه و شناخت مسئله ها و دشواری ها و دغدغه های اقلیمی، اجتماعی و اداری سیستان در آن دوره، مفید باشد.
قسمت های زیادی از نوشته ای که می خوانید، حاصل کپی پیست ی وقیحانه از روی کتابی به نام «نمودهای فرهنگی و اجتماعی در ادبیات فارسی» است، که چند روز پیش خواندمش. «محمود روح الامینی» در این کتاب با تاکید بر این مطلب که خیلی از گوشه های تاریک زندگی اجتماعی گذشتگان را می توان با مطالعه ی نوشته های آنها و دیدی جستجوگر در زمینه ای خاص دریافت، سعی کرده تا همانطور که در اسم کتاب آمده به بررسی قسمت هایی از زندگی فرهنگی و اجتماعی مردم، توسط بررسی چند کتاب بپردازد. به عنوان مثال با بررسی دیوان حافظ، سعی کرده به قشرهای مختلف اجتماعی آن دوران، مثل قاضی و محتسب و یرغو و شیخ و ... و خصوصیات هر کدام، پی ببرد.
و همانطور که گفته شد، یکی از قسمت های این کتاب بررسی ساختار و زندگی اجتماعی مردم سیستان در قرن پنجم هجری توسط تحلیل بودجه ها و هزینه هایی است که در کتاب تاریخ سیستان ثبت شده. به این ترتیب که با دیدن اولویت و درصد هزینه ی هر بخش، می توان به مسائلی که برای مردم آن دوران مهم بوده اند، پی برد. این برنامه ریزی بودجه شامل دو بخش "درآمد" و "هزینه هایی که از این درآمد پرداخت می شده" بوده که شرح آنها در زیر آمده است.

الف) درآمد ها: کل درآمدهای یک سال سیستان، در آن زمان بیشتر از 3597000 درهم بوده که قسمت عمده ای از آن از مالیات بدست می آمده (مالیات زمین و ...). متاسفانه ارزش درهم در آن زمان، در کتاب تاریخ سیستان ذکر نشده تا بفهمیم این مقدار درهم، به صورت مطلق چقدر ارزش داشته و تنها می توانیم با مقایسه ی هزینه هایی که از مقدار کل این درآمد پرداخت می شده، به اهمیت هر کدام از آنها پی ببریم. البته چهار قرن بعد در کتابی به نام احیاء الملوک، دوباره تمام درآمد و هزینه های سیستان ذکر شده (احتمالا به خاطر اینکه درآمد و هزینه های چهار قرن پیش موجود بوده، نویسنده ی احیاء الملوک قصد مقایسه نیز داشته است) که در آنجا ارزش هر درهم، یک مثقال نقره (4.64 گرم) ذکر شده است.

ب) پیش بینی هزینه ها (برنامه ریزی بودجه):این بخش، اصلی ترین قسمت این نوشته است. زیرا چگونگی هزینه شدن ها است که به ما اهمیت مسائل را در سیستان آن روزگار نشان می دهد و همانطور که گفته شد، نشان دهنده ی سازمان دهی و تجربه ی اداری شکل یافته ی آن دوره است و شناخت فرهنگی و اجتماعی تمدن گذشته را آسان تر می نماید. بعضی از این هزینه ها هنوز هم در برنامه ریزی ها هست، بعضی گسترده تر شده، و بخشی از آنها هم به خاطر عوض شدن شرایط زندگی تغییر کرده یا از بین رفته است. در این میان، به درصدی که از پول کل، برای هر یک از موارد زیر هزینه شده، بیشتر دقت کنید.

1. سهم سلطان: پادشاهان و خلفاء هر سال مبلغی از حاکمان شهرهای بزرگ دریافت می کرده اند. کم و زیادی این مبلغ بستگی به آبادانی و اهمیت شهرها و قدرت و ضعف حاکم داشته. در سیستان این مبلغ 2 میلیون درهم بوده که 55.6 درصد کل درآمد است. تا اینجا نصف پول رفت! نیمه ی باقیمانده، تامین کننده ی تمام هزینه های عمرانی و آباد سازی و... سیستان در آن روزگار بوده.

2. بستن سد:
طبیعتا این مورد مربوط به آن وقت هایی است که "آب"ی بوده و آبادی ای! نویسنده ی تاریخ سیستان در جایی از کتابش نوشته که:

شرایط آبادانی سیستان در سه بند بستن نهاده آمد.
بستن بند آب
بستن بند ریگ
بستن بند مفسدان
هر گاه که این سه بند اندر سیستان بسته باشد، اندر همه عالم هیچ شهر به نعمت و خوشی سیستان نباشد و تا همی بستند چنین بود و چون ببندند، چنین باشد و روزگار آن را قوام باشد.

نمی دانم دو خط آخر از روی حس ناسیونالیستی نویسنده بوده (با فرض اینکه نویسنده سیستانی بوده باشد) یا اینکه واقعا چنین چیزی امکان داشته. برای منی که خانه ی دلم اینجاست، قطعا چنین است. اما در کل، نمی دانم.
کل پول هزینه شده برای بستن سد در آن زمان، 109 هزار درهم بوده که برابر با 2.9 درصد از کل در آمد سیستان بوده و به صورت دقیقی بین بازسازی، تعمیر، نگهداری و ... تقسیم شده است.

3. تعمیر برج و باره شهر:
این قسمت، هزینه هایی است که مربوط به تعمیر حصارها و دیوارها و برج و قلعه های شهر و اطرافش بوده و اقدامی در جهت تامین امنیت در برابر هجوم هاست. مبلغ پیش بینی شده 62 هزار درهم است که معادل 1.72 درصد کل درآمد سیستان بوده است و همانطور که گفته خواهد شد، از لحاظ اولویت های عمرانی و آباد سازی، دومین موردی است که بیشترین مبلغ به آن اختصاص دارد. جالب است که سیستانی های گذشته نیز یکی از دغدغه ها و نگرانی های بزرگشان، امنیت بوده است.

4. هزینه ی سازمان های اداری شهر:
سازمان های اداری یک شهر بر آبادانی آن نظارت دارند. تعداد کارمندان و «حقوق بگیران» سیستان در این کتاب ذکر نشده اما مبلغی که در بودجه ی سالانه برای آنها در نظر گرفته شده 100 هزار درهم است که معادل 2.77 درصد کل درآمد بوده است.
اصطلاحات شغلی زیادی در توصیف سازمان اداری شهر آمده است که پول بالا حقوق آنها بوده است. از جالب! ترین آنها می توان به «چشم بینش» اشاره کرد که استاد محمد تقی بهار حدس زده، باید به معنی مامور سری بوده باشد.

5. هزینه ی زندانیان:
این مورد حاوی نکته ی بسیار جالبی است. وقتی حرف از زندانیان در این دوره می رود، معمولا منظور مخالفان شخصی حاکمان و شاهان است و زندانیان را کسانی تشکیل می دادند که مخالف نظر و عقیده و عمل فرمانروایان بوده اند، و یا وجودشان برای پادشاهان و امیران خطرناک قلمداد می شده و گاهی تمام مردان یک خانواده یا یک طایفه و یا تمام افراد یک دودمان! (زن و مرد، خرد و کلان) زندانی می شدند. اینها شاید به نوعی، همان مخالفان سیاسی حاکمان بوده اند. در یکی از سه شرایط آبادی سیستان که به «بستن بند مفسدان» اشاره شده، مطمئنا منظور از فساد، سرقت و نزاع و قتل و مانند اینها نبوده. چون برای اعمالی از این قبیل، در دوره ی خلفاء اسلامی، حکم های شرعی ِ قصاص و حد و تعریز اجرا می شده است و کمتر سندی درباره ی زندانی ساختن آنها به دست آمده است.
تاریخ سیستان از منابع منحصر به فردی است که حتی هزینه های زندانیان در بودجه ی سالانه را نیز ثبت کرده است. این مقدار 20 هزار درهم است که 0.55 درصد کل در آمد سیستان در آن دوره بوده است. این رقم دو برابر هزینه ای است که برای بیمارستان در نظر گرفته شده و در ادامه خواهد آمد.

6. بودجه ی موذن:
تعداد موذنان در سیستان زیاد بوده است. در جایی از تاریخ سیستان نقل شده که فردی به نام حمزةبن عبدالله الخارجی که قصد هجوم به سیستان را داشته وقتی که در بامداد تاریک، بانگ نماز  ِ بی «عدد و احصاء» شهر را شنید، گفت: «باز گردید که بر شهری که اندر آن چندین تکبیر و تهلیل بگویند شمشیر نباید کشید»
صدای اذان علاوه بر یادآوری وقت نماز، مشخص کننده ی ساعت های شب و روز و معیاری برای زمان بندی فعالیت های روزمره بوده است. مبلغ 20 هزار درهم نیز برای بودجه ی موذنان در نظر گرفته شده بوده که 0.55 درصد کل درآمد سیستان بوده است.

7. هزینه ی بیمارستان:
تقریبا کمترین مبلغ در مجموعه ی هزینه های پیش بینی شده برای سیستان، مربوط به بیمارستان است. با توجهی که قبل و بعد از اسلام، در ایران به بیمارستان می شده، نمی شده که شهری به قدمت و بزرگی سیستان، هزینه ی بیمارانش نصف هزینه ی زندان یا مقرری موذنان باشد.
کمی این مبلغ که 10 هزار درهم، یعنی 0.27 درصد درآمد کل سیستان است باید به این خاطر باشد که:

- در آن دوره بیمارستان صرفا جایی برای معاینه ی بیمار و دادن دارو بوده، نه جایی برای توقف و بستری مریض.
- سنت های خانوادگی و طبقاتی و قومی اجازه نمی داده که افراد در بیمارستان بستری شوند. بستری شدن در بیمارستان اختصاص به افراد فقیر داشته و کسانی که دستشان به دهنشان می رسیده و استطاعت مالی داشته اند بنابر سنت، طبیب را برای مداوای مریض به خانه می برده اند.
- علاوه بر اینها، در آن دوران معاینه ی بیماران منحصر به بیمارستان ها نبوده و داروخانه ها علاوه بر فروش دارو جایی برای معاینه ی بیماران نیز بوده اند.
این نکات نیز از بررسی کتاب ها و اشعار به جا مانده از آن زمان برآمده اند.

8. هزینه ی بستن ریگ:
همانطور که می بینید به خاطر موقعیت خاص جغرافیایی، حتی در آن دوران که آب سیستان نیز تامین بوده، یکی از مسائلی که مردم را به مبارزه می طلبیده مشکل مهار کردن «ریگ روان» بوده است و چنان که دیدیم نویسنده ی تاریخ سیستان «بستن بند ریگ» را یکی از سه شرط آبادانی سیستان می داند.
مبلغی که برای این منظور در نظر گرفته شده، 30 هزار درهم، یعنی 0.83 درصد کل درآمد سیستان است و تعجبی ندارد اگر سه برابر هزینه ی سالانه ی بیمارستان بوده است. مبارزه با ریگ روان، صد سال پیش از تالیف تاریخ سیستان توسط فردی به نام ابن حوقل اینگونه بیان شده است:

... مردم سیستان با استفاده از تجارب گذشتگان که بر پایه ی دانش هندسه استوار است سرزمین خود را از خطر ریگ روان نگه می دارند و اگر این مراقبت نمی بود، ریگ شهر و دیه ها را نابود می کرد و من شنیدم که مردم آنجا وقتی بخواهند ریگ را از جایی به جای دیگر منتقل کنند در نزدیک ریگ تپه و دیوارهایی از ریگ و خار و جز آن تعبیه می کنند و در پایین آن در برابر باد، دری قرار می دهند. باد از آنجا داخل شده و آن را می پراند و در بالای آن چون گردبادی می سازد و ریگ را به جایی که منظور ایشان است منتقل می کند.

9. هزینه ی آزاد ساختن بردگان:عمر برده داری به پیدایش و کشف فلزات می رسد. تاریخ برده داری پر است از قیام های بردگان در قبل و بعد از اسلام. اقدام حکومتی و معین کردن مبلغی در حدود 45 هزار درهم که 1.25 درصد درآمد کل سیستان است، برای خرید و آزاد سازی بردگان (زن و مرد) قابل توجه است. شیوه ی خرج این مبلغ به این صورت بوده که 100 برده که قیمت هر کدام از آنها بین 400 تا 500 درهم بوده خریداری و آزاد می شده اند.
اختصاص دادن مبلغی از بودجه ی سیستان به آزاد ساختن برده، در قرن پنجم را آیا می توان اقدامی در جهت لغو برده داری به حساب آورد؟

10. هزینه ی ماه رمضان: منظور داشتن مبلغی به عنوان نذر یا در آمد وقف برای هزینه های مسجد در ماه رمضان، از طرف افراد متمکن و خیر، کاری متداول است، ولی اختصاص یافتن 30 هزار درهم، یعنی 0.83 درصد کل درآمد سیستان برای ماه رمضان و تقسیم آن یبن کسانی که غالب آنها را، ظاهرا، نمی توان نه در شمار فقیران به حساب آورد و نه در شمار افراد متمکن، مسئله ای است در خور توجه. زیرا تمام کسانی که پرداخت 20 درهم در این ماه برای آنان تعیین شده، به غیر از کسر بسیار کوچکی، کارمندان حکومت هستند. این مسئله شاید به این خاطر بوده که چون ماه رمضان ماه عبادت است، آنان نمی توانسته اند آن طور که باید و شاید مانند ماه های دیگر وظایف خود را انجام دهند، در نتیجه به مقرری آنها نقصانی وارد می آمده و این کمک در واقع جبرانی به کمبود «مواجب» محسوب می شده که بتوانند با آسودگی خاطر به عبادت بپردازند.
مقرری ماه رمضان 20 درهم در ماه و مقدار دو من نان در روز بوده که شاید بتوانیم آن را معیاری برای خرج یک خانواده ی متوسط نیازمند به کمک در قرن پنجم در سیستان بدانیم.

11. آنچه بر جای ماند:
بعد از تمام این هزینه ها، از کل در آمد سالیانه ی سیستان در قرن پنجم (دقیقا ذکر نشده چه سالهایی) که در حدود 3597000 درهم است، مبلغ 1171000 درهم، یعنی حدود یک سوم کل درآمد، باقی ماند. عجب برکتی داشته پولشان!
این مبلغ برای رفع زیان های پیش بینی نشده، کمک به رهگذران نیازمند، کمک به کسانی که قرض دار بوده اند، مهمانی دادن، دادن بخور و غالیه به ضعفا (شاید منظور، مواد بهداشتی و تقویتی بوده و یا رسم و اصطلاحی است که متروک شده و امروز جز مفهومی که از ظاهر آن استنباط می شود، چیزی نمی دانیم) به کار می رفته است.

همانطور که گفته شد، چهار قرن بعد( قرن نهم) نیز در کتابی به نام احیاءالملوک به شرح درآمد و هزینه ی سالانه ی سیستان پرداخته شده که مولف آن مطمئنا نیم نگاهی به کتاب تاریخ سیستان داشته است. اگر به عنوان مقایسه، تغییر و تحول درآمد و برنامه ریزی سیستان را در فاصله ی چهار قرن ملاحظه کنیم (برای اطلاعات بیشتر، رجوع شود به بخش اول کتاب نمودهای فرهنگی و اجتماعی در ادبیات فارسی) می بینیم که مورد هزینه ها، جدا از کم و زیاد شدن مبلغ هر مورد، تقریبا مشابه است. تنها دو مورد اضافه شده که عبارتند از:

- خرج گورستان ها
- خرج کوران

 


- - -

 
سیستانی هایی که این سطور را می خوانند، احتمالا اصطلاحی به نام «جوان روغن نباتی» تا حالا به گوششان خورده ! اصطلاحی است که بزرگترها در مواجهه با جوان های ترگل ورگل(لغتی گویا تر از سوسول نمی یابم:دی) و گاه، بی حوصله، به زبان می آورند و احتمالا برمی گردد به این باور  ِ آمیخته با شوخی که جوان های امروز، به جای روغن های حیوانی قدیم، روغن نباتی ماشینی می خورند و به همین خاطر، قوت و توانایی جوان های قدیم را ندارند! به کار رفتن این اصطلاح در بعضی از جمله ها گاهی باعث به وجود آمدن چنان طنزی می شود که قادر است در یک جمع تقریبا رسمی، باعث خنده ی بی اختیارت شود و عواقب متعاقبش، که بیا و درست کن ...!!
دو روز پیش داشتم فکر می کردم که چه خوب بود کمی خاصیت از خودم نشان می دادم و می رفتم بگردم ببینم بودجه ی سیستان در حال حاضر، به صورت کلی، در چه بخش هایی و چگونه هزینه می شود. قطعا مقایسه اش با بودجه ی آن زمان، با توجه به تغییرهای عظیمی که در شیوه های زندگی صورت گرفته، کار جالبی از آب در نمی آید. اما شاید بتوان یک سری هزینه های کلی و اهمیت آنها را در دیروز و امروز مورد مقایسه قرار داد و نتیجه های اجتماعی و فرهنگی جالبی گرفت. اما هر چه کردم، دیدم در غوغای این روزها که «کس، کس را نپرسد» رمق و انگیزه ای برای این «کار صعب» ندارم!  توی گیر و دار  ِ همین فکر بودم که ناگهان کسی در وجودم به من گفت: جوانک روغن نباتی!

 

 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388 توسط فواد |


اسب ترکمن، اگر در گوشش تاریخ را زمزمه کنی، یورتمه می رود.

                                                                                نادر ابراهیمی - آتش بدون دود


برچسب‌ها: اسب ترکمن, نادر ابراهیمی, آتش بدون دود
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387 توسط فواد |

                                                                                          در خراب آباد شهر بی تپش
                                                                                          وای جغدی هم نمی آید به گوش
                                                                                          دردمندان بی خروش و بی فغان
                                                                                          خشمناکان بی فغان و بی خروش


از وقتی که این بند و بساط راه افتاد، برایم جالب بود که همیشه چه زود آبها از آسیاب می افتد. جالب که چه عرض کنم؟ مثل جالب بودن عمل کردن یک مشت سلول سرطانی است که هیچ چیز نتوانسته جلوی نافرمانی شان را بگیرد. جالب هست و نیست ...

هر دفعه که آن خشم و خروش بعد از فاجعه را می بینم، خیال میکنم که این بار، دیگر بار آخر است. مگر می شود این همه داد و بیداد گم شود در سکوت بیابانی که در آن، نجوای کوچکی هم فریادی است برای خودش؟ انگار همین دیروز بود که جماعت، با توپهای پر و مشت های گره کرده، ایستاده بودند گوشه ی آن قبرستان و چه شعارهایی که نمی دادند. آتش زیر خاکستر گر گرفته بود و کسی باید جواب پس می داد. همه منتظر بودند. یک انتظار دسته جمعی برای آمدن یک مسئول جوابگو. داغی آفتاب ظهر شانه هایم را می سوزاند و از حرکت عرق، پشت پلکم بدم آمده بود. ظهر زمستان !
هیچ وقت نخواستم در مورد سیاست، جدی فکر کنم. خوشم نمی آمد ازش. جایی که دست روی دست، بسیار است و به سادگی خفه کردن یک فریاد، حق پایمال می شود. بماند که زود ازت پرسید: "منظورت از حق چیست؟ "... زرنگی! میخواهی بپیچانی ام؟! پول اگر داشته باشی و گردنت کلفت باشد، حق با توست. هر حرفی که بزنی و هر ناحقی که بگویی. خیلی وقت است که این قاعده نقض نشده.
سر و صدای جمعیت، یک لحظه، با دیدن ماشین های غیر عادی میخوابد. چند تا از خبرنگارهای کانال های مختلف، این ور و آن ور می پلکند. آن روز اصلا فکر نمی کردیم که کارمان بی نتیجه می ماند. حرفهای وزیر کشور مردم را قانع نکرد و وقتی می رفت، پشت سرش فریادهای خشم، خاموش نشده بود. موش و گربه ای که از بعد از آن حادثه شروع شده، هنوز ادامه دارد. هنوز سلاخی و آدم کشی و آدم دزدی های اینجا، مرا یاد فیلم هایی که در فضای تگزاس بازی شده و دیده ام می اندازد. گزارش های تیز بینانه ی اخبار، از شیوه های آدمکشی و آدم دزدی در جاهای مختلف، از آمریکا تا همه جا غیر از ایران، مرا یاد کارهای آدم کش معروفمان می اندازد و گاهی هم شده که پیش خودم فکر کرده ام، این چیزها همه جا هست. از همین سیستان و بلوچستان و ایران، بگیر برو تا هر ناکجا آبادی. پس چه اهمیتی دارد ؟
مدتی می گذرد و تکرار مکرر حوادث این چنینی باعث بی تفاوتی نسبی مسئولان می شود. منتی نیست، اگر این تمام توانشان باشد. یک کارهایی هم هست که نشد دارد و نباید بیهوده پافشاری کرد برای انجامشان. اما کسی باید پاسخ گو باشد. کسی که به دور از آن رجز خوانی های پوچ، بگوید که این تمام توان ماست! هر آنچه در چنته داریم. … این تمام توان شماست؟ جواب آن سوال کوچه بازاری بی پاسخ که اگر نمی توانید جلوی چهار تا یاغی آدمکش که هر وقت عشقشان کشید تعدادی را به خاک و خون می کشند و از دور به ریشمان می خندند، بایستید، پس چطور میخواهید جلوی گردن کلفت ترهاشان، حامی هاشان! قد علم کنید … جواب این سوال چیست؟ مقایسه ی مضحک، اما جالبی است.

ظهر زمستان است دوباره. گوشهایم درد گرفته از سوز باد و گل باران کفش هایم را سنگین کرده. یکی میگفت آن مردک، چند تا سرباز دیگر را کشته. باید خودم را به اینترنت برسانم. او حتما می داند! کفش هایم را می کشم به لبه ی پله ها تا گل کفشان بریزد، اما باز هم کف سایت دانشگاه را به گند می کشم! نگهبان چپ چپ نگاهم میکند ... . بعله. کشته. روایت چراهایش مختلف است.
من کاری به کار اینکه فقط، یا شاید هم بیشتر شیعه ها کشته می شوند و این چیزها ندارم. یک آدم، قبل از سنی یا شیعه بودنش، آدم است. اسم هر سالمان هم که اتحاد و وحدت و این چیزها باشد، فکر نمیکنم باعث از بین رفتن ناراحتی مرموز و مبهم و پنهانی که در "قلب" بعضی از این دو، نسبت به هم اتفاق افتاده بشود. از کجا آمده؟ چرا آمده؟ دلیلش خودمانیم؟ نمی دانم! خواستم این را نوشته باشم که پای این چیزها وسط نیاید.

راستش، خوشم نیامد از تشبیه ام. از اینکه به گوشه ای از کشورم، که خودم هم تصادفا در آنجا و این کشور به دنیا آمده ام، بگویم تگزاس! نه از باب اینکه تگزاس در بلاد کفر است. کشور شیطان، لابد! به این خاطر که از این کلمه بوی آدمکشی و جرم و جنایت می آید. فقط یک چیز وسوسه ام کرد. خواستم بگویم که مبادا از اینجای ایران، تگزاس دومی ساخته شود. یادم افتاد که "جان کندی" را هم توی همان تگزاس کشتند. منظورم این نیست که تو جان کندی هستی! ولی یک روز باید دوباره بیایی اینجا. برای افتتاح لوله کشی گاز شهری مثلا. از تکرار تاریخ است که می ترسم! از اینکه ممکن است سر کشته شدن یک آدم به اصطلاح بزرگ، آشی برای اینجا پخته شود که نگو و نپرس. اگر چه یک نفر در برابر آن دهها کشته، شاید رقم کمی باشد اما از اولش هم از همین یک نفرها شروع شده بود.

از وقتی که این بند و بساط راه افتاد، همیشه برایم جالب بود که چه زود آبها از آسیاب می افتد. چه زود غم و بهت عظیم اولیه فرو می نشیند و چه زود می شود عادت کرد به کثیف ترین چیزها ...


برچسب‌ها: سیستان و بلوچستان
+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387 توسط فواد |

عده اي زمين خوار سودجو ، بناي تاريخي کاروانسراي ملک زاهدان را دو شب پبش تخريب کردند.
مديرکل ميراث فرهنگي ، صنايع دستي و گردشگري گفت: اين بنا که متعلق به دوره قاجاريه و داراي معماري کاملا بومي است داراي اقامتگاه هاي دور تا دور و تـزئينات اجري و طاق هاي گنبدي است.
شهرکي ، ‌مساحت کاروانسراي ملک زاهدان را که پارسال در فهرست آثار ملي به ثبت رسيده است سه هزار مترمربع اعلام کرد .
وي افزود: سودجويان سعي داشتند با تخريب اين بناي تـاريخي زمين آن را تصاحب و در آن ساخت و ساز کنند.

پی نوشت: ما منتظر دومیش هستیم ...
منبع


برچسب‌ها: قاجاريه, معماری, کاروانسرای ملک زاهدان, زاهدان
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 توسط فواد |

دوستم تعریف میکرد که یک همسایه ای دارند و این همسایه شان یک دختری دارد که میشود دختر همسایه ی این دوست ما. دخترک ظاهرا با یکی از پسر همسایه ها سر و سری داشته. با هم دوست بودند و می رفتند گردش و خلاصه از این حرفها. یک روز یک اتفاقی می افتد. دختر و پدرش از بیرون می آیند و بعد، از توی خانه شان صدای جیغ و داد میرود هوا. تا میخورده دخترک را زده. چند روزی میگذرد و صبح یکی از همان روزها دخترک غیبش میزند. پسر همسایه هم.
این قضیه، بقیه هم دارد ولی شما تا همین جاش را داشته باشید.

سینوهه نام کتابی است که احتمالا همه شنیده اید و اسم پزشک یکی از همان فرعون های کتاب تاریخ های راهنمایی. این کتاب داستان زندگی سینوهه است که خودش روی پاپیروس نوشته.
به وسط های کتاب که می رسد، یک جایی، سینوهه داستان دوستی خودش را با دختری اهل کرت می نویسد. خاطر خواه می شوند و قرار می شود از کاخ فرعون فرار کنند و بعد عروسی کنند! از کاخ به سلامتی فرار می کنند اما این وسط، مشکلی وجود داشته. مینه آ - اسم دختر - پیرو دینی بوده که یکی از سنت هایشان این است که هر دختری باید قبل از ازدواج، برود به غاری که گفته میشده محل زندگی خداست و بکارت خود را تقدیم خدای خود کند و بعد می تواند ازدواج کند. مینه آ اگرچه سینوهه را خیلی دوست میداشته، اما در عین حال نمیتوانسته از عقایدش چشم بپوشد.
حالا مشکل اینجاست که بیشتر دخترهایی که به غار می رفتند، بر نمی گشتند! البته سینوهه این شرط را قبول میکند، به امید اینکه چون مینه آ او را دوست دارد برمیگردد. از طرفی هم شایعه شده بوده که خدا مرده. این هم امید دیگری برای سینوهه. آن شب مینه آ همراه روحانی یا پدر یا بالاخره همان عالم دینی شهر به غار میروند و قرار میشود سینوهه تا صبح که مینه آ بر میگردد همان جا منتظرش بماند. یکی دو روز که از رفتن مینه آ میگذرد، سینوهه نگران می شود و قرار میشود با غلامش به غاری که هر کسی حق ورود به آن را نداشته بروند و مینه آ را پیدا کنند. توی غار، اول مار بزرگی را میبینند که مرده و بعدا جسد مینه آ را پیدا میکنند که با خنجر کشته شده بوده...
بعدا سه میشود که خدا همان مار بوده که مرده و عالم دین از ترس اینکه آشوب شود و ابهت خدا بشکند، دخترها را به غار می برده و خودش به جای خدا، حسابشان را میرسیده!

حدود سه ماه پیش توی سایت ها خبری آمد که پدری، از همین هم استانی های ما، دختر چهارده ساله اش را سنگسار کرده. خودش. آنجا که من خواندم نوشته بود پدر دلیل این کار خود را خلاف شرع کردن دخترک، ذکر کرده ... .

فعلا توی سیستان ما، تقریبا همه ی مردم یک دین دارند. یکپارچه ایم. اما وقتی به تعصب ها و برداشت های نادرستی که از همین یک دین میشود نگاه کردی، خدا را شکر میکنی که مثل گذشته، همان طور که حامد در پست قبلی اش نوشت، چند تا دین با هم زندگی نمی کنند، وگرنه لابد ...
 نمیدانم، شاید هم بهتر بوده.
 درست است. همچو حادثه هایی که یک نفر دخترش را سنگسار کند، کم است. یک در میلیون. بیشتر، یک در چندین میلیون. اما حتما که نباید همه سنگسار کنند تا قضیه بغرنج شود ...

سینوهه توی کتابش می نویسد که من می دانم با پیشرفت و عوض شدن روش زندگی مردم، احتمالا نوشته هایم تازگی خود را از دست میدهند، اما از یک چیز مطمئنم و آن هم اینکه حماقت نوع بشر هرگز از بین نمی رود و من سعی کرده ام همین ها را بنویسم و فکر میکنم هیچوقت قدیمی نشوند.

بدیش به این است که در لحظه، نمی توان به حماقت و تعصب و این جور چیزها پی برد. مگر اینکه عجب آدمی باشد. بعدا گندش در می آید و آن موقع هم که سنگ نیست، به دهانت بزنی ... به دندانت بزنی ... چی بود ضرب المثلش خدا؟
بحث دین نیست، که بی دین هاش هم بعضی وقت ها همدیگر را تکه پاره میکنند، بدتر از سنگسار! این هم که بگوییم این چیزها فقط برای استان ماست، نه. مثلا توی همین کردستان. پس بحث چیست؟! نمیدانم. شاید هم بحث دین است و سنگسار. شاید هم بحث استان ماست و تعصبات شدیدترش ...


پ.ن:
1. دلتان خواست خبر سنگسار را ببینید، توی گوگل سرچ کنید: سعیده+سنگسار+زاهدان


برچسب‌ها: سینوهه, مینه آ, سنگسار, سیستان, سیستان و بلوچستان
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 توسط فواد |

خیلی پیشترها، وقتی که حتی خودم هم یادم نمی آید کی بود، فکر میکردم شهرها ترتیب دارند. مثل عددها که مثلن، یک دو سه ... . زابل زاهدان مشهد تهران! عددها را تا خیلی بلد بودم بشمارم اما از شهرها همین چهار تا. زابل اول بود، چون شهر خودم بود و زاهدان و مشهد هم خانه ی خاله ها و عمه ها و ...! تهران هم که شهر معروفی بود و لابد باید توی لیست شهرها جایی میداشت بالاخره. نمیدانم کی فهمیدم که شهرها ترتیب ندارند. گذشت تا همین یکی دو سال پیش که جای شما خالی، کنکور جلو بود و ما پشتش. تهران معضلی (با همین ض؟) شده بود! دل من هم، تهران میخواست و رشته ی مورد علاقه ام!
زاهدان، شدم دانشجو. از آن مانده و از آن یکی رانده!

دانشگاه هم که لابد همه رفتید. می روی که الف شوی و زود تمام کنی و ارشدی، تخصصی، چیزی، قبول شوی! بعد ترم بالایی ها نگاهی میکنند و خنده ای میزنند که هاهاها! معارفه و خوش آمد و خلاصه همین گل و بلبل های اولش. توی این حال و هوا بود که خاطره ام یادم آمد، همان که فکر میکردم شهرها به ترتیب اند. انگار شهرها چپه شده بودند. تهران اول بود و زابل آخر! گروه ما، دو نفر زابلی بودیم. معارفه ی بیشتر گروه ها را رفتم! بیشتر زابلی ها دوست نداشتند بگویند زابلی اند ...!

گذشت. خیلی پیش آمده که دلم بخواهد پیش آمدهای زندگیم عوض شوند. اما همیشه می ترسیدم از اینکه بخاطر این معاوضه تجربه ها و موقعیت های اولی را از دست بدهی و در دومی بدست نیاوری شان. مثلا اینکه به جای زاهدان، تهران قبول میشدم. من این تجربه ها را، تجربه های زاهدان را، فکر نمیکنم دلم بیاید با در عوضش، دانشجوی تهران شدن عوض کنم. هر چند آنجا شاید همین تجربه ها و شاید بیشتر از اینها منتظرم باشند اما باز هم ریسکش زیاد است. اگر نباشند چی؟ وسواس! هر چه پیش آید خوش آید ...
یکی آن دورها، ته ذهنم، میخندد و داد می زند که گربه دستش به گوشت ...! این هم شاید یک طرف قضیه باشد. آدمیزاد همیشه خودش را توجیه میکند! بی خیال اصلا. منظورم اینها نبود. هنوز هم قرار است ارشد تهران قبول شوم!
یک سری اعتماد به نفس ها را نداریم. نه اینکه حالا، زابلی بودن منظورم باشد. چند تا از رفقا که رفته اند ممالک خارجه، میگفتند آنجا هم همین آش و کاسه سر ایرانی بودن است. نمیدانم، تو بگیر یک وقت هایی لازم باشد اما ... . مثلا الان اگر میشد من حاشا کنم که ایرانی ام، میکردم. چرا؟ آنتی ویروس جدیدم، آنلاین، آپدیت نمی شود. میگوید تو ایرانی هستی. نمیکنیم! اگر مشکل تو این است بالام جان، خب من ایرانی نیستم. ور اَمی غصه خارده؟!
پیچیده تر از این حرفهاست. میدانم٬ میدانم. اما خودم هم گیج شده ام!

عکسش هم هست. همین که الکی خودت را پایین تر ببینی، الکی خودت را بالاتر ببینی ...

خدای نکرده فکر نکنید من خواستم موعظه کنم یا چیزی توی این مایه ها. فقط یکی از تجربه های زاهدانم بود، همین!


برچسب‌ها: زابل, زاهدان, تهران, دانشگاه
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 توسط فواد |