X
تبلیغات
زارایا؛ سرای فرهنگ و هنر سیستان - سیستان

نلّی که سیستو خشک شیه ...





برچسب‌ها: سیستان, پوستر, هامون, هیرمند, خشکسالی
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392 توسط زارایا |


پوسیدیم

چون " توتن " * هامان

در اکتشاف نطفه ی سوشیانت ؛ **

وقتی که تشنه ترین خاک

هامون *** را در حجله اش فریفت ...


شعر از علی شهریاری / به وقت کبوتر / ص 31


* توتن : نوعی قایق کوچک محلی سیستان در دریاچه ی هامون که از نی ِ توتی ساخته می شود.

** سوشیانت : آخرین منجی در آیین زرتشتی که گویند نطفه اش در دریاچه ی هامون نگهداری می شود.

*** هامون : دریاچه ی هامون دریاچه ای مقدس در سیستان که زرتشتیان معتقدند نطفه ی آخرین منجی در آن نگهداری می شود.

**** گز : درختی مقاوم ، همیشه سبز و مقدس که در سیستان و مناطق کویری می روید .


برچسب‌ها: توتن, گز, سیستان, زابل, هامون, کوه خواجه, سوشیانت, آخرین منجی
+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1391 توسط يسنا |



این گروه که از 5 سال پیش تشکیل شده است ، دو سال پیاپی به عنوان گروه تعزیه خوانی برتر استان گلستان معرفی شده است.

این گروه 5 سال پیش در روستای عباس آباد نصرآباد گرگان به صورت خودجوش و با همت جوانان سیستانی این روستا با برگزاری تعزیه حضرت رقیه کار خودش رو آغاز کردند.

نکته ی جالب در این گروه ، تشکیل هسته ی اولیه آن توسط زنان است! به طوری که در سال اول اجرای آن که تعزیه حضرت رقیه ( س ) بود ، زنان در کنار مردان در آن به ایفای نقش پرداختند . اما از سال دوم به علت تذکراتی که در باب حضور زنان در گروه های تعزیه خوانی داده شد ، زنان از اجرای تعزیه کنار رفتند و تمام نقش های آن توسط مردان اجرا شد. (
این ها را زنی می گوید که با لبخند و مهربانی خود را همسر ِ شمر ! معرفی می کند ... )

این گروه هر سال یکی از بخش های تعزیه را اجرا می کنند . به جرات می توان ادعا کرد اعضای این گروه در اجرای تعزیه در نوع خود بی نظیر هستند . چنان نقش ها خوب و عالی اجرا می شود که بینندگان را در عمق ِ حوادث کربلا با خود شریک می کنند و می توان به وضوح خشم ، اندوه و هیجان را در چهره ی تماشاچیان دید.

این گروه از امسال پا را از روستای عباس آباد فراتر گذاشتند و با حضور در محله ها و روستاهای سیستانی نشین گرگان ، تعزیه اجرا می کنند و در این راستا در اولین گام ، تعزیه شاهزاده قاسم را عصر 11 محرم در محله حسن آباد شهر جلین ( ساکنان این محله سیستانی هستند) برای خیل مشتاقان به اهل بیت اجرا کردند.

آقای مشایخی کارگردان این گروه تعزیه ، می گوید برای اجرای این تعزیه از 6 ماه قبل بعدازظهرها در فاطمیه روستا دور هم جمع و تمرین می کردیم تا بتوانیم به تاسی از پدران خود که روزگاری در سیستان بزرگترین تعزیه ها را اجرا می کردند تعزیه ای در خور اجرا کنیم.

این جوان سیستانی خوش اتیه در حالیکه یک لحظه لبخند از لبانش کنار نمی رود در ادامه سخنان خود بر نوآوری در کار اجرای این گروه تاکید می کند و می افزاید : ما با استفاده از تجربیات بزرگترهایمان که زمانی در زابل تعزیه اجرا می کرده اند یا پای تعزیه های اجرا شده در سیستان نشسته بودند ، تغییراتی متناسب با سلیقه مخاطبان امروز در اجرای تعزیه ایجاد کردیم.

همه اعضای این گروه تعزیه ، جوان اند ، کودک و نوجوان و جوان همه کنار هم می ایستند ..
انگار کن که ایستاده ای در بنجار *و دوباره تمام ِ صحنه هایی که " بی بی "** از " شووی" ** *های اجرا شده در زابل برایت می گوید جلوی چشم هایت روی صحنه می رود...

" راست می گفت بی بی " از شَئر ِ خَه رفت َ ، از اصل ِ خَه نرفت َ "**** این جا گرگان است صدها کیلومتر دورتر از زابل ... "


.

.


.

.


 برای دیدن عکس های این تعزیه می توانید به این تاپیک بروید ...



* بنجار : شهری در نزدیکی زابل که یکی از مراکز مهم برگزاری تعزیه در سیستان بوده و هست.


** بی بی : مادربزرگ

***شووی : شبیه ، تعزیه / سیستانی ها به تعزیه " شووی " می گویند .

**** از شهر  و دیار مان رفته ایم از اصل ِ مان که نرفته ایم ...


پ.ن : سیستان از دیرباز تا کنون یکی از مراکز مهم برگزاری تعزیه در ایران بوده است.



برچسب‌ها: تعزیه, شبیه, شووی, سیستان, زابل, گرگان, گلستان, تعزیه خوانی
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1391 توسط يسنا |


[تصویر: 1348935255_267_cd18197c50.jpg]


دیرزمانیست تفکر منحوس ایجاد تفرقه در میان اقوام سیستانی و بلوچ به طرق گوناگون از سوی نهادهایی معلوم الحال، رهگیری و هدایت می شود و با دستمایه قرار دادن وجوه ممیزه این دو قوم، قرابت های عمیق تاریخی، جغرافیایی، نژادی و مردم شناختی ایشان را نادیده انگاشته و سعی در نا امن جلوه دادن سرزمین اسطوره ای سیستان و بلوچستان دارند.

با در نظر گرفتن ضرورت برقراری مصالحه مجدد میان اقوام سیستانی و بلوچ و به موجب اعتقاد به نقش سازنده ایجاد ثبات و آرامش در راستای پیشبرد اهداف فرهنگی بلند مدت، پروژه سایبری اتحاد سیستانیان و بلوچان، با عنوان «زابلوچ» (که نام پیشنهادی از سوی غلامعلی رئیس الذاکرین دهبانی در جهت بیان و تأکید بر مشترکات فرهنگی دو قوم سیستانی و بلوچ می باشد) اعلام وجود می نماید.

بر این باوریم همینک کهن دیار سیستان و بلوچستان به آنچه شایسته نام سترگ و منزلت پرعظمت آن در درازنای تاریخ ایران بوده است، دست نیازیده و تنها راهکار عملی برون رفت از این وضعیت ناخجسته را در همّت مضاعفی می دانیم که از جانب خود سیستانیان و بلوچان به خرج داده شود. از این رو از کلیه فرهنگ مداران و سیاست ورزان عرصه اتحاد در بزرگترین استان کشور، سیستان و بلوچستان، درخواست داریم ما در پیشبرد این امر خطیر، یاری رسان بوده و دغدغه های مشترک و راهکارهای سازنده خود را در پایگاه زابلوچ به آدرس zabalouch.blogfa.com انعکاس دهند.


برچسب‌ها: سیستان و بلوچستان, اتحاد, زابلوچ, غلامعی رئیس الذاکرین, سیستان, بلوچستان, سیستانی, بلوچ
+ نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1391 توسط زارایا |


سیستان در گذرگاه تاریخ


سیستان در اساطیر ایران و آئین زرتشت، اهمیت بسزایی دارد. در داستانهای قدیم ایرانی، سیستان و زابلستان از این جهت واجد شهرت و اهمیت است که موطن زال، پدر رستم، پهلوان نامدار ایران باستان می باشد. در یک متن پهلوی به نام شهرهای ایران، ساخت سیستان و بنای آتشکده کرکویه، به افراسیاب تورانی نسبت داده شده است.


مورخین قدیم یونان، سرزمین واقع در مسیر سفلای هیرمند را درانگیانا می خواندند که ضبط های دیگرش زرنگای و سرنگای می باشد. از این منطقه در کتیبه های داریوش اول در بیستون و تخت جمشید، تحت عنوان زرنک یاد شده است.

با ورود آخرین دسته از آریایی‌ها در حدود سال ۱۲۸ ق. م. که سکه یا سکاها نامیده می‌شدند از شمال افغانستان به طرف جنوب یعنی قندهار و سپس به طرف غرب راه پیمودند تا به ایالت زرنک و کناره‌های دریاچه زره رسیدند و نام زرنک به واسطه ورود سکاها به سکستان تبدیل گردید و عربها سجستان می‌گفتند و بالاخره به سیستان تغییر نام یافت که امروزه به همین نام خوانده و شناخته می‌شود.

در آغاز خلافت عباسیان، سیستان از این جهت نیز شهرت پیدا کرد که پادشاهان صفاریان از آنجا بر خاستند و در نیمه دوم قرن سوم بر قسمت عمده جنوب و خاور ایران استیلا یافته و رایت استقلال برافراشتند.

در سال ۷۵۸ هجری شمسی، تیمور با لشکریان خود در جلو حصار سیستان ظاهر شد و قلعه آن را با خاک یکسان نمود. پس از مقاومت مردم، تیمور اهالی سیستان را مورد قتل عام قرار داد.

در سایه ظهور حکومت صفویه، سیستان مجدداً جان گرفت و مدنیتی به هم زد.

در قرن نوزدهم میلادی، ولایت سیستان مایه بحث و منازعه بین حکمرانان هرات و قندهار واقع شد. پس از اتحاد افغانستان توسط دوست محمد خان، محارباتی جهت تصرف سیستان بین ایران و افغانستان روی داد. سرانجام تحدید سرحدات در سال ۱۸۷۲ به دست کمیسیون انگلیسی به ریاست ژنرال اسمیت صورت پذیرفت و قسمتی از سیستان به وسیلهٔ عهد نامه پاریس از سیستان جدا گردید و درآن سوی مرز ماند، اما فرهنگ مردم، آداب و رسوم، زبان و ادبیات آنها همچنان پایدار و پا برجا و یکسان است.

از سال ۱۳۲۵ تا ۱۳۱۶ شمسی، سیستان جزو قلمرو خاندان خزیمه علم درآمد. در این زمان، سیستان بر اساس ترتیبات اداری و سیاسی نوین کشور، به عنوان بخشی از استان کرمان درآمد.

مرکز فعلی سیستان، زابل خوانده می شود. اگرچه در گذشته تحت عناوین نصرت آباد، نصیرآباد و سیستان نیز خوانده می شده است. شهر فعلی سیستان در اواخر دهه ۱۸۶۰ میلادی و توسط امیرعلم خان سوم خزیمه بنا شد.


منابع:

 - متون پهلوی. گرداورنده جاماسب جی دستور متوچهر جی جاماسب – آسانا. گزارش سعید عریان. تهران، کتابخانه ملی جمهوری اسلامی ایران، ۱۳۷۱، ص ۷۰.

- کخ، هاید ماری. از زبان داریوش. مترجم دکتر پرویز رجبی. تهران، کارنگ، ۱۳۷۶، ص ۱۱۵.

 - لسترنج، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی. ترجمه محمود عرفان. تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۴، ص ۳۵۸ تا ۳۶۲.

 - محمدی خمک (سکایی سیستانی)، جواد. ماتیکان سیستان، از مقاله «سیستانی که بزرگ تر از خراسان بود.»، جلد نخست. واژیران، ۱۳۷۸، ص ۵۷.

- بارتولد، تذکره جغرافیایی تاریخی ایران، ترجمه حمزه سردادور، تهران توس، ۱۳۵۸، ص ۱۰۴.

- مجتهد زاده، پیروز. امیران مرزدار و مرزهای خاوری ایران. مترجم حمیدرضا ملک محمدی نوری، تهران، شیرازه، ۱۳۷۸، ص ۷۷ تا ۹۶.



برچسب‌ها: سیستان, تقویم تاریخ, زرتشت, زابلستان, زال, آتشکده کرکویه, افراسیاب, هیرمند, درانگیانا, زرنگای, زرنک, سکاها, سکستان, سجستان, تیمور, دوست محمد خان, ژنرال اسمیت, عهدنامه پاریس, خاندان خزیمه, کرمان, نصرت آباد, نصیرآباد
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1391 توسط زارایا |


نخستین مسابقه وبلاگ نویسی سیستان


نزدیک به یک دهه از آغاز فعالیت های فرهنگی جدی نسل جوان سیستان در فضای مجازی می گذرد و در این مدت این عرصه نوظهور ارتباطات، شاهد حضور چشمگیر سیستان دوستان و سیستان پژوهان در زمینه های متنوع ادبی، زبانشناسی، موسیقایی، تاریخی ومردم شناسی بوده است. در این خصوص، جدی ترین دستاوردها را بایستی مرهون وبلاگ هایی باشیم که به حق آغازگر گرایش جوانان به فرهنگ کهن سیستان و شخصیت بخشی بدان در فضای مجازی بوده اند.

پیرو قدردانی از خدمات شایانی که تاکنون از سوی وبلاگ نویسان سیستانی صورت پذیرفته است و در ادامه تلاش های مجتمع فرهنگی تالار گفتمان سیستانیان (آبادگران فرهنگ و خاک سیستان) در راستای حمایت و پشتیبانی از کلیه فرهنگ مداران سیستانی، این پایگاه در نظر دارد سلسله مسابقات دوره ای وبلاگ نویسی با موضوعیت سیستان شناسی در کلیه ابعاد فرهنگی آن برگزار نماید.

بدینوسیله از کلیه وبلاگ نویسان سیستانی جهت شرکت در دور نخست این سلسله مسابقات دعوت به عمل آمده و درخواست می شود وبلاگ های خود را به همراه شرح مختصری از پیشینه فرهنگی مربوطه و نام و نام خانوادگي نويسنده، به آدرس ایمیل blogsistani@yahoo.com معرفی نمایند. مهلت پایانی شرکت در این مسابقه، برابر با 20 مهر 1391 می باشد. لازم به ذکر است داوری این مسابقه بر عهده تنی چند از بزرگان سیستان پژوه و همچنین شماری از فعالان با سابقه حوزه فرهنگ سیستان در فضای مجازی می باشد.

افزودنی است داوری وبلاگ ها بر اساس معیارهای کلی « پیشینه فعالیت، سطح تأثیرگذاری بر دیگر وبلاگ ها و میزان جریان سازی آن، درصد تولید محتوا و پرهیز از کپی کاری، صحت و اعتبار علمی مطالب، میزان بازدید روزانه، رنکینگ گوگل، عدم سوء پیشینه، رعایت مسائل فنی وبلاگ نویسی » صورت خواهد پذیرفت.


جهت کسب اطلاعات بیشتر از اینجا دیدن کنید.


برچسب‌ها: مسابقه وبلاگ نویسی, سیستان, سیستانیان, وبلاگ نویسان سیستانی, سیستان شناسی, تالار گفتمان سیستانیان, آبادگران فرهنگ و خاک سیستان
+ نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1391 توسط زارایا |


به پارس اندرون شارستان بلند / برآورد پاکیزه و سودمند

یکی شارستان کرد در سیستان / در آنجای بسیار خرماستان


(فردوسی » شاه‌نامه » پادشاهی شاپور پسر اردشیر سی و یک سال بود)


برچسب‌ها: سیستان, ادبیات فارسی, ادبیات کهن, شارستان, خرماستان, فردوسی, شاهنامه, پادشاهی شاپور
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391 توسط زارایا |

موضوعی که از دیرباز بر سر آن بحث بوده ریشه ی کلمه سیستان است و اینکه سیستان به چه معنی است . گروهی از سیستان پژوهان بر این باورند که سیستان تغییر یافته کلمه های سکستان و سگستان و سجستان است ، برخی هم اعتقاد دارند که سیستان از سیوستان به معنی سرزمین مردان آمده است. باری هنوز به پاسخ قابل قبولی نرسیده ایم. به همین رو از دوستان صاحب نظر و افرادی که به کار پژوهش سیستان می پردازند خواهشمندم ما را همراهی کنند(اینجا) تا با هم به بررسی این موضوع بپردازیم.

در همین راستا و برای آغاز بحث توضیح کلمه " سیستان " که از فرهنگ لغات سیستانی نوشته ی غلامعلی رئیس الذاکرین دهبانی انتخاب شده است را برایتان آورده ام.

[تصویر: 1341614273_54_532b51e97f.gif]
* سیستو : sisto سیستان یا سیوستان جایگاه مردان . آن اندیشه و هم انگیز که سیستان را به سکا وصل میکند زاییده ی خیال زاییده طلب هایی است که گمان میکنند اصالت بومیان اولیه سیستان در برابر سکاها در خور توجه نیست. زاولی یا زابلی ، سیستانی یا سیوستانی صاحب شناسنامه و فرهنگی اصیل تر از قوم سکایی است، زیرا؛ سکاها نیز به مثابه ی عرب ها ، مغول ها ، تاتارها و ازبک ها برای مدتی به این سرزمین آمدند و استحاله شدند و تسلیم فرهنگ بومی ایران زمین گشتند. بنابراین با جرات هر نوع ارتباط ریشه ای گویش خود را با گویش سکایی مردود میشمارم و معتقدم که گویش بومی و اصیل من شناسنامه ای کهن تر از گویش سکائی دارد ، به زبان ساده تر چندین قرن تسلط اعراب نتوانست ریشه فرهنگ ایرانی سیستانی مرا دگرگون سازد تا چه رسد به قومی مثل سکاهای وحشی که توقف تا استحاله ی آنان در سیستان به یک قرن نیز نمیرسد.
برچسب‌ها: سکستان, سیستان, سکاها
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1391 توسط صالح |



خون گریه ی ِ رستم شدم و عاقبت ِ کار

از سینه ی ِ سهراب چکیدم ،

نشد آخر ...!


پ.ن : نام سراینده و خالق ِ طرح رو نمی دونم !



برچسب‌ها: رستم, سهراب, نوشدارو, شاهنامه, سیستان
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1391 توسط يسنا |




عکاس : عبدالله رضایی

دوربین: canon EOS 450D
دیافراگم: f/29  
شاتر: 1/800s
ISO: 1600
لنز: 55-18
فاصله کانونی:55mm
exposure bias: 0/7- step



ضد نور (Silhouette) زیبا و پر محتوایی است.

از منظر سمبولیسم (Symbolism)، این عکس تقابل « استقامت » (اشاره به درخت کورگز) و « تقدس » (اشاره به خورشید و سنن زرتشتی جاری در سیستان) را بر می نمایاند. کادربندی عمودی پرتره (portrait) به جای کادر بندی افقی منظره (landscape)، مفهوم استواری و استقامت المان موجود در پیش زمینه (کورگز) را به نحو مضاعفی تقویت می نماید.

سمبولیسم موجود در این عکس، مفاهیم دیگری را نیز متبادر می سازد. کورگز در سیستان به نوعی مردانگی ویژه ای را متبادر می سازد (اشاره به سنت عقد بستن دختران باکره متوفی با درخت کورگز). خورشید نیز در فرهنگ ایرانی، برخوردار از نوعی زنانگی ویژه می باشد (در اصطلاحاتی چون خورشید خانم). باد به گونه ای بر کورگز وزیده است که تو گویی کورگز را در وضعیت به آغوش کشیدن خورشید قرار داده است. شاخه های گوشه ای کورگز که به صورت مورب در آمده اند نیز بر پویایی این معاشقه، دامن زده است.


از لحاظ تکنیکی، این عکس می توانست با سرعت شاتر بالاتری گرفته شود به گونه ای که شاخ و برگ های کورگز در وضعیت ثابت تری فریز می شدند. همچنین، ادیت نرم افزاری جهت رنگ بندی گرم تر (به سوی سرخ) جهت طبیعی تر ساختن ناتورالیسم (naturalism) موجود در این عکس پیشنهاد می شود.


برچسب‌ها: نقد عکس, عبدالله رضایی, عکاسی, عکس, سیستان
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1391 توسط زارایا |




تاریخ از مردی در سیستان خبر می‌دهد که در آن هنگام که عرب ، سراسر این
سرزمین را در زیر شمشیر خلیفه جاهلی آرام کرده بود از قتل عام شهرها و ویرانی خانه‌ها و آوارگی سپاهیان می‌گفت و مردم را می‌گریاند و سپس چنگ خویش را بر می‌گرفت و می‌گفت:

" اباتیمار: اندکی شادی باید "

نوروز در این سال‌ها و در همه سال‌های همانندش شادی ا‌یی این چنین بوده است .عیاشی و  » بی‌خودی » نبوده است.

 اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن این ملت بوده و نشانه پیوند با گذشته‌ای که زمان و حوادث ویران کننده ی زمان ، همواره در گسستن آن می‌کوشیده است*


* هبوط در کویر ، دکتر شریعتی ...

 عکس از اینجا


بیشتر بخوانید :

مراسم نوروز در سیستان

چرا بی بی نوروز ؟!

بی بی نوروز در سیستان

پیوند بی بی نوروز و عمو نوروز در استان گلستان

 


برچسب‌ها: نوروز, سیستان, بی بی نوروز, اباتیمار, هبوط در کویر
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391 توسط يسنا |

 


 این شعر در سیستان سروده شد در منطقه تاسوکی*!

 

مادرم سیستان


خیابان روی پلاک چندم بایستد

تا نام تو را از یاد نبرم؟

 

شهر، صدای زنیست که

در گوش تاسوکی شیون می کند و

هر روز

 صبح زود

 کفن کوچکی روی دست آمبولانس

تکه های تنش  را با خود می برد

 

این شهر چند هزارساله می شود

زیر بار مصیبت؟

کربلا از گوشه ی کدام خیابان گذشت

که از گلوی بریده ات ، هنوز

 خون می چکد ؟

 

همه رودها به هامون 1 پیوسته اند و

پهلوان  2

خوان سی ام را می نوازد:


 برقص!

برقص! مرد سیستانی

بچرخ و بچرخان

آسمان برود بالاتر

کِل بکشد سُرنا:

سوشیانس 3  از سمت سیستان می آید!

 

بکوب روی تنم یک ضرب

گهواره  بلرزد

 

لالا

لا...

لالایی بس است مادر

باسکت 4  دامادی ام را به نیزه بیاویز

شب ، ادامه ی نسل مرا از سر گرفته

 

خشمت را زمین مگذار

به پای تو ایستاده

مردانگی

از سینه ات خون می چکد

 خون

 

گیسو بریده ام

دُهُل بنواز

بنواز:

هیرمند پسرانم را پس بده! 5

 

......


جهان شیر ِ معصومم

تا کجای ِ تو قد بکشم

صبوری ات را...

سیاه و به خون نشسته

 

روسری ات آبروی زنان جهان است.


*سیده فاطمه صداقتی نیا

 
 


یادمان شهدای تاسوکی

1 - هامون : نام دریاچه ای که در سیستان قرار دارد و سیستانیان برای آن تقدس قائلند.
زرتشتیان معتقدند نطفه ی موعود آخرالزمانی در آب این دریاچه وجود دارد و فرشتگانی به نگاهبانی از آن گماشته شده اند . در آخرالزمان دوشیزه ای از سیستان با آبتنی در آب این دریاچه باردار و آخرین موعود یعنی سوشیانس را به دنیا می آورد.

2- پهلوان: نام معمول خواننده سیستانی ، نواختن دُهُل و سُرنا ، مهارت و توان بالایی می طلبد و هر کس به راحتی قادر به نواختن آن ها نیست شاید این یکی از دلایلی ست که سیستانیان به این افراد را با لفظ پهلوان صدا می زنند.

3- سوشیانس : موعود زرتشتیان که از دوشیزه ی سیستانی در پای کوه خواجه که در میانه دریاچه هامون قرار دارد زاده می شود.

4- باسکت: جلیقه سیستانی

5- دهل نوازی کنار رود هیرمند وقتی جوانی در آن غرق می شد تا آب جنازه را به ساحل بیاورد.

 

* تاسوکی : روستایی در نزدیکی زابل که در مسیر جاده زاهدان - زابل قرار دارد.

گروه ترویستی جندالله به سرکردگی عبدالمالک ریگی ، ساعت 9 شب  ۲۵ اسفند ۱۳۸۴  مصادف با ۱۶ مارس ۲۰۰۶ در فاصله 10 کیلومتری پاسگاه تاسوکی جاده زاهدان زابل انجام و سبب کشته و زخمی‌شدن ۲۸ تن شد. دست‌کم ۷ نفر دیگر نیز در این حادثه گروگان گرفته‌شدند

یک تن از گروگان ها در ایام اسارت کشته شد و ۶ تن دیگرنیز به تدریج طی ۲۰۰ روز آزاد شدند.

این گروه تروریستی با لباس مأموران انتظامی و نظامی در منطقه تاسوکی، ایستگاه ایست و بازرسی ایجاد و با متوقف ساختن خودروهای مسئولان محلی و مردم عادی، سرنشینان آن‌ها را پیاده و شماری را در همان منطقه در حالیکه دست هایشان را بسته بودند به گلوله بستند و شماری را نیز به گروگان گرفتند.

بیشتر قربانیان این حمله تروریستی افراد معمولی بودند که برای تعطیلات آخر هفته و ایام عید در حال مسافرت بودند. در این حمله نوجوانان دانش آموز ۱۳ و ۱۴ ساله نیز به قتل رسیدند.


اطلاعات بیشتر درباره این حادثه تروریستی را در این پایگاه بخوانید:  پایگاه اطلاع رسانی تاسوکی




برچسب‌ها: سیستان, تاسوکی, فاطمه صداقتی نیا, هامون, جندالله
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 توسط يسنا |

 

سپیدی دستارش در سراشیب باد ِ خیابان می رفت. بلندای قامتش را باد می رفت تا خم كند؛ اما مرد آموخته باد و بیابان، سر بالا گرفته بود و تن نمی خماند. پنداری آنچه هنوز در یاد نداشت سر خماندن بود؛ آن هم پیش چشمان جماعت شهری، كه نمی شناخت و دوستش نمی داشت .

به یاد آورد راهی شدنش را.

آن دم را كه حتی كاسه آبی هم بدرقه اش نكرده بود كه اگر آبی می ماند لاجرعه سر كشیده می شد، و حال كه هامون ِ تنگدست و آسمان بخیل ِ سرحدات مكران كه روزی نخل هایش زبانزد خاص و عام بود و مردانش شهره به سرداری و دلاوری، و اكنون هر كدام پاشنه چارق ور كشیده و سر به بیابان داشتند، از پی یافتن لقمه نانی كه دیری است چگونه بودنش را از خاطر برده بودند!

هنگام هجمه و هجوم طوفان ریگ یا آن دم كه در خم تپه ای یا دهانه كالی، لحظه ها را به انتظار آمدن شب یكی یكی می شمردند تا تن و بار را به سیاهی شب های قیرگون كویر بسپارند و چهره در دستار بپوشانند و به بیراهه قدم بگذارند تا آن سوی دشت؛ دستی ناپیدا كیسه بار را بستاند و با دستی دیگر اسكناسی كهنه (تومان یا روپیه اش فرقی نمی كند) را در دست مرد شب، مردان شب بگذارد تا نان ( این گرده خیال انگیز رؤیاهای كودك بیابان ) رنگ واقعیت به خود گیرد و جویده شود و مرد، شرمناكی نگاه مستوره اش بزداید. تا باز در گدام  ( 1 )، امشب صدای خنده كودكان سیر سر بگیرد و زن بیابانی ، خنده خردی بر لبانش شعله كند و مرد در تنگنای تاریك خیمه، به دور ترین جای ناپیدای ذهن خیره شود و از خویش پرسشی آشنا را بازپرسی كند : گذشت امروز، فردا را چه باید كرد ؟!

شولایش بر بال ِ باد خیابان می رود. دست بر گلوی قیچك و دستی دیگر كه آرشه كوچكی را در خود می فشرد.

تیز می رود اما خسته.

 نه از خستگی گام ها؛ از آن رو كه روانی خسته را، كوهی از غصه های ناآشنایی و غربت را با خود در سربالایی جردن می كشاند .

گام هایم را تند و كشیده بر می دارم تا به ردش برسم و دمی بعد، پاچین سپید شلوارش همتراز گام هایم می شود و سر بالا می كنم تا نگاهم را به صورتش بكشانم و نگاهش را در خود گیرم . چشمان مرد، اگر چه سوخته از دود خیابان، اما آشنا به باد بیابان؛ راست درافقی به هیچ كجا خیره، بی نگاهی ادامه می دهد .

سلامش می كنم. به جوابی می گذرد. باز هم همراهش می شوم.

- بلوچی؟

درنگی می كند.

+ نه از اهالی سیستانم !

لبخندی می زنم و می پرسم:

- شهركی هستی یا نارویی ؟

می خندد:

+ نه به جان خودم كه تو بلوچی ! آشنای ولایت ما؟

- نه اما زیاده هم دور نیستم از سیستان . رفیقان و دوست بسیار داشته و دارم به اطراف هامون. هامون را یقین كه آشنایی؟

به وجد می آید كه نام ها از ولایتش می دانم . چهره می گشاید و می ایستد. دستش را دراز می كند. همان دستی كه آرشه بر دست دارد و دستم میان چوب آرشه و دستان زمختش گم می شود به لحظه ای و سپس به رسم مرسومشان، دست بر لب و پیشانی می زند به بركت و حرمت دوستی!

- دلاور ِ سیستانی و شهر؟ آن هم تهران ؟

+ كردار روزگار ! به كار تور اندازی و ماهی بودم به وقت صید به هامون كه بركت داشت از آب ِ هلمند (2) و مرغان  ِ آبی خسته را با تور یا تفنگ ، نشانه می رفتم و روزی می رسید و دل ها خوش بود و دلزدگی ایام را به راندن توتن (3) و خواندن بیتی از نجما یا كه حسینا ( 4) از دل می زدودیم:

بر رویت عرق داره گل مِه

كجك هات ( 5 ) زروَرَق ( 6 ) داره گل مِه

كجك هات زروَرَق بالای ابرو

مثال ماه ، شفق داره گل مِه *

 

توتن سواری بر دریاچه هامون

 

 -  و حال اینجا پس چه می كنی !؟

 

 + نمك شوره به زخم  ِ تازه منداز

مَرَه (7) كُشتی به شهر آوازه منداز

مَرَه كُشتی به دست خود كفن كن

به دست مردم بیگانه منداز ....*

 

کوه خواجه - زابل - سیستان

 

های هامون ...... ! هامون اما اكنون از كف پای پیران ترك خورده تر! بر كناره كوه خواجه افتاده است و روزهای دیر؛ با تانكر برایمان گهگاهی آبی می آوردند. آب دولتی! پس ماندیم گرسنه و تشنه لب بر لب آن دریاچه خشك كه اكنون بوی ماهی كه هیچ؛ بوی آب هم از آن بر نمی خیزد! برادرانم به بیابان زدند به دنبال روزی و من كه دستی بر ساز داشتم؛ دانستم كه به پایتخت پول فراوان است. آمدم تا با سازم؛ روزیم را بستانم. ها قیچك كه می شناسی تو؟!

 

قیچک

 

- این آقاهه تركمنه !؟

نه بابا تار می زنه ؛ نوازنده اس!

دختركی هفت رنگ! با بغلی گل سرخ به روبان پیچیده با جوانكی كرواتی رو به رویمان ایستاده اند . دلاور سر پایین می اندازد به شرم و مرام و دست دخترك، اسكناسی مچاله شده را به سمتش دراز می كند و با عشوه می گوید:

- یه رِنگ عاشقانه بزن . بلدی؟ می خوام هدیه ولنتاین بدمش به این!!

و با انگشت به پسرك همراهش اشاره می كند و بعد كنار پیاده رو، به معشوقش تكیه می دهد تا بشنود. سوز سردی كه از توچال سرازیر می شود، چشمانم را می سوزاند. چشمانم تر می شود!

یا مولا دلم تنگ اومده

یا مولا دلم تنگ اومده

شیشه دلم ای خدا

پیش سنگ اومده

گم می شوم در سوز باد و سربالایی خیابان و صدای دلاور است كه سر به زیر؛ آرشه بر قیچك می كشد و صدایش میان بوق و دود گم می شود...

 

عباس جعفری

تهران

زمستان 82

 

 پانوشته ها:

 ۱ - گدام: روستای بیابانی ، چادر عشایر بیابانی

۲ - هِلمند: هیرمند

۳ - توتن: نوعی قایق كوچك

۴ -  نجما و حسینا : سیستانی ها ، شعر های عاشقانه داستان "  نجما  " و " حسینا " را  در شب نشینی ها ، اعیاد و جشن ها می خوانند.

نجما داستانی از مردم شیراز ... حسینا شاعری سیستانی بوده که شعرهاش بسیار در بین مردم این دیار محبوب است.

5 - کَجَک هات ( کَجَک های تو ) / کَجَک : موهای بناگوش که زنان سیستانی برای زیبایی ، در دو طرف صورت می ریزند.

6- زروَرَق یا زرق ُ بَرق : زرق و برق ، طلایی

7- مَرَه : من را

 * بحث و بیت ، نوعی مشاعره با مضامین عاشقانه و اجتماعی که سیستانی ها در محافل و شب نشینی ها و یا به تناسب درونیات خود می خوانند.

 این متن از  این جا  برداشته شده است.

 

 


برچسب‌ها: عباس جعفری, هامون, سیستان, هلمند, حسینا
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 توسط يسنا |

مراسم ِ عروسی در سیستان ، از نگاه ِ کودکان :



نقاشی از : عاطفه صوفی * - 15 ساله - زابل - سیستان و بلوچستان







پرستو سندگل - 8/5 ساله - مینودشت - استان گلستان






عاطفه میرشکار - 8/5 ساله - کلاله - استان گلستان



 

* نقاشی  ِ عاطفه صوفی ، سال گذشته ، برنده ی نشان نقره جشنواره بین‌المللی نقاشی تیان‌جین چین  شد.






برچسب‌ها: عروسی, سیستان, کودک سیستانی, عاطفه صوفی, جشنواره بین‌المللی نقاشی تیان‌جین چین
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390 توسط يسنا |

چند روز پیش توی بیمارستان یه چیزی دیدم که خیلی برام سنگین بود .

یه خانوم روستایی اومده بود برای زایمان. استادمون هم داشت کمکش می کرد که خانومه یه دفعه از شدت درد لباس این استاد ما رو گرفت که یه دفعه جیغ خانوم دکتر در اومد که "دستتو به من نزن کثافت!!!"

تنها کاری که تونستم بکنم این بود که از اتاق زایمان بیام بیرون ...

از اون روز دارم خیلی به این موضوع فکر می کنم که چرا ما یه متخصص زنان بومی نداریم؟

 چرا هر آدم درس خونده ای صرفا میاد یه مدتی اینجا تا یه پولی جمع کنه و بعدم بار و بندیلشو ببنده و بره ؟

چرا مردم ما برا خودشون احترام قائل نیستیم ؟

چرا هر مریضی میاد بی دلیل استاد دستور بستری شو می ده و هیچکی هم نیست ازش بپرسه به کدوم دلیل داری بستری ش می کنی؟ ولی من دلیلشو می دونم ... اینکه تختای توی بخش خانوم دکتر غیربومی عزیز خالی نمونه و بتونه به خاطر هر امضای اوردر RPO(یک نوع دستور پزشک که منظورش اجرای دستورات قبلیه و هیچ کار جدیدی برای مریض انجام نمی ده) یه پولی عجیبی به جیب بزنه تا زمانی که آزمایشای مریض که سرپایی هم قابل انجام بوده حاضر بشه...

فکر میکنین تو یه شهر دیگه یه پزشک جرات میکنه با مریض اینطور حرف بزنه ؟! کافیه کوچکترین حرفی بهشون بزنی تا زمین و زمان رو یکی کنن و بعد از کلی فحش که نثار طرف می کنن تازه می رن ازش شکایت هم میکنن.

 اونوقت تو بخش چشم دختر ۹ ساله ای میاد که معلم با شلنگ زده تو چشمش و به خاطر خونریزی لب مرز کوریه . می گی چرا شکایت نکردین؟ مادره می گه "یه نفر از نون خوردن میفته" و تو هاج و واج نگاه می کنی و به این فکر می کنی که اگه این شکایت نکنه دختر ۹ ساله بعدی حتما کور می شه...

چرا باید جراحی که برای یه عمل آپاندیس تمام شکم مریضو باز میکنه برگرده بگه: "مردم این استان هیچی حالیشون نیست برای آموزش خودتون تمام شکمشونو باز کنین  و ... " و راحت با همین طرز فکر چند سالی برای خودش طبابت کنه و  جون خیلی ها رو بگیره و مردم رو تلکه کنه؟

ما کی می خوایم طرز فکرمونو درست کنیم؟

تا کی می خوایم مظلوم باشیم و بذاریم همه حقمونو بخورن ؟

تا کی می خوایم بذاریم همه بیان از امکانات ما استفاده کنن و بعدشم جیم بزنن برن؟

کی می خوایم وقتی برای تحصیل رفتیم یه شهر دیگه پشت سر مردممون حرف نزنیم و زاهدانی بودن خودمونو انکار نکنیم ؟(این حرف من مخاطبان خاصی داره که این رفتارو به عینه هم دیده م و هم شنیده م)

این مائی که می گم تعمیم داده نمی شه به همه ، ممکنه ماهایی که امکاناتمون حداقل در حدی هست که می تونیم برای تفریح و سرگرمی خودمون هم شده در روز یه بار به نت سر بزنیم هیچ وقت همچین چیزایی رو تجربه نکرده باشیم ولی وقتی همه مردم جامعه مونو در نظر بگیریم یه درصد زیادی رو شامل می شه...

و من هیچ وقت نتونستم با این منش و طرز فکر بومی اینجا کنار بیام...

حداقل ما می تونیم خودمونو از حالا برای سالها بعدی که قراره اینجا زندگی و کار کنیم اصلاح کنیم ...


برچسب‌ها: بیمارستان, روستایی, زایمان, متخصص بومی, سیستان
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390 توسط صبا |

 

برای بسیاری از اهالی موسیقی، ساز زهی « قیچک » (یا غیچک، غیژک، قیژک) یاد آور سرزمین اساطیری سیستان و بلوچستان می باشد، چه آنکه خواستگاه این ساز را (که خود در واقع مادر ساز هائی از قبیل کمانچه و ویولون می بوده است) باید در سیستان زمین جست . قیچک هم چنان در این دیار مورد استفاده کولی نشینان قرار می گیرد به گونه ای که بسیاری از اهالی بومی سیستان، قیچک را با نام « حبیب الله قادر آتشگر »، نوازنده ای با اصالت کولی اش می شناسند .

 

[تصویر: 1309162767_267_d58d6a4389.jpg]

(قادر آتشگر در حال نواختن قیچک؛ مراسم هفته فرهنگی سیستان و بلوچستان، برج میلاد، بهار ۹۰)

 

بنا بر آنچه رفت، تصنیف « قیژک کولی » کاری از همایون شجریان که در آلبومی نیز به همین نام انتشار یافته است برای سیستانیان معنای دیگری دارد؛ ما عرضه این آهنگ را بهانه ای قرار دادیم برای اینکه موسیقی تاریخی سیستان را باری دیگر برای مخاطبان خود یادآور شویم و اینکه چاره ای اصولی باید برای افول چند دهه اخیر آن بجوئیم . از یاد نبریم موسیقی در سیستان تا آن اندازه ارج و منزلت می داشته است که شعبه ای از موسیقی ایرانی را نیز به نام « زابل » به خود اختصاص داده بودند . اجازه ندهیم با چشم از دنیا فرو بستن معدود نخبگان ما، موسیقی ما نیز برای همیشه چشم از دنیا فروببندد .

 

* * *

 

متن تصنیف قیژک کولی (سروده ای از شفیعی کدکنی) :

 

رنگ در رنگ و به هر رنگ هزارانش طیف

نغمه در نغمه و هر نغمه به یاد یاران

قیژک کولی کوک است در این تنگی عصر

راست در پرده‌ی اندوه و مقام باران

می‌زند بی که نگاهی فکند بر چپ و راست

رفته از دست و در افتاده ز مستی از پای

قیژک کولی کوک است در این تنگی عصر

رعد را عربده بگسسته

ولی پیوسته قیژک کولی

در همهمه‌ای هایاهای هایاهای

قیژک کولی کوک است در این تنگی عصر

پرده دیگر مکن و راه مگردان کولی

هم مگر همره این زخمه‌ی تند تو کنم

دلی از گریه سبک‌بار در این تنگ غروب

 

قیژک کولی

 

خواننده : همایون شجریان

 

همایون شجریان

 

دستگاه : شور مایه دشتی

آهنگساز : حمید متبسم

 

جهت دانلود آهنگ اینجا را کلیک کنید .

(جهت ذخیره : کلیک راست => save target as)

 

 


برچسب‌ها: قیژک کولی, دانلود, همایون شجریان, قیچک, سیستان
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 توسط زارایا |

 

با تو ام، جوان سیستانی!

ناله های کورگزان کهن را می شنوی؟ درختان پیری که روزی استراحتگاه پدران غیور ات بودند، همان آزادگانی که تن به زبان بیگانه ندادند و هویت میهن ات را احیاء کردند ... ؟

سیستان تو را می خواند، فریاد بر می آورد، گرد و خاک به راه می اندازد، آخرین زبانه های سرکش اش را نیز سر می دهد، از تمامی هستی اش می گذرد، شاید تو به خودت بیائی!

هامون که خشک شد، تو چه کردی؟ جز آنکه امید به پیگیری های فلان مسئول داشتی؟ این است آن خون عیاری که در تو بر جای مانده؟

اشتباه نکن، نمی گویم شورش کن، نمی گویم گلوله بر آر، می گویم به خودت بیای! به حرمت تمامی این هزاره ها که پدران ات کوشیدند، به حرمت تمامی این صده ها که با دشواری ها جنگیدند، به حرمت همه این تلاش ها، تو هم کاری بکن!

 

شنیده ای دریاچه ارومیه به خشکی گرائیده است؟ هم میهنان آذربایجانی ات ساکت ننشسته اند، به پا خواسته اند تا این دریاچه را نیز به خشکی ننشانند؛ ارومیه و هامونی که روزی و روزگاری هر دو در فرهنگ زرتشت مقدس بر شمرده می شدند .

به خودت بیای، جوان سیستانی!

 


برچسب‌ها: هامون, دریاچه ارومیه, کورگز, سیستان, زرتشت
+ نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390 توسط زارایا |

 

گوشه ای دیگر از تمدن شهر سوخته ایران

(۵۲۰۰ سال پیش)

 

 

جواهر سازی شهر سوخته

 

جواهر سازی شهر سوخته

 

جواهر سازی شهر سوخته

 

شهر سوخته

 

شهر سوخته جواهر سازی

 

جواهر سازی

 

 


برچسب‌ها: جواهر سازی, شهر سوخته, عکس, سیستان
+ نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390 توسط زارایا |

کِنجه 1* ( دختر ) شهر ِ زاهِد ُ ( زاهدان ) ؛

تیمور لنگ در سومین یورشی که به سیستان داشت ، به حوالی ِ شهر ِ زاهدان ِ کهنه ( شهر زیدان ) می رسد و آن را محاصره می کند، حاکم وقت ِ شهر ِ زاهدان کهنه ( زیدان) " قطب الدین کیانی " با تیمور ،صلح نامه تنظیم می کند ، اما قبل از تسلیم ِ کیانی ، دختر ِ قطب الدین از پشت ِ دیوار ِ شهر ، تیمور را می بیند و یک دل نه صد دل عاشق ِ تیمور می شود.

دختر ِ قطب الدین که دلباخته ی تیمور شده بود به او پیغام می دهد " اگر قول دهد او را به عقد ازدواج خود در آورد ، راه ِ ورود به شهر را به وی نشان دهد " ... تیمور هم که فرصت را مناسب می بیند به دختر قول ِ ازدواج می دهد......

دختر ِ حاکم کیانی پس از این که وعده ی معشوق را شنید ، به تیمور پیغام فرستاد و از او خواست چند صد متر جلوتر در شیله 2* ورودی به شهر کاه بریزد ، هر جا آب " گشت خورد *" 3 و چرخید ، راه آب ِ شهر آن جاست و سپس با یستن ِ راه آب ِ شهر ، مردم را مجبور به تسلیم کند.

تیمور دستور داد چنین کردند و بعد از چند روز بی آبی و تشنگی ، شهر تسلیم شد.

بعد از امضای صلحنامه ، بعد از ظهری که تیمور با لباس غیرنظامی در بیرون قلعه قدم می زد ، از پشت دیوار قلعه، تیری به سمت او پرتاب شد ، که به زرد پی پشت ِ پای 4* ِ تیمور اصابت و آن را قطع کرد. حکیمان گفتند چون این زرد پی قطع شده است قابل ترمیم نیست و تیمور باید تا پایان ِ عمر بلنگد . تیمور که با شنیدن این خبر سخت برآشفته بود دستور قتل عام مردم ِ شهر را صادر کرد.

کشتار ِ سخت و درد آوری آغاز شد . تعدادی از سادات ، مشایخ و بزرگان شهر به دیدن ِ تیمور رفتند و گفتند : اگر یکی اشتباه کرده است، مردم ِ شهر چه گناهی دارند و از وی خواستند به قتل عام پایان دهد که کسی در شهر ، زنده نماند. تیمور دستور ِ قتل عام را لغو و آتش بس داد.

گفته اند تا زمان ِ آتش بس ، به دستور ِ تیمور 40 قاری قران که مشغول ِ قرائت و مقابله ی قرآن بودند ، گردن زده شدند که بعد ها مردم ِ سیستان ، آن محل را " چهل پیر " یا " چهل و چهار پیر " نامیدند و مورد ِ احترام و اکرام ِ آنان است.

بعد از آتش بس ، تیمور ، طبق ِ قولی که داده بود دختر ِ قطب الدین را به عقد ِ ازدواج ِ خود در آورد و با خود به سمرقند برد.

شبی از شب ها همسر ِ تیمور ( دختر قطب الدین ِ کیانی ) بی خواب شد ، تیمور علت ناراحتی و بی خوابی اش را جویا شد.

دختر جواب داد: چیزی داخل ِ همین تشک یا زیر انداز هست که مرا ناراحت کرده و مانع از خوابم شده است. تیمور بار اول اعتنا نکرد و خوابید اما دوباره با ناراحتی ِ همسرش از خواب بیدار شد و با عصبانیت ، تشک را درید و درون ِ آن یک "پنبه دانه " یافت !

تیمور با تعجب به دختر نگاه کرد و گفت: همین پنبه دانه تو را اینقدر ناآرام کرده بود؟! مگر تو چگونه جایی بزرگ شده ای که یک پنبه دانه این طور تو را ناراحت و بی خواب کرده است؟!

کنجه شهر ِ زاهدان گفت: پدری داشتم که مرا در پر ِ قو می خوابانید و هر شبانه روز یک بار بدنم را با شیر ِ تازه حیوانات شستشو می دادند.

تیمور بر آشفت و به دختر گفت: پدری که این همه به تو مهربان بود و خدمت کرد ، چرا به او خیانت کردی و راه تسلیم شدن شهر را به من نشان دادی؟! از کجا معلوم ، فرداروزی به من خیانت نکنی ....

تیمور جلاد را صدا زد و گفت: موی ِ این گیس برید را به دُم ِ اسب ببند و آنقدر در صحرا بتاز که تکه تکه شود ، جلاد چنین کرد و آنقدر در صحرا تاخت که دختر تکه تکه شد....

از آن روزگار ، هر دختر ِ سیستانی که حاضر جواب ، بدزبان ، نافرمان ، خیانت پیشه و بدجنس باشد ، به کنجه شهر ِ زاهدان ( کنجه شئر ِ زاهِد ُ ) تشبیه می شود ....

مثلا می گویند " چکاره اوی کنجه شهر ِ زاهدو " * 5 یا " فلانی خه کنجه شهر ِ زاهدونیه "*6 ...

 

1 : کنجه ( kenja ) : دختر در گویش سیستانی

2 : شِئله ( shela): راه آب یا چیزی شبیه این / در کنار دیوار زهدان کهنه شیله ایس که امروز هم بقایای خشکیده ی آن وجود دارد و به آن " شیله نصرو " می گویند.

3: گشت خورد : چرخ خورد ، چرخید

4: در زبان ِ سیستانی به زرد پی ِ پشت ِ پا " ریفه " (refa) می گویند.

5 : چه خبره آهای دختر شهر ِ زاهدان

6 : فلانی مثل دختر ِ شهر ِ زاهدان می مونه ....


 منبع: مزارگلستانه/ فرهنگ عامه جلد 4 / ص 292 – 293


برچسب‌ها: کنجه شهر زاهدان, تیمور لنگ, زاهدان کهنه, سیستان, اسطوره
+ نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390 توسط يسنا |

ترمه

دخترک پانزده سال بیشتر نداشت.سیاهی چشمانش طوری بود که انگار وقتی صبح می شد،تمامی سیاهی شب جمع شده ودر چشمانش خانه می کرد.و شامگاه که می خوابید دوباره شب از میان مژه هایش بیرون آمده وگسترده می شد.

نامش " تـرمـه " بود.مثل ترمه زیبا بود ولطیف.

انگشتان بلند وکشیده اش در به کارگیری سوزن وپیچ وتاب دادن به طرح هایی که روی پارچه پیاده می کرد آنقدر با مهارت بود که خیلی ها در تشخیص کارهایش با سوزن دوزی ها وترمه دوزی های مادرش"ماه بی بی "به اشتباه می افتادند. 

"ماه بی بی " در خیلی از کارهای دستی ودوختن پیراهن های زیبا بین همه زنها به چیره دستی معروف بود.بعد از اینکه شوهرش"شیر علی عیار" از دنیا رفته بود،گذران زندگی بر آنها سخت شده بود و برای تامین هزینه های زندگی ،بیشتر به کار بافتن "شال های خودرنگ"(گلیم های خودرنگ)می پرداخت.

نخ های تابیده شده از پشم گوسفندان ،روی دار قالی باموهای بز درمی آمیخت واین هنر دستهای "ماه بی بی " بودکه در ظرافت دادن به نقشها،شال ها را بهای بیشتری می بخشید.

گاهی وقت ها هم"حصیر بافی "کار کمکی آنها بود.

۞ ۞ ۞

قراربود "ترمه" را به "جان محمد" بدهند.(شوهر بدهند)در ازای خون بهایی که طایفه ی "ترمه"بایستی به طایفه ی "جان محمد" می داد.به ازای خونی که حتی اتهامش ثابت نشده بود.

قضیه از این قرار بود که چند ماه پیش ،"محمدامیر عیار"که از طایفه "جان محمد"بود در نیزار وبه طرز مشکوکی کشته شده بود .جسد خیس او، صبح ِ پگاه ونزدیک طلوع آفتاب روی "توتن" اش ۱ پیدا شده بود.هرچه پرس وجو کردند و به دنبال نشانه گشتند چیزی پیدا نشد.فقط به این دلیل که افرادی از طایفه ترمه در آن نزدیکی مشغول پهن کردن دام و بریدن "نی" بودند ، متهم شدند.

کار، بالا گرفته بود و خان طایفه ترمه برای اینکه درگیریها شدت پیدا نکندوباعث خونریزی های بیشتر نشود،در جلسه "ریش سفیدی "به درخواست خان ِ طایفه "جان محمد"،تن داد وقرار شد که "ترمه" به عقد یکی از افراد طایفه "جان محمد" در آید.

"جان محمد" را همه می شناختند .آدم روبه راهی نبود.بی قید ولا ابالی .

چند روز قبل از عروسی سر ِتندور(تنور) موقع پختن نان ترمه کلی با مادرش صحبت کرده وگفته بود که دلش به این وصلت رضا نیست.ودوست ندارد که زن ِ"جان محمد" شود.ولی مادر هیچ نداشت که برای قانع کردنش بگوید.

         ترمه دلش رضا نبود                   راضی به این جفا نبود

         سنگ صبور این دل                    کسی به جز خدا نبود....

 

        -----------------------------------------------------------------

از آن طرف "جان محمد" سرمست وخوشحال بود.دیگر "محمد امیر ِعیار"هم نبود که با این وصلت مخالفت کند.می دانست که اگر "محمد امیر" زنده بود به خاطر دوستی که با "شیرعلی" (پدر ترمه) داشت اجازه نمی داد کسی مثل او شوهر "ترمه" شود.

 تعداد عیاران کمتر وکمتر می شد و تعدادکسانی که با ظلم ونابرابری مبارزه می کردند نیز کمتر .

         -----------------------------------------------------------------

گذشت ... تا روز عروسی فرارسید.

 حوالی عصر بود و خانواده و طایفه داماد برای بردن عروس به ده، نزدیک می شدند.صدای دهل وسرنا ، نزدیکتر ونزدیکتر می شد. به در سرای(حیاط خانه) عروس که رسیدند ، صدای هلهله و شادی از میانشان بلند شد.مراسم سرتراشک(اصلاح سر وصورت داماد) بر گزار شد وبعد از آن هم داماد را به حمام بردند. در همین حین رقص "چوبازی " برقرار بود . صدای چکاچک چوبها که در هوا می رقصیدندوبر همدیگر فرود می آمدند، فضا را به تسخیر در آورده بود.

پیش می آمد که چوبی در حین  ِ بازی می شکست ولی سریع آنرا عوض می کردند. اما در بازیِ زندگی، که، دلِ شکسته ، قابل تعویض نیست.

داماد از حمام بیرون آمده ومشغول روبوسی با کسانی شد که برای تبریک گفتن جلو می آمدند.اسب عروس، تزئین شده و آماده بود.این آخرین لحظاتی بود که ترمه در خانه پدری اش به سر می برد.بابا نبود  تا بیاید وطبق رسم ، ناز دخترش را بخرد وبرای اینکه عروس آماده رفتن به خانه شوهرش شود چیزی (هدیه ای ) به او پیشکش کند.اصلا اگر بابا بود که ماجرا اینطوری رقم نمی خورد.

داماد در کنار عروس قرار گرفت . ترمه سرش را بالا گرفت .سفیدی چشمش دیگر به سرخی میزد. رو به مادرش کرد و با صدایی که بغض در آن نشسته بود گفت :

        موکه!

         مادر!

                موکه مه کنجکه تونو !

                مادر!این منم دخترک تو!

                                       منه نلی که بره ...

                                       مگذار که مرا ببرند...

سوزونِ دستکه تونو ....         منه نلی که بره...

من که مثل سوزنی در دست تو ام(گوش به حرف تو بوده ام)...         مگذار که مرا ببرند...

خه دول و سازک می بره       منه نلی که بره...

با دهل وسرنا مرا می برند(بااسباب شور وشادی می برند ولی من راضی نیستم)       مگذار که مرا ببرند...

 

و مادر که خیلی سعی داشت تا استوار ومحکم بماند جواب داد:

 

ننه و جون ننه       کنجه کلونه ننه 

ای جان مادر!          دختر عاقل من !

ننه و جون ننه       کار  کُن ِ دَر ِ خونه

ای جان مادر!          تو باعث آبادی این خانه بوده ای   

  آلا که می بره تره    آتش وجونو ننه

الان که تورا می برند   آتش به جانم افتاده!!

 آلا که می بره تره     اشتو گریونو ننه

الان که تورا می برند   ببین که چگونه گریانم!

 

 رو به خواهرش کرد وگفت :

        خه جفت جوری می بره                  منه نلی که بره ....

 با یک جفت جارو مرا می برند(برای بیگاری وکارکشیدن می برند)       

 مگذار که مرا ببرند...

وخواهر جواب داد :

دَدَه و جون دده           آلا که می بره ترَه

ای جان خواهر!          الان که تورا می برند  

از خونه نـِئکِ بابا        خونه تو می بره تره

ازخانه نیک پدری       به سر خانه وزندگی ات می برند

وباز رو به برادرش کرده و گفت :

از رائه خَمَک می بره                  منه نلی که بره.....

از راهی که به خمک می رود مرا می برند ،  مگذار که مرا ببرند...     

وبرادر:

       دده و جون دده                      آلا که می بره تره

       ای جان برادر!                       الان که تورا می برند      

       دَن سرا مه مستو دده             از زیر قرآن گرا بکنی

 من بر در سرای خانه با قرآن می ایستم تا تو از زیر آن رد شوی

 

 و مادر باز برای دلداری رو به دختر کرد و گفت:

 

 گریه مکو دخترک نازوک و بلگ چَغَک                               

 گریه نکن دخترکم!ای که مثل برگهای تازه بهاری نازک ولطیفی!

  اِمشو که می بره تره نمک مزه بر دلـَک 

  در این شبی که تورا می برند بر دل زخمدیده ام نمک مزن

  سبا موکه تو بیایه رازای دل بُـکنی تو          

صبح فردا مادرت به دیدارتو می آید تا سنگ صبور ت باشد

   خاکای زیر حجله را از گریه گل بُـکنی تو

  می دانم که از گریه زیاد خاکهای زیر حجله را گـِل خواهی کرد

 

عروس از زیر قرآنی که دست برادرش بود گذشت وبا گامهای نا مطمئن پای در رکاب اسب گذاشت. وخیلی آرام بر زین اسب نشست.در میان این همه آدم، خودش را تنها می دید. تنها در برابر خدای خود.

 

" خدایا خودم را به تو می سپارم"

 

ضرب دهل و آوای سرنا از سر گرفته شد و جمعیت به راه افتاد .چندنفر از اقوام داماد با طعنه ها ونیشخند هایی به نزدیکان عروس از اینکه دخترشان را می برند، نیش می زدند.

رفتند  ...  و رفتند تا از ده دور شدند..


برچسب‌ها: ترمه, موکه مه کنجکه تونو, داستان سیستانی, سیستان, دختر سیستانی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه سوم خرداد 1390 توسط پسه عمو |

 

خانه هنرمندان سیستان و بلوچستان

 

تارنمای گروهی سرزمین دریا و کویر به آدرس www.iranstb.com در حرکتی ستودنی و جریان ساز اقدام به راه اندازی خانه مجازی هنرمندان سیستان و بلوچستان نموده است؛ ایده پردازی و مدیریت این پروژه بر عهده پیام سیستانی شاعر، ادیب و فعال حوزه فرهنگ سیستان می باشد . تاکنون شمار قابل توجهی از هنرمندان سیستان و بلوچستان اعم از ادیب، شاعر، زبانشناس، مردم شناس، گوینده، خواننده، میوزیسین و نویسندگان حوزه های گوناگون علوم انسانی جهت مشارکت در این پروژه اعلام آمادگی نموده و اقدام به انتشار آثار فرهنگی و هنری خود نموده اند .

 

خانه فرهنگ و هنر

 

امید بر آن است که تلاش های فرخنده ای این چنین چاوشی باشد برای از بین بردن تشطط و چند پارگی فرهنگی میان هنرمندان این خطه تاریخی از کشورمان؛ چه آنکه راه اندازی این انجمن در نوع خود جدی ترین تلاشی است که در حوزه فرهنگ و ادب سیستان و بلوچستان در عرصه مجازی صورت می پذیرد؛ پر واضح است که همت در راه پیشبرد این طرح علاوه بر اثرات مطلوب فرهنگی که بر هنرمندان سیستان و بلوچستان بر جای خواهد گذاشت، نگاه عوام نسبت به وضعیت فرهنگی این استان را نیز دستخوش تحولات امید بخشی خواهد کرد .

بدینوسیله از کلیه هنرمندان سیستان و بلوچستانی که در هر یک از عرصه های ادبی، هنری، فرهنگی و علوم انسانی تلاش هائی به خرج داده اند، جهت فعالیت و انتشار آثار خود در خانه هنرمندان سرزمین دریا و کویر دعوت به همکاری می گردد؛ علاقه مندان می توانند پس از عضویت در سایت مزبور آمادگی خود را به مدیر این پروژه، پیام سیستانی اعلام داشته و یاریگر دست اندر کاران این اتفاق مهم فرهنگی باشند .


برچسب‌ها: هنرمندان سیستان و بلوچستان, سرزمین دریا و کویر, پیام سیستانی, سیستان, بلوچستان
+ نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390 توسط زارایا |

 

رقص شمشیر سیستان

رقص شمشیر سیستانی

 

ادامه عکس ها در اينجا

 


برچسب‌ها: گروه موسیقی, سیستانی, هامون, نوروز, سیستان
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390 توسط زارایا |

 بحث و بیت ها دیوار ِ خاطرات ِ فرزندانی از نسل ِ ما ، نسل ِ پیش تر از ما و اصلا بهتر است بگویم ریشه های ِ مان را بنا کرده اند .. بحث و بیت ها نجوای ِ مادر ِ سیستان است که در سایه ی کورگز های سبز *- ی که نگهبان ِ حرمت ِ دخترکان ِ سیاه چشم ِ این دیار شده اند- تا همیشه ی تاریخ در پهنایی به وسعت ِ این کره ی خاکی زمزمه می کند .. که فرزندانش مادر را از یاد نبرند ..

موکه* سیستان سال هاست دامن ِ پرچینش را شیت* کشیده است و شیتل* های ِ دراز ِ آن را با ترانه ی ِ بحث و بیت هایی که بوی ِ آرزوهای ِ طلوع ِ دوباره را می دهند به تک تک ِ کورگز های ِ سوز ِ دشت ِ پهناور ِ سیستان ، دخیل می بندد .. این مادر ِ پیر هنوز یادش هست که فرزندانش ریشه در خورشید دارند!!

شاید بیراه نباشد ، بحث و بیت ها را پرچمی بدانیم برافراشته بر تارک ِ تمدن ِ مردم ِ سیستان و فراتر از آن ایران ..... بحث و بیت هایی که روزگاری زبان ِ پارسی را از پستوی ِ فراموشی ِ چند قرن بیرون کشیدند و در لابلای ِ برگ های ِ تاریخ ، شادی ها ، اشک ها و عاشقانه های ِ اجدادمان را دهان به دهان و سینه به سینه در گوشمان زمزمه کردند تا یادمان باشد تنها نیستیم و نباید بشکنیم ... بحث و بیت ها سرود ِ ملی و ایستادگی ِ تمدن ِ مردمان ِ سیستان ست .

سرودی به رسمیت ِ ماندگاری ِ تمدنی که هنوز در بطن ِ ماسه های ِ روان، توان ِ خلق ِ حماسه را برای ِ آخرالزمان نگه داشته است !

در طوفان هایی که از یکصد و 20 روز هم گذشتند !، بحث و بیت ها دو دستی به کورگز های ِ سبز چنگ انداختند تا مبادا فرزندان ِ هامون بیش از این ها دور بیفتند .

از دشت های ِ وسیع ِ ترکمن صحرا بگیر تا کویرهای ِ مرکزی ِ ایران ..... از شرقی ترین نقاط ِ این شیر ِ پیر بگیر تا غربی ترین نقاط ..! از سواحل ِ ترک خورده ی ِ دریاچه ای به کوچکی و سِحرانگیزی ِ هامون تا سواحل دریاچه ای به بزرگی ِِ کاسپین .! از کوه ِ خدا بگیر تا غار ِ دیو ِ سپید در کوه ِ البرز ... ! بحث و بیت ها نجوا شدند در دست های ِ نسیم و در گوش ِ جان ِ فرزندان ِ سیستان ، عشق را زمزمه کردند !

بحث و بیت ها پر ِ سیمرغی است به یادگار از دیروزهایی دور اما نزدیک ،! برای ِ به آتش کشیدن تمام ِ دلتنگی هایمان در وقت هایی که " دلمان دود می کند ! " *

حالا به بهانه ی ِ سال ِ نو و به همت ِ بزرگ ِ گوچه مردها وِ زن های ِ این دیار ، گرد هم آمده ایم برای باز خوانی این ترانه ی ِ ملی مان ......

می خواهیم در کوچه پس کوچه های ِ این دهکده ی ِ جهانی ، عاشقانه ها ، آرزوها ، غم ها و شادی های ِ جوانی ِ مان را در لفافه ی بحث و بیت هایی که هنوز بوی ِ تازگی می دهند زمزمه کنیم ..

حضور ِ سبزتان را در " فستیوال ِ بحث و بیت " چشم به راهیم ...

 

 

کورگز : درخت ِ گز که در سیستان به آن کورگز می گویند .....و مردم محلی به دلیل همیشه سبز بودن ، آن را کورگز ِ سُز ( سبز ) می خوانند....

موکه ( moka ) : مادر در گویش سیستانی

شیت ( sheet ): پاره کردن ، دریدن ِ یکباره ِ پارچه یا کاغد یا ....

شیتل ( sheetal ) : نوار ِ باریک ِ بریده شده از پارچه

دل دود کردن : اصطلاح سیستانی به معنای به یاد آوردن، دلتنگی شدید آن قدر که از شدت اندوه دل آتش می گیرد و دود از آن بر می خیزد.....

گوچه (gocha) : به فرزند ِ پسر طلاق می شود.



برچسب‌ها: بحث و بیت, فستیوال, کورگز, سیستان, گوچه
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389 توسط يسنا |

 

روز جهاني زن

 حامد صوفی / اسفند 89

امروزه بر کسی پوشیده نیست که فرهنگ های بومی ایران چه ناگوارانه درگیر انزوا و انقراض می باشند و اگر ما همچنان نتوانیم در رویاروئی مدرنیسم غربی با سنت بومی ایران تلاش جدی از برای باز زنده نگاهداشت و ترمیم عناصر آن به خرج دهیم، پیشاپیش حکم زوال و نابودی فرهنگ های بومی و مادری مان را با دستان خویش امضاء کرده ایم . بی گمان در چنان عرصه ای که روشنفکری ایرانی بدون گذار از گفتمان انتقادی مدرنیسم، پا به برهوت پست مدرنیسم می گذارد (آن هم صرفا بر اساس یک مد گرائی فلسفی)، صحبت از سنت و فرهنگ بومی ایرانی دو چندان دشوار تر به نظر می رسد .

در آستانه روز جهانی زن (8 مارس مصادف با 18 ام اسفند) هستیم و تلاش دول غربی در این است که باری دیگر چهره دموکراتیک و لیبرال خود را به رخ جهانیان و بالاخص مردمان عزلت گرفته در کشورهای جهان سوم بکشانند . در این نوشتار بر آن نخواهیم بود تا رنگ و بوی مشمئز کننده ای از جنس نژاد پرستی و قوم سالاری را بر گفته هایمان چیره کنیم و در نهایت عقده ای از میان عقده های فروخورده جمعی مان را به ارضاء بنشینیم؛ کوشش راستین ما در این چند سطر بر آن خواهد بود که به هم راهان خویش در عرصه باز زنده نگاهداشت فرهنگ های ایرانی بگوئیم که به راستی ما باید به جای پس زدن فرهنگ مادری مان، به تاویل و کنکاش باز پسین آن بنشینیم و لایه های تاریخی – تبارشناسانه آن را دگرباره کشف و ضبط کنیم و نشان دهیم آن چه در رنگ و لعاب مدرنیسم در بوق و کرنا دمیده می شود، همینک نیز در سنت بومی ما قابل ردیابی هستند، بدون هیچ گونه شانتاژ و هیچ گونه ابزار تبلیغاتی .

 

روز جهاني زن - زن سيستان

 

جایگاه راستین زن در فرهنگ بومی سیستان، نه آن چنان است که از گوشه و کنار و در رسانه های خبر پراکنی می شنویم؛ آن چه از سیمای زن و خانواده سیستانی بر همگان اعلان می گردد در واقع زد و خورد سنتِ بی پشتیبان ما با خشونت های بی امان فرهنگ معیار و مدرن می باشد که گهگاه خبر ساز نیز می شده است . از همه این ها گذشته باید معترف شویم که موقعیت اجتماعی زن سیستانی در فرهنگ بومی این دیار، بسی تامل بر انگیز تر از آن چیزی است که در نگاه نخستین بر ما هویدا می شده است، این مهم وقتی قابل ردیابی و کنکاش می باشد که نگاه ساختگرایانه ای باز پسین بر آداب و رسوم مردم این دیار داشته باشیم .

 

در ناخوداگاه جمعی سیستانیان، دو واژه زن و زمین هر دو در واقع مفهوم یکسانی را در ذهن تبادر می کنند، چه آنکه هر دو توان زایش و آفرینش را در سرشت خود نهفته دارند؛ به گونه ای که در سیستان رسم بر این می بوده است که بر گور زنانشان درختی می کاشته اند تا سرشت آفرینندگار و زایای زن همچنان پا بر جا و استوار باقی بر بماند، جالب تر آنکه چنانچه دختری دوشیزه از دنیا رخت بر می بست پیش از مراسم خاکسپاری اش وی را با درختی عقد بر بسته و سپس در کنار همان درخت به خاک می سپردندش .

البته این طرز نگرش به ماهیت زن، ریشه در فرهنگ کهن و بومی ایرانیان دارد، آن جا که در تقویم باستانی ایرانیان روز مشترکی را با نام « سپندارمذگان » یا « اسفندگان » از برای زن و زمین، جشن می گرفتند (در روز پنجم ماه پایانی سال، چیزی نزدیک به روز ولنتاین در فرهنگ مغرب زمین) .

 

اسفندار مذگان - اسفندگان

 

در وندیداد اشو زرتشت نیز این چنین آمده است که :  « با ... برآوردن گل و گیاه و درخت ... چنین زمین‌هایی مانند زن زیبا و خوش اندامی است که شوی او در بستر او را شادمان می‌سازد و آن زن برای وی فرزندان برومند می‌آورد ... »

 

در این راستا رسم دیگری نیز در سیستان قابل ردیابی می باشد و آن سنت بی بی نوروز سیستان است؛ بی بی نوروز به واقع یاد آور خجسته بهاران زمین می باشد و سیستانیان به موجب قدوم او است که زمین را در گذار از زمستان به بهاران می دانند، چه آنکه اگر بارانی هر چند نم نم بارش بگیرد، اینگونه می پندارند که بی بی در حال شستن سر خویش و آماده شدن از برای تحویل سال می باشد .

در نظر بگیرید که در فرهنگ ایرانی (پس از استیلای اعراب) شخصیت هم ارز بی بی نوروز، به گونه ای برعکس شده و جنسیتی مردانه به خود می گیرد، شخصیتی که از آن با نام حاجی فیروز و یا عمو نوروز یاد می کنند؛ چیزی هم تراز با بابانوئل در فرهنگ مغرب زمین .

 

نگرش دیگری که از برای زنان سیستان زمین می توان خاطر نشان ساخت، ماهیت اسطوره ای و رمز آلود ایشان توام با مقام تکریم و ارج نهادن از سوی مردان شان می باشد؛ در این بین می توان از محافل زنانه ای یاد کرد که در آن هیچ مردی (چه خردسال و چه بزرگسال) اجازه ورود به آن را ندارد .  نمونه نخستین آن مراسم سفره بی بی سه شنبه می باشد از برای روایت پردازی پیرامون دخترک ستمدیده ای که نهایتا در پایان ماجرا حق خود را باز پس می گیرد . بی بی سه شنبه، بی بی نور و بی بی حور سه منجی از برای بانوان سیستان می باشند که در مواقع سختی به یاری شان بر می خیزند .

 

از نمونه دیگر این محافل می توان به محفل های زنانه در آرامگاه بی بی دوست سیستان یاد کرد که مردان در پشت در به انتظار نشسته و حاجت خود را با واسطه زنان شان تقدیم بی بی می کنند .

 

بي بي دوست سيستان

 

در هر دوی این مراسم درخت کورگز سیستان نقشی اساسی و اسطوره ای را بازی می کند، تقدس این درخت ما را بیش از هر چیزی به سرو زرتشتیان و کاج عیسویان رهنمون می سازد . در سفره بی بی سه شنبه از شاخه های کورگز برای بر پا ساختن آتش مقدس استفاده می گردد و در نمونه دوم، آرامگاه بی بی دوست را درختان کورگز کهنسالی در بر گرفته است که آکنده از پارچه هائی از برای دخیل می باشد . این گونه است که باری دیگر در فرهنگ بومی سیستان، پیوند اساسی میان زن و زمین، خود می نمایاند .

 

 


برچسب‌ها: روز جهانی زن, زمین, زندگی, سیستان, حامد صوفی
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389 توسط زارایا |

 

حمید رضا آویشی

متولد 1342 زابل

 

تحصيلات:
- دانشجوي دكترا در رشته پژوهش هنر/ دانشگاه تربيت مدرس
-  كارشناسي ارشد نقاشي/ دانشگاه هنر
- كارشناسي نقاشي/ دانشگاه تهران

 

 

پیشینه :

- معرفي به عنوان چهره ماندگار هنر- مجسمه سازي درسال 1383- زاهدان
- نقاشي ديواري (سرزمين من) بر روي ديوار دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران با نقوش سنتي
- ساخت مجسمه مترسك تالار فارابي دانشكده هنر
- ساخت و نصب 4مجسمه در دانشگاه سيستان و 
بلوچستان
- برگزاري نمايشگاه بزرگ مجسمه در خانه هنرمندان
 ايران سال 1383

 حمید رضا آویشی

 - شركت در چندين نمايشگاه انفرادي ديگر در تهران و شهرستان ها
- انتخاب به عنوان پژوهشگر و استاد نمونه/1384
- تقدير به خاطر يك عمر فعاليت هنري/ زاهدان/ 1383
 

نمونه آثار :

 

ساختن دنياها- پرنده
در اين اثر پرنده نماد انسان هاي كره زمين، پنج عدد تخم پرنده نماد پنج قاره، و كره اي كه كنار لانه مشاهده مي شود، از يكسو نماد كره زمين است و از سوي ديگر نقش مهمي در تركيب بندي اثر دارد. خود لانه هم اشاره اي به جو و فضاي كره زمين است. وجود پرنده در بالاي لانه نيز نشانه اي است از نگهداري و مواظبت از تمدن ها و فرهنگ ها، زميني كه در آن زندگي مي كنيم و نسل آينده اي كه هنوز متولد نشده اند، حتي رنگي كه براي تخم ها انتخاب شده، رنگ طلايي است كه در تمامي سرزمين ها خصوصا سرزمين هاي اسلامي به عنوان رنگي مقدس شناخته شده است.

                 دنیاها پرنده ها آویشی

 

گفتگوی تمدن ها - انسان های روی زمین


زيربناي اين اثر سه فرم دايره، مربع و مثلث است كه فرم هاي مقدسي در هندسه بوده و معاني مشخصي را القاء مي كنند. دو انسان از يك دايره دو نيم شده شكل گرفته و مشغول گفت و گو هستند. در واقع جوهره وجودي اين اثر بر مبناي گفت و گوي فرهنگ هاست. صورت هاي آنان در قاب مثلث قرار دارند كه هم از نظر بصري مستحكم ترين عنصر است و هم به طرف بالا- به سمت تعالي- اوج دارد. در اين اثر هر دو نفر، در طرفين ميز نشسته و گرم و گفت و گو هستند. گوئي يكي صحبت مي كند و ديگري گوش مي دهد كه اين هم خود نمادي است از احترام گذاشتن به تفكرات و انديشه هاي يكديگر.

 

 

 

 گفتگوی تمدن ها آویشی

                 

 آدم و حواآدم و حوا در همه اديان محترم و مقدس بوده و اين اثر در اصل به معناي يكي بودن همه انسان ها است و اين كه همه از يك اصل و ريشه هستند. نشانه ديگر اين مجسمه نماد زن و مرد يا زنان و مردان است و در واقع يك اتحاد و وابستگي هم در آنان ديده مي شود.

                   آدم و حوا آویشی

 

 ویژه نامه دو سالانه ونیز venews در تجلیل از این هنرمند سیستانی آورده است :  « سه هنرمند ایرانی آثارشان را به گونه ای ارائه کرده اند که نوعی همزیستی بین سنت و مدرنیته ایجاد کرده اند. نقاشی ها و مجسمه ها با سبکی ناب، متعالی و انتزاعی با مفهوم ساختن دنیاها و با کلیدی که به سوی نور و نیکی است تفسیر می گردند».

 

منابع :

پایگاه موزه هنر های معاصر

پایگاه فرهنگ و هنر ایران


برچسب‌ها: مشاهیر معاصر سیستان, حمیدرضا آویشی, زابل, مشاهیر, سیستان, گفتگوی تمدن ها
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند 1389 توسط زارایا |

[تصویر: MoArefi.jpg]

در فایل PDF زیر ، لیستی از اکثر کتبی که پیرامون سیستان نوشته شده است و یا کتبی که نویسندگان آنها سیستانی بوده اند برای معرفی به شما سیستانیان و دیگر افراد علاقه مند به سیستان و تاریخ و فرهنگ آن وجود دارد ، همچنین علاوه بر معرفی نام وعنوان کتاب تصویری از برخی کتب نیز قرار داده شده است.
تعداد کتب معرفی شده بیش از 50 شماره است.
در صورتی که علاقه مند به تهیه کتب هستید ، میتوانید به محل پخش اکثر کتب معرفی شده به نشانی
زابل – میدان انقلاب – کتابفروشی جلال شیبانی مراجعه نمایید.

[تصویر: images?q=tbn:ANd9GcTb1dvjjLyryfAesoWdpLF...Y4UW-nB_NI]

برچسب‌ها: معرفی کتاب, سیستان, سیستانی, pdf
+ نوشته شده در سه شنبه سوم اسفند 1389 توسط صالح |

مجله فرهنگی و ادبی نیزار پس از وقفه ای کوتاه، فعالیت مجدد خود را از سر گرفت؛ این بنیاد ادبی در راستای گسترش فرهنگ و ادب حوزه سیستان و بلوچستان اقدام به نشر تولیدات هنری و ادبی نویسندگان و ادیبان این دیار خواهد کرد؛


www.neyzar.ir


گفتنی آنکه این مجله الکترونیک در نوع خود نخستین خیزش ادبی از برای درج توأمان آثار ادبی به هر سه زبان سیستانی، بلوچ و پارس می باشد . مدیریت این پایگاه ادبی بر عهده شاعر و ادیب گرانمایه سیستان زمین، پیام سیستانی می باشد؛ در سرگپ این پایگاه در اعلان خبر باز از سر گیری فعالیت مجدد آن به قلم وی این چنین آمده است :

 

" بی هیچ گمانی گام نهادن در گستره ی فرهنگ و هنر دشواری ها ی زیادی دارد و این دشواری ها زمانی بیشتر و عریان تر می شود که این گام نهادن در بیابانی سوخته و ناشناخته ای به نام فرهنگ و ادبیات سیستان باشد . بر هیچ کس پوشیده نیست که فرهنگ نوشتاری سیستان عمر درازی ندارد و کم تر کسی در این باره پژوهش کرده است . راست آن است که سیستانیان در گستره ی ادبیات و هنر یکی از فقیرترین و کم تولید ترین اقوام ایرانی اند . ما نه تنها در تولید ادبیات و هنر ، قومی تن آسان و کم کاری هستیم بلکه در بهره گیری از رسانه های نوشتاری چونان روزنامه و مجله نیز از دیگر اقوام ایرانی پس مانده ایم ، از چند هفته نامه ی سیاسی و اجتماعی که بگذریم ، فاقد رسانه ای نوشتاری که با شیوه ای حرفه ای در این گستره نشر شود ، هستیم . شاید حرفه ای ترین تولید این چند دهه ی ما در گستره ی فرهنگ نشر چند شماره فصلنامه ی نخل با پشتکار مسعود میری باشد .

دشواری گرفتن مجوز ، نبودن نویسندگان حرفه ای که هم تولید گر باشند و هم به خوبی با ژورنالیسم ادبی آشنایی داشته باشند را بایستی از آسیب جاهای فرهنگی ما برشمرد . با نگاهی گذرا به هفته نامه های استانی ، عدم حرفه ای گری و پایین بودن سطح کار به خوبی آشکار است .

در هر روی با تمامی ی این کاستی ها در پی آن هستیم تا با نشر مجله ی الکترونیکی ” نیزار ” در فضای مجازی به یکی از نیازمندی های فرهنگی خویش پاسخ دهیم و گامی هرچند کوچک را در راه شناسایی فرهنگ مادری مان برداریم .
مجله ی فرهنگی و هنری نیزار زیر مجموعه ای از بنیاد نیزار است که افزون بر نشر تولیدات ادبی و هنری نویسندگان و هنرمندان سیستان و بلوچستان در حد توان خود به بررسی و نشر ادبیات پارسی ، دیگر اقوام ایرانی و جهان نیز می پردازد . این بنیاد ، بنیادی شخصی ست که به هیچ گروه ، سازمان و ارگانی وابسته نیست .

نیزار در گزینش آثار رسیده آزاد است و هیچ گونه سانسوری را نمی پذیرد . معیار گزینش و نشر در این مجله ، پختگی و تندرستی ، هنری بودن و جوهره مندی آثار است . چشم براه آثار همه ی دوستان اهل قلم خواهیم بود .

با یاری شما نخستین گام را بر خواهیم داشت ، اگر بتوانیم ادامه می دهیم و اگر هم نتوانستیم میدان را برای دوستان پرتوان تر خالی خواهیم کرد ."

 

تاکنون شمار در خور توجهی از ادیبان سه عرصه ادب و فرهنگ سیستان، بلوچ و پارس برای همکاری در این پایگاه اعلام آمادگی نموده اند؛ « بولتن فرهنگی سیستانیان » ضمن اعلام آمادگی برای مشارکت در چنین پروژه فرخنده ای، از مخاطبین خود برای همکاری در این طرح درخواست همکاری می دارد . 




برچسب‌ها: مجله فرهنگی و ادبی نیزار, پیام سیستانی, نیزار, بولتن فرهنگی سیستانیان, سیستان
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389 توسط زارایا |


گیاه اجغون با تلفظ محلی اجغو (a:jqu) در واقع اکوتایپی از گیاه شناخته شده زنیان می باشد که بومی منطقه سیستان بوده و از قدیم الایام در این منطقه مورد استفاده طبی و درمانی قرار می گرفته است؛ این گیاه از تیره جعفری (Umbelliferae) و گونه Trachyspermum copticum بوده و جالب آن است که در زبان لاتین با نام Ajwain نیز شناخته می شود که بر اساس ملاحظات زبانشناسی با تلفظ سیستانی آن یعنی اجغو همتراز و هم ریشه می باشد .



کاربرد سنتی این گیاه در سیستان برای رفع گلو درد و التهابات حلق می بوده است؛ اما بخوانیم از سایر مشخصات این گیاه :


زنيان يا تخم گياه از نظر طبيعت مانند زيره ها گرم و خشك است و از نظر خواص ضد اسپاسم، تونيك، محرك و بادشكن است و معمولا در تهيه مشمعهايي كه بريا تسكين درد به كار مي رود داخل مي شود. له كرده و كوبيده آن به عنوان داروي استعمال داخلي براي رفع بيماري هاي معده و كبد و ناراحتي گلو و سرفه و روماتيسم تجويز مي شود. زنيان منبع بسيار غني از تيمول ضد عفوني كننده مكعروف است . در هندوستان از زنيان به عنوان ضد عفوني كننده و براي تقويت معده و همچنين به عناون بادشكن و تونيك و براي قطع اسهال و رفع سو هاضمه و دردهاي حاد شكم يا قولنج و معالجه سو تجويز مي شود. ازريشه گياه نيز به عناون مدر و بادشكن به صورت دم كرده مصرف مي شود. مقدار خوراك ان درم صرف داخلي مانند زيره سياه و كمي كمتر ازآن است. بايد توجه شود كه اشخاص گرم مزاج يا از آن استفاده نكنند و يا درموارد لزوم به مقدار كم و توام با گياهان دارويي سرد ميل كنند.



منابع :

بانک اطلاعاتی آمایش سیستان و بلوچستان

ویکی پدیا

www.taamasrar.com



برچسب‌ها: اجغون, گیاه بومی, سیستان, زنیان, کاربرد
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر 1389 توسط زارایا |

مشابه رمضونیکه در سیستان ، مراسم " گرگیشو " در بندر دیر میباشد.

متن زیر بر گرفته از وبلاگ شخصي حسين فخرايي میباشد که به توضیح این مراسم و مشابهت آن با مراسم هالوین در آمریکا پرداخته است.

****

گرگیشو در بندر دیر

دیرنیوز- حسین فخرایی

شب پانزدهم ماه رمضان برای بچه های دیری با یک خاطره همراه است.در این شب بچه مراسم گرگشو برگزار می کنند.گرگشو یا گرگیشو ظاهرا برگرفته شده از کلمه گره گشا است. قدیمی های بندر خصوصا دشتی ها معتقدند که با بخششی که در این شب صورت می گیرد  باعث افزایش رزق و روزی مردم میشود .خانواده از چند شب قبل برای بچه ها کیسه هایی آماده می کنند که به کیسه گرگیشویی معروف هستند. این کیسه ها غالبا پارچه ای هستند و به نیم متر هم نمی رسند . اما بعضی خانواده هم با زرنگی یا تنبلی شان گونی یا کیسه پلاستیکی دست بچه هایشان میدهند.شب پانزدهم بعد از افطاری سر وصدای بچه ها کل کوچه های شهر را می گیرد . آنها شادی کنان می دودند و در خانه ها را می کوبند و فریاد می زنند " گرگیشو-  گرگیشو ... سی فردشو دکله بشو "

خانواده های دیری هم که به این رسم دیرین آگاهی دارند از قبل وسایل این رسم را آماده کرده اند. آنها معمولا ذرت را بو می دهند و در قابلمه ای بزرگ با تخمه و آجیل پر می کنند و آنها را با هم قاطی می کنند. بعضی هم شیرینی و شکلات  اماده را در سینی می ریزند. خیلی ها که فرصت چنین کارهایی نداشته اند کیسه آماده پفک یا بیسکویت یا کاکائو و ژله را در آخرین لحظه از سوپرمارکتی ها می گیرند .بعضی از خانواده ها هم که امسال صاحب اولین فرزند خود شده اند این رسم را پر شور تر برگزار می کنند و محتویات  پذیرایی خود را تا هفت جور خوراکی  در کیسه های کوچک قرار می دهند . خوراکی هایی مثل : کشمش ، نخود ، نقل، نبات ، پسته ، بادام و انجیر. اما خیلی از خانواده ها پایبند سنت های قدیم خود مانده اند و تنها دنگ - ذرت برشته یا چس فیل  - آماده می کنند. بعضی از خانواده ها که حوصله خانه ماندن ندارند و همرا کودکانشانشان در خیابان پرسه می زنند با خود شکلات و شیرینی می برند و وسیله نقلیه شان را محل توزیع قرار می دهند.

وقتی بچه ها در خانه ها را می کوبند و فریاد گرگیشو گرگیشو سر می دهند ، درب ها آغوش خود را برای آنها باز می کنند و از انها پذیرایی می شود. وقتی کودکان به نوبت پذیرایی شدند به صورت دسته ای در گوشه ای در انتظار آخرین نفر می مانند تا با هم برای سپاس شعار بدهند " خونه ی گچی .... پر همه چی "

اما بدا به حال خانه ای که در ان شب فراموش کرده باشد مراسم گرگیشو را برگزار کند یا در خرید مایحتاج این رسم سهل انگاری کرده باشد چون با شعار های "خونه ی گدا ... هیچی ش ندا" و "خونه ی دراز .... پر گی گراز" بمباران صوتی می شود ...

=>


برچسب‌ها: گرگیشو, بندر دیر, رمضونیکه, سیستان, مراسم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ششم آذر 1389 توسط صالح |

 

شماری از تصاویر تاریخی سیستان برگرفته از کتاب

ACROSS COVETED LANDS
OR
A JOURNEY FROM FLUSHING (HOLLAND) TO CALCUTTA, OVERLAND
نوشته ای از

A. HENRY SAVAGE LANDORبه سال 1901



[تصویر: Untitled-2.jpg]

زنان بندانی

[تصویر: Untitled-20.jpg]

طبابت در سیستان


[تصویر: Untitled-3.jpg]

بازار انگلیسی ها در حسین آباد سیستان


[تصویر: Untitled-23.jpg]

هفت نیزه دار هندی در مقابل سفارت انگلیس در سیستان

[تصویر: Untitled-22.jpg]

سفارت انگلیس در روز کریسمس سال 1901

[تصویر: Untitled-21.jpg]

افسر بلژیکی در مقابل کاروانسرای سیستانی


[تصویر: Untitled-52.jpg]

مقبره خواجه واقع در کوه خواجه

[تصویر: Untitled-6.jpg]

قبر های فامیلی هشت بخشی واقع در کوه خواجه

[تصویر: Untitled-8.jpg]

زیارت پیر گندم بریان واقع در کوه خواجه


[تصویر: Untitled-10.jpg]

شهر رستم


برچسب‌ها: تصاویر تاریخی, سیستان و بلوچستان, کنسولگری انگلیس, کوه خواجه, سیستان
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم مرداد 1389 توسط زارایا |

  

شماری از تصاویر تاریخی سیستان برگرفته از کتاب

 سیستان

 نوشت ای از

 جی، پی، تیت G. P. Tate

(بازه زمانی عکس ها : ۱۹۰۳ - ۱۹۰۵ میلادی)

 

سفالگر سیستانی

 

کارگران سیستانی

 

کشاورزان سیستانی

 

هیرمند

 

زرنج

 

بوجاری

 

کندرک

 

ارباب سیف الدین

 

کپر

 

صفر خان بلوچ

 

خردسالان و جوانان بلوچ


برچسب‌ها: تصاویر تاریخی, عکس, سیستان, جی پی تیت, سیستان و بلوچستان
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم مرداد 1389 توسط زارایا |

با پر کاه در انتظار نسیمم

دور از چشم عاصیان

با خاطری ازغم

به کوچه باغ ها پناه آورده ای

ماه .........

درآسمان اندوه مردمی

که یارای خفتن ندارند

کنار ابر سیاه چرخ می زنی

کدام پرنده ای.....؟

این جا کرکس ها برای نوشیدن نگاه کودکان

بو می کشند....

و مردگان سال های دور

حسرت چرخ زدن به گرد ماه

در کویر تشنه گی دارند.........

و آن که از مزه نان

جنون خود را آواز می دهد......

ناله کودک

کنار رگ های خشک سالی را

به کفتارها سپرده

ببین...؟!

چگونه کودکی از تلا لو آب های بهار

کنار خاک سترون

بر نمک جاده لیسه میزند

آه...

سیستان ِ خاطره های خشک

مادر ِ همه صحراها

به بی باوری کدام قبیله، از رویش باز ایستاده ای؟

و لبخند در رگ های فسرده ٬ نوید رویش است.....

نوید ِ رویش...

پ.ن: اگه کسی از بچه ها اسم شاعرش رو می دونه ممنون می شم بگه!


برچسب‌ها: خشکسالی, سیستان, ادبیات, نوید رویش
+ نوشته شده در جمعه هفدهم اردیبهشت 1389 توسط يسنا |

دیروز بود سر کلاس جراحی، یه عده از بچه های شهرستانی شروع کردن به انتقاد از زاهدان و من و یکی از بچه ها شروع کردیم به دفاع از اینجا . جالب ترین نکته برام این بود که چرا همه بچه های بومی اینکارو نکردن ؟سوال

 واقعا چرا اسم اینجا بد در رفته؟ من بگم؟ برا اینکه خودمون تلاش نمی کنیم اونو خوب نشون بدیم . هر جایی بدی ش گفته شده یا سکوت کردیم یا همزبون شدیم . متفکر

می دونین بد بخت ترین مردم به نظرم کیا هستن ؟ اونایی که به هویت خودشون افتخار نمیکنن ! به هویت خودت افتخار کن دوست عزیز!!! دفاع از اصل خودت هیچ جایی برای خجالت کشیدن نداره ! می فهمی ؟!!!

درسته اینجا ما یه وحشی داریم به اسم... که به هم خون خودش هم رحم نمیکنه !!! ولی اگه من و شما به کسایی که زاهدانو ندیدن نگیم که "بابا جان اینجوریا هم که فکر می کنین نیست !!! ااینجا وقتی راه می ری تو خیابونا قرار نیست همه کِلاش یا قَمه تو جیبشون باشه !!! درسته فرهنگ بعضی جاها پایینه ولی نه همه جا !!! مثل طلاب مشهد که با احمد آبادش زمین تا آسمون فرق داره!(این مثال حداقل برای خودم و بچه های مشهد یه مثال ملموسهچشمک) مثل هر جای دیگه که محله های خوب و بد داره !"

وقتی تلاش خودمو دوستامو تو مشهد برای درست جلوه دادن اینجا با رفتارهایی که اینجا می بینم مقایسه می کنم و وقتی می بینم یکی نون و نمک اینجا رو میخوره و نمکدون میشکنه واقعا متاسف می شم ...

بازم می گم، دوست عزیز !!! سرتو بلند کن و به هویت خودت افتخار کن !!!


برچسب‌ها: هویت, سیستان, فرهنگ
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388 توسط صبا |

 نمی دونم می فهمی احساس آدمی رو که در کنار یه دشت متولد می شه به امید یه رود مقدس. آدمی که به دنیا می آد در حالیکه نمی دونه ریشه هاش جایی در شرق روحانی در کنار شکوه ِ اجدادش آرام در خاکی که بوی اساطیر می ده  از قبل جا خوش کرده. این که با شعرهایی بزرگ بشی که می دونی در گذشته های نه چندان دور با زیبا ترین لبخند ها در گوشه ای دوردست می خوندن و آدماش از جنسی بودن که می فهمیدنت. یا با خاطرات مردا و زنایی بزرگ بشی که یه روزی تاریخ رو می نوشتن برای آخرین روزی که قراره یکی بیاد و به دعوای همیشگی خیر و شر خاتمه بده. جایی که هر چند ندیدیش اما بوی خاکش رو حس می کنی و خوابش رو بار ها دیدی . جایی که قصش رو لابلای لالایی های بچگی ، مادر برات زمزمه کرده که ریشه یادت نره. که یادت نره بی ریشه، درخت ِ معرفتت راه به جایی نمی بره. که اگه از اسب افتادی از اصل نیفتی...

جایی که غرور ِ اجدادت هنوز در کنار ِ عطش ِ هامونش جولان می ده. جایی که مرداش ایستاده می میرند که مبادا عزتی پامال بشه. دلم پر می زنه برای تمدنی که هنوز  کنار ِ  کَُرگزا ایستاده ، جلوی کسایی که خواسته یا ناخواسته  می خوان روی دستای ِ بی مهری ، لابلای  برگ های تاریخ مدفونش می کنند. 

و بیشتر دلم برای غربت آدمای این دشت می گیره . زیاد هم می گیره. که همیشه یادمه این غربت جایی تو بحث بیت های بچه گی ها دامن گیر بود.  دلم پر می زنه برای بچه هایی از جنس ِ خودم که در زادگاه غریبن و در سرزمین ِ ریشه غریب تر.  غریبیم جایی که محکومیم به غصب و غریب تر در جایی که محکومیم به جلای وطن.

اما خرسندم  لااقل در غربت ِ دامن گیر  ِ سرزمینی زاده شده ام  که اولین گذرگاه و اقامت گاه اجدادم تا رسیدن به زادگاه خورشید بوده. به جایی که اگر در غربتش گرفتاریم ، در فرهنگمان هنوز شریکیم و دیگران را شریک می کنیم.

مطلع قصیده ی همراهی بود خوب و بدش رو ببخشید... .........

 

پ.ن:حرفایی که مدت ها مانده بود کنج ِ دلم.....

 


برچسب‌ها: هامون, سیستان, کورگز, تاریخ سیستان
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388 توسط يسنا |

جاده ايست بر دل كوير كه در افق  به كوه  گره خورده ...

آن دورها، جاده در خورشيد مي رقصد و باد، زمين را به بازي طوفان گرفته و مي خندد – هوي هوي و هاي هاي – خطي از  خانه هاي كاهگلي  با لب هايي تف زده از داغ عطشي دور؛ جاده را تا فرسنگ ها پيراسته بود ...

درختاني كم سايه و ايستاده تك به تك كه در باد مي غلتيدند ...

مردماني كه طوفان را مي شناسند و دريا دريا، ريگ را زندگي مي كنند ... امواج سوزان زورق زرّين آسمان را به جان مي خرند ... .

 

آن سو تر دختركاني شادمانه گرم بازي اند و بي پروا مي خندند ... در پي يكديگر مي دوند پروانه وار ... گاهگاهي خنده هاشان در ميان انبوه صداي ماشين، گم ميشود .

دختركان ديار آفتاب ...

 كوچكترينشان – پيچيده در لباسي از خنكاي طلوع – دست بر چشم نهاده و مي شمارد ؛

- : ده ، بيس ، سي ، پنجا ، هشتاد ، ده ، نود ، صد ...

از لابه لاي انگشتان كوچكش؛ كودكانه، دو همبازي ديگرش را مي نگرد كه همپاي طوفان در ميان درختچه هاي گز پنهان مي شوند ...

ظهر است و هوا ملتهب ...

غباري از مادر به چشم مي خورد ... ايستاده بر قاب در – دري گر گرفته از هرم خورشيد – پيراهني از ياس كبود بر تن دارد و با اضطرابي مادرانه، دست بر هم مي سايد؛ كودكش را مي خواند ... زيباي كوچكش را مي بيند ... و بي آنكه منتظر پاسخي بماند با آرامش به درون خانه باز مي گردد ...

دخترك از جا مي جهد و جست و خيز كنان به سوي ياران خرد سالش مي شتابد .

 

باد تازيانه مي زند  بر طبيعت و موج لطيف گيسوان دخترك را به يغما مي برد ...

 

باد وحشي ... تصويرمقابلم را پريشان مي كند ... ديگر چيزي نمي بينم ...

دمي بعد؛ صداي خنده ي جانانه ي سه كودك، روحم را غرق كودكي هايم ميكند.

 


برچسب‌ها: دختر سیستانی, کویر, سیستان
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 توسط زارایا |

اومدم اینجا یه چیزی بنویسم نمی دونستم چی ؟

به آخرین چیزی فکر کردم که منو توی این مدت یاد زاهدان می نداخت. یادم اومد، چند روز پیش به پیشنهاد بچه ها تصمیم گرفتم بعد شونصد سال برم تلویزیون نگاه کنم ، " اشکها و لبخندها " یه قسمتیش یه آقایی بود که با چرخ دستیش داشت رد می شد و یه شعر زابلی می خوند . همون که توی حنابندونا بزرگترا می خونن ...

و آخرین چیز، مریضی بود که اومده بود بستری شه و اتفاقا قرعه به من افتاد که مریض من باشه و اتفاقا همشهری در اومد. و دیگه اون نگرانی روز اول بستری توی چهره ش موج نمی زنه.

کاش همه آدما اونقدر شعور داشتن که بدونن هر جای دنیا که هستن باید هویت خودشونو حفظ کنن و سرشونو بالا بگیرن و بگن : آره ! من از زاهدان اومدم ! از همون استانی که همه می گین محرومه !

خیلی لذت بخشه که هر کی ببیندت و هویتتو بدونه با تعجب نگات کنه و بگه بهت نمیاد بچه زاهدان باشی؟ و تو لبخند بزنی و با غرور از اونجا تعریف کنی ...


برچسب‌ها: زاهدان, شعر زابلی, حنابندان, هویت, سیستان
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 توسط صبا |

و امرزو بالاخره تصميم گرفتم بنويسم...

چي مي خوام بگم نمي دوم، فقط مي دونم از چي می خوام بگم؟...

 چندین بارنوشتم و پاک کردم . اين بار مي نويسم . نمي دونم باز به سرم مي زنه پاکش کنم يا نه؟ ولي تصميم گرفتم اينبار هر چه را می تراود ثبت کنم.

شايد اين حرفا به نوعي با بقيه حرفايي که معمولا توي اينجور جاها مي زنم فرق کنه ولي مهم اينه که همه شون يه رنگ و بو رو دارن. مي خوام از جايي بگم که بهش تعلق دارم گرچه هزار و اندي کيلومتر اون طرف ترش به دنيا اومدم وسالها طول کشيد که اين هزار و اندي کيلومتر طي بشه تا بهش برگردم و گرچه الان هم هزار و اندی کيلومتر از اون طرف!!!ازش دورم ولي باز مهم اينهه که بهش تعلق دارم...

با وجود همه بدي هايي که ازش مي گن دوستش دارم و هر بار که برمي گردم حس عجيبي نسبت به خودش و آدمايي که توش  زندگي مي کنن دارم..آرامشي که در عين اينکه مي دونم نا آرومه بهم دست مي ده. اونجا احساس مالکيت دارم. به همه چيز و به روح کوير... پيوند عجيبي به کوير خورده ام و هر بار که آشفته از شلوغي ها  مي شم دلم بيشتر براي کوير و شبهاي آرومش تنگ مي شه. با مردمش خو گرفتم و احساس مي کنم حداقل در این برهه از زمان اونجا براي من امن ترين جاي دنياست . قبول دارم که هر جايي خوب و بد داره ولي معتقدم اونجا بهترین آدماي دنيا رو مي تونه داشته باشه و براي همين هم هست که براي ايجاد يه آرامش و حس عجيب دوستي سعي مي کنم هر جا هستم با اون آدما غريبه نشم  و هميشه تلاش کردم به نوعي حتي اونايي رو که با هم غريبه هستن رو دور هم جمع کنم.

خيلي وقت پيش بود . با بچه ها رفته بوديم يه کم خريد کنيم توي راه يه آقايي بود که با لباس محلي آواز مي خوند و ساز مي زد. متوجه نشدم و گذشتم .بعد فهميدم که کي بوده و براي بچه ها محلي زده. می گفتن اسم سازش "قیچک"ه واقعا دلم گرفت. اون شب ياد اون خانمي افتادم که توي بخش ريه رفته بودم ازش شرح حال بگيرم و وقتي  فهميدم و فهميد که همشهري هستيم بر خلاف حال بدش چه آرامشي توي چهره اش موج مي زد...

دلم براي کويرتنگ شده...

چو از اين کوير وحشت با سلامتي گذشتي ،

          به شکوفه هاي به باران، برسان سلام ما را...

پ.ن: مشهد، سر کلاس فارما

پ.ن:بازم نميدونم که خوب نوشتم يا بد ولي برام مهم اينه که طلسمو شکستم. اگه به دلتون ننشست به ديده اغماض بنگريد...

پ.ن: سلام!...

                                                                                                   صبا


برچسب‌ها: سیستان, کویر, قیچک
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 توسط صبا |

دوستم تعریف میکرد که یک همسایه ای دارند و این همسایه شان یک دختری دارد که میشود دختر همسایه ی این دوست ما. دخترک ظاهرا با یکی از پسر همسایه ها سر و سری داشته. با هم دوست بودند و می رفتند گردش و خلاصه از این حرفها. یک روز یک اتفاقی می افتد. دختر و پدرش از بیرون می آیند و بعد، از توی خانه شان صدای جیغ و داد میرود هوا. تا میخورده دخترک را زده. چند روزی میگذرد و صبح یکی از همان روزها دخترک غیبش میزند. پسر همسایه هم.
این قضیه، بقیه هم دارد ولی شما تا همین جاش را داشته باشید.

سینوهه نام کتابی است که احتمالا همه شنیده اید و اسم پزشک یکی از همان فرعون های کتاب تاریخ های راهنمایی. این کتاب داستان زندگی سینوهه است که خودش روی پاپیروس نوشته.
به وسط های کتاب که می رسد، یک جایی، سینوهه داستان دوستی خودش را با دختری اهل کرت می نویسد. خاطر خواه می شوند و قرار می شود از کاخ فرعون فرار کنند و بعد عروسی کنند! از کاخ به سلامتی فرار می کنند اما این وسط، مشکلی وجود داشته. مینه آ - اسم دختر - پیرو دینی بوده که یکی از سنت هایشان این است که هر دختری باید قبل از ازدواج، برود به غاری که گفته میشده محل زندگی خداست و بکارت خود را تقدیم خدای خود کند و بعد می تواند ازدواج کند. مینه آ اگرچه سینوهه را خیلی دوست میداشته، اما در عین حال نمیتوانسته از عقایدش چشم بپوشد.
حالا مشکل اینجاست که بیشتر دخترهایی که به غار می رفتند، بر نمی گشتند! البته سینوهه این شرط را قبول میکند، به امید اینکه چون مینه آ او را دوست دارد برمیگردد. از طرفی هم شایعه شده بوده که خدا مرده. این هم امید دیگری برای سینوهه. آن شب مینه آ همراه روحانی یا پدر یا بالاخره همان عالم دینی شهر به غار میروند و قرار میشود سینوهه تا صبح که مینه آ بر میگردد همان جا منتظرش بماند. یکی دو روز که از رفتن مینه آ میگذرد، سینوهه نگران می شود و قرار میشود با غلامش به غاری که هر کسی حق ورود به آن را نداشته بروند و مینه آ را پیدا کنند. توی غار، اول مار بزرگی را میبینند که مرده و بعدا جسد مینه آ را پیدا میکنند که با خنجر کشته شده بوده...
بعدا سه میشود که خدا همان مار بوده که مرده و عالم دین از ترس اینکه آشوب شود و ابهت خدا بشکند، دخترها را به غار می برده و خودش به جای خدا، حسابشان را میرسیده!

حدود سه ماه پیش توی سایت ها خبری آمد که پدری، از همین هم استانی های ما، دختر چهارده ساله اش را سنگسار کرده. خودش. آنجا که من خواندم نوشته بود پدر دلیل این کار خود را خلاف شرع کردن دخترک، ذکر کرده ... .

فعلا توی سیستان ما، تقریبا همه ی مردم یک دین دارند. یکپارچه ایم. اما وقتی به تعصب ها و برداشت های نادرستی که از همین یک دین میشود نگاه کردی، خدا را شکر میکنی که مثل گذشته، همان طور که حامد در پست قبلی اش نوشت، چند تا دین با هم زندگی نمی کنند، وگرنه لابد ...
 نمیدانم، شاید هم بهتر بوده.
 درست است. همچو حادثه هایی که یک نفر دخترش را سنگسار کند، کم است. یک در میلیون. بیشتر، یک در چندین میلیون. اما حتما که نباید همه سنگسار کنند تا قضیه بغرنج شود ...

سینوهه توی کتابش می نویسد که من می دانم با پیشرفت و عوض شدن روش زندگی مردم، احتمالا نوشته هایم تازگی خود را از دست میدهند، اما از یک چیز مطمئنم و آن هم اینکه حماقت نوع بشر هرگز از بین نمی رود و من سعی کرده ام همین ها را بنویسم و فکر میکنم هیچوقت قدیمی نشوند.

بدیش به این است که در لحظه، نمی توان به حماقت و تعصب و این جور چیزها پی برد. مگر اینکه عجب آدمی باشد. بعدا گندش در می آید و آن موقع هم که سنگ نیست، به دهانت بزنی ... به دندانت بزنی ... چی بود ضرب المثلش خدا؟
بحث دین نیست، که بی دین هاش هم بعضی وقت ها همدیگر را تکه پاره میکنند، بدتر از سنگسار! این هم که بگوییم این چیزها فقط برای استان ماست، نه. مثلا توی همین کردستان. پس بحث چیست؟! نمیدانم. شاید هم بحث دین است و سنگسار. شاید هم بحث استان ماست و تعصبات شدیدترش ...


پ.ن:
1. دلتان خواست خبر سنگسار را ببینید، توی گوگل سرچ کنید: سعیده+سنگسار+زاهدان


برچسب‌ها: سینوهه, مینه آ, سنگسار, سیستان, سیستان و بلوچستان
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 توسط فواد |

رمان "همنوائی شبانه ارکستر چوبها" به قلم "رضا قاسمی" برایم یاداور لحظات دهشت آور لطیف صادق هدایت بود.

- برنده جایزه بهترین رمان سال ۱۳۸۰ بنیاد گلشیری

- رمان تحسین شده  سال ۱۳۸۰ جایزه مهرگان ادب

- برنده بهترین ران سال ۱۳۸۰ منتقدین مطبوعات

آنچه در زیر می آید بخش چهارم از فصل اول کتاب می باشد که نویسنده استحاله مرد بیابانی و سایه اش را رخ می نمایاند. نخواندنش را ستم بر روحیه سیستاناسیونالیسمی تک تکتان می دانم. باشد که صادقانه هدایت شویم!

 

                                                      ********************

فاوست مورنائو در سکوت مطلق دفترش را ورق می زد. سکوتی ترسناک تر از پرخاش، می دانستم آن حرف های بی مزه و آن خنده های احمقانه عاقبت کار دستم خواهد داد.

شبی که در ده "دوست محمد" بر آن صفه ی گلی، که از هر سو احاطه در شب و بیابان بود، نشستیم و بهرام ناروئی ربابش را برداشت و با زبانی که از آن هیچ در نمی یافتم نغمه هائی سر داد که جن زده و گنگ و تبدار غرقه ام کرد در رخوت شبانه ی ستارگان حس کردم مرده ام، واین صدای جادوئی نا از آن خنیاگری بلوچ که صدای نکیر و منکر است که، مهربان و تبدار، نامه ی اعمال مرا می خوانند. یکی به نغمه و یکی به کلام. می دیدم که هیچ پرخاشی در میانه نیست، نه حتا هیچ سرزنشی. می دیدم گناهان مرا می شمرند اما نه از سر شماتت. همه اش به دلسوزی که پایش اگر لغزید، لغزید اما نه از سر پستی که خطائی اگر رفت، رفت اما نه از سر اختیار.

چه سبکبار شده بودم آن شب. می گفتم: "پس این است مرگ؟ این حلاوت در کمین؟"

آه که چه تصوری از این شب داشتم و عاقبت چه از کار درامد! برنارد حق داشت که در آن نامه تلخ و سراسر سرزنشش متهمم کند به "خود ویرانگری". طفلک چه سگدوئی زده بود موقعیتی فراهم کند که از این زندگی سگس رهائی پیدا کنم، چه میدانست ناگهان، و در لحظه ای که نباید، لگد می زنم به بخت خویش. کاش ببخشدم. من چگونه می توانم به او بگویم که دست خودم نیست.که این لگد ها را کس دیگری است که به من می زند. که این هم نیست، این لگد ها را من دارم به کس دیگری می زنم. من چگونه به برنارد بگویم که مرد بیابانی همیشه با سایه اش زندگی می کند. که هر جا می رود یا به دنبال سرمایه اش می رود یا سایه اش را به دنبال می کشاند. که تنها یک لحظه، فقط یک لحظه، بی سایه می شود: عدل ظهر! وقتی تیغ آفتاب درست به فرق سر می کوبد.

تازه، در این لحظه هم تنها نیست. مرد بیابانی تنها ثروتش سایه ی اوست. می نشیند، با او می نشیند. می ایستد، با او می ایستد. صبح که می شود عظمت او را امتداد می دهد تا مغرب جهان. عصر که می شود غروب او را امتداد می دهد تا مشرق جهان. چه کسی این همه وفا دار است؟ این چنین رفیقی را تیغ آفتاب که به فرق سر بکوبد رهاش میکنی بسوزذ؟ می بینی هی مچاله می شود در خود. می بینی هی مچاله می شود در خود. می بینی به پات می افتد. راه می دهی که از زیر ناخن پاها نشت کند در تو. طبیعتت شده که این کنترین کار توست در قبال او. خوب که به قالب تنت در تو نشست تیغ آفتاب هزیمت کرده است. پس آرام آرام از زیر ناخن پاها خودش را می کشد بیرون. اما اگر نکشید؟

 این همان بلائی بود که در آن روز تابستانی سال هزارو سیصد و چهل و هفت بر سرم فرود آمد. همان وقتی که مثل همیشه ایستاده بودم تاسمیلو بیاید و نامه محبوب را بیاورد. فقط چند لحظه طول کشید. همان چند لحظه های که تیغ آفتاب درست به فرق سرم می کوبد. چهارده ساله بودم. فقط.

وقتی سمیلو دست خالی رسید مقابلم، همان دهان کلید شده اش و همان درخشش خیسی که مثل گرداب در نی نی چشمانش کافی بود تا تمام وجودم را دستخوش زلزله ای دهشتناک کند. سمیلو گریخت، با بغضی که مثل آتشفشان دهان گشوده بود. می دوید و می گریست و من توفان زده، بی آنکه توان واکنشی داشته باشم، به چشم خویش یدم که سایه ام در من ماند. و مرا از زیر ناخن پاها بیرون کرد.

تو حق داری برنارد که "خود ویرانگر" بنامیم، اما من حق ندارم به کسی بگویم که اگر دائم با خودم می جنگم، که اگر هماره بر خلاف مصلحت خویش عمل می کنم، از آن روست که من خودم نیستم. که این لگد ها که دائم به بخت خویش می زنم لگد هائی است که دارم به سایه ام می زنم. سایه ای که مرا بیرون کرده و سال هاست غاصبانه به جای من نشسته است.


خلاصه داستان ‘همنوايی شبانه ارکستر چوبها’ در بی بی سی

‘همنوايی شبانه ارکستر چوبها’، رمانی فراسوی مرزهای واقعيت

گفتگوی رادیو زمانه با رضا قاسمی


برچسب‌ها: همنوائی شبانه ارکستر چوبها, رضا قاسمی, صادق هدایت, رمان, سیستان
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 توسط زارایا |

 تا حالا شده با خودت فکر کنی چرا زنده ای؟ شاید آره....شایدم نه.....اگه فکر نکردی که نشون میده که فقط یه حیوونه 4 دست و پائی  که فقط به فکر غرایزت هستی....مثل اکثر آدمایی که دورو برت هستن...

نمی خوام وارد بحث فلسفه خلقت و دین و این جور چیزها بشم. چون اولا اینکه هیچ قطعیتی توش وجود نداره. دوما این جور چیزا اساسا بی معنی اند...چون به تعداد آدما  عقاید مختلفی در مورد هستی و پیدایش دنیا وجود داره..پس بنابراین ارزش فکر کردن رو ندارن و چون اساس این دنیا کاملا پوچه...این قضیه نیاز به اثبات نداره.چون با یه نگاه سطحی به گردش بیهوده هستی. کاملا میتونی درک کنی....

بر می گردم به جمله ی اول متنم..تا حالا شده با خودت فکر کنی چرا به جای اینکه مثلا تو زابل به دنیا بیای تو آمریکا به دنیا نیومدی یا تو اسکاندیناویا.....چرا اونا باید تو اوج رفاه و آزادی باشن وتو بد ترین سختی های ممکن رو تحمل کنی...یا یه مقایسه دیگه ...هر سال چند میلیون نفر تو آفریقا از سوء تغذیه میمیرن و اما تو آمریکا به همین تعداد از اضافه وزن!

شاید این حرفا یه کم تکراری بیاد..اما اینا همه درده..دردهایی که روح آدم رو همیشه آزار میده...با خودت میگی اون خدایی که همه میگن عادله کجاست...چرا اینارو نمی بینه...این همه درد تا کی؟ نکنه...

این مصرعی که اول متن آوردم احتمالا خیلی هاتون شنیدین...این جمله حرف بزرگی میزنه...میگه که این دنیا حساب و کتاب درست حسابی نداره وتو واسه زندگیت هیچ اراده ای نداری و تو یه عروسکی توی دست یه خیمه شب باز بزرگ و  فقط شانس و اقبال هست که مسیرزندگی تو معلوم می  کنه...که اگه شانس داشتی می ری آمریکا و اگه نداشتی که که  میری سگدونی...این پوچی رو واست ثابت میکنه...

دنیا شده یه جنگل و حیووناش دارن همدیگرو واسه پول میدرن...واسه شهوت... واسه قدرت ...انسانها از موقعی که تکامل پیدا کردن و به واقعیت وجودیشون پی بردن می خواستن همدیگرو بدرن...ما عروسکا بدون اینکه اراده ای داشته باشیم داریم ای بازی رو انجام میدیم....(بکش یا کشته میشی)این قانون جنگله....کدومشو انجام میدی؟

اما من میگم زودتر از این بازی بیا بیرون...خودتو بکش...تا با آزار دیدن کشته نشی و به این قانون تن ندی.....اینجوری به اون ارباب بزرگ میگی که من دیگه عروسک دست تو نیستم...تو نمیتونی جلوی منو بگیری...میتونی بگی من آزادم.............

 

 

مسعود...اردیبهشت87

 


برچسب‌ها: جبر جغرافیایی, مسعود پودینه, سیستان
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 توسط مسعود |


  مظاهر پست مدرنیته در حاشیه فرهنگ سیستانی گستاخ نوشتاری که در پیش رو دارید بازمانده تلاش جانانه سیستان پریشی است که شراب شب نشینی جانانش را همانا سیستان پژوهی می بیند، درکش تا در کشم، این سیستان من و این شبستان شما! چاشنی سخن:    شرمساری بر چهره دختر و پسر رسوب داده شده بود، اسحاق که از فوج طوفان شن و گرمای عطش فزا، صورتش را لونگوته۱ پیچ کرده بود آندو را پیش می کشاند. جمعیت در حیرانی خود لال بود، کسی چه فکرش را میکرد ماه جان ای که در پاکدامنی و نیکو منشی زبانزد و گوش شنید همه بود، اکنون به جرم بی عفتی و عانه گزینی بهمراه مسیب –دلباخته همیشگی اش و البته متجاوز در لحظه- در میان پاره های درخت انار– که سراسر خاطرات کودکی اش را بر مغزش می کوبانید- بایستی سوزانیده شود. باری حکم، حکم موسی غریب، پیر آبادی بود، می گفت شب نوروزی که ماه جان خانه شان نیامد خوابش را دیده بود، در حال آبتنی در هامون! مسیب هم آن شب خانه شان نبود، اگرچه پدرش اصرار بر مبرائی و صحرا گذرانی تنها فرزندش را داشت اما آندو در برابر بازخواست سکوت می کردند، چرا؟ شاید این تن و لباس خیس ماه جان در صبح روز بعد و جنین مجنون صفتی با روح چسبیده در رحم او بود که جای شک و شبهه ای را باقی نمیگذاشت ... شعله های آتش، زبان درازی میکردند، موسی غریب دندان قروچه ای نثار اسحاق کرد و چونان خدائی خودخواه با اشاره ای او را دستور به انداختن مسیب در جهنم ساختگی اش داد، اسحاق با ضربه پائی، عزرائیل وار، پسرک را روی پایه چوبینی انداخت تا همه شاهد دگر کشی تدریجی و جان فرسائی اش باشند ... ماه جان همه گریه بود و مسیب همه لخته خون سوخته، نفس هایش بریده بریده و بی نظم میشد. اسحاق پایه چوبین دیگری آورد و ماه جان را با لگدی دلیرانه نقش بر پاره های چوب انار کرد، ... الله نظر با چهره گداخته و کتابی پوسیده در دست، از میان جمعیت سوی موسی غریب شد و با اشاره های گنگ به کتابش جملاتی را به او گفت. موسی غریب در خود پیچید، لنگان و عصا  به دست سوی کوره آدم سوزی اش دوید و ماه جان را چونان میوه ای از میان شاخه های سوزان درختی آتشین بیرون چید، نفس های منقطع اش را نثار جمعیت کرد و در آخرین لحظات زندگی اش اینگونه گفت: کودک در شکم این بانو، همانا هوشیدر ماه است ... جمعیت در حیرانی خود لال بود...               پلپلاسی۲ شو روانه سوی هوشیدر۳ کنون           تا که تیشتر۴ گستراند خوان نم گستر کنون           ای سپید تمبان۵، چنین زنده کنم نام تو را            سوشیانس۶ را بهر سیستانم بود اخگر۷ کنون   ۱: سر پيچ باشندگان سيستان        ۲: همان پرستو به بيان سكزي، نماد فره زرتشتي و پرنده اي قديس در ميان عوام سيستاني          ۳: هوشيدر، هوشيدر ماه و سوشيانس، سه موعود آئين زرتشتي مي باشند كه به ترتيب در سه هزاره پاياني دنيا، از سيستان پديدار خواهند شد، اينگونه كه دختر سيستاني در آب هامون آبتني نموده از نطفه اي كه به اذن اهورا مزدا در اين درياچه گمارده شده باردار خواهد شد           ۴: فرشته موکل باران          ۵: همان سپيتامان به بيان سكزي، از نام هاي زرتشت          ۶: ر.ك ۳        ۷: آتش، نماد پاكي در آئين زرتشت پیش نوشتار: نه! گفتنم از سیستان نه نشانه ناسیونالیسمی است که می خواهم، نه! گفتنم از پست مدرنیسم نه بواسطه پست مدرنیسمی است که می پندارم، نه! جملات من در لحظه خوانش می میرند و در نخواندن جان می کنند! بل این همه را گفتم و می گویم تا لختی نابودی زادبومم را کند کنم، نه از برای هیجان نوینش، نه! پست مدرن به سبک سیستانی، از پلورالیته حمایت میکند، نه از بی قیدی ...، نه!  و این یک معجزه است برای عاجزش ... بافت دینی:   پذیرش پلورالیسم (چند گزینی) دینی: بی گمان این شاخصه فرهنگ سیستانی را بایستی از خیره کننده ترین پتانسیل های آن دانست، تاریخ سیستان کهن و کنون، نمونه های درخشانی از پلورالیسم دینی را بر هر سیستان پژوه رخ می نمایاند، چگونه است که سیستان نشینان این گونه ناي جذب تکثر دینی را داشته و دارند؟ آیا این به جاست که مهر "بی تفاوتی دینی" را بر پیشانی باشندگانش بکوبانیم؟ خیر! آنچه مسلم است و مشهود، سیستانیان از همان ابتدای دین مداری، پای بندی دلیرانه ای را نشان داده اند. بی شک دین زرتشت بدون پشتیبانی ایشان اکنون منقرض می بود و یا در روزگار خلافت بنی امیه که دستور لعن علی بن ابیطالب در نمازها و عبادات بر همه واجب گشته بود، این تنها سیستانیان غیرتمند بودند که حتی با تن دادن به تراشیده شدن موی سر زنانشان، دست به حمایت از این حماقت نزدند و نخواهند زد! پست مدرنیست ها دو دین "بودائیسم (ذن بودیسم)" و "هندوئیسم (ودائی)" را به عنوان مکاتب مذهبی پذیرفته خود می دانند و بر این باورند که خصوصیات فلسفی این دو، می تواند تفاوت ها را در دنیای کثرت گرای اکنونمان به خوبی جای دهد، من به جای طرح تئوری در این زمینه، رویکرد عملی را موجه می دانم و توجه ها را معطوف به بافت  دینی سیستان کنون می کنم، اینک نمونه هائی زنده از حضور ۶ دین (البته به ظاهر) متفاوت در فرهنگ عامه باشندگان سیستان: ۱- مسیحیت: - سنت دست بستن به شیوه مسیحیان (و بودائیان) (واژه نامه سکزی، جواد محمدی خمک، ص ۱۹)                - مراسم رمضانیکه (Remazonika) آنجائی که کودکان در شب های ماه رمضان، درب خانه ها رفته طلب اغذیه می کنند، این رسم شباهت عجیبی را با بخشی از مراسم هالوین (Holloween) نشان میدهد                 - سیندرلای سیستانی، در اين باره رجوع كنيد به افسانه بي بي سه شنبه كه در آن دختري كفش طلايش را گم مي كند و ... (مقاله سيندرلا و افسانه سيستاني، كتاب ماتيكان سيستان، جواد محمدي خمك)                 - شانه بين (Shona bi) اصطلاحی است بهر پیش گویانی که با نگریستن بر استخوان کتف گوسفند پی به امور آینده می برند، مشابه آنچه در روم باستان انجام ميشد (ر.ك به وا‍ژه نامه سكزي، جواد محمدي خمك، ذيل واژه "شونه بي") ۲- بودائیسم: - (همانطور که گفته شد) سنت دست بستن به شیوه بودائیان                  - عروس دم بخت بایستی در حین مراسم حنابندان، دست ها را در میان سینه بسته چشمانش را ببندد و سخنی نگوید، در این باره قضاوت با شما (من اسمش را میگذارم: سرور عارفانه)                 - در سیستان به فرد شایسته ونیکو منش بود (bud) گفته می شود، این اصطلاح ما را نا خوداگاه به یاد بودا پیامبر هندوان می اندازد (در این باره ر.ک واژه نامه سکزی، پاورقی ص ۷۴) ۳- گریگوری (مذهب اکثریت ارمنی ها):   - به استناد تاریخ موسی خورنی، گریگور (همان جرجیس نبی) فرزند "آناک" از خاندان سورن (اشراف سیستان در دوره ساسانیان) می باشد                  - در حکایتی به نام شغال سیستانی، از قديس بودن جرجيس نبي سخن رانده شده ۴- یهودیت: در بیان عوام سیستان روایتی موجود است که طبق آن در سنارود (از شاخه های اصلی رودخانه هیرمند) مرد شبانی شبانه از سوی خدا به پیغامبری برگزیده می شود، این روایت ما را به ماجرای موسی نبی و قومش در صحرای سینا رهنمون می سازد (خال کجک، غلامعلی رئیس الذاکرین دهبانی، ص ۴۵) نمونه های دیگر یهودیت را بطور مفصل تر دربند بافت نژادی بنگرید. ۵- زرتشتی: دراین باره مستندات فراوانی خود نمائی می کند، در این جا نمونه های ویژه و زنده آن بیان می شود:               - پلپلاسی (پرستو در بیان سیستانی) و قداست آن (همانا نماد فره زرتشتی)               - بر پائی سفره بی بی حور، بی بی سه شنبه و بی بی نور و در آن راه اندازی آتش به سنت زرتشتی، توجه به این نکته که موعودان زرتشتی ۳ تن می باشند و از کعبه سیستان بر می خیزند نیز در این جا حائز اهمیت است، در این باره بطور مفصل تر بند بافت فرهنگی را بنگرید.             - آئین های مربوط به بزرگداشت خواجه غلطان که مقبره آن در کوه خواجه است و به سبک آئین زرتشت انجام میشود (کندو، غلامعلی رئیس الذاکرین دهبانی، ص ۵۸ و ۵۹)             - احترام به گونه ای همیشه سبز از درختان گز با نام محلی کورگز (Kor Gaz) شبیه درخت سرو که در آئین زرتشت تقدس ویژه ای دارد (جی پی تیت، سیستان)              - قسم خوردن به سوی چراغ              - به تقدس نگریستن در آب "کیانسه" ( نام باستانی دریاچه هامون، موعود خیز زرتشت)                - پختن نان قلیفی (Qle:fi) در نوروزگان به سبک نان "درون" زرتشتیان در جشن فروردگان ایشان              - عدد ۳ مقدس ترین عدد در میان سیستانی هاست: اوقات ویژه ای که برای عزاداری پس از در گذشت شخصی گمارده می شود عبارتند از روز سوم، هفته سوم (Safta) و ماه سوم. پاگشائی داماد، روز سوم پس از عروسی اش می باشد. اسم گذاری نوزاد موسوم به "شب خیر" در روز ششم پس از تولد انجام می شود (دو در سه) و ... . ومن این تقدس را به آئین زرتشت منسوب می کنم، سه موعود زرتشت از سیستان بر می خیزند (نیز کمدی الهی دانته، مجموعه ای از سه بیتی هاست که به واسطه سه جهان ـ بهشت، دنیا، جهنم ـ اینگونه گمارده شده).  ۶- اسلام: بی گمان اسلام و مذهب تشیع آن در سیستان نوین، دین غالب می باشد و دیگر نیازی به بیان شواهد و نشانه ها وجود ندارد، گفتنی آنکه در "اسلام به سبک سیتان" نمونه هائی فراوان و در خور تعمق از حضور عناصر ادیان کهن وجود دارد، چنانچه که در اکثر آنچه بعنوان مستندات ادیان دیگر در بالا ذکر شد، تو گوئی این همه با تزئین دین اسلام اجرا میشود (پلپلاسی و اعتقاد به آب بردن آن برای حسین بی علی در صحرای کربلا، سفره بی بی سه شنبه و ادای نماز، خواجه غلطان خود از امام زادگان است و نیز بنا به گفته کتاب احیاءالملوک همانا دانیال نبی می باشد، شونه بي در عيد قربان سخن از آینده نی راند، سنت دست بستن پس از حفظ کامل سوره شمس اجرا میشود _ جدا از حضور اسلام، یهودیت و مسیحیت در این شیوه، من حضور دین زرتشت را نیز در آن میبینم چرا که شمس همانا تجلی گاه فروغ زرتشتی است و این مثال را نمونه کاملی از پلورالیسمی میبنیم که پست مدرنیسم امروزی در به در عملی کردن آن است_  و ...) در کتاب آموختن از لاس وگاس نوشته چند تن از متقدمین جنبش پست مدرنیسم آمده که : تصاویر مختلف و نمادهای گذشته تاریخی را در قالب کولاژی نوستالژیک به گونه ای افراطی بکار بگیرید ... باری دوستان، آیا چنین پذیرش پلورالیته دینی در فرهنگ مهجور سیستان نوین حیرت آور نیست؟ بافت زبانی: ۱. عقب گرد زبان محاوره به گونه کهن آن: بیش از ۱۰۰۰ سال از تاخت تازی ها به سرزمین پارس ميگذرد، در اين مدت (و نيز تهاجم مدرنيسم غربي در صده اخير) خلوص زبان پارسي به كمتر از ۲۰٪ تقليل يافته; آنچه بر من سيستاني موجبات حيرت است بازگشت زبان عاميانه كنوني به فرم كهن (كه مظاهر آن را در بيان سكزي كنوني همچنان مي بينيم) مي باشد; فردريك جيمسون، پست مدرنيست ماركسيست، نياز به همسان سازي گذشته و حال و آينده مان را مطرح مي كند (البته با غرض تائيد ماركسيسم)، لكن او در اين اعتقاد خشن خود كه مي گفت دنيا توسط نيروهاي تاريخي، جفاكارانه هدايت مي شود مي ماند; من گستاخانه بر او مي شورم و اين نيروها را كهن گرا، مثبت، داراي روح كودكانه و در تقابل با ستيز جريانات پوچ نوين مي دانم، ضمن آنكه ژان فرانسوا ليوتار، ماركسيسم را نوعي فرا روايت مي داند: جيمسون را به فراموشي بسپاريد! آنچه در زير مي آيد نمونه هائي از گرايش زباني باشندگان پارسي زبان پاي تخت به فرم سكزي (سيستاني) را بر ملا مي سازد: - ابدال مصوت " آ " به "او" : خانه = khona = khune / آسمان =  Asmo = Asemun / بام = bo:m = bum  (تلفظ اولی معیار فارسی و دومی معادل سکزی آن است) - عدم تلفظ صامت "ح" : فهمیدی؟ = bfamidi = famidi / چهار = chAr = chAr / بهت (به تو) = bet (معادل سکزی به سبک دیگریست) / محمد = Ma:mad = mammad / کتاب ها = katAba = ketAbA - عدم تلفظ "ی" وسط کلمه: حیف = e:f = hef / - شباهت در گونه امر بعضی افعال: بیاور = byAr = biyar - حذف حرف آخر در بعضی کلمات {که عمدتا از واجگاه نزدیک "د" و "ت" و "س" و "ز" و ... باشند}: شود bsheya = beshe / هست = a = ha / هنوز = a:nu = hanu - ابدال "د" به "ت" : می زندش = mizanatesh (معادل سکزی به سبک دیگریست) - در بعضی عبارات ادغام شده: تو هم = ta: = tam - حذف "ر" در نقش نمای مفعولی "را" بعد از واژگان مختوم به صامت: کتاب را = katAba = ketAbo - ابدال "ب" به "و" خلاف جهت درخت واژگانی: باز کن = vA: ko = vA ko / برداشت = vardesh = vardAsh   ۲. پراكندگي و آنارشي زباني: يكي از شاخصه هاي پست مدرنيسم را "پراكندگي و تضادش با تمركز گرائي" مي دانند، نيز  "آنارشي و تضادش با حضور سلسله مراتب" (به سوي ادبيات پست مدرن، ايهاب حسن، ص ۲۶۷ - ۶۷)   ۱-  زبان شناسان طي طبقه بندي اي كه براي زبان هاي مختلف دنيا چيده اند، زبان سكزي نوين را در شمار خانواده زباني هند و اروپائي قرار مي دهند، اما من مي خواهم بدانم چنين زبان شناساني در مقابل تشابهات خيره كننده اي كه بين زبان باشندگان سيستاني و ساير خانواده هاي زباني در دورترين نقاط دنيا مي آورم چه خواهند گفت؟  - در بيان سيستاني، دو نوع ضمير اول شخص جمع داريم كه بسته به شامل شدن مخاطب سخن، نوع صميميت آن (من شما = مشما meshma) بكار برده ميشود، در غير اين صورت همان "ما" مي باشد; نمونه اين كاربرد ويژه و البته پركاربرد زباني را در زبان هاي "مالزيائي - پولينزيائي" ، "باميلكه كامرون" ، "آينوس ژاپن" و نيز زبان هاي "بومي آمريكاي جنوبي چون: گواراني، كيچوائي و ..." مي توان ديد! (به نقل از كتاب زبان هاي مردم جهان، ميشل مالرب، ص ۶۲)  - در زبان اندونزیائی برای ایجاد قید، کلمه ها را دو بار پسشت سر هم بکار می برند: kira = ارزیابی => kira kira = تقریبا . نیز از این خاصیت برای جمع بستن هم استفاده می شود: anuk = کودک =>       anuk anuk = کودکان. هر چند که این کاربرد را در پارسی کنونی هم داریم (تیکه تیکه، کم کم و ...) ولی در سکزی بسیار سرشار می باشد.  - برای ساخت فعل آینده در زبان اندونزیائی از "mou" استفاده می شود: saya mou dotang = من خواهم آمد، در سکزی هم اینگونه است: me mo omdano = من خواهم آمد  - معادل شکم در زبان ژاپنی hara و در کره ای کهن para و در اندونزیائی perat می باشد، در سکزی می شود prat    ۲- ضرب المثلي سيستاني مي گويد: دو از يك بهتر است! (در اين باره قضاوت با شما)    ۳- بررسي شبه جمله هاي موجود در اين زبان نيز در خور توجه است، اين كه براي چند معني و حالت دروني متفاوت وگاهي متضاد از يك واژه ابتدائي استفاده مي شود، بعنوان مثال داريم:  - "بابا" در بيان: تعجب /baba/ ، لذت وافر /babbo/ ، تاثر و تاسف /ba:be/ ، انتقاد /:baba/ و ... - "پكه" در بيان: بي ميلي /paka/ ، تمسخر /poka/ ، انتقاد /pikya/ و ... - "واويلا" در بيان: مصيبت /va:ve:la/ ، تعجب vavilla// ، پشيماني /vavela:/  و ...   ۳ . تقويت نشانه شناختي مفاهيم:   فرديناندو سوسور، زبان شناس برجسته سوئيسي معتقد است كه معنا در زبان از طريق مجموعه اي از آواهاي متناظر با مفاهيم توليد نمي شود، بنا به عقيده وي هيچگونه تناظر طبيعي بين آواي "پروانه" و "مفهوم پروانه" وجود ندارد، بلكه مطابق با نظريه او، زبان عبارت است از نظامي از تفاوت ها كه در آن پروانه در كنار مفاهيم وابسته اي چون گل و باغ و حشره و ... مفهوم پيدا مي كند. كارل ماركس عقيده بر اين داشت كه اشياء نه به لحاظ برآوردن نياز ما كه براي ايجاد تمايز اجتماعي و رخ نماياندن آن ارزشمند است; لكن ژان بودريار، ديگر پست مدرنيست فرانسوي، اين عقايد را پائين آوردن سطح ارزش اشياء مي داند و از شي گونه تر شدن انسان ها (object like) و مفاهيم آن مي رهد ،... در اين باره سخن ها فراوان گفته شده باري ايده اي كه از فرهنگ سيستاني مي توان كسب كرد اين است كه در زبان باشندگان اين خطه، انواع و اقسام شي ستيزي به منظور تقويت بنيه نشانه شناختي و افزايش مجموعه مفاهيم وابسته به هم سوسوري وجود دارد; بعنوان مثال به "پروانه" مي گويند "آخوندك! (akhondak)".  با اين كاربرد ترفند گونه، مجموعه مفاهيم متناظر وابسته به هم به طرز شگرفي افزايش پيدا مي كند، چرا كه اگر قبلا پروانه در مجموعه "گل و باغ و حشره و ..." مفهوم سوسوري پيدا مي كرد، حال مجموعه بزرگ تري شامل حال آن می شود "آخوند، دين، معنويت، عمامه و ... + گل و باغ و حشره و ..." . مثال هاي ديگر از اين دست:   محمد دمك (maddemmak) = نوعي پرنده  / زن مير (zane mir) = نوعي حشره  / موشكه خدا  (mushke khoda)= نوعي حشره  / سوسكي (suski) = كبوتر بال سياه  / و ... و نيز امثال:  مورچك (مصغر مورچه) = فلفل سياه  / مرده چشم (marda cha:sh) = خيره سر / ناخنك (مصغر ناخن) = زايده در چشم  / بد لجام = بد دهن  / و ... (در اين باره مثال هاي فراواني وجود دارد و بيشك بايست بيان سكزي را از اين لحاظ جز غني ترين زبان هاي نشانه شناخت، شناخت!)     ۴- خلسه انفعالی:  پوشیده نیست که در بیان سکزی و حتی فرم کنونی آن خلوص زبان پارسی چشمگیر است، باری بعلت هجوم خوارج در زمان خلافت علی بن ابیطالب به سیستان زمین و اسکان ایشان (حتی امروزه هم چندی از قبایل سیستانی را از نژاد خوارج کهن می دانند) در مواردی واژگان عربی بطور غیر عادی در میان واژگان پارسی و سکزی کهن خود نمائی می کنند، این در حالیست که در گویش های مشابه دیگر، معادل فارسی آن واژگان کاربرد بیشتری دارد، بعنوان نمونه واژه "دانستن" و مشتقات آن در سکزی یافت نمی شوند و معادل عربی آن یعنی "فهمیدن" به کار برده می شود اما در گویش بلوچی و کردی و ... همان دانستن (البته با ابدال "د" به "ز") همچنان کاربرد خود را حفظ کرده. نیز در این بیان به جای "مردم" از "خلق" بهره برداری می شود (البته بیشتر بهر اغراق در توصیف جمعیت)، همین طور به جای "آرام" واژه "قرار" را داریم. برای "ازدواج" نیز "وصلت" را داریم (با اینکه هر دو عربی اند اما امروزه کسی از وصلت برای بیان ازدواج استفاده نمی کند). درنگ بر این خلسه انفعالی زبانی باشندگان سیستان در مقابل این چند واژه (معدود اما بنیادین) عربی در خور تعمق بیشتری است، قضاوت با شما.   بافت فرهنگی:  ۱. خلا حضور يكپارچه فرا روايتي (Meta Narrative)  واحد و كارناوال روايت ها: نمونه هائی در فرهنگ عامه باشندگان سیستان دیده می شود که تناقض عجیبی با به ظاهر روایت های کلان مرسوم در سایر فرهنگ های دور و نزدیک آن رخ می نمایاند به عنوان مثال:   - خاج خدری: به نشانه هائی گفته می شود که بطور غیر عادی و مادر زاد در بدن افراد پدیدار می گردد (مثل  انگشت زیادی) و علت آنرا به مادر کودک منسوب می کنند چرا که معتقدند وی در هنگام بار داری بعضی پرهیزها را نکرده و عملی مذموم را مرتکب شده و البته عجیب این است که می گویند برای شفا دادن بعضی بیماران، خاج خدري را بر تن ايشان مي مالند (باري جواد محمد خمك در كتاب ارزشمندشان واژه نامه سكزي احتمال مي دهند اين خدر همانا خضر نبي مي باشد) البته من برخورد و تصادم اين دو روايت كلان (ناپرهيزكاري و شفا دادن) را غير تصادفي ندانسته آن را به فال نيك مي گيرم چرا كه تصور كنيد كودكي با نقص خلقتي را كه در جامعه مورد آزار روحي واقع مي شود اما در فرهنگ سيستاني آن را مايه شفا مي دانند!  - گاو بازي: در تاريخ سيستان آمده كه يعقوب شاهنشاه به منظور سرگرمي گاوان را به صحن قصر مي افكنده تا همديگر را در افكنند! (تاريخ سيستان، تصحيح ملك الشعرا بهار، ص ۲۷۲) كه اين خود با تقدس باستاني گاو در نزد سيستاني ها تعجب بر انگيز است.  - امام زاده يعقوب ليث! : در كتاب ماتيكان سيستان (جواد محمدي خمك) آمده كه مقبره اي در خوزستان وجود داشته با خط عربي پوسيده اي بر آن نام يعقوب ليث حكاكي شده بود (ايشان پس از سالها پاسداري و زنده داشت هويت پارسي در جنگ با تازي ها در اين مكان شهيد ميشوند) اما مدت هاست كه كه ازآن به عنوان امام زاده فلاني ياد مي كنند !؟...  - ترانه "مادر، اين منم، دخترك تو!" : همانگونه كه در پست قبلي ام آورده ام، ادغام رقص وشادي و سرو صداي كوس و سرنا با خواندن شادي وار ترانه اي با مفهوم كاملا غم فزا و ازدواج گريز را مي بينيم. ۲. هزل كنائي و مهوع: شايد بيسترين آوازه فردريك جيمسون به خاطر تمايزي باشد كه وي بين تقليد سبكي (parody) و تقلید هزلی     (pastiche) قایل است (یعنی کارناوال در هم و برهم، هزل آلود و نيشداري از نقل قول ها و استنادات نا همگون) نيز بنا به عقيده چارلز جنکز، پست مدرنيستي كه سايرينش را مدرنيست هاي متاخر مي دانست نه پست مدرن، پست مدرنيست تكنيك هاي فرا روايتي را به جاي كنار گذاشتن، نفي و يا طرد; به گونه ای شاد، سر زنده، هزل آميز و كنائي بيان ميدارد، واينك چند نمونه سيستاني:  - ترانه "مادر، اين منم، دخترك تو!" - ترانه "در بازكنيد، در بازكنيد!" : نیز مراسم حنایندان به سبک سیستانی بدین گونه است که عروس و خانواده اش پشت درب اتاقی می مانند و خانواده داماد با ذکر بیت شعری چونان "در بازکنید، در بازكنيد! حنا مياريم بر شما" (از آنجا كه ابيات از سكزي بودن تام به دور بودند از علائم آوانگاري لاتين استفاده نشد) طلب عروس مي كنند، اما خانواده عروس در جوابش با ذكر بيتي چونان "حناي شما شما مال شما!   ما زن نداريم بر شما" از انجام اين مطالبه سر باز مي زنند; این اصرار تا آنجا ادامه می یابد تا درب اتاق گشوده شده خانواده عروس خود را تسلیم کنند! (این مراسم، بيش از همه مرا به ياد افكار ژان بودريار و مبحث "خلسه فرا روايت ها" ي او مي اندازد، توضيح بيشتر در ادامه) - ضرب المثلي سيستاني مي گويد: "گوساله ات پاي سگ مرا گاز گرفت!" در اين باره قضاوت با شما ۳. فريفتگي و اغوا: فريفتگي داغ: ژان بودريار، در كتاب "درباره فريفتگي" عشق را جولانگاه سخن تازي هايش مي بيند، او با اشاره به عشق هاي فرماليته كه مستلزم تبادل اشعار عاشقانه، پنهان كردن رخساره شرم آگين، سر به زير افكندن و چشم را به حالتي غمگنانه به پائين دوختن پس از انداختن نگاهي دزدكي و زيركانه، نيمه برهنگي ها، خنده هاي نرم، حسادت ها، گريز ها، پا پس كشيدن هاي ساختگي، نيمه تسليم كردن خود و ... بود (اين ها را همانا چيزي ميدانم كه در ترانه "در بازكنيد، در باز كنيد" رخ می نمایاند). اين بازي بر به تعويق انداختن ها و تعلل هاي بي پايان متكي بود (بر به تعويق انداختن سكس عملي)، بر كش دادن ها و بر ساخته اغوا و فريفتگي. بودريار "اغوا" را جرياني زنانه و مؤنث مي داند نيز "سكس" را جرياني مردانه و مذكر مي بيند كه هماره حول آلت رجوليت، كاملا طبيعي و غير بر ساخته دور مي زند، حق با فرويد بود: تنها يك جنسيت تبعيض آميز واحد وجود دارد، يك ليبدوي واحد: نرينگي (درباره فريفتگي، ص ۱۶). باري اين فريفتگي، فريفتگي اي داغ است، متكي بر تصنع، آرايش، مد، عرضه شانه يا بازوان يا سينه ها زير لباس توري سياه و تنها از طريق چنين فريفتگي اي است كه مذكر و نرينگي را مي توان بر انداخت. فريفتگي خشن: بودريار، در ادامه كتاب درباره فريفتگي و نيز اثر ديگرش "آمريكا"، عقيده خود را مبني بر تسلط فريفتگي سرد نيز بيان ميدارد، فريفتگي ناشي از تمثال ها و تصاوير ساختگي ناشي از فيلم ، ماهواره، اينترنت، مد و... . نوعي خودفريفتگي كه طي آن با غرق ساختن خود در اين دنياي وهم آميز ، كه در جهت انفعال نرينگي پيش مي روند، موجبات اغوايمان را فراهم مي آورم: نوعي خلسه و نشئگي انفعالي! من با گستاخي پا جاي پاي بودريار مي نهم و نوعي ديگر از فريفتگي رابا اشاره به بافت جغرافيائي زاد بوم خود مطرح مي كنم: فريفتگي خشن (توضيح كامل در بافت جغرافيائي) ۴. وانموده ها: وانموده در ديد بودريار، نسخه هائي از اشياء يا وقايع واقعي هستند; وی در کتاب "در سلسله مراتب وانموده ها" به توصیف و تشریح این نکته می پردازد که چگونه مناسبات بین واقعی و وانموده اش در طول تاریخ دستخوش تغییر و تحول و انبساط شده است; در اين جا ۲ نمونه از "وانمودگي" هاي در خور تعمق را در فرهنگ سيستاني بيان مي گردند: - وانموده سيستان: از يك سيستاني در باره سيستان بپرسيد، در غالب موارد تجلي احساسات سيستاناسيوناليسمي اش شما را انگشت به دهان خواهد كرد! باري، سيستان نوين ديگر نه آن سيستان كهني است كه براي زرتشت نبي، عربستان بود براي محمد نبي; كه براي زبان پارسي جعفر بن محمد بود براي تشيع، كه ... . در چند دهه اخير، خدمات فرهنگي ارزشمندي از جانب فرهيختگان سيستان پژوهي چونان جنابان "رئيس الذاكرين (دهباني)" ، "محمدي (خمك)" ، "افشار (سيستاني)" و ... به نسل سيستان سر در گم كنوني عرضه شده و بايد نيز كه بشود. با اين حال مي خواهم گستاخانه بگويم و بدانم كه چرا ايشان در ديار خود نمانده اند و نمي مانند؟ آيا آنها سيستان را نه به عنوان يك خطه جغرافيائي و فرهنگي كه وانموده اي از آن را مي خواهند؟ دوستي در جواب اين سخنم گفت: آيا خودت وقتي در شهرت بودي و مي بودي، باز هم از اين سيستان پژوهي ها مي كردي؟!  - وانموده خواجه: بودريار، نيز شمايل بتي از "مدونا" را فرض مي كند كه در معبدي بهر تعبد گمارده شده; چهار رفتار ممكني را كه يك راهبه در مقابل آن مي تواند ابراز دارد عبارتند از: ۱: بت پرستي (بت بيانگر واقعيت)                    ۲: بت شكني هزل آلود (چرا كه بت واقعيت را پنهان مي كرد) ۳: خشم صرف (چرا كه بت واقعيت را منحرف مي كرد) ۴: بت نه بت كه فرا واقعيتي از بت است، چيزي غير از بت، جايگزين آن و حتي بيش از آن و اين همانا ايده پست مدرنيسم است. باري، در سيستان كوهي منسوب به خواجه سر بر آورده و در خود مقبره امام زاده اي منسوب به جعفر بن علي را داراست; سخن اين است كه اگر مقبره را از نزديك بنگريد با منظره اي غير عادي رو برو خواهيد شد; تابوتي بسيار بلند و طويل، شيب دار، در كنارش ابزار تفال و ... . ضمن آنكه سيستانيان بر اين باورند كه وي همانا دانيال نبي است، عده اي نيز مي گويند اين همانا شاهنشاه يعقوب ليث صفاري است، نيز ظهور سوشيانس را از اين مكان مي دانند و ... . مضاف برآن، اين مقبره در انتهائي ترين مكان در دسترس كوه گمارده شده و براي زيارتش بايست مسافت نسبتا طولاني اي را در كوه بنورديد! باري، به نظر شما اين همه كدام يك از ۴ مورد ذكر شده بودريار را واگويه مي كند؟! ۵. شالوده شکنی: دریدا را به عنوان پست مدرن شالوده شکن می خواننند، او از جبر اسلوب جامعه می رهد و از گله سیاه و سفید ها می رمد. در سیستان، پدر و مادر، این خود ساختگی را دارند که همدیگر را با نامی که خود دوست می دارند صدا زنند: نامی که آن را بر فرزند بزرگ تر خود، خود نامیده اند! و این یک عرف است; جالب تر آنکه این اسم باری بیانگر یک جنسیت خاص است (یا برای پسر و یا دختر) اما پدر و مادر همدیگر را به آن می خوانند، بعنوان مثال پدری که زنش را ابراهیم (BrAe:m) صدا می زند!  ۶. زن گرائي: استيوان سيكسري در كتاب در هم روفتن استوديو واقعيت (مقاله سايبر پانك و نورومانتيسم، ص ۱۸۴) در نتيجه آنارشي و معضلات دنياي صفر و يك (كامپيوتري شده) به جايگزين آن مي پردازد، چيزي كه بايستي زميني تر باشد، بيشتر متوجه زنان و ... .ژاك دريدا نيز در ادامه شالوده شكني هايش مركزيت مردانه را مي رهد و عطف به زنان مي كند ... نيز در كتاب فمينيسم پست مدرن مدونا، ادامه اين تفكرات را مي خوانيم، ... در فيلم هاي مدونائي با شالوده شكني نظريات ماهيت گراي جنسي مواجه مي شويم، مرداني با پوشش زنانه، نيز آرايش هاي شخصيتي ديگر چونان مايكل جكسون، اينها همه داد زن گرائي سر مي دهند! (پست مدرنيسم، جيمز ان پاول، ص ۱۴۷-۱۴۴) و اينك نمونه هائي از زن گرائي و بزرگداشت زنان در فرهنگ سيستاني (با اقوام هم جوار مقايسه كنيد):  - آيكه (Aika) : همانگونه كه خواهد آمد توسط مادران براي كودكانشان خوانده ميشود، اين نه يك لالائيست چرا كه مضامين عاشقانه، سياسي و ... ديگري را نيز در خود جاي ميدهد.  - ارده (arda) خواني: چار پاره خواني هاي مختص زنان در سوگواري ها - دايره (DA:ra) : يا همان دف، ساز مختص زنان در شور و شادي هاست  - رقص چاپ (rakhse ChApi) : سبك رقصيدن مختص زنان در شور و شادي ها  - چادر(ChA:dar) : در گذشته چنانچه زني چادرش را در ميدان جنگ مي انداخت، كارزار پايان مي يافت (ايرج افشار، ويژگيهاي اخلاقي و نژادي مرد سيستان، ص ۴۸)  - هم زلف (am zolf) : همان با جناق است در بيان سكزي، زلف در اين جا نماد دو زني است كه خواهر هم هستند)، در ادامه به جاست معادل شيرازي آنرا ياد آور شوم كه مي شود: هم ريش!  - انوك (Nvakk) : در بيان سكزي، به دو زن كه شوهرانشان برادر باشند انوك همديگر گفته مي شود، در ادامه همين بس كه براي آن معادلي در زبان هاي ديگر نشنفته ام!  - بي بي دوست ( Bib Do:s) : زيارتگاه مشهوريست در سيستان (مي گويند به علي بن ابيطالب بر مي گردد) منسوب به زني پاكدامن  - سفره بي بي سه شنبه (Bib Sa Shemma) : سفره ايست براي برآورده شدن دعا به سبك زرتشتي ها، حضور حتي يك مرد، درستي اين سفره را بر هم مي زند!  - نکته قابل تعمق دیگر اینکه زوال و نابودی سنتی گری و پایانی پای بندی به فرهنگ بومی، بیشتر و زودتر در مردان این دیار در شرف حدوث است (در این باره به روند رو به پایان پوشش به لباس محلی را در بین زنان و مردان می توان مشاهده نمود)، باری در دیگر جوامع، به گمان من، این زنان هستند که زودتر غرق در مظاهر مدرنیته و مظاهر سنت زدائی می شوند.                                           - و در نهايت همين بس كه زن سيستاني همانا نرگس شيعيان (مادر مهدي موعود) است براي سوشيانس زرتشيان! بافت هنری: معماری: شاید نتوان در رابطه با معماری سیستانی نظریات پست مدرن را تاویل نمود (و خوب از دید عده ای شاید هم خنده دار باشد) باری من با استناد به مختصاتی که چارلز جنکنز برای معماری مدرن بر می شمارد و بویژه آنکه می گفت ساختمان های پست مدرن دارای شخصیت انسانی هستند، چنین درنگی را بر معماری گونه سیستانی جایز می شمارم! جنکزدر این باره به ساختمانی اشاره دارد که از طریق تقلید از یکی از ساخته های دست انسان (ساعت) بیانگر شخصیت انسانی می شدند; آیا خانه های گنبدی شکل روستاهای سیستان (با شاخص حضوری بادگیر ویژه اش) نیز شما را به یاد فرم لونگوته (سر پیچ) های مورد استفاده باشندگان سیستان نمی اندازد؟!                                          و این گونه، خود بخود مشخصات دیگری از مختصات ساختمان های پست مدرن فرصت بروز می یابد و آن ها چند بیانی بودن، رمز گذاری مضاعف، اشتیاق به محتوا و معنا، گونه معمای پلورالیستی بودن و ... می باشند. ادبیات: ۱ و ۲ : هزل کنائی و فریفتگی که در بخش بافت فرهنگ عامیانه توضیحاتی داده شد.  ۳ : التقاط و کارناوال روایت های خرد، حضور پارادوکس و خلا حضور فراروایت واحد:  - فرخی سیستانی: (وفات ۴۲۹ ه.ق) بی شک او را بایستی از ستارگان قدر اول آسمان سخن پارسی دانست; باری با اینگه از خنیاگران سخن فروش و ممدوحان دول مرکزی کراهت داشته و مختصات فرهنگی منفی و متناقضی را در شخصیتش می بینم، این همه را ظاهر امر ابوالحسن علی بن جولوغ می دانم; کدامین سیستانی به هنگام جلای وطن آن هم برای خود شیرینی شاه سرزمینی دیگر (امیر ابوالمظفر احمد بن محمد والی جغانیان - ماوراءالنهر) این گونه خواهد گفت؟: "با کاروانحله برفتم ز سیستان              با حله ای تنیده ز دل، بافته ز جان!" ... ضرب المثلی سیستانی می گوید "آدم گدای در وطن باشد بهتر است تا جلای وطن کند" نیز داریم "از شهر خود دور شده ایم اما رسم خود را از دست نداده ایم"  . - آلوکه (Aloka) : در کدامین مراسم شور و شادی دیده اید که سالخوردگان عهده دار شادی فزائی آن باشند و این یک عرف جامعه باشد؟ (آلوکه، ترانه خوانی سالخوردگان زنده دل با مضامین مذهبی، تاریخی و در نهایت عشقی می باشد) - آیکه: همانگونه که بیان شد مادران آن را لالائی وارانه برای خوابانیدن کودکانشان می خوانند، اما با سوز و گداز عاشقانه  و در موارد لازم با مضامین سیاسی به منظور آگاهی مردانشان درمواردی چون کودتا قصد کودتا، محاصره و اسارت و.. ، کودک را چه به این حرف ها! ۴: مرگ خدا(مرکز زدائی) : این نیچه، بزرگ ترین فیلسوف صده اخیر جهان بود (رسوب افکار او را در آموزه های ژاک دریدا هم می توان دید،شالوده شکنی) که با اعلان مرگ خدا، مرگ ارزش ها و مرگ فرا روایت ها ی کلان لیوتاری، جهان فلسفه را به ابداع تفکری دیگر بر آشفت، اگر ابرمرد های او نیچه، مائو، استالین و... بودند، خرد مرد دیدگان من همان فرخی سیستانی است، فوکو سکسوالیته را به صحبت کردن و نوشتن درباره اعمال شهوانی پیوند می دهد که شامل مقررات ویژه ای برای تمایز جنس طبیعی از انواع انحرافی آن می باشد، لیکن بودریار می گوید: در عصر پست مدرن هر چیزی بصورت سکس در آمده، تصاویر، نموده ها و وانموده های سکسی در همه جه به چشم می خورند: در تبلیغات، مد، فیلم و ...، از اینرو هر چیزی جنسیت است! و اینک این ۴ بیت انتهائی یکی از غزلیات معروف فرخی سیستانی:                        دوش ناگه برسیدم به در حجره او  /   چون مرا دیدی بخندید و مرا برد نماز                   گفتم ای جان جهان! خدمت تو بوسه توست   /   چه شوی رنجه به خم دادن بالای دراز؟                  تو زمین بوسه مده خدمت بیگانه مکن  /   مر تو را نیست بدین خدمت بیگانه نیاز              شادمان گشت و دو رخساره چون گل بفروخت   /   زیر لب گفت که احسنت و زه ای بنده نواز قضاوت با شما بافت موسیقائی و نمایشی:  ۱. غیریت زبانی و کارناوال اندیشه ها: ۱- غیچک (Qe:chak) : ساخت غیچک، خاص ترین و مشهورترین آلت موسیقائی سیستان بدین گونه است که سیم آن را از جنس سیم ویولون، بدنه از چوب درخت توت و تارهای کمونه (آرشه) آن از جنس موی دم اسب می باشد. نظری بر اکولوژی پست مدرن (حاصل تلاش های گری اسنایدر) ندارم، آنچه خود نمائی می کند غیریت زبانی و ریزوم های کاذب کافکائی ای سات در پس این آلت موسیقائی وجود دارد، جالب تر اینکه نقوش اقلیدسی خاصی بر روی بدنه آن طراحی می کنند و آن را با چاشنی طرح هائی از گلیم محلی عرضه می دارند. ۲- رقص شمشیر: هیجان خیره کننده این مراسم پر جنب و جوش و شادی فزا در یک سو و شنیدن بوی خون و شمشیر از دیگر سو بر تماشاچی نوعی خلسه و فریفتگی سرد را بهمراه خواهد داشت و او را در گنگی با صلابتش مسحور خواهد کرد. سرگشتگی، شما با دنبال کردن این مراسم خود را در سرگشتگی رقاصان شمشیر مغروق خواهیید دید. نیم دور، دور کامل، دو و نیم دور و در نهایت دور خود چرخیدن فرد به مدت طولانی بگونه ای که در هر دو دستش شمشیری آخته و عمودی را دارد                                              (و این مرا بیش از همه به سوی شیری رهنمومون می سازد که زمانی در وسط پرچم ایران زمین خود نمائی می کرد و شمیشیر آخته در دستش همانا  نماد شفافیت و گند زدائی می بود). باری این رقص را بیش از آنچه باعث لذت بیننده بدانیم، بایست آن را باعث شادی فزائی خود رقاصان شمشیر دانست! ۳- آیکه و آلوکه: در بافت فرهنگی توضیح داده شد که چگونه بستری برای تهاجم بستر های متفاوت فکری پدید می آورد، نیز دهل (do:l)  که در گذشته بر حسب تعداد ضربات متوالی نواختی علائم حکومتی خاصی را گوشزد میکرد (کندو، ص ۱۱۳) ۲. زن گرائی: ر.ک به بافت فرهنگی، بخش ۶ ۳. هم خوانی: جیمسون، مارکسیست پست مدرن، معتقد است در عصر پست مدرن ما نیاز داریم تا جان ها، روان ها و زندگیمان را همشکل و یکسان سازیم (بگذریم از اینکه مارکسیسم خود نوعی فرا روایت لیوتاریست، چرا که عدم اعتقاد به فرا روایت ها خود نوعی فر روایت دیگر محسوب خواهد شد و اینجاست که می توان پی به اختلاف نظر میان پست مدرنیست ها برد!) باری موسیقی به سبک سیستانی رابایستی تلاش و گامی در جهت این ایده دانست، بسیاری از مراسم موسیقائی سیستان با حضور جمع انجام میشود و موارد معدودی را می توان دید که در آن تک خوانی جلوه می کند (تک خوانی های حبیب الله قادر آتشگر که من آنرا  "Gipsy Kings" _شاهنشاه کولی ها_ سیستان می خوانم، را می توان در این جا ذکر کرد). در کنسرت های بزرگ "Rammstein" خواننده به سبک متال آلمانی هم جمعیتی را که تا چندی پیش به منظور بستر روبی رودخانه هیرمند گرد هم می آمدند و با ترانه خوانی های با صلابت خود قوا می افزودند، نمی توان دید! (از جمله دیگر موسیقی های کار در سیستان همانا هنگام دروگری و یا قالی بافی می باشد) ۴. پتانسیل موسیقی پسا پاپ: جنبش موسیقائی راک (و در پی آن متال) و رپ را، جنبش اعتراض می خوانم، اعتراضاتی از جنس دریدا، توماس پینکن و ...، بی شک مختصات زبانی و بیانی سکزی آن را مستعد برای خلق چنین سبکی از خوانندگی می کند: تشدید های فراوان، مصوت های انتهائی بسیار (چیز هائی که در زبان انگلیسی نمی بینیم)، تکیه کلام ها و عبارات خاص سرشار، ابتدا به ساکن های فراوان (همانند انگلیسی) ; نیز خشونت کلامی منحصر بفرد این زبان، گذشته از این من هم ارز خوانندگی به سبک متال را در نوعی از ترانه خوانی سیستانی بنام کور(Kor)  می بینم، رئیس الذاکرین آن را اینگونه توصیف می کند: در پایان خواندن هر مصرع، بیت یا رباعی در ارده خوانی که با صدای کشیده و بلند اجرا می شود، فریاد سوزناکی توام با گریه از گلو بر می خیزد که چون ضجه است و آن را کور گویند (کندو، ص ۷۹) . بعنوان نمونه:  bgofto ke ferAge tra nbino, bdido bgofto ke va qorbate nrA, byaftido bgofto ke va omrekha jedAi nakno byoma var sareme az namo ke mtarsido بافت تاریخی :  در این باره سخن ها فراوان رانده شده، باری کس به تناقضات عجیب نژادی کهن و کنون سیستانی ها نظری نداشته یا نخواسته که داشته باشد! کتاب گرانسنگ تاریخ سیستان (مولف ناشناس) سیستانیان را نواسه های گشتاسب شاه می داند (در جائی خواندم که گشتاسب را همی داریوش کبیر  دانند)، نیز از ایستادن کشتی نوح پس از طوفان در سیستان خبر می دهد (نوح در باور ایرانیان هماها جمشید شاه است)، زرتشت را جد سیستانی ها دانشته اند تا آن جا که ۳ موعود وی از سیستان بر می خیزند و ... . این همه شاید به یک افسانه شبیه باشد تا واقعیت، مورخین سیستانی ها را سکزی یعنی فرزندان سکاهای باستانی (تورانیان) می خوانند، همین مورخین سکاها را از تمئن ستیز ترین و خونریز ترین اقوام آریائی می دانند، باری رستم دستان را توران ستیز ترین مردم می شناسیم، همین رستمی که سیستانی ها بدان افتخار می کنند! تورانی ها بودند که کوروش کبیر را در نوردیدند، ایشان بودند که زرتشت را در حوالی سیستان کشتند و ... . چگونه این پارادوکس های غم انگیز و هزل ناک را جواب گوئیم؟ بگذراید باز بیشتر بگویم، همان تاریخ سیستان اشاره دارد به اینکه سیستان در روزگاران شیوع اسلام، بزرگترین پناهگاه خوارج بود! (وجود واژگان و عبارات عربی غیر عادی را در دل زبان پارسی باستانی سیستانی ها را بایست در هم ایشان جست، هم اکنون نیز چند تن از بزرگ ترین قبایل سیستانی را از نسل خوارج می دانند (از بردن نامشان صرف نظر شد) ... . سیستان هماه مورد هجوم و تاخت اقوام بیگانه بود، سکاها، تازی ها، خوارج، مغولان؛ انگلیسی ها و ...؟ تنها سخنی که نای گفتنش را دارم همانا اشاره به پژوهش های ارزشمند ایرج افشار (سیستانی)، سیستان پژوه  واقع نگری است که در مقاله ای فرض وجود سکاها را بزرگ ترین بدعت مورخین سیاست زده غربی در تاریخ باستانی ایران می داند ... با این وجود سیستانی ها کیستند؟ من گستاخانه بر همه این بیانات  می شورم و سیستانی ها را همانا "بنی اسرائیل" و اقوام یهودی نژاد می دانم، لختی جسارتم را برتابید تا دلایل خود را باز گویم: ۱- ریشه واژه "سکزی" را که به سیستانی ها خطاب می شود نه از واژه سکا که از لفظ اسحاق می دانم، با این حساب سکزی همانا "اسحاق زائی" می باشد. هم اینک هم قبایلی سیستانی وجود دارند که خود را "اسحق زهی" می خوانند {زهی = زائی} یعنی فرزندان اسحاق نبی. نام دیگر اسحاق فرزند یعقوب نبی، همانا "اسرائیل" می باشد، پس لفظ سکزی را بایست دقیقا معادل "بنی اسرائیل دانست! ۲- در سیستان به یکی از شاخه های اصلی رود هیرمند "سنارود" اتلاق می شود. متن زیر را از کتاب خال کجک نوشته غلامعلی رئیس الذاکرین دهبانی (ص ۴۵ ذیل واژه "سنا")  آورده ام:  معنی این واژه مشخص نیست ظاهرا با توجه به سنارود که یکی از شاخه های اصلی رود هیرمند بوده است این سنا احتمالا با نام محلی مرتبط استُ بیک روایت "آسوکه سنای بو بزوگرد نای بو" بازمانده از افسانه های کهنی است که قبل از اسلام در سیستان رواج داشتهُ این مصرع حکایت از صحرای سینا میکند و مرد شبانی که حتی بز بیمار خود را بر دوش خود حمل می کند و بعد از جانب خدا به پیغمبری برگزیده می شود با این ترتیب ماجرای موسی و قوم او در سینا در فرهنگ مردم باقی مانده است. ۳- سیستانیان شرقی (که در صده گذشته از خاک ایران جدا شدند) خود را از فرزندان بنیامین، فرزند بزرگ یعقوب نبی و برادر اسرائیل می دانند ۴- عده ای از وهابیون این دیار نیز معتقدند ایشان از اصل به موسی نبی باز می گردند ۵- در تصاویری که در کتیبه های باستانی به سیستانی ها نسبت داده شده افرادی با کلاههای بلند (والبته مخروطی) و ریش های تحت فک بافته طویل نشان داده شده، من خاخام های کنونی را مشابه ایشان می بینم:                                                         ۶- نژاد پرستی و ناسیونالیسم افراطی، هر چند که این گفته را نمی توان مدعائی قوی دانست باری چنین ناسیونالیسمی در این خطه قدری غیر عادی به نظر می رسد ۷- یهودیان کنونی بر این عقیده اند که موسی نبی پیش از زرتشت برآمده و اینکه زرتشتی خود اقتباسی از یهودیت می باشد (من البته این را نمی پذیرم!)، پس مظاهر زرتشتی را در فرهنگ سیستانی می توان همانا مظاهر یهودیت دانست. ۸- عده ای بر این عقیده اند که واژه "بلوچ" از واژه عبری "bloch" گرفته شده، به معنی بیگانه. حداقل می توان گفت رابطه بلوچ ها با سیستانی ها می توانسته زمینه ساز یهودگری ایشان باشد. ۹- "جت Jatt " های سیستانی را جز اصیل ترین ایشان می دانند که تا چند دهه پیش با همین نام از باشندگان سیستان محسوب می شدند (به نقل از واژه نامه سکزی، ذیل واژه جت)، احتمال زیادی وجود دارد که "Jute" های آلمانی هم از تبار همین جت های سیتانی باشند، "یدیش" های آلمانی همانا اقوام یهودی آلمان زمین می باشد، گمان بر این میدارم که این قوم هم از تبار Jute ها باشند، پس خودبخود فرض بنی اسرائیلی بودن سیستانی ها تایئد میشود. همچنین در جائی خواندم که نژاد "German" از کرمان ایرانی ها مقتبس شده، با توجه به اینکه کرمان  و خراسان روزگاری از توابع سیستان بودند، فرض بالا تاییدیه بیشتری می یابد. ۱۰- بعید هم نیست مه واژه "هیلمند" یا همان هیرمند مرسوم، از "نیل" گرفته شده باشد (و حتی بر عکس)  دانشم مرا بدین اندازه یاری کرد، باری بنی اسرائیل بودن سیستانی ها (و به عبارت بهتر سیستانی بودن بنی اسرائیل های کنونی) جای گفت و شنود بیشتری دارد و خواهد داشت. بافت تاریخی: سیستان کنون دیگر نه آن سیستان کهنی است که بسی خوانده ایم و نیوشیدهایمش، امروزه سیستان را ناحیه ای محروم در آریا زمین می شناسیمش، همین سیستانی که بطلمیوس یونانی روزگاری آنرا آریاپولیس می نامید ...، آخرالزمان سیستان نزدیک است: خشکی کیانسه (هامون)، نطفه زرتشت را هم عقیم کرده ; سیستان نوین شده مادر مخدر ایران زمین ; بنگاه قاچاق او، شراره های شرارت مردمان خود و نا خودی اش سوی چشمان را کم کرده ; کژدم های زمین نابایرش پای ترک خورده کشته گران وا مانده را می گزد ; صحبت از سیستان پوزخند گزنده ای را بهمراه خواهد داشت ; کودکانش ساقی بنزین خوران شده اند و... . نابسامانی به سامان است در سیستان! باری، سیستان معمائیست که اگر گشوده شود تاریخ کلان دنیا را پیشگو خواهد شد ... و اینک این پاسخ من بر آن: سیستان هزاران سال از جهان جلوتر است، که با ورود به خاکش پا به آینده تاریخ می نهید! برای روشن شدن بنگرید دنباله سخن را: - هم اینک فیزیکدانان پرده از حضور بعد دوم زمان و بعد نهم مکان برداشتند، معنی زمان دو بعدی همانا چیزیست که در ماشین زمان می تواند بهره برداری شود، سفر به گذشته و آینده! و به عبارت دقیق تر حضور توام زمانهای متفاوت در زمان حال (بنگرید مقاله اسرار ابرزمان، مجله دانشمند، بهمن ۸۶ و یا New Scientist, October 2007، مارکوس چاون) - دیوید هاروی در کتاب "وضعیت پست مدرنیته" تجزیه و چند پارگی در هنر و زبان را در نتیجه نگرش و تلقی از زمان و مکان می داند - جیمسون دوران پست مدرنیته را آخرین دوره مدرنیته می داند - در سوره بقره از آیه ۴۷ تا چندی بعد، بنی اسرائیل را مخاطب قرار می دهد و به ایشان گفته می شود که "آیا گذشته قوم بنی اسرائیل و آنچه بر نیاکانتان گذشته است به خاطر نمی آورید؟" ، چگونه می شود که فردی تاریخ چند قرن پیش نیاکان خود را به یاد آورد؟ آری دوستان، ما هماره در تاریخ قدم می زنیم ... - بودائیان معتقدند روح انسان پس از مرگ وارد بدن جنین دیگری شده و در قالب انسانی دیگر بروز می کند، چیزی که از آن بعنوان فرضیه تناسخ یاد می کنند، (و این گونه است که مثلا ناقص الخلقه بودن کودکی را به اعمال روح در بدن پیشین وی نسبت می دهند)، در سوره ۲۷ آل عمران داریم " ... تخرج الحی من اامیت و تخرج المیت من الحی"، نیز در ۲۸ بقره "کنتم امواتا فاحیاکم ثم یمیتکم ثم یحییکم" ... (شاید بتوان گفت که بهشت و جهنم همانا در همین دنیا اتفاق می افتد، از طرفی در جائی از قرآن خواندم که جهنم هم اکنون در جریان است و از طرف دیگر در آیه 25 بقره داریم " کلما رزقوا منها من ثمره قالو هذا الذی رزقنا من قبل و اتوا به مشابها" که بهشتیان می گویند: انعام بهشت همانا چونان انعام دنیویست) ، قضاوت با شما. من معادل مدرنیته امروزی دنیا را در چیزی می بینم که بیش از پنچ هزار سال پیش در دل سیستان (آنچه امروزه شهر سوخته می خوانیمش) جریان داشت، سیستم های منظم ساختمانی، علم پیشرفته (آنجائی که نخستین جراحی _هیدروسفالی_ بر روی جمجمه انسان انجام شد و فرد مجروح مدتی به زندگی اش ادامه دا و البته چندی بعد بر اثر مشکل تنفسی و _نه مغزی_ جان باخت)، هنر خیره کننده (و تولید نخستین انیمیشن ها) و... . هم اکنون مسلم نیست چرا و چگونه شهر به ناگهان متروک شد و من علم به آنچه بر مردمانش حادث شد و اینگونه آنها را در تاریخ منزوی کرد را کلید معمای آینده جهان پست مدرن اکنونمان می دانم! نیز در تگزاس آمریکا، خرابه هائی بنام "شهر سوخته" موجود است که گویا مربوط به قرون اخیر باشد. از نستراداموس اکراه دارم اما به جاست ناقوسی زنم که ای دنیا! سکا صفتانی بر تو خواهند شورید، تازی صفتانی به نابودی ات می دهند، تیمور صفتانی به خاک و خونت می کشند، انگلیسی مابانی تو را دو شقه خواهند کرد و ایرانی نمایانی  تو را واپس خواهند زد ... بافت جغرافیائی: فریفتگی خشن: همانگونه که سخن رانده شد، بودریار بحث فریفتگی داغ و سرد را پیش کشید، که باعث خلسه نرینگی می گشت، من پا جا پای او می نهم و فریفتگی ای را مطرح می کنم که به عکس، نیرومندی نرینگی را می طلبد نه تهییج انفعالی آن را. محمدی (خمک) در مقاله ای در کتاب ماتیکان سیستان به علل مهاجرت اقوام سیستانی به سایر نقاط ایران زیمن اشاره می کند اما در نهایت اذعان  می دارد که همه این کوچش ها بواسطه رنج های سیاسی بوده و اگر این گونه نمی بود هیچ سیستانی دل به جلای وطنش نمی سپرد، از این گذشته، سیستان زمین را بایستی از بد آب و هواترین نقاط کشور دانست، چه کس طوفان شن صد و بیست روزه اش را بر می تابد جز از خاک او؟ چه کس خشکی و خشونت و محرومیتش را بر می تابد جر از خاک او؟ ...، سخن از اراده پولادین ایشان ندارم، از تحمل و طاقت هیولائی ایشان حرفی ندارم، می خواهم بگویم سیستانی دل به تازیانه سیستانش سپرده، نرینگی اش نیرومند شده، نه چونان دخترکان برهنه ای که پس از استحمام موهایشان را همچون حلقه های دود و مه زده و در غروب سواحل، تنشان را چونان دریائی مواج، پر تلاطم می کنند، نه چونانزنان پورتوریکوئی با رنگدانه های اغوا کننده نژاد تیره که ریحانا صفت زیر چتری کز کرده از باران بهراسند و ... . این فریفتگی خشن را در داستان "زنی که مردش را گم کرد" از صادق هدایت  نیز می بینم. بافت سیاسی: سخن به گزافه می نشیند اگر من هم از آنارشی و دگر کشی های هم استانیهایم بگویم، یا قاچاق و مواد مخدر و محرومیت و ... را علم کنم، باری 2 مورد جالب را واگویه می کنم، قضاوت پست مدرنیسمی اش با شما: - خط لوله صلح: انتقال گاز از ایران به هند و پاکستان نکته نگفته دیگری هم دارد، این که این پروژه عظیم گاز رسانی از دل استان سیستان و بلوچستان خواهد گذشت تا کشورهای همجوارمان به آن دسترسی یابند (نوششان باد!) اما هنوز در استان خودمان و من جمله سیستان همیشه در انزوایش گازرسانی انجام نشده (نیشمان باد!)، آقایان چراغی که به خانه رواست بر مسجد حرامست ... - پرچم کشور: قبل از ۲۲ بهمن ۵۷ نماد شیرو خورشید در وسط پرچم ملی خود نمائی میکرد، وجهه زنده این تصویر را همانا در رقص شمشیر سیستانیان می بینم، آنجا که رقاص شمشیر را بایست عمودی نگه دارد و ... . بعد از آن روز آرم الله وسط پرچم گمارده شد، باری این اثر هم اقتباسی است از آرم سکاها (که همینک در هندوستان با هویت مستقل به نام سیک ها شناخته می شوند):                                                       
برچسب‌ها: پست مدرنیسم, سیستان, هتروتوپیاء, پلورالیسم, آنارشیسم
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386 توسط زارایا |

 

تحلیلی بر ترانه سیستانی " مادر، این منم، دخترک تو! "

/Moka Me Kenjake Tono/


 آنچه می آید نه بیان یک تحلیل ایماژیستی از عناصر طبیعی و تعلق بشر به دنیای  بیرونی اش و نه یک توضیح صرف از فردگرائی و اگزیستانسیالیسم انفجاری موجود در رابطه دختر و مادر و نه جهش مهيج افکار فمینیسمی و کوباندن متقابل دو جنس و نه تهاجم به افکار اپیکوری مردانه و نه اشاره اکسپرسیونیسمی صرف در به تنگ آمدن از کنون در برابر کهن و نه گسترش احمقانه افکار ناسیونالیسمی یک قوم در برابر دیگری و نه صحه ای بر ماهیت مازوخیسمی زنانه و سادیسمی مردانه و نه تائیدی بر فرویدیسم کودکانه و نه صحه اي بر فرا نوشکوفائی (پست مدرنیسم) ای که بوی زننده عرق حاصل از پیکارش با نو شکوفائی (مدرنیسم) شامه را سخت بیازارد و نه اسم گذاری آن به هر ایسم دیگر! که مقصود افروختن آتش از خاکستری بر باد رفته و سپس گداختن تکه آهنی قراضه با شعله کم فروغش و ساختن تندیسی هیولائی و بس ظریف از آن می باشد!


 چاشني سخن:

... بند نافش را که زدند با لهجه گریه آلود خود فرا از زمان و فرو در مکان این چنین گفت از تجربه های کسب نکرده سالیان دراز نداشته اش:

مادر ... ببین کمر  صاف و ***  قوزویم را، مگذار از تو بر گیرندم که معکوسشان آن من شود

مادر ... هر قطره داغ خون نافم از نفسهای گرم تو بود ... مگذار بدرندنش

مادر ... پدر چه میکند در تو ... او انگار، رقیب سر سخت من است بر تو ... مگذار با او بی من شوی

نوزاد که به گریه هایش ادامه می دهد، در پارچه سفیدی می بندنش که تسلیم سکوت گردد ... گویا از بی شرمی سخنانش بایست چون میتی در کفن بیارامد.


 لطفا قبل ازخواندن این گفتار، به ترانه (میکس شده با آهنگ Push The Limits از Enigma) گوش فرا دهید: 

 برای دانلود اینجا را کلیک کنید


 

عروس این چنین می گوید:

Moka me kenjake tono     mna nelli ke bare

مادر، این منم دخترک تو   مگذار مرا ببرند

Suzene dastake tono     mna nelli ke bare

کمک دست توام    مگذار مرا ببرند

Az rae Baqake mbare۱     mna nelli ke bare

از میان بوستان می گذرانند    مگذار مرا ببرند

Xe dolo sazake mbare     mna nelli ke bare

با کوس و سرنا می برند    مگذار مرا ببرند

Az rae Qori۲ mbare     mna nelli ke bare  

از راه شلوغی می گذرانند    مگذار مرا ببرند

Xe jofte jari mbare    mna nelli ke bare

بهمراه اسباب زندگی می برند   مگذار مرا ببرند

 

 

مادر عروس این چنین می گوید:

Nanao jone nana    kenje kalone nana

ای عزیز جان مادر   دختر بزرگ مادر

Nanao jone nana    karkone dare xona

ای عزیز جان مادر   باعث آبادی خانه

Ala ke mbare tra    atesh va jono nana

اکنون که تو را می برند   جان در عذابم مادر

Gerya mako doxtarme۳    nazuko barge chaqak

 گریه نکن دخترم    ای چونان برگ بهاری لطیف

Emsho ke mbare tra    ?۴

امشب که تو را می برند   ؟

Saba moka ke byea۵    razae del bokni to

فردا صبحی که شود   از درد دل های خود خواهی گفت

Xakee۶ zere ajlara    az gerya gel bokni to

آنچنان که خاک های زیر حجله را   با گریه گل خواهی کرد

 

 

خواهر عروس این چنین میگوید:

Dadao jone dada     ala ke mbare tra

ای عزیز جان خواهر   اکنون که تو را می برند

Az xone neke baba    xone to mbare tra

از خانه با صفای پدری    تو را به خانه شوهری می برند


۱و۳و۵و۶: در این قسمت ها تصرف نموده ام چرا که از سکزی بودن به دور بودند     ۲: نام قریه ای      ۳: لفظ دختر در بيان سكزي (سيستاني) تنها توسط والدين براي خطاباندن دخترشان بكار ميبرد در ساير موارد همان واژه كنجه استعمال ميشود       ۴: اين مصرع به علت نا مفهوم بودن حذف شد


 

نگاه اول:

دختر بی هیچ منتی و از ژرف دل خدمت گذاری اش را به مادر گوشزد می کند و این که او را از محیط گرم و با صفای خانه کودکی به خانه شوهر می برند، دختر اکراه خود را از این که برچسب عروس به او می زنند و با سرو صدای کوس و سرنا از میان باغ و بوستانش عروس کشانی می کنند، بیان می دارد. خواهر (مونث بی تجربه) و مادر (مونث تجربه دیده) نیز بدون بیان تعارفات جاهلانه امروزی، آینده غم فزای دختر (مونث در آستانه) را بر وی ترسیم میکنند و اینکه باید تن به شوهر سپارد و خود را با شرایط محیطی و شخصیتی وی سازگار سازد، اینکه حتی دختر صبح بعد ازحجله را با گل یکسان خواهد دید!

 

نگاه دوم:

دختر از جبر جامعه و قوانین دون اصالت آن می نالد، اینکه چرا چون واگنی چسبیده به قطار جامعه بر ریلی از پیش تعیین شده به سر منزل مقصودی گنگ سوق داده می شویم؟ { سوره بقره آیه 148: وکل وجهه هو مولیها : و هر کسی را راهیست به سوی حق} او چرا باید تن به ازدواج وسنن پوسیده آن دهد؟ چرا مادر و خواهر را ترک گوید؟ چرا با شادی کودکانه دیگران شاد باشد؟ چرا خود را در محدوده شوهر ببیند؟ چرا ...؟ { 286 بقره: ربنا و لا تحمل علینا اصرا کما حملته علینا اصرا کما حملته علی الذین من قبلنا}  مادر نیز بعد از سالها تجربه اندوزی به جای درد دل احمقانه با دختر و تهییج وی برای زندگی ای از جنس تسلیم، غریزه جنسی را زیر سئوال می برد و بیهودگی هیجان آن را و اینکه به جای خاک روبی فضای خانه شوهری بایست خود چون مزرعه ای آنجا را با اشک آباد کند بیان میدارد {223 نسا: نساکم حرث لکم فاتو حرثکم انی شئتم: زنانتان چونان مزرعه ای هستند پس به وقت نزدیکی با ایشان آنها را آبیاری کنید } خواهر کوچک تر که تجربه چنین اتفاقی را هم ندارد چه غم سوز و کودکانه بر بیانات آن دو صحه میگذارد و آنان را تائید میکند!

 

نگاه سوم:

  وجود سه راوي زن ترانه را به فضائي وجد آور، غم فزا، زنانه و با مفاهیمی کاملا کودکانه و ساده مبدل کرده؛ نکته قابل تامل اینکه ایشان از جنس مخالف نمی نالند از برچسب ازدواج و انحصار هیولائی آن سخن می گویند، مفاهیمی حیوانی (نه به معني منفی و احمقانه آن که در میان متفکرین دون جا افتاده) آکنده از خودخواهی (و نه باز به معنی منفی و ...)، چند گزینی و اشتراک فعالیت در جامعه هر چند کوچک اطراف خود می باشد. گوئی شاعره های این ترانه (آری! معتقدم این اثر توسط یک نفر سروده نشده) در قرون گذشته به زیباترین و عمیق ترین وجه ممکن از جامعه کمونیستی و تفکرات مارکسیستی (و نه باز به معنی منفی و خشن و کودکانه آن در میان عوام) با خبر بوده اند و من این را مایه سربلندی زن سیستانی (و البته و صد البته مايه افتخار ماركسيسم شوروي سابق!) میدانم و می پندارم اگر کارل (مارکس) به فحوای این شعر اگه میبود هیچ گاه خود را بنیان گذار این جهان بینی نمیدانست! شعله های درونی زن سیستانی امید به جهان وطنی (کوسموپولیتیسم) را می افروزد،

                                              View Full Size Image

نيز معادل معنائي این ترانه را در این اثر از "والری لار بود" می بینم:

    " بس است کلمات، بس است جمله ها، ای زندگی واقعی

بی هنر و بی استعاره، مال من باش

در آغوشم بیا، روی زانوانم

در قلبم بیا، در اشعارم بیا و در زندگیم ...

آه! کاش به جاهای نا مسکونی بروم دور از کتابها

و این جانور شوریده را که درون سینه ام در جست و خیز است

رها کنم

که زوزه سر دهد "

Valery Larbaud at Cosmopolitism

 

نگاه چهارم:

روی منطقی غیر قابل انتظار این ترانه آنجا رخ می نمایاند که عروس به جای اعتراض به جنس مخالف سر به تسلیم و دلداری خویش می سپارد و اینکه نیک میداند در صورت اصرار بر مخافت در مقابل شوهر ولو حق را با خود بداند باید تسلیم تنبیه و کتک و آزار جسمی مرد خویش شود {34 نسا: ... والتی تخافون نشوزهن فعظوهن واهجروهن فی المضاجع و اضربوهن => این آیه مرا چه گستاخانه و عجیب به یاد دو شخصیت ماندگار بوف کور صادق هدایت و فرجام آندو در انتهای داستان می اندازد، زن اثیری و لکاته} ونیز اگر مخالفت از جانب مردش بود تن به صلح و آشتی دهد که او را کاری دگر برنیاید {127 نسا: وان امراه خافت من بعلها نشوزا و اعراضا فلا جناح علیهما ان یصلحا بینهما صلحا } . او نیز میداند که هیچگاه عدالت بر آنان حکم فرما نخواهد شد چه حتی اگر مردان تمام تلاش خود را بخرج دهند {128 نسا: ولن تستطیعوا ان تعدلو بین النسا و لو حرصتم} . بر این نیز نیک اشراف دارد که مایه همیشگی شهوت و نصیب دنیوی و اخروی مردان است {14 آل عمران: زین للناس حب اشهوات من الانسا ...} . با این اوصاف است که او به خود می پردازد و با سر سپاری به شرایط محکوم بر وی در تنهائی خود غوطه ور در لذت می شود ... چرا که نصیب او در این دنیا نصیبی است اکتسابی و نه ذاتی {32 نسا: وللنسا نصیب ممااکتسبن} که در مقابل مردان از فضایل ذاتی نیز بهره مندند {228 بقره: وللرجال علیهن درجه}

 

نگاه پنجم:

همانگونه که بیان شد یکی از سوسوهای معنائی این ترانه حضور عنصر "خود خواهی" شاعره و لزوم خودگرائی وی  میباشد، اینکه انسان ها (و در بعد متعالی تر آن همه موجودات) به واقع همه در کنه خود، خود را می خواهند و آن خود کسی نیست جز خدا! (نا الحق) و با این توضیح، ما همه انسان هائی خدا جو و خداپرستیم، بیشک بهشت موعود از آن خداپرستان است پس این جمله را از دل ترانه بیرون میکشم و با صدائی بلند فریاد سر میدهم

 که " ما همه به بهشت می رویم" {83 آل عمران: افغیر دین الله یبغون و به اسلم من فی السموات والارض طوعا و کرها و الیه ترجعون} ... و آن روزي را مي بينم كه خدا با تبسمي گنگ، بشر عجول را ميگويد: آن جهنم، دروغ مصلحتي اي بيش نبود!

 

 


برچسب‌ها: موکه مه کنجکه تونو, کمونیسم, سیستان, انیگما, دانلود
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386 توسط زارایا |


آنچه امروز بدان "زابل" اتلاق میشود را میتوان در گذرگاه تاریخ به چند برحه بحرانی بخش کرد; هر چند که این تقسیم بندی را بدور از آگاهی کامل تاریخی و به صرف آنچه که به گفتن آن در رابطه با تاریخ سیستان مرسوم است، انجام میدهم اما آنرا در ادامه ایرادات وارده سودمند میدانم [نام عمومی "نیمروز" ـ بدون هیچ اصرار خاصی ـ برای خطاباندن این دیار در گذرگاه تاریخ برگزیده شده]


۱) نیمروز قبل از مهاجرت ساکنان شهر سوخته ( تا ۵۲۰۰ سال پیش)
۲) نیمروز بعد از مهاجرت ساکنان شهر سوخته تا ورود اقوام سکائی به این دیار (۵۲۰۰ - ۲۲۰۰ سال پیش) ==> زابلستان : مهد افسانه های شاهنامه ای و اسطوره ای ایران باستان و با شاخص حضوری "رستم"
۳) نیمروز بعد از ورود سکا ها تا صده اخیر ==> سکستان، سجستان، سیوستان، سیستان
۴) قرن معاصر ==> زابل : تحلیل رو به گسترش اصالت سکزی در عوام نیمروز

حال سخن این است که سکاها یا سیت ها (Scyth) ئی که از "توران زمین (آسیای میانه)" یا سیتیا (Scythia) به نیمروز وارد شدند [در یک متن پهلوی بنام "شهر های ایران" ساخت شهر زرنگ (مرکز سیستان) به افراسیاب تورانی نسبت داده شده، نیز از "آتشکده کرکوی" که ویرانه های آن هم اکنون در سیستان مشهود است، توسط این شاه تورانی نام برده شده] و موجبات تحول نژادی و زبانی نیمروزی ها را فراهم آوردند [البته شهرهائی چون سنگسر، سقز و طبرستان را نیز از جمله مکان های مهاجرت ایشان دانسته اند] همانهائی هستند که در افسانه های ایران باستان از آنها بعنوان دشمنان ایران زمین نام برده شده که رستم با آنها درگیر میشود و آنها را در هم میکوبد; آیا به جاست که طبق این گفته بگوئیم "رستم مظهر پدرکشی اهالی نیمروز" است؟!

نیز مورخین از سکاها بعنوان خونریزترین قبایل متهاجم به حکومت هخامنشی و مابعد آن نام می برند و در منابع مختلف ایشان را قاتلاین کوروش کبیر میدانند; و آیا این نیز به جاست که بعنوان واقعیت تاریخی تلخ دیگر سکاها را "مظهر تمدن ستیزی و ویرانگران فرهنگ ایران باستانی" دانست؟! وای که اگر این گونه باشد ما را جای بسی تاسف و سرخوردگی خواهد بود!

 با اینکه این استنتاج ها زائیده ذهن بیمار من است اما خود آنها را رد میکنم چرا که:

- نام سیوستان در اسطوره های شاهنامه ای ذکر شده (آنجا که گشتاسب به نیمروز آمده و آهنگ می خوارگی در پیش میگیرد ولی حاکم این دیار وی را نهی کرده میگوید: اینجا سیوستان یعنی دیار "مردان مرد" میباشد) پس این ادعا که واژه سیستان از سکائی ها آمده را اشتباه و یک سو تفاهم تاریخی بزرگ میدانم و آنرا به پیش از ورود ایشان نسبت میدهم; علاوه بر این از لحاظ زبانشناسی بیان سکزی هم احتمال اینکه سیستان از سکستان مشتق شده باشد را بسیار بعید میدانم

- با فرض ورود سکاها به نیمروز این که بگوئیم این دیار را کاملا به خوی نژادی و زبانی خود درآورده و نیمروز را ناگهان به سکستان مطلق مبدل کرده باشند را بعید میبینم چرا که مسلما با زابلستانی ها همزیستی و معاشرت نموده و در نتیجه اکنون ما ها اختلاطی از ۲ نژاد هستیم! در تاریخ هم از تاخت و تاز وحشیانه سکاها به نیمروز نامی برده نشده و میگویند سکا ها توسط پادشاهان هخامنشی به نیمروز تبعید شدند

 

- پا را فراتر نهاده فرض ورود سکاها از آسیای میانه به نیمروز را به کل غلط میدانم و این تحریف بزرگ را در تاریخ صرفا به غرض ورزی مورخین سیاست زده غربی نسبت میدهم; ایرج افشار پژوهشگر موفق و واقع نگر سیستانی; در مقاله ای تحت عنوان "ویژگیهای نژادی مردم سیستان" با ارائه دلایلی نیز این مدعا را طرد نموده بر این صحه میگذارد که سیستانی ها از خالص ترین نژاد آریائی بوده که در طول تاریخ در همین مکان سکنی می گزیده اند. هگل در کتاب تاریخ فلسفه خود میگوید "اصل تکامل با ایران آغاز میشود" و من با استناد به استناداتی که جناب افشار در مقاله خود می آورد، نیز با اشاره به اینکه این دیار در مفاهیم زرتشتی جز نخستین اماکن آفرینش محسوب میشود، می افزایم که "اصل تکامل با سیستان آغاز میشود" !



 


برچسب‌ها: رستم, سیستان, زابل, نیمروز, پدر کشی
+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386 توسط زارایا |

کلیپ: سیستان، تاریک چه روشن (sisto, dark so light)

عکس: مسعود پودینه

حجم: 3369 KB

برای دانلود اینجا را کلیک کنید


آهنگ: عروس کشان (giveaway)

ورژن ۱: میکس با "سیب وحشی" اثر "رابرت مایرلز"

حجم: 2800 KB

برای دانلود اینجا را کلیک کنید

ورژن ۲: میکس با "push elements" از "انیگما"

حجم: 3022 KB

برای دانلود اینجا را کلیک کنید


تصویر: دژخیم صلیب  (executioner cross)

حجم: 77 KB

برای دانلود اینجا را کلیک کنید


نحوه دانلود از سایت rapid share : در صفحه اولی که ظاهر میشود دکمه free را کلیک نموده سپس در صفحه بعدی کد داده شده را وارد کرده دکمه download را بزنید


برچسب‌ها: دانلود, سیستان, ننه مه کنجکه تونو, کلیپ, عکس
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 توسط زارایا |

علی رواقی-عضو پیوسته فرهنگستان زبان وادب فارسی

چکیده:

در سال 1364 ، یعنی هفتده سال پیش ترجمه ای فارسی از قرآن را با نام « قرآن مقدس» منتشر نمودم که آماده سازی این ترجمه برای چاپ وفراهم کردن پیشگفتار هفتاد صفحه ای آن ، نزدیک به چهارسال زمان برد، اما با همه سختی ها وکاستی ها ونارسایی ها که در آن سال های سخت دیدم وچشیدم بسیار خشنود وخرسندم که توانستم آن پژوهش را به چاپ برسانم.

از میان خاورشناسان ، پروفسور ژیلبر لازار(زبان شناس نامدار واستاد دانشگاه) بیشتر از دیگران به این قرآن پرداخته ومقاله ای را با عنوان « پرتوی نو بر چگونگی شل گیری زبان فارسی» نوشتند. این مقاله را استاد احمد سمیعی به فارسی برگرداندند که در مجله نشر دانش (سال چهارم، شماره 1و2، 1366) به چاپ رسید. ایشان همچنین در کتاب «شکل گیری زبان فارسی به قرآن قدس وزبان آن » در چند مقاله از این کتاب اشاره هایی دارند.

ویژگی های زبانی قرآن قدس، بسیاری از استادان ودوستداران زبان وادب فارسی را شگفت زده کرد و نظرهای گوناگونی درباره زبان نامانوس ونامعمول این قرآن داشتند.از آن جمله ، استاد نامدار شادروان دکتر عبدالحسین زرین کوب ،در نامه ای چنین نوشتند:« مدتی است از مطالعه ترجمه فارسی بدیع ولطیف وکهن وتا حدی غریب وحیرت انگیز وغافل کننده ... فراغت یافته ام... از بس متن این اثر را بدیع وغریب وبه کلی خارج از هرگونه نسبت مقیاس معمول دیده ام، جرئت کافی برای اظهار نظر در اهمیت آن نیافته ام.» وبسیاری دیگر از همکاران دانشگاهی ، همان پرسش را طرح می کردند که پیشگفتار قرآن قدس نوشته بودیم:

1-  روزگار شکل یابی وترکیب چنین گونه های زبانی به پیش از اسلام می رسد؟

2- می توان گفت که پیش از اسلام نیز فارسی میانه یا شاخه ای از آن ، در حوزه زبانی مترجم فعال بوده است؟

3-  آشنایان به زبان این ترجمه به جز سیستان در چه حوزه جغرافیایی می زیسته اند؟

4- مشخصات تاریخی، اجتماعی، سیاسی و دینی حوزه سیستان تا چه روزگاری می توانسته است با ادامه زندگی چنین گونه زبانی سازگاری داشته باشد؟(قرآن قدس، ص 71) وپرسش های دیگری از این دست .

با توجه به اینکه در صحت انتساب تاریخ سیستان ومهذب الاسماء واحیاء الملوک به حوزه سیستان تردیدی نمی توان داشت ، این پرسش پیش آمد که چرا زبان این نوشته ها با قرآن قدس از نگاه واژه وآوا و به ویژه از نظر ساختار هم خوانی ندارد؟

در حوزه جغرافیایی سیستان ، تنها یک زبان نوشتاری وجود نداشته است ، بلکه دو یا سه گونه زبان فارسی در آن حوزه به کار می رفته است که یک نمونه از آن را در قرآن قدس و دو نمونه دیگر را در تاریخ سیستان ومهذب الاسماء می بینیم . می دانیم که در میان همگی نوشته های موجود ودر دسترس زبان فارسی، تنها قرآن قدس وترجمه ای از سوره مائده با این گونه زبانی نوشته شده است که از نظر ساختار و واژگان و آوا ، بیشترین شباهت را به زبان فارسی میانه دارد. اکنون این پرسش پیش می آید که چرا و چگونه یک زبان فارسی نوین ،با این ویژگیها تنها در یکی از حوزه های جغرافیایی ایران ،یعنی سیستان شکل گرفته است و چرا حوزه های دیگر زبان فارسی نتوانسته اند تا این اندازه از زبان پهلوی ،فارسی میانه ،سود ببرند؟

برگرفته از پایگاه اینترنی شهر سوخته


برچسب‌ها: زبان فارسی, سیستان, علی رواقی, قرآن مقدس, ژیلبر لازار
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 توسط زارایا |

سرزمين سيستان يا زابلستان كه خط «نيمروزان» (نصف‌النهار مبدأ باستاني) نيز از آن مي‌گذرد، از مينوي‌ترين و ورجاوندترين جايگاه‌ها در فرهنگ ايران دانسته مي‌شده و با گاهشماري ايراني پيوندي ژرف و طولاني دارد.

دهانه‌ غلامان (QN3) بنايي چهارگوش است كه طول هر ضلع آن به 54 متر مي‌رسد. اين بنا به تمامي از خشت و گل ساخته شده است. در چهار سوي حياط مركزي، ايوان‌ها و ستون‌هايي پله‌مانند قرار دارد كه در رصد سايه‌ها به ترتيب خاصي کاربري دارند
 ساختمان دهانه غلامان در سال‌هاي دهه 1340 خورشيدي به دست گروهي از باستان‌شناسان ايتاليايي حفاري و مرمت شد. اما از آنجا كه آنان پي به كاربرد واقعي بنا نبرده بودند و از اين بنا تنها با نام «سـاختمـان مقـدس» نـام مي‌بردند، عليرغـم كوشش بسيار، در مرمت و بازسازي آفتاب‌سنج‌ها دقت كافي بكار برده نشد و در نتيجه امروزه از دقت آفتاب‌سنج‌ها تا اندازه‌اي كاسته شده است
شهر تاريخي دهانه غلامان كه مربوط به دوره هخامنشي است، در سده هاي پنجم و ششم پيش از ميلاد مورد استفاده قرار مي گرفته است
اين شهر تاريخي داراي محوطه هاي مسكوني، ساختمان هاي بزرگ، معبد، خزانه، محله صنعتي و نظامي است.  شهر تاريخي دهانه غلامان  تنها شهر به جاي مانده از دوران هخامنشي مي باشد
«اين شهر تاريخي از جهت اين كه شهري است متعلق به دوره هخامنشي، مي تواند شواهد و آثار بسياري از روش زندگي، آداب و رسوم، شغل و ارتباطات مردمان اين دوره را مشخص كند.»
 
اين شهر تاريخي داراي محله هاي مسكوني، ساختمان هاي بزرگ، معبد، فرزانه شهر، محله صنعتي و نظامي است.

 آثار به جاي مانده از شهر به باستان شناسان نشان داده است كه اين شهر، خيلي سريع اما با آرامش تخليه شده است. به اعتقاد باستان شناسان شهر دهانه غلامان به علت خشكسالي ناگهاني بستر رودخانه به متروكه اي تبديل شده است! 
  قدمت بنا به حدود دو هزار و پانصد تا سه هزار سال پيش باز ‌گردد

از آنجا كه ابوريحان بيروني در «تحديد نهايات‌الاماكن» قديمي‌ترين رصد را از آن صاحبان «زيج سندهند» مي‌داند و نيز بسياري از جغرافي‌نويسان قديم ايران از جمله ابن خردادبه در«مسالك و ممالك» از رود هيرمند به نام رود «هندمند» نام مي‌برند، بعيد نمي‌دانم كه «سندهند» و «هندمند» که در تاريخ نجوم اهميت فراواني دارد، بر يك جايگاه اطلاق شده باشد و منظور ابوريحان از زيج سندهند، زيج اخترشناسان سيستان يا نيمروز بوده باشد.

 آنجا كه در آثار ايراني آمده است كه «زرتشت» در رصدخانه نيمروز حلول خورشيد به برج بره (حمل) را رصد كرد و تقويم باستاني را اصلاح و بنياد گاهشماري جديدي را پي افكند (که گاهشماري هجري خورشيدي فعلي با تغيير مبدأ سالشماري ادامه آن است)، اين گمان نيز وجود دارد كه رصدخانه نيمروز همان رصدخانه زرتشت بوده باشد.

نكته جالب توجه ديگر اين است كه در نزديکي رصدخانه نيمروز محوطه‌اي وجود دارد كه مردم محلي از ديرباز از آن به نام «قبر زرتشت» نام مي‌برند!


Sistan has very strong connection with pre-Abrahmic Iranian religions, most importantly Zoroastrianism. According to Zoroastrians, lake Hamun, is the keeper of Zoroaster's seed, and when the world comes to end, three virgins will enter the lake, and afterwards will give birth to the Soshitant (the Zoroastrian' Messiah) who will then be the "final saviours" of mankind


برچسب‌ها: رصد خانه زرتشت, نیمروز, زابلستان, سیستان, دهانه‌ غلامان
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386 توسط زارایا |

بنا بر متون پيش از اسلام، يازدهمين سرزميني است كه اهورا مزدا بيافريد و چهاردهمين ساتراپي (ايالت) در ساختار دولت ساساني محسوب مي شد. فراواني و تنوع اين نامها كه گاه ريشه هندواروپايي دارد دليل بر قدمت، قداست و ديرينگي اين سرزمين اسطوره اي است. به نوشته «واسيلي بارتولد» مؤلف تذكره جغرافياي تاريخي ايران، بيش تر دانشمندان بر اين باورند كه مردم سيستان، اصيل ترين ايرانيان و نمونه بارز نژاد آريايي هستند كه بهتر از ساير اقليمهاي جغرافيايي ايران، زبان و ويژگيهاي ايرانيان دوره هاي تاريخي را حفظ كرده اند و معتقد است كه مردم سيستان، هزاران سال پيش، نخستين دولتهاي سازمان يافته آريايي را در فلات ايران پديد آورده اند. اين حوزه فرهنگيتاريخي كه به گاهواره فرهنگ ايران زمين نامبردار است در زمان داريوش هخامنشي، از سوی بطلميوس، آريا پوليس نام گرفته كه بيانگر يكي از كانونهاي بزرگ جمعيتي قوم آريا در سيستان است.

سيستان برخاسته از دل تاريخ، كه تمام هنگامه هاي تاريخي را با سرافرازي پشت سر دارد. از منظر تاريخي، اساطير ملي و حماسي نيز سزاوار شايستگي است.

سيستان خاستگاه نخستين تمدنهاي پيشرفته بشري، كانون اجتماعات شهرنشيني، پل ارتباط آسياي غرب با مناطق هندوچين، و معبر كاروانهاي تجاري بوده است. شهر سوخته با 5 هزار سال ديرينگي؛ بهترين مركز شهرنشيني در عصر مفرغ، و تركيب زيبايي از خلاقيت، فراست صنعت و فرهنگ گذشته، دهانه غلامان (يا دروازه بردگان)؛ نمونه معماري موفق يك شهر هخامنشي، كوه خواجه؛ دژ سنگي و استوار برآمده از درون هزاران رمز و راز تاريخ اشكاني، ساساني و هنر و تمدن و فرهنگ ايران باستان، زاهدان كهنه يا به قول هنري ساوج؛ لندن آسيا، زبان تصوير گوياي هزاره هاي تاريخ است.

سيستان زادگاه آسيابهاي بادي جهان و سهم ايران در شكل گيري زواياي تمدن است.

سيستان گلوگاه هند زرخيز و خاور دور، و مهد رادي و رادمردي در اساطير پهلواني پيشينيان بوده است و مورخان، بناي سيستان را به 4 هزار سال قبل از بعثت پيامبر اكرم(ص) و به دست گرشاسب نوشته اند. سيستانيان از آغاز پادشاهي گرشاسب تا طلوع دين احمدي از بام هدايت اسلام بر طريقت آدم (ع) بوده و نام زيباي دارالولايه، بزرگ ترين افتخار مردم سيستان است. سيستان، انبار غله آسيا، و به لحاظ رصد اقتصادي، از كانونهاي اقتصاد آن روزگار است به گونه اي كه هرودت مورخ يوناني، ماليات سيستان را در دوره هخامنشي پس از مصر و ميان رودان نام مي برد.

اين جغرافياي اقليمي در دستگاه خلافت عباسي از چنان اهميتي برخوردار بود كه روزي ليث بن ترسل در برابر انجام خدمتي شايان، از هارون، خليفه وقت حكومت عباسي شنيد كه به او گفت: "اي ليث! اينك حكومت مصر را به تو مي دهم. اگر در آنجا به نيكويي خدمت نمودي، آنگاه حكومت سيستان را به تو واگذار مي كنم تا كارت بالا بگيرد."
در حوزه علوم و حكمت، سيستان چنان جايگاهي دارد كه نويسنده تاريخ سيستان مي نويسد:"... و علماي بزرگ برخاستند از سيستان، اندر باب فقه و ادب و قرائت چنانكه حرمين شام و عراقين، محتاج ايشان بود و بدين سبب است كه بسياري از پژوهندگان و مورخان، تأثير فرهنگ ديرينه سيستان، و حوزه فرهنگي هيرمند را بر ايران، و جهان اسلام، و حتي فرهنگ بشري، ژرف و عميق دانسته اند." ميراث مكتوب سيستان، چنان در سرشت فرهنگ غني ايران اسلامي اثرگذار بوده كه بدون تعريف جايگاه دانشمندان، علما، فيلسوفان، شاعران، فقها و حكمت آموختگان سيستان نمي توان حوزه فرهنگ و علوم اسلامي را تصوير كرد و براي اختصار تنها به چند فراز از معرفي اولين ها و برترينهاي مشاهير سيستان اشاره مي شود.

يكي از اولين ترجمه هاي قرآن كريم، به گويش سيستان و با واژه هاي سيستاني است. اين قرآن نفيس كه به قرآن قدس زيور نام يافته و به خط كوفي نوشته شده، ترجمه آقاي دكتر علي رواقي و پيداشده در گنجينه كتب خطي آستان قدس رضوي است. اين افتخار بر سيستانيان مبارك باد كه يكي از اولين ترجمه هاي قرآن كريم به گويش سيستاني است. اولين پهلوان حماسي ايران، و پاسدار فرهنگ و رادمردي ايرانيان، رستم، فرزند زال، فرزند سام، فرزند نريمان، در شاهنامه ارجمند فردوسي از سيستان گزينه شده است. يعقوب ليث صفاري نخستين شهريار ايران پس از اسلام و احياگر زبان و ادبيات و استقلال ايران، از سيستان برخاسته است. رابعه بنت كعب قزداري، نخستين شاعره پارسي گوي ايران سيستاني است. ام سلمه سجستاني نوه ابي داود سجستاني از محدثين اسلام و از اولين زنان محدثه سيستاني است. ابوسليمان سجستاني، فيسلوف سده چهارم هجري و از مفاخر ايران و جهان در انتشار ميراث فرهنگي اسلامي، زادگاه وي، سيستان است. ابويعقوب سجستاني، نويسنده كهن ترين كتاب نثر پارسي دري، يعني كشف المحجوب زاده سيستان است. حزيز بن عبدالله سجزي، از اولين فقهاي جهان تشيع و از شاگردان حضرت امام جعفر صادق برخاسته از سيستان است. خلف بن احمد صفاري، نخستين كسي كه به دستور وي در قبال يكصد هزار سكه زر، قرآن خطي نوشته و طراحي شده، زاده همين سرزمين ولايت مدار است.

محمدبن وصيف سگزي، اولين شاعر شعر مكتوب فارسي در نيمه اول قرن سوم هجري و پايه گذار شعر پارسي دري از افتخارات همين سرزمين است. اولين قوانين بيمه هاي اجتماعي رايگان در سيستان، توسط يعقوب ليث صفاري نوشته شده است. اولين آسيابهاي بادي جهان، اختراع سيستانيان است.

سيستانيان در مقابل خلفاي اموي، سب مولاي علي (ع) نكردند و حاضر شدند گيسوان زنانشان را در ملاء عام بتراشند اما ننگ توهين به علي (ع)، آن مرد حق و انديشه و اولين امام شيعيان جهان را بر دست و پاي آزادي و وجدان بيدار خويش نبستند.
به گواه تاريخ، پرجمعيت ترين شهر دوران مفرغ، شهر سوخته سيستان بوده است.

اختراع خط مَعقلي در قرن اول هجري به ابراهيم سجزي و اختراع خط جليلي در اوايل اسلام به يوسف سگزي منسوب است. خواجه معين الدين محمد بن حسن سجزي سرسلسله چشتيه اجمير هند و از معارف و صاحبان كرامت و تقوا از افتخارات سيستان است كه مرتضي مطهري از او به عنوان صاحب كرامت ياد كرده است. اولين سرزميني كه نام مدينه العذرا يا شهري كه دروازه هايش به روي هيچ بيگانه اي گشوده نشد، سيستان بود.

اولين دانشمندي كه اسطرلاب زورقي را اختراع و زيج ماموني را بنياد كرد، استاد ابوسعيد سجزي، اهل سيستان است.

نخستين رصدخانه هاي ايرانيان، ازجمله رصدخانه زرتشت در دهانه غلامان سيستان داير شد. تنها سرزميني كه كوروش هخامنشي به مردمش لقب انصار داد، سرزميني كه محل استقرار و زادگاه بزرگ ترين خاندان ايراني يعني خاندان سورن بود و شكوهمندترين پايتختهاي ايران در دوران صفاري سيستان است.

اولين تصاوير انيميشن يا تصاوير متحرك سينما در شهر سوخته متعلق به سيستان است. اولين كوره هاي ذوب فلز جهان در سيستان فعال بوده است. در چند دهه اخير نيز ادامه اين افتخارات نام سيستانيان را در اوج عزت و احترام قرار داده است كه از آن جمله مي توان به اولين روحاني برجسته و مجتهد بزرگ سيستان كه پرچم انگليس را در دوره قاجار از فراز سكوهه سيستان به زير كشيد و آتش زد يعني آيت ا... آقا ملا محمد مهدي، عالم روحاني و آگاه سيستان، اولين شهيدان جنگ تحميلي، اولين جوانان تير باران شده سيستاني در زندانهاي حكومت پهلوي، اولين زندانيان و تبعيدشدگان عصر ستمشاهي يعني آقاي محمد ابراهيم شريفي و حجت الاسلام سيد محمدتقي حسيني، اولين خط شكنان جبهه مبارزه با كفر بودند. صدها شهيد و آزاده و ايثارگر و جانبار و فدايي امام و انقلاب، به ويژه شهيد والامقام، نماينده مردم سيستان در مجلس شوراي اسلامي حجت الاسلام حاج آقا سيد محمدتقي حسيني طباطبايي و دهها شهيد سرافراز ديگر اشاره كرد.


برچسب‌ها: سیستان, نخستین, آريا پوليس, جغرافياي تاريخي ايران, تاريخ سيستان
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 توسط زارایا |

و این هم لینک خبرگزاری دانشجویان ایران - منطقه سیستان و بلوچستان


برچسب‌ها: سیستان, ایسنا, خبرگزاری, سیستان و بلوچستان
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386 توسط زارایا |

نگاهی به سرگذشت قوم سكاها


وقتى روستاييان كرد، غلاف هاى مفرغى و بشقاب هاى نقشدار كهنسال را از دل طبيعت پيدا مى كردند، هيچ نمى دانستند كه در واقع گنجينه اى گمشده از تبارى افسانه اى را يافته و به تاريخ معرفى كرده اند؛ تا آنجا كه باستان شناس نامى رومان گيرشمن در كتاب خود مى نويسد: «ما معتقديم كه اين داستان سكاييان به وسيله كشف تصادفى كه اخيراً توسط روستاييان در نزديك شهر سقز، در جنوب درياچه اروميه به عمل آمده مجسم شده است.» سر برآوردن گنجينه اى از دل خاك روشنايى كمرنگى بر ابهام انبوهه افسانه هاى كهنسال پاشيد، افسانه هايى كه قهرمانانش جنگجويانى بودند كه ارمياى نبى در تورات «هلاك كننده امت ها» خوانده بودشان! گنجينه اى متعلق به همان قوم مشهور به ماساژت ها كه تنها شكست دهندگان كوروش بودند و كاسه سر پادشاه رزمنده را جام شراب خود ساختند؛ اردوهايى غارتگر از سواران جنگجوى آريايى، قوم پاره پاره اى كه پيوسته اغتشاش مى آفريدند و هنگامه به پا مى كردند، مى ريختند و مى پاشيدند و مى گريختند
(نتیجه روانشناسی: اخلاق هل هلکی و اغتشاش گر سیستانی ها در اینجا توجیه شد! گویا ژن اغتشاش یادگار بپور های ما از دورانی کهن باقی مانده!) 
و هر از گاه به حكومتى و حاكمانى در مى پيوستند تا بجنگند و بمانند؛ و گاه حكومت ها را مجبور به قبول حضور تحميلى خود مى كردند؛ ظاهراً حاكمان ناچار بوده اند براى دفع تهديد و تحمل اين طوايف ياغى، به ازدواج هاى سياسى نيز تن در دهند (!)، اتفاقى كه در مورد «اسرحدون» رخ داد.گنجينه ديرينه سفال سقز وقتى از دل خاك سر بر آورد، انديشه تازه اى را به ميان كشيد؛ بازمانده هاى سكاييان، دستبند هاى زرين با حكاكى هاى هنرمندانه سر شير، لوحه هاى ديرينه، غلاف هاى شمشير و هزاران شىء مزين ديگر، آنگاه كه ماهيتشان آشكار شد، نشان دادند اين دسته از آريايى هاى مفقوده در تاريخ، به جز جنگيدن هنر هاى ديگرى هم مى دانستند و اتفاقاً در آنها هم مهارتى شگرف داشته اند و تمدنى داشته اند، تمدنى الهام يافته از خاستگاه نخستينشان و گاه ملت هاى همسايه؛ آشور و بابل و آنها كه «اييرانم وئجه» را سرزمين و موطن خويش انگاشتند.سكاييان، گرچه خود در تاريخ به فراموشى سپرده شده اند، اما يادگار هاى ارزنده اى از خود به جا نهاده اند، شهرهايى به نامشان نامدار شد و تا امروز حتى به حيات پاينده خود ادامه داد؛ سقز به نام سكاها و گنجينه نهفته شان، سقز نام گرفت و «سكستان»، تنها در اثر گذر زمان، اندكى تغيير يافته، به سيستان تبديل شد، سرزمين افسانه اى زادگاه پهلوان شاهنامه، رستم ! علاوه بر اين ها استرابون به تصاحب سرزمين ها ى ارمنستان از سوى سكاها اشاره داشته و مى نويسد: «سكا ها بهترين زمين ها را تصرف كردند و به نام خويش سكاسنا خواندند.» ظاهراً سكونت اين كوچندگان هميشگى در اين شهر هاى كهن، اغلب امتياز و پاداش شاهان در ازاى جنگاورى شان بوده است. و خود امتياز بزرگ ترى براى سكاييان اسكان يافته، آبستن بوده و آن چيزى نبود جز تاثير فراگير فرهنگ مسكون بر حيات لجام گسيخته كوچندگان خسته از نبرد هاى پيوسته! مرى بويس در همين زمينه مى نويسد:
«در دوره پارتى، ناحيه جنوب شرقى ايران، كه روزگارى به عنوان درنگيانه شناخته مى شد، نام «سكستان» (و بعداً سكستان و سيستان ) را به دست آورد؛ چه در اواخر سده دوم پيش از ميلاد گروهى از سكاهاى صحراگرد ( از اقوام ايرانى) كه ظاهراً در لشكركشى مهرداد اول كمك هاى بسيارى به او كرده بودند، اجازه يافتند در اين سرزمين اقامت جويند يا آن كه آنجا را براى اقامت برگزينند. گويا آنان هم به نوبه خويش فرهنگ و دين محلى را اخذ كردند و آتش هاى مقدس را ستودند؛ و در اين روزگار داستان هاى قهرمان سلحشور آن ها يعنى رستم، با افسانه هاى كيانيان يعنى نياكان ويشتاسب در آميخت و بدين سان وارد سنت هاى زردشتى شد.» (زردشتيان- مرى بويس- انتشارات ققنوس- ص ۱۱۸)
گويى جنگندگان سكايى هويت خود را در ميان افسانه هاى قهرمانانه رها كردند؛ اما كم تر مجالى يافتند تا نام خود را بر پيشانى اين قهرمانان باز تابانند، اين را بى ترديد بايد از مهربانى هاى تاريخ دانست كه آشوب گران صحراگرد را به دل افسانه هاى قهرمانانه راه داد و به اسطوره هايى ماندگار تبديل شان كرد. دكتر احمد تفضلى به اين كسوت افسانه وار اشاره كرده و ضمن تاييد انگاره پيش گفته (نقل قول از مرى بويس) در ريشه يابى آن مى نويسد: «در همين زمان اشكانيان دسته اى از اقوام سكايى در اواخر قرن دوم ميلادى به ناحيه اى كه بعداً به نام آنان سگستان يا سيستان ناميده شد، مهاجرت كردند و افسانه هاى آنان درباره زال و رستم با اساطير كيانى و اشكانى درهم آميخت. نام زال به معنى پير كه از نظر لغوى واژه اى سكايى است، دال بر اصل سكايى داستان هاى اوست. (ر.ک واژه پیر زال!)  پيدا شدن قطعه اى از داستان رستم به زبان سغدى حكايت از رواج اين گونه داستان ها در آسياى ميانه دارد.بنابراين، مى توان حدس زد كه اين داستان ها همراه با اقوام سكايى وارد سيستان شده و از آنجا به تاريخ افسانه اى ايران راه يافته است و بر خلاف تصور دانشمندان، از داستان هاى بومى زرنگ نبوده است. ذكر نام رستم در دو رساله پهلوى كه اصل پارتى دارند، يعنى يادگار زريران و درخت آسورى نيز حكايت از رواج داستان هاى رستم در دوره اشكانى دارد.» ( تاريخ ادبيات پيش از اسلام - احمد تفضلى - ص ۲۷۲ )اما بايد پذيرفت كه سكاييان شاخه اى بودند از آريايى هاى اصيل۱ و همچون آريايى ها، قهرمانان ايزدى را مى ستودند و بر فراز مى نهادند، تنها تفاوت در واژه ها بود، بهرام، قهرمان پيروزى، با همان ده صورت تجسم يافته اش، با واژه اى به نام «ورلگن» در ميان تبار سكاها، منزلتى ژرف داشت. و شايد بسى ارزشمند تر از ملت هاى ديگر ستوده مى شد. چراكه بهرام روح جنگاورى مى آفريد و تاختن و تاراندن را براى رسيدن به پيروزى تشويق مى كرد تا آنجا كه در پشت دهم در توصيف بهرام مى خوانيم: «در دم همه چيز را پاره پاره مى كند و استخوان، مو، مغز و خون پيمان شكنان را بر روى زمين در هم مى آميزد.» شايد هم سكا ها به دليل همين پيوستگى ها بوده است كه از ميان انبوهه قهرمانان نهفته در آئين اساطيرى آريايى ها، بهرام را بيش از همه پسنديدند و شايد اين سربازان و جنگاوران سكايى بودند كه در نبرد هاى خونين خويش، افسانه هاى قهرمانانه بهرام را در سينه اندوختند و به حافظه و قاموس تبار خود سپردند. جان هينلز در همين زمينه مى نويسد: «جاى شگفتى نيست كه بهرام بخصوص در ميان سربازان محبوب بوده باشد، و احتمالاً سربازان بوده اند كه آيين نيايش او را به سرزمين هاى دوردست برده اند. او در پس چهره هراكلس (هركول) در كوماگنه، وهگن در ارمنستان، ورگلن در ميان سكاها، وشغن در سغد و ارتغن در خوارزم قرار دارد.» ( شناخت اساطير ايران - جان هينلز - ترجمه ژاله آموزگار - نشر چشمه - ص ۴۳ ) اما علاوه بر رستم دستان نهفته در شاهنامه، مورخان و پژوهشگران ريشه بسيارى از پهلوانان باستانى و نامدار را به سرزمين صلابت سكاييان مى رسانند؛ از جمله اساطير هوشنگ و طهمورث را راه يافته از اساطير سكايى به دل داستان هاى ايرانى مى دانند. با تمسك و توسل به چنين انگاره اى است كه حتى مى توان ادعا كرد رسم نيايش بهرام و حتى برساختن قهرمانى به نام بهرام نيز شايد برگرفته از آداب و سنن سكاييان بوده باشد!
 
در واقع سكاييان، بازماندگان انگاره هاى كهن عصر پيش از كوچ آريايى ها محسوب مى شوند؛ بازماندگان پرتكاپوى روزگار اسب و اسلحه شايد آنها خود را وارثان اصلى آن ميراث ارزنده مى انگاشتند و وقتى خود را محروم از همه چيز ديدند و دريافتند كه در مناسبات تازه تمدن پر و بال گرفته امپراتورى هاى آريايى جايى ندارند، پيوسته تاختند و ويران كردند. فراموش نكنيم كه حتى برخى از مورخان بر اين باورند كه غرور اين دسته لجام گسيخته آريايى تا بدان پايه بوده است كه گاه كوچ سراسرى آريايى ها و جدايى شان از سكاها را به اين فشار مغرورانه نسبت مى دهند. آريايى هاى اسكان يافته نيز به تدريج در اثر اين خيزش ها و تكاپوهاى بى امان، در حماسه هاى خود به طوايف سكايى، تور و تورانيان گفتند و داستان هاى اسطوره اى خويش را از نبردى مداوم با اين تبار هميشه جنگنده انباشتند. آرى به راستى بخش عمده اى از حماسه ملى ايرانيان شرقى، داستان كشمكش با همين تورانيان است. اما نكته جالب توجه در اين واقعيت تاريخى شگفت انگيز نهفته است كه همين طوايف وحشى يا نيمه وحشى آريايى، آثارى بديع از خود به جا نهاده اند؛ آثارى كه حتى زرين كوب درباره آنها ولو به شكلى اغراق يافته مى نويسد: «طرفه آنست كه پاره اى ظرف هاى سفالين و تنديس هايى كه از اين حفارى ها به دست آمده است گه گاه از لحاظ لطف و زيبايى با شاهكار هاى هنرمندان عصر ما قابل مقايسه به نظر مى آيد.» اينجاست كه بايد ايستاد و تامل كرد! چگونه است كه قومى غارتگر، آفريننده شاهكار هاى هنرى است؟ آيا در ميانه جنگ و جدال هاى هميشگى مجالى براى آفرينش باقى مى مانده است؟ پرسشى كه تاريخ هم از پاسخ دادن بدان درمى ماند!
علاوه بر گنجينه سقز، در تپه مارليك، واقع در شمال غربى رشت و در ميان قبور بازمانده از اين اقوام، آثار و گنجينه هايى پيدا شده است كه از قدمت و هنرورى سكاييان حكايت مى كند. اما با همه بازمانده هاى ارزنده اى كه از سكاها در دست است، اين قوم و ماهيت تاريخى آن هنوز در محاق ابهام نهفته است، شايد به جهت پراكندگى شان در قلمروى گسترده از آسياى ميانه تا رود دانوب و شايد به جهت تناقض هايى كه در بازنمايى ماهيتشان در تاريخ جلوه نمايى مى كند؛ سكاها گاه تاخته اند و گاه عشق آفريده اند، درست در همان هنگامه اى كه اين طوايف نيمه وحشى، حيات حاكميت نوپا و نوبنياد ماد را تهديد مى كردند، در ميان داستان هاى افسانه وار ماد ها، داستانى عاشقانه پر و بال گرفت؛ «داستان ستريانگايوس كه دل به ملكه سكاها به نام زرينيا بست و چون ناكام ماند دست به خودكشى زد.» (تاريخ ادبيات پيش از اسلام- ص ۱۸) از سوى ديگر بعد ها سكاهاى تيزخو در ارتش قدرتمند امپراتورى هخامنشى راه يافته و بسيارى از فنون و رموز جنگاورى را به سربازان كهنه كار آريايى آموختند و جالب تر اين كه «داريوش يكم در كتيبه هاى خود از سكاهاى تيزخو در ارتش خود به عنوان كسانى كه مطيع و سرسپرده او هستند، نام مى برد.» و گاه برخى از سنن دينى و انگاره هاى مذهبى از آداب و سنن همين سكاييان وام گرفته شد. از جمله حمام هاى بخار شاهدانه مغان كه حالتى از خلسه و رهاشدگى مى آفريد و ريشه در آداب و سنت هاى سكاييان داشت. و ظاهراً تعدادى از واژه هاى راه يافته در زبان فارسى نيز رهاورد همين جنگجويان غارتگر بوده است. دكتر محسن ابوالقاسمى به تعدادى از اين واژه ها اشاره مى كند: اسب aspa، آذرatar، بازوbazu، چرم carma، شدن cyav، گوشgausa ، هفتhapta و غيره. (زبان فارسى و سرگذشت آن- نشر هيرمند - ص ۱۷) اهميت اين واژه ها در فرهنگ فارسى گاه بسيار زياد است. از جمله واژه اسب به عنوان مركب اصلى آريايى ها و آذر كه بعد تر به عنوان آتش در كنه فرهنگ نيايش آريايى ها رسوخ يافت و جنگندگان سكايى را در فرهنگى كهنسال جاودانگى بخشاييد. مردانى كه تاختند و به دست نياوردند...
پى نوشت:
۱- زرين كوب در همين زمينه باور جالبى را مطرح مى كند. او مى نويسد: «تمام سكاها نه ايرانى بوده اند و نه از نژاد واحد و اينكه هرودوت مى گويد: سكاهاى غربى با سكاهاى شرقى به وسيله مترجم حرف مى زده اند، اين دعوى را تاييد مى كند. در اين صورت مى توان تصور كرد كه آنچه هرودوت، بقراط، بطلميوس و ديگران در باب عادات و رسوم آنها نقل كرده اند مربوط به اقوام مختلف باشد نه قوم واحد.»


منبع: روزنامه شرق

چهارشنبه ۲۸ ارديبهشت 


برچسب‌ها: آشوبگران صحراگرد, سكا, ماساژت, سیستان, سقز
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 توسط زارایا |

وى از شاعران و ملوك برجسته سيستان در سده يازدهم ه.ق است. علاوه بر حكومت دارى و سياست، در شعر دستى توانا داشت به طوريكه در مسائل حكومتى با برادرانش اختلافى نداشت امّا در زمينه شعر و شاعرى با آنها هماهنگ نبود و شيوه خاصّ خود را پيش مى‏برد در جايى برادرش حمزه اين رباعى را خطاب به ابوالفتح سروده است:

بر خاطر عاطرت غبارى نرسد    از گفته من تو را نقارى نرسد

هرچند طلاى خاطرت را غش نيست    بى‏زحمت آتش به عيارى نرسد

 پس از دريافت شعر حمزه ملك ابوالفتح، سروده زير را در پاسخ به برادرش مى‏گويد:

نظمم ز شراب معنوى سرشار است    دركش را هوشيارى اى در كار است

محتاج به پايمردى آتش نيست    نقد سخنم طلاى دست افشار است

  


برچسب‌ها: ابوالفتح سيستانى, شعر, سیستان, سیاست
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 توسط زارایا |