پوسیدیم
چون " توتن " * هامان
در اکتشاف نطفه ی سوشیانت ؛ **
وقتی که تشنه ترین خاک
هامون *** را در حجله اش فریفت ...
شعر از علی شهریاری / به وقت کبوتر / ص 31
* توتن : نوعی قایق کوچک محلی سیستان در دریاچه ی هامون که از نی ِ توتی ساخته می شود.
** سوشیانت : آخرین منجی در آیین زرتشتی که گویند نطفه اش در دریاچه ی هامون نگهداری می شود.
*** هامون : دریاچه ی هامون دریاچه ای مقدس در سیستان که زرتشتیان معتقدند نطفه ی آخرین منجی در آن نگهداری می شود.
**** گز : درختی مقاوم ، همیشه سبز و مقدس که در سیستان و مناطق کویری می روید .

این گروه که از 5 سال پیش تشکیل شده است ، دو سال پیاپی به عنوان گروه تعزیه خوانی برتر استان گلستان معرفی شده است.
این گروه 5 سال پیش در روستای عباس آباد نصرآباد گرگان به صورت خودجوش و با همت جوانان سیستانی این روستا با برگزاری تعزیه حضرت رقیه کار خودش رو آغاز کردند.
نکته ی جالب در این گروه ، تشکیل هسته ی اولیه آن توسط زنان است! به طوری که در سال اول اجرای آن که تعزیه حضرت رقیه ( س ) بود ، زنان در کنار مردان در آن به ایفای نقش پرداختند . اما از سال دوم به علت تذکراتی که در باب حضور زنان در گروه های تعزیه خوانی داده شد ، زنان از اجرای تعزیه کنار رفتند و تمام نقش های آن توسط مردان اجرا شد. ( این ها را زنی می گوید که با لبخند و مهربانی خود را همسر ِ شمر ! معرفی می کند ... )
این گروه هر سال یکی از بخش های تعزیه را اجرا می کنند . به جرات می توان ادعا کرد اعضای این گروه در اجرای تعزیه در نوع خود بی نظیر هستند . چنان نقش ها خوب و عالی اجرا می شود که بینندگان را در عمق ِ حوادث کربلا با خود شریک می کنند و می توان به وضوح خشم ، اندوه و هیجان را در چهره ی تماشاچیان دید.
این گروه از امسال پا را از روستای عباس آباد فراتر گذاشتند و با حضور در محله ها و روستاهای سیستانی نشین گرگان ، تعزیه اجرا می کنند و در این راستا در اولین گام ، تعزیه شاهزاده قاسم را عصر 11 محرم در محله حسن آباد شهر جلین ( ساکنان این محله سیستانی هستند) برای خیل مشتاقان به اهل بیت اجرا کردند.
آقای مشایخی کارگردان این گروه تعزیه ، می گوید برای اجرای این تعزیه از 6 ماه قبل بعدازظهرها در فاطمیه روستا دور هم جمع و تمرین می کردیم تا بتوانیم به تاسی از پدران خود که روزگاری در سیستان بزرگترین تعزیه ها را اجرا می کردند تعزیه ای در خور اجرا کنیم.
این جوان سیستانی خوش اتیه در حالیکه یک لحظه لبخند از لبانش کنار نمی رود در ادامه سخنان خود بر نوآوری در کار اجرای این گروه تاکید می کند و می افزاید : ما با استفاده از تجربیات بزرگترهایمان که زمانی در زابل تعزیه اجرا می کرده اند یا پای تعزیه های اجرا شده در سیستان نشسته بودند ، تغییراتی متناسب با سلیقه مخاطبان امروز در اجرای تعزیه ایجاد کردیم.
همه اعضای این گروه تعزیه ، جوان اند ، کودک و نوجوان و جوان همه کنار هم می ایستند ..
انگار کن که ایستاده ای در بنجار *و دوباره تمام ِ صحنه هایی که " بی بی "** از " شووی" ** *های اجرا شده در زابل برایت می گوید جلوی چشم هایت روی صحنه می رود...
" راست می گفت بی بی " از شَئر ِ خَه رفت َ ، از اصل ِ خَه نرفت َ "**** این جا گرگان است صدها کیلومتر دورتر از زابل ... "
.


.
.
برای دیدن عکس های این تعزیه می توانید به این تاپیک بروید ...
* بنجار : شهری در نزدیکی زابل که یکی از مراکز مهم برگزاری تعزیه در سیستان بوده و هست.
** بی بی : مادربزرگ
***شووی : شبیه ، تعزیه / سیستانی ها به تعزیه " شووی " می گویند .
**** از شهر و دیار مان رفته ایم از اصل ِ مان که نرفته ایم ...
پ.ن : سیستان از دیرباز تا کنون یکی از مراکز مهم برگزاری تعزیه در ایران بوده است.
![[تصویر: 1348935255_267_cd18197c50.jpg]](http://www.sistaniha.info/imgup/267/1348935255_267_cd18197c50.jpg)
سیستان در گذرگاه تاریخ
سیستان در اساطیر ایران و آئین زرتشت، اهمیت بسزایی دارد. در داستانهای قدیم ایرانی، سیستان و زابلستان از این جهت واجد شهرت و اهمیت است که موطن زال، پدر رستم، پهلوان نامدار ایران باستان می باشد. در یک متن پهلوی به نام شهرهای ایران، ساخت سیستان و بنای آتشکده کرکویه، به افراسیاب تورانی نسبت داده شده است.
مورخین قدیم یونان، سرزمین واقع در مسیر سفلای هیرمند را درانگیانا می خواندند که ضبط های دیگرش زرنگای و سرنگای می باشد. از این منطقه در کتیبه های داریوش اول در بیستون و تخت جمشید، تحت عنوان زرنک یاد شده است.
با ورود آخرین دسته از آریاییها در حدود سال ۱۲۸ ق. م. که سکه یا سکاها نامیده میشدند از شمال افغانستان به طرف جنوب یعنی قندهار و سپس به طرف غرب راه پیمودند تا به ایالت زرنک و کنارههای دریاچه زره رسیدند و نام زرنک به واسطه ورود سکاها به سکستان تبدیل گردید و عربها سجستان میگفتند و بالاخره به سیستان تغییر نام یافت که امروزه به همین نام خوانده و شناخته میشود.
در آغاز خلافت عباسیان، سیستان از این جهت نیز شهرت پیدا کرد که پادشاهان صفاریان از آنجا بر خاستند و در نیمه دوم قرن سوم بر قسمت عمده جنوب و خاور ایران استیلا یافته و رایت استقلال برافراشتند.
در سال ۷۵۸ هجری شمسی، تیمور با لشکریان خود در جلو حصار سیستان ظاهر شد و قلعه آن را با خاک یکسان نمود. پس از مقاومت مردم، تیمور اهالی سیستان را مورد قتل عام قرار داد.
در سایه ظهور حکومت صفویه، سیستان مجدداً جان گرفت و مدنیتی به هم زد.
در قرن نوزدهم میلادی، ولایت سیستان مایه بحث و منازعه بین حکمرانان هرات و قندهار واقع شد. پس از اتحاد افغانستان توسط دوست محمد خان، محارباتی جهت تصرف سیستان بین ایران و افغانستان روی داد. سرانجام تحدید سرحدات در سال ۱۸۷۲ به دست کمیسیون انگلیسی به ریاست ژنرال اسمیت صورت پذیرفت و قسمتی از سیستان به وسیلهٔ عهد نامه پاریس از سیستان جدا گردید و درآن سوی مرز ماند، اما فرهنگ مردم، آداب و رسوم، زبان و ادبیات آنها همچنان پایدار و پا برجا و یکسان است.
از سال ۱۳۲۵ تا ۱۳۱۶ شمسی، سیستان جزو قلمرو خاندان خزیمه علم درآمد. در این زمان، سیستان بر اساس ترتیبات اداری و سیاسی نوین کشور، به عنوان بخشی از استان کرمان درآمد.
مرکز فعلی سیستان، زابل خوانده می شود. اگرچه در گذشته تحت عناوین نصرت آباد، نصیرآباد و سیستان نیز خوانده می شده است. شهر فعلی سیستان در اواخر دهه ۱۸۶۰ میلادی و توسط امیرعلم خان سوم خزیمه بنا شد.
منابع:
- متون پهلوی. گرداورنده جاماسب جی دستور متوچهر جی جاماسب – آسانا. گزارش سعید عریان. تهران، کتابخانه ملی جمهوری اسلامی ایران، ۱۳۷۱، ص ۷۰.
- کخ، هاید ماری. از زبان داریوش. مترجم دکتر پرویز رجبی. تهران، کارنگ، ۱۳۷۶، ص ۱۱۵.
- لسترنج، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی. ترجمه محمود عرفان. تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۴، ص ۳۵۸ تا ۳۶۲.
- محمدی خمک (سکایی سیستانی)، جواد. ماتیکان سیستان، از مقاله «سیستانی که بزرگ تر از خراسان بود.»، جلد نخست. واژیران، ۱۳۷۸، ص ۵۷.
- بارتولد، تذکره جغرافیایی تاریخی ایران، ترجمه حمزه سردادور، تهران توس، ۱۳۵۸، ص ۱۰۴.
- مجتهد زاده، پیروز. امیران مرزدار و مرزهای خاوری ایران. مترجم حمیدرضا ملک محمدی نوری، تهران، شیرازه، ۱۳۷۸، ص ۷۷ تا ۹۶.

به پارس اندرون شارستان بلند / برآورد پاکیزه و سودمند
![[تصویر: 1341614273_54_532b51e97f.gif]](http://www.sistaniha.info/imgup/54/1341614273_54_532b51e97f.gif)

خون گریه ی ِ رستم شدم و عاقبت ِ کار
از سینه ی ِ سهراب چکیدم ،
نشد آخر ...!
پ.ن : نام سراینده و خالق ِ طرح رو نمی دونم !

* هبوط در کویر ، دکتر شریعتی ...
عکس از اینجا
پیوند بی بی نوروز و عمو نوروز در استان گلستان
این شعر در سیستان سروده شد در منطقه تاسوکی*!
مادرم سیستان
خیابان روی پلاک چندم بایستد
تا نام تو را از یاد نبرم؟
شهر، صدای زنیست که
در گوش تاسوکی شیون می کند و
هر روز
صبح زود
کفن کوچکی روی دست آمبولانس
تکه های تنش را با خود می برد
این شهر چند هزارساله می شود
زیر بار مصیبت؟
کربلا از گوشه ی کدام خیابان گذشت
که از گلوی بریده ات ، هنوز
خون می چکد ؟
همه رودها به هامون 1 پیوسته اند و
پهلوان 2
خوان سی ام را می نوازد:

برقص!
برقص! مرد سیستانی
بچرخ و بچرخان
آسمان برود بالاتر
کِل بکشد سُرنا:
سوشیانس 3 از سمت سیستان می آید!
بکوب روی تنم یک ضرب
گهواره بلرزد
لالا
لا...
لالایی بس است مادر
باسکت 4 دامادی ام را به نیزه بیاویز
شب ، ادامه ی نسل مرا از سر گرفته
خشمت را زمین مگذار
به پای تو ایستاده
مردانگی
از سینه ات خون می چکد
خون
گیسو بریده ام
دُهُل بنواز
بنواز:
هیرمند پسرانم را پس بده! 5
......
جهان شیر ِ معصومم
تا کجای ِ تو قد بکشم
صبوری ات را...
سیاه و به خون نشسته
روسری ات آبروی زنان جهان است.

2- پهلوان: نام معمول خواننده سیستانی ، نواختن دُهُل و سُرنا ، مهارت و توان بالایی می طلبد و هر کس به راحتی قادر به نواختن آن ها نیست شاید این یکی از دلایلی ست که سیستانیان به این افراد را با لفظ پهلوان صدا می زنند.
3- سوشیانس : موعود زرتشتیان که از دوشیزه ی سیستانی در پای کوه خواجه که در میانه دریاچه هامون قرار دارد زاده می شود.
4- باسکت: جلیقه سیستانی
5- دهل نوازی کنار رود هیرمند وقتی جوانی در آن غرق می شد تا آب جنازه را به ساحل بیاورد.
* تاسوکی : روستایی در نزدیکی زابل که در مسیر جاده زاهدان - زابل قرار دارد.
گروه ترویستی جندالله به سرکردگی عبدالمالک ریگی ، ساعت 9 شب ۲۵ اسفند ۱۳۸۴ مصادف با ۱۶ مارس ۲۰۰۶ در فاصله 10 کیلومتری پاسگاه تاسوکی جاده زاهدان زابل انجام و سبب کشته و زخمیشدن ۲۸ تن شد. دستکم ۷ نفر دیگر نیز در این حادثه گروگان گرفتهشدند
یک تن از گروگان ها در ایام اسارت کشته شد و ۶ تن دیگرنیز به تدریج طی ۲۰۰ روز آزاد شدند.
این گروه تروریستی با لباس مأموران انتظامی و نظامی در منطقه تاسوکی، ایستگاه ایست و بازرسی ایجاد و با متوقف ساختن خودروهای مسئولان محلی و مردم عادی، سرنشینان آنها را پیاده و شماری را در همان منطقه در حالیکه دست هایشان را بسته بودند به گلوله بستند و شماری را نیز به گروگان گرفتند.
بیشتر قربانیان این حمله تروریستی افراد معمولی بودند که برای تعطیلات آخر هفته و ایام عید در حال مسافرت بودند. در این حمله نوجوانان دانش آموز ۱۳ و ۱۴ ساله نیز به قتل رسیدند.
اطلاعات بیشتر درباره این حادثه تروریستی را در این پایگاه بخوانید: پایگاه اطلاع رسانی تاسوکی

سپیدی دستارش در سراشیب باد ِ خیابان می رفت. بلندای قامتش را باد می رفت تا خم كند؛ اما مرد آموخته باد و بیابان، سر بالا گرفته بود و تن نمی خماند. پنداری آنچه هنوز در یاد نداشت سر خماندن بود؛ آن هم پیش چشمان جماعت شهری، كه نمی شناخت و دوستش نمی داشت .
به یاد آورد راهی شدنش را.
آن دم را كه حتی كاسه آبی هم بدرقه اش نكرده بود كه اگر آبی می ماند لاجرعه سر كشیده می شد، و حال كه هامون ِ تنگدست و آسمان بخیل ِ سرحدات مكران كه روزی نخل هایش زبانزد خاص و عام بود و مردانش شهره به سرداری و دلاوری، و اكنون هر كدام پاشنه چارق ور كشیده و سر به بیابان داشتند، از پی یافتن لقمه نانی كه دیری است چگونه بودنش را از خاطر برده بودند!
هنگام هجمه و هجوم طوفان ریگ یا آن دم كه در خم تپه ای یا دهانه كالی، لحظه ها را به انتظار آمدن شب یكی یكی می شمردند تا تن و بار را به سیاهی شب های قیرگون كویر بسپارند و چهره در دستار بپوشانند و به بیراهه قدم بگذارند تا آن سوی دشت؛ دستی ناپیدا كیسه بار را بستاند و با دستی دیگر اسكناسی كهنه (تومان یا روپیه اش فرقی نمی كند) را در دست مرد شب، مردان شب بگذارد تا نان ( این گرده خیال انگیز رؤیاهای كودك بیابان ) رنگ واقعیت به خود گیرد و جویده شود و مرد، شرمناكی نگاه مستوره اش بزداید. تا باز در گدام ( 1 )، امشب صدای خنده كودكان سیر سر بگیرد و زن بیابانی ، خنده خردی بر لبانش شعله كند و مرد در تنگنای تاریك خیمه، به دور ترین جای ناپیدای ذهن خیره شود و از خویش پرسشی آشنا را بازپرسی كند : گذشت امروز، فردا را چه باید كرد ؟!
شولایش بر بال ِ باد خیابان می رود. دست بر گلوی قیچك و دستی دیگر كه آرشه كوچكی را در خود می فشرد.
تیز می رود اما خسته.
نه از خستگی گام ها؛ از آن رو كه روانی خسته را، كوهی از غصه های ناآشنایی و غربت را با خود در سربالایی جردن می كشاند .
گام هایم را تند و كشیده بر می دارم تا به ردش برسم و دمی بعد، پاچین سپید شلوارش همتراز گام هایم می شود و سر بالا می كنم تا نگاهم را به صورتش بكشانم و نگاهش را در خود گیرم . چشمان مرد، اگر چه سوخته از دود خیابان، اما آشنا به باد بیابان؛ راست درافقی به هیچ كجا خیره، بی نگاهی ادامه می دهد .
سلامش می كنم. به جوابی می گذرد. باز هم همراهش می شوم.
- بلوچی؟
درنگی می كند.
+ نه از اهالی سیستانم !
لبخندی می زنم و می پرسم:
- شهركی هستی یا نارویی ؟
می خندد:
+ نه به جان خودم كه تو بلوچی ! آشنای ولایت ما؟
- نه اما زیاده هم دور نیستم از سیستان . رفیقان و دوست بسیار داشته و دارم به اطراف هامون. هامون را یقین كه آشنایی؟
به وجد می آید كه نام ها از ولایتش می دانم . چهره می گشاید و می ایستد. دستش را دراز می كند. همان دستی كه آرشه بر دست دارد و دستم میان چوب آرشه و دستان زمختش گم می شود به لحظه ای و سپس به رسم مرسومشان، دست بر لب و پیشانی می زند به بركت و حرمت دوستی!
- دلاور ِ سیستانی و شهر؟ آن هم تهران ؟
+ كردار روزگار ! به كار تور اندازی و ماهی بودم به وقت صید به هامون كه بركت داشت از آب ِ هلمند (2) و مرغان ِ آبی خسته را با تور یا تفنگ ، نشانه می رفتم و روزی می رسید و دل ها خوش بود و دلزدگی ایام را به راندن توتن (3) و خواندن بیتی از نجما یا كه حسینا ( 4) از دل می زدودیم:
بر رویت عرق داره گل مِه
كجك هات ( 5 ) زروَرَق ( 6 ) داره گل مِه
كجك هات زروَرَق بالای ابرو
مثال ماه ، شفق داره گل مِه *

- و حال اینجا پس چه می كنی !؟
+ نمك شوره به زخم ِ تازه منداز
مَرَه (7) كُشتی به شهر آوازه منداز
مَرَه كُشتی به دست خود كفن كن
به دست مردم بیگانه منداز ....*

های هامون ...... ! هامون اما اكنون از كف پای پیران ترك خورده تر! بر كناره كوه خواجه افتاده است و روزهای دیر؛ با تانكر برایمان گهگاهی آبی می آوردند. آب دولتی! پس ماندیم گرسنه و تشنه لب بر لب آن دریاچه خشك كه اكنون بوی ماهی كه هیچ؛ بوی آب هم از آن بر نمی خیزد! برادرانم به بیابان زدند به دنبال روزی و من كه دستی بر ساز داشتم؛ دانستم كه به پایتخت پول فراوان است. آمدم تا با سازم؛ روزیم را بستانم. ها قیچك كه می شناسی تو؟!

- این آقاهه تركمنه !؟
نه بابا تار می زنه ؛ نوازنده اس!
دختركی هفت رنگ! با بغلی گل سرخ به روبان پیچیده با جوانكی كرواتی رو به رویمان ایستاده اند . دلاور سر پایین می اندازد به شرم و مرام و دست دخترك، اسكناسی مچاله شده را به سمتش دراز می كند و با عشوه می گوید:
- یه رِنگ عاشقانه بزن . بلدی؟ می خوام هدیه ولنتاین بدمش به این!!
و با انگشت به پسرك همراهش اشاره می كند و بعد كنار پیاده رو، به معشوقش تكیه می دهد تا بشنود. سوز سردی كه از توچال سرازیر می شود، چشمانم را می سوزاند. چشمانم تر می شود!
یا مولا دلم تنگ اومده
یا مولا دلم تنگ اومده
شیشه دلم ای خدا
پیش سنگ اومده
گم می شوم در سوز باد و سربالایی خیابان و صدای دلاور است كه سر به زیر؛ آرشه بر قیچك می كشد و صدایش میان بوق و دود گم می شود...
عباس جعفری
تهران
زمستان 82
پانوشته ها:
۱ - گدام: روستای بیابانی ، چادر عشایر بیابانی
۲ - هِلمند: هیرمند
۳ - توتن: نوعی قایق كوچك
۴ - نجما و حسینا : سیستانی ها ، شعر های عاشقانه داستان " نجما " و " حسینا " را در شب نشینی ها ، اعیاد و جشن ها می خوانند.
نجما داستانی از مردم شیراز ... حسینا شاعری سیستانی بوده که شعرهاش بسیار در بین مردم این دیار محبوب است.
5 - کَجَک هات ( کَجَک های تو ) / کَجَک : موهای بناگوش که زنان سیستانی برای زیبایی ، در دو طرف صورت می ریزند.
6- زروَرَق یا زرق ُ بَرق : زرق و برق ، طلایی
7- مَرَه : من را
* بحث و بیت ، نوعی مشاعره با مضامین عاشقانه و اجتماعی که سیستانی ها در محافل و شب نشینی ها و یا به تناسب درونیات خود می خوانند.
این متن از این جا برداشته شده است.
مراسم ِ عروسی در سیستان ، از نگاه ِ کودکان :



* نقاشی ِ عاطفه صوفی ، سال گذشته ، برنده ی نشان نقره جشنواره بینالمللی نقاشی تیانجین چین شد.
یه خانوم روستایی اومده بود برای زایمان. استادمون هم داشت کمکش می کرد که خانومه یه دفعه از شدت درد لباس این استاد ما رو گرفت که یه دفعه جیغ خانوم دکتر در اومد که "دستتو به من نزن کثافت!!!"
تنها کاری که تونستم بکنم این بود که از اتاق زایمان بیام بیرون ...
از اون روز دارم خیلی به این موضوع فکر می کنم که چرا ما یه متخصص زنان بومی نداریم؟
چرا هر آدم درس خونده ای صرفا میاد یه مدتی اینجا تا یه پولی جمع کنه و بعدم بار و بندیلشو ببنده و بره ؟
چرا مردم ما برا خودشون احترام قائل نیستیم ؟
چرا هر مریضی میاد بی دلیل استاد دستور بستری شو می ده و هیچکی هم نیست ازش بپرسه به کدوم دلیل داری بستری ش می کنی؟ ولی من دلیلشو می دونم ... اینکه تختای توی بخش خانوم دکتر غیربومی عزیز خالی نمونه و بتونه به خاطر هر امضای اوردر RPO(یک نوع دستور پزشک که منظورش اجرای دستورات قبلیه و هیچ کار جدیدی برای مریض انجام نمی ده) یه پولی عجیبی به جیب بزنه تا زمانی که آزمایشای مریض که سرپایی هم قابل انجام بوده حاضر بشه...
فکر میکنین تو یه شهر دیگه یه پزشک جرات میکنه با مریض اینطور حرف بزنه ؟! کافیه کوچکترین حرفی بهشون بزنی تا زمین و زمان رو یکی کنن و بعد از کلی فحش که نثار طرف می کنن تازه می رن ازش شکایت هم میکنن.
اونوقت تو بخش چشم دختر ۹ ساله ای میاد که معلم با شلنگ زده تو چشمش و به خاطر خونریزی لب مرز کوریه . می گی چرا شکایت نکردین؟ مادره می گه "یه نفر از نون خوردن میفته" و تو هاج و واج نگاه می کنی و به این فکر می کنی که اگه این شکایت نکنه دختر ۹ ساله بعدی حتما کور می شه...
چرا باید جراحی که برای یه عمل آپاندیس تمام شکم مریضو باز میکنه برگرده بگه: "مردم این استان هیچی حالیشون نیست برای آموزش خودتون تمام شکمشونو باز کنین و ... " و راحت با همین طرز فکر چند سالی برای خودش طبابت کنه و جون خیلی ها رو بگیره و مردم رو تلکه کنه؟
ما کی می خوایم طرز فکرمونو درست کنیم؟
تا کی می خوایم مظلوم باشیم و بذاریم همه حقمونو بخورن ؟
تا کی می خوایم بذاریم همه بیان از امکانات ما استفاده کنن و بعدشم جیم بزنن برن؟
کی می خوایم وقتی برای تحصیل رفتیم یه شهر دیگه پشت سر مردممون حرف نزنیم و زاهدانی بودن خودمونو انکار نکنیم ؟(این حرف من مخاطبان خاصی داره که این رفتارو به عینه هم دیده م و هم شنیده م)
این مائی که می گم تعمیم داده نمی شه به همه ، ممکنه ماهایی که امکاناتمون حداقل در حدی هست که می تونیم برای تفریح و سرگرمی خودمون هم شده در روز یه بار به نت سر بزنیم هیچ وقت همچین چیزایی رو تجربه نکرده باشیم ولی وقتی همه مردم جامعه مونو در نظر بگیریم یه درصد زیادی رو شامل می شه...
و من هیچ وقت نتونستم با این منش و طرز فکر بومی اینجا کنار بیام...
حداقل ما می تونیم خودمونو از حالا برای سالها بعدی که قراره اینجا زندگی و کار کنیم اصلاح کنیم ...
برای بسیاری از اهالی موسیقی، ساز زهی « قیچک » (یا غیچک، غیژک، قیژک) یاد آور سرزمین اساطیری سیستان و بلوچستان می باشد، چه آنکه خواستگاه این ساز را (که خود در واقع مادر ساز هائی از قبیل کمانچه و ویولون می بوده است) باید در سیستان زمین جست . قیچک هم چنان در این دیار مورد استفاده کولی نشینان قرار می گیرد به گونه ای که بسیاری از اهالی بومی سیستان، قیچک را با نام « حبیب الله قادر آتشگر »، نوازنده ای با اصالت کولی اش می شناسند .
![[تصویر: 1309162767_267_d58d6a4389.jpg]](http://www.sistaniha.info/imgup/267/1309162767_267_d58d6a4389.jpg)
(قادر آتشگر در حال نواختن قیچک؛ مراسم هفته فرهنگی سیستان و بلوچستان، برج میلاد، بهار ۹۰)
بنا بر آنچه رفت، تصنیف « قیژک کولی » کاری از همایون شجریان که در آلبومی نیز به همین نام انتشار یافته است برای سیستانیان معنای دیگری دارد؛ ما عرضه این آهنگ را بهانه ای قرار دادیم برای اینکه موسیقی تاریخی سیستان را باری دیگر برای مخاطبان خود یادآور شویم و اینکه چاره ای اصولی باید برای افول چند دهه اخیر آن بجوئیم . از یاد نبریم موسیقی در سیستان تا آن اندازه ارج و منزلت می داشته است که شعبه ای از موسیقی ایرانی را نیز به نام « زابل » به خود اختصاص داده بودند . اجازه ندهیم با چشم از دنیا فرو بستن معدود نخبگان ما، موسیقی ما نیز برای همیشه چشم از دنیا فروببندد .
* * *
متن تصنیف قیژک کولی (سروده ای از شفیعی کدکنی) :
رنگ در رنگ و به هر رنگ هزارانش طیف
نغمه در نغمه و هر نغمه به یاد یاران
قیژک کولی کوک است در این تنگی عصر
راست در پردهی اندوه و مقام باران
میزند بی که نگاهی فکند بر چپ و راست
رفته از دست و در افتاده ز مستی از پای
قیژک کولی کوک است در این تنگی عصر
رعد را عربده بگسسته
ولی پیوسته قیژک کولی
در همهمهای هایاهای هایاهای
قیژک کولی کوک است در این تنگی عصر
پرده دیگر مکن و راه مگردان کولی
هم مگر همره این زخمهی تند تو کنم
دلی از گریه سبکبار در این تنگ غروب

خواننده : همایون شجریان

دستگاه : شور مایه دشتی
آهنگساز : حمید متبسم
جهت دانلود آهنگ اینجا را کلیک کنید .
(جهت ذخیره : کلیک راست => save target as)
با تو ام، جوان سیستانی!
ناله های کورگزان کهن را می شنوی؟ درختان پیری که روزی استراحتگاه پدران غیور ات بودند، همان آزادگانی که تن به زبان بیگانه ندادند و هویت میهن ات را احیاء کردند ... ؟
سیستان تو را می خواند، فریاد بر می آورد، گرد و خاک به راه می اندازد، آخرین زبانه های سرکش اش را نیز سر می دهد، از تمامی هستی اش می گذرد، شاید تو به خودت بیائی!
هامون که خشک شد، تو چه کردی؟ جز آنکه امید به پیگیری های فلان مسئول داشتی؟ این است آن خون عیاری که در تو بر جای مانده؟
اشتباه نکن، نمی گویم شورش کن، نمی گویم گلوله بر آر، می گویم به خودت بیای! به حرمت تمامی این هزاره ها که پدران ات کوشیدند، به حرمت تمامی این صده ها که با دشواری ها جنگیدند، به حرمت همه این تلاش ها، تو هم کاری بکن!
شنیده ای دریاچه ارومیه به خشکی گرائیده است؟ هم میهنان آذربایجانی ات ساکت ننشسته اند، به پا خواسته اند تا این دریاچه را نیز به خشکی ننشانند؛ ارومیه و هامونی که روزی و روزگاری هر دو در فرهنگ زرتشت مقدس بر شمرده می شدند .
به خودت بیای، جوان سیستانی!
کِنجه 1* ( دختر ) شهر ِ زاهِد ُ ( زاهدان ) ؛
تیمور لنگ در سومین یورشی که به سیستان داشت ، به حوالی ِ شهر ِ زاهدان ِ کهنه ( شهر زیدان ) می رسد و آن را محاصره می کند، حاکم وقت ِ شهر ِ زاهدان کهنه ( زیدان) " قطب الدین کیانی " با تیمور ،صلح نامه تنظیم می کند ، اما قبل از تسلیم ِ کیانی ، دختر ِ قطب الدین از پشت ِ دیوار ِ شهر ، تیمور را می بیند و یک دل نه صد دل عاشق ِ تیمور می شود.
دختر ِ قطب الدین که دلباخته ی تیمور شده بود به او پیغام می دهد " اگر قول دهد او را به عقد ازدواج خود در آورد ، راه ِ ورود به شهر را به وی نشان دهد " ... تیمور هم که فرصت را مناسب می بیند به دختر قول ِ ازدواج می دهد......

دختر ِ حاکم کیانی پس از این که وعده ی معشوق را شنید ، به تیمور پیغام فرستاد و از او خواست چند صد متر جلوتر در شیله 2* ورودی به شهر کاه بریزد ، هر جا آب " گشت خورد *" 3 و چرخید ، راه آب ِ شهر آن جاست و سپس با یستن ِ راه آب ِ شهر ، مردم را مجبور به تسلیم کند.
تیمور دستور داد چنین کردند و بعد از چند روز بی آبی و تشنگی ، شهر تسلیم شد.
بعد از امضای صلحنامه ، بعد از ظهری که تیمور با لباس غیرنظامی در بیرون قلعه قدم می زد ، از پشت دیوار قلعه، تیری به سمت او پرتاب شد ، که به زرد پی پشت ِ پای 4* ِ تیمور اصابت و آن را قطع کرد. حکیمان گفتند چون این زرد پی قطع شده است قابل ترمیم نیست و تیمور باید تا پایان ِ عمر بلنگد . تیمور که با شنیدن این خبر سخت برآشفته بود دستور قتل عام مردم ِ شهر را صادر کرد.
کشتار ِ سخت و درد آوری آغاز شد . تعدادی از سادات ، مشایخ و بزرگان شهر به دیدن ِ تیمور رفتند و گفتند : اگر یکی اشتباه کرده است، مردم ِ شهر چه گناهی دارند و از وی خواستند به قتل عام پایان دهد که کسی در شهر ، زنده نماند. تیمور دستور ِ قتل عام را لغو و آتش بس داد.
گفته اند تا زمان ِ آتش بس ، به دستور ِ تیمور 40 قاری قران که مشغول ِ قرائت و مقابله ی قرآن بودند ، گردن زده شدند که بعد ها مردم ِ سیستان ، آن محل را " چهل پیر " یا " چهل و چهار پیر " نامیدند و مورد ِ احترام و اکرام ِ آنان است.
بعد از آتش بس ، تیمور ، طبق ِ قولی که داده بود دختر ِ قطب الدین را به عقد ِ ازدواج ِ خود در آورد و با خود به سمرقند برد.
شبی از شب ها همسر ِ تیمور ( دختر قطب الدین ِ کیانی ) بی خواب شد ، تیمور علت ناراحتی و بی خوابی اش را جویا شد.
دختر جواب داد: چیزی داخل ِ همین تشک یا زیر انداز هست که مرا ناراحت کرده و مانع از خوابم شده است. تیمور بار اول اعتنا نکرد و خوابید اما دوباره با ناراحتی ِ همسرش از خواب بیدار شد و با عصبانیت ، تشک را درید و درون ِ آن یک "پنبه دانه " یافت !
تیمور با تعجب به دختر نگاه کرد و گفت: همین پنبه دانه تو را اینقدر ناآرام کرده بود؟! مگر تو چگونه جایی بزرگ شده ای که یک پنبه دانه این طور تو را ناراحت و بی خواب کرده است؟!
کنجه شهر ِ زاهدان گفت: پدری داشتم که مرا در پر ِ قو می خوابانید و هر شبانه روز یک بار بدنم را با شیر ِ تازه حیوانات شستشو می دادند.
تیمور بر آشفت و به دختر گفت: پدری که این همه به تو مهربان بود و خدمت کرد ، چرا به او خیانت کردی و راه تسلیم شدن شهر را به من نشان دادی؟! از کجا معلوم ، فرداروزی به من خیانت نکنی ....
تیمور جلاد را صدا زد و گفت: موی ِ این گیس برید را به دُم ِ اسب ببند و آنقدر در صحرا بتاز که تکه تکه شود ، جلاد چنین کرد و آنقدر در صحرا تاخت که دختر تکه تکه شد....
از آن روزگار ، هر دختر ِ سیستانی که حاضر جواب ، بدزبان ، نافرمان ، خیانت پیشه و بدجنس باشد ، به کنجه شهر ِ زاهدان ( کنجه شئر ِ زاهِد ُ ) تشبیه می شود ....
مثلا می گویند " چکاره اوی کنجه شهر ِ زاهدو " * 5 یا " فلانی خه کنجه شهر ِ زاهدونیه "*6 ...
1 : کنجه ( kenja ) : دختر در گویش سیستانی
2 : شِئله ( shela): راه آب یا چیزی شبیه این / در کنار دیوار زهدان کهنه شیله ایس که امروز هم بقایای خشکیده ی آن وجود دارد و به آن " شیله نصرو " می گویند.
3: گشت خورد : چرخ خورد ، چرخید
4: در زبان ِ سیستانی به زرد پی ِ پشت ِ پا " ریفه " (refa) می گویند.
5 : چه خبره آهای دختر شهر ِ زاهدان
6 : فلانی مثل دختر ِ شهر ِ زاهدان می مونه ....
منبع: مزارگلستانه/ فرهنگ عامه جلد 4 / ص 292 – 293
ترمه
دخترک پانزده سال بیشتر نداشت.سیاهی چشمانش طوری بود که انگار وقتی صبح می شد،تمامی سیاهی شب جمع شده ودر چشمانش خانه می کرد.و شامگاه که می خوابید دوباره شب از میان مژه هایش بیرون آمده وگسترده می شد.
نامش " تـرمـه " بود.مثل ترمه زیبا بود ولطیف.
انگشتان بلند وکشیده اش در به کارگیری سوزن وپیچ وتاب دادن به طرح هایی که روی پارچه پیاده می کرد آنقدر با مهارت بود که خیلی ها در تشخیص کارهایش با سوزن دوزی ها وترمه دوزی های مادرش"ماه بی بی "به اشتباه می افتادند.

"ماه بی بی " در خیلی از کارهای دستی ودوختن پیراهن های زیبا بین همه زنها به چیره دستی معروف بود.بعد از اینکه شوهرش"شیر علی عیار" از دنیا رفته بود،گذران زندگی بر آنها سخت شده بود و برای تامین هزینه های زندگی ،بیشتر به کار بافتن "شال های خودرنگ"(گلیم های خودرنگ)می پرداخت.
نخ های تابیده شده از پشم گوسفندان ،روی دار قالی باموهای بز درمی آمیخت واین هنر دستهای "ماه بی بی " بودکه در ظرافت دادن به نقشها،شال ها را بهای بیشتری می بخشید.
گاهی وقت ها هم"حصیر بافی "کار کمکی آنها بود.
۞ ۞ ۞
قراربود "ترمه" را به "جان محمد" بدهند.(شوهر بدهند)در ازای خون بهایی که طایفه ی "ترمه"بایستی به طایفه ی "جان محمد" می داد.به ازای خونی که حتی اتهامش ثابت نشده بود.
قضیه از این قرار بود که چند ماه پیش ،"محمدامیر عیار"که از طایفه "جان محمد"بود در نیزار وبه طرز مشکوکی کشته شده بود .جسد خیس او، صبح ِ پگاه ونزدیک طلوع آفتاب روی "توتن" اش ۱ پیدا شده بود.هرچه پرس وجو کردند و به دنبال نشانه گشتند چیزی پیدا نشد.فقط به این دلیل که افرادی از طایفه ترمه در آن نزدیکی مشغول پهن کردن دام و بریدن "نی" بودند ، متهم شدند.
کار، بالا گرفته بود و خان طایفه ترمه برای اینکه درگیریها شدت پیدا نکندوباعث خونریزی های بیشتر نشود،در جلسه "ریش سفیدی "به درخواست خان ِ طایفه "جان محمد"،تن داد وقرار شد که "ترمه" به عقد یکی از افراد طایفه "جان محمد" در آید.
"جان محمد" را همه می شناختند .آدم روبه راهی نبود.بی قید ولا ابالی .
چند روز قبل از عروسی سر ِتندور(تنور) موقع پختن نان ترمه کلی با مادرش صحبت کرده وگفته بود که دلش به این وصلت رضا نیست.ودوست ندارد که زن ِ"جان محمد" شود.ولی مادر هیچ نداشت که برای قانع کردنش بگوید.
ترمه دلش رضا نبود راضی به این جفا نبود
سنگ صبور این دل کسی به جز خدا نبود....
-----------------------------------------------------------------
از آن طرف "جان محمد" سرمست وخوشحال بود.دیگر "محمد امیر ِعیار"هم نبود که با این وصلت مخالفت کند.می دانست که اگر "محمد امیر" زنده بود به خاطر دوستی که با "شیرعلی" (پدر ترمه) داشت اجازه نمی داد کسی مثل او شوهر "ترمه" شود.
تعداد عیاران کمتر وکمتر می شد و تعدادکسانی که با ظلم ونابرابری مبارزه می کردند نیز کمتر .
-----------------------------------------------------------------
گذشت ... تا روز عروسی فرارسید.
حوالی عصر بود و خانواده و طایفه داماد برای بردن عروس به ده، نزدیک می شدند.صدای دهل وسرنا ، نزدیکتر ونزدیکتر می شد. به در سرای(حیاط خانه) عروس که رسیدند ، صدای هلهله و شادی از میانشان بلند شد.مراسم سرتراشک(اصلاح سر وصورت داماد) بر گزار شد وبعد از آن هم داماد را به حمام بردند. در همین حین رقص "چوبازی " برقرار بود . صدای چکاچک چوبها که در هوا می رقصیدندوبر همدیگر فرود می آمدند، فضا را به تسخیر در آورده بود.
پیش می آمد که چوبی در حین ِ بازی می شکست ولی سریع آنرا عوض می کردند. اما در بازیِ زندگی، که، دلِ شکسته ، قابل تعویض نیست.
داماد از حمام بیرون آمده ومشغول روبوسی با کسانی شد که برای تبریک گفتن جلو می آمدند.اسب عروس، تزئین شده و آماده بود.این آخرین لحظاتی بود که ترمه در خانه پدری اش به سر می برد.بابا نبود تا بیاید وطبق رسم ، ناز دخترش را بخرد وبرای اینکه عروس آماده رفتن به خانه شوهرش شود چیزی (هدیه ای ) به او پیشکش کند.اصلا اگر بابا بود که ماجرا اینطوری رقم نمی خورد.
داماد در کنار عروس قرار گرفت . ترمه سرش را بالا گرفت .سفیدی چشمش دیگر به سرخی میزد. رو به مادرش کرد و با صدایی که بغض در آن نشسته بود گفت :
موکه!
مادر!
موکه مه کنجکه تونو !
مادر!این منم دخترک تو!
منه نلی که بره ...
مگذار که مرا ببرند...
سوزونِ دستکه تونو .... منه نلی که بره...
من که مثل سوزنی در دست تو ام(گوش به حرف تو بوده ام)... مگذار که مرا ببرند...
خه دول و سازک می بره منه نلی که بره...
با دهل وسرنا مرا می برند(بااسباب شور وشادی می برند ولی من راضی نیستم) مگذار که مرا ببرند...
و مادر که خیلی سعی داشت تا استوار ومحکم بماند جواب داد:
ننه و جون ننه کنجه کلونه ننه
ای جان مادر! دختر عاقل من !
ننه و جون ننه کار کُن ِ دَر ِ خونه
ای جان مادر! تو باعث آبادی این خانه بوده ای
آلا که می بره تره آتش وجونو ننه
الان که تورا می برند آتش به جانم افتاده!!
آلا که می بره تره اشتو گریونو ننه
الان که تورا می برند ببین که چگونه گریانم!
رو به خواهرش کرد وگفت :
خه جفت جوری می بره منه نلی که بره ....
با یک جفت جارو مرا می برند(برای بیگاری وکارکشیدن می برند)
مگذار که مرا ببرند...
وخواهر جواب داد :
دَدَه و جون دده آلا که می بره ترَه
ای جان خواهر! الان که تورا می برند
از خونه نـِئکِ بابا خونه تو می بره تره
ازخانه نیک پدری به سر خانه وزندگی ات می برند
وباز رو به برادرش کرده و گفت :
از رائه خَمَک می بره منه نلی که بره.....
از راهی که به خمک می رود مرا می برند ، مگذار که مرا ببرند...
وبرادر:
دده و جون دده آلا که می بره تره
ای جان برادر! الان که تورا می برند
دَن سرا مه مستو دده از زیر قرآن گرا بکنی
من بر در سرای خانه با قرآن می ایستم تا تو از زیر آن رد شوی
و مادر باز برای دلداری رو به دختر کرد و گفت:
گریه مکو دخترک نازوک و بلگ چَغَک
گریه نکن دخترکم!ای که مثل برگهای تازه بهاری نازک ولطیفی!
اِمشو که می بره تره نمک مزه بر دلـَک
در این شبی که تورا می برند بر دل زخمدیده ام نمک مزن
سبا موکه تو بیایه رازای دل بُـکنی تو
صبح فردا مادرت به دیدارتو می آید تا سنگ صبور ت باشد
خاکای زیر حجله را از گریه گل بُـکنی تو
می دانم که از گریه زیاد خاکهای زیر حجله را گـِل خواهی کرد
عروس از زیر قرآنی که دست برادرش بود گذشت وبا گامهای نا مطمئن پای در رکاب اسب گذاشت. وخیلی آرام بر زین اسب نشست.در میان این همه آدم، خودش را تنها می دید. تنها در برابر خدای خود.
" خدایا خودم را به تو می سپارم"
ضرب دهل و آوای سرنا از سر گرفته شد و جمعیت به راه افتاد .چندنفر از اقوام داماد با طعنه ها ونیشخند هایی به نزدیکان عروس از اینکه دخترشان را می برند، نیش می زدند.
رفتند ... و رفتند تا از ده دور شدند..

تارنمای گروهی سرزمین دریا و کویر به آدرس www.iranstb.com در حرکتی ستودنی و جریان ساز اقدام به راه اندازی خانه مجازی هنرمندان سیستان و بلوچستان نموده است؛ ایده پردازی و مدیریت این پروژه بر عهده پیام سیستانی شاعر، ادیب و فعال حوزه فرهنگ سیستان می باشد . تاکنون شمار قابل توجهی از هنرمندان سیستان و بلوچستان اعم از ادیب، شاعر، زبانشناس، مردم شناس، گوینده، خواننده، میوزیسین و نویسندگان حوزه های گوناگون علوم انسانی جهت مشارکت در این پروژه اعلام آمادگی نموده و اقدام به انتشار آثار فرهنگی و هنری خود نموده اند .

امید بر آن است که تلاش های فرخنده ای این چنین چاوشی باشد برای از بین بردن تشطط و چند پارگی فرهنگی میان هنرمندان این خطه تاریخی از کشورمان؛ چه آنکه راه اندازی این انجمن در نوع خود جدی ترین تلاشی است که در حوزه فرهنگ و ادب سیستان و بلوچستان در عرصه مجازی صورت می پذیرد؛ پر واضح است که همت در راه پیشبرد این طرح علاوه بر اثرات مطلوب فرهنگی که بر هنرمندان سیستان و بلوچستان بر جای خواهد گذاشت، نگاه عوام نسبت به وضعیت فرهنگی این استان را نیز دستخوش تحولات امید بخشی خواهد کرد .
بدینوسیله از کلیه هنرمندان سیستان و بلوچستانی که در هر یک از عرصه های ادبی، هنری، فرهنگی و علوم انسانی تلاش هائی به خرج داده اند، جهت فعالیت و انتشار آثار خود در خانه هنرمندان سرزمین دریا و کویر دعوت به همکاری می گردد؛ علاقه مندان می توانند پس از عضویت در سایت مزبور آمادگی خود را به مدیر این پروژه، پیام سیستانی اعلام داشته و یاریگر دست اندر کاران این اتفاق مهم فرهنگی باشند .
بحث و بیت ها دیوار ِ خاطرات ِ فرزندانی از نسل ِ ما ، نسل ِ پیش تر از ما و اصلا بهتر است بگویم ریشه های ِ مان را بنا کرده اند .. بحث و بیت ها نجوای ِ مادر ِ سیستان است که در سایه ی کورگز های سبز *- ی که نگهبان ِ حرمت ِ دخترکان ِ سیاه چشم ِ این دیار شده اند- تا همیشه ی تاریخ در پهنایی به وسعت ِ این کره ی خاکی زمزمه می کند .. که فرزندانش مادر را از یاد نبرند ..
موکه* سیستان سال هاست دامن ِ پرچینش را شیت* کشیده است و شیتل* های ِ دراز ِ آن را با ترانه ی ِ بحث و بیت هایی که بوی ِ آرزوهای ِ طلوع ِ دوباره را می دهند به تک تک ِ کورگز های ِ سوز ِ دشت ِ پهناور ِ سیستان ، دخیل می بندد .. این مادر ِ پیر هنوز یادش هست که فرزندانش ریشه در خورشید دارند!!
شاید بیراه نباشد ، بحث و بیت ها را پرچمی بدانیم برافراشته بر تارک ِ تمدن ِ مردم ِ سیستان و فراتر از آن ایران ..... بحث و بیت هایی که روزگاری زبان ِ پارسی را از پستوی ِ فراموشی ِ چند قرن بیرون کشیدند و در لابلای ِ برگ های ِ تاریخ ، شادی ها ، اشک ها و عاشقانه های ِ اجدادمان را دهان به دهان و سینه به سینه در گوشمان زمزمه کردند تا یادمان باشد تنها نیستیم و نباید بشکنیم ... بحث و بیت ها سرود ِ ملی و ایستادگی ِ تمدن ِ مردمان ِ سیستان ست .
سرودی به رسمیت ِ ماندگاری ِ تمدنی که هنوز در بطن ِ ماسه های ِ روان، توان ِ خلق ِ حماسه را برای ِ آخرالزمان نگه داشته است !
در طوفان هایی که از یکصد و 20 روز هم گذشتند !، بحث و بیت ها دو دستی به کورگز های ِ سبز چنگ انداختند تا مبادا فرزندان ِ هامون بیش از این ها دور بیفتند .
از دشت های ِ وسیع ِ ترکمن صحرا بگیر تا کویرهای ِ مرکزی ِ ایران ..... از شرقی ترین نقاط ِ این شیر ِ پیر بگیر تا غربی ترین نقاط ..! از سواحل ِ ترک خورده ی ِ دریاچه ای به کوچکی و سِحرانگیزی ِ هامون تا سواحل دریاچه ای به بزرگی ِِ کاسپین .! از کوه ِ خدا بگیر تا غار ِ دیو ِ سپید در کوه ِ البرز ... ! بحث و بیت ها نجوا شدند در دست های ِ نسیم و در گوش ِ جان ِ فرزندان ِ سیستان ، عشق را زمزمه کردند !
بحث و بیت ها پر ِ سیمرغی است به یادگار از دیروزهایی دور اما نزدیک ،! برای ِ به آتش کشیدن تمام ِ دلتنگی هایمان در وقت هایی که " دلمان دود می کند ! " *
حالا به بهانه ی ِ سال ِ نو و به همت ِ بزرگ ِ گوچه مردها وِ زن های ِ این دیار ، گرد هم آمده ایم برای باز خوانی این ترانه ی ِ ملی مان ......
می خواهیم در کوچه پس کوچه های ِ این دهکده ی ِ جهانی ، عاشقانه ها ، آرزوها ، غم ها و شادی های ِ جوانی ِ مان را در لفافه ی بحث و بیت هایی که هنوز بوی ِ تازگی می دهند زمزمه کنیم ..
حضور ِ سبزتان را در " فستیوال ِ بحث و بیت " چشم به راهیم ...
کورگز : درخت ِ گز که در سیستان به آن کورگز می گویند .....و مردم محلی به دلیل همیشه سبز بودن ، آن را کورگز ِ سُز ( سبز ) می خوانند....
موکه ( moka ) : مادر در گویش سیستانی
شیت ( sheet ): پاره کردن ، دریدن ِ یکباره ِ پارچه یا کاغد یا ....
شیتل ( sheetal ) : نوار ِ باریک ِ بریده شده از پارچه
دل دود کردن : اصطلاح سیستانی به معنای به یاد آوردن، دلتنگی شدید آن قدر که از شدت اندوه دل آتش می گیرد و دود از آن بر می خیزد.....
گوچه (gocha) : به فرزند ِ پسر طلاق می شود.
حامد صوفی / اسفند 89
امروزه بر کسی پوشیده نیست که فرهنگ های بومی ایران چه ناگوارانه درگیر انزوا و انقراض می باشند و اگر ما همچنان نتوانیم در رویاروئی مدرنیسم غربی با سنت بومی ایران تلاش جدی از برای باز زنده نگاهداشت و ترمیم عناصر آن به خرج دهیم، پیشاپیش حکم زوال و نابودی فرهنگ های بومی و مادری مان را با دستان خویش امضاء کرده ایم . بی گمان در چنان عرصه ای که روشنفکری ایرانی بدون گذار از گفتمان انتقادی مدرنیسم، پا به برهوت پست مدرنیسم می گذارد (آن هم صرفا بر اساس یک مد گرائی فلسفی)، صحبت از سنت و فرهنگ بومی ایرانی دو چندان دشوار تر به نظر می رسد .
در آستانه روز جهانی زن (8 مارس مصادف با 18 ام اسفند) هستیم و تلاش دول غربی در این است که باری دیگر چهره دموکراتیک و لیبرال خود را به رخ جهانیان و بالاخص مردمان عزلت گرفته در کشورهای جهان سوم بکشانند . در این نوشتار بر آن نخواهیم بود تا رنگ و بوی مشمئز کننده ای از جنس نژاد پرستی و قوم سالاری را بر گفته هایمان چیره کنیم و در نهایت عقده ای از میان عقده های فروخورده جمعی مان را به ارضاء بنشینیم؛ کوشش راستین ما در این چند سطر بر آن خواهد بود که به هم راهان خویش در عرصه باز زنده نگاهداشت فرهنگ های ایرانی بگوئیم که به راستی ما باید به جای پس زدن فرهنگ مادری مان، به تاویل و کنکاش باز پسین آن بنشینیم و لایه های تاریخی – تبارشناسانه آن را دگرباره کشف و ضبط کنیم و نشان دهیم آن چه در رنگ و لعاب مدرنیسم در بوق و کرنا دمیده می شود، همینک نیز در سنت بومی ما قابل ردیابی هستند، بدون هیچ گونه شانتاژ و هیچ گونه ابزار تبلیغاتی .

جایگاه راستین زن در فرهنگ بومی سیستان، نه آن چنان است که از گوشه و کنار و در رسانه های خبر پراکنی می شنویم؛ آن چه از سیمای زن و خانواده سیستانی بر همگان اعلان می گردد در واقع زد و خورد سنتِ بی پشتیبان ما با خشونت های بی امان فرهنگ معیار و مدرن می باشد که گهگاه خبر ساز نیز می شده است . از همه این ها گذشته باید معترف شویم که موقعیت اجتماعی زن سیستانی در فرهنگ بومی این دیار، بسی تامل بر انگیز تر از آن چیزی است که در نگاه نخستین بر ما هویدا می شده است، این مهم وقتی قابل ردیابی و کنکاش می باشد که نگاه ساختگرایانه ای باز پسین بر آداب و رسوم مردم این دیار داشته باشیم .
در ناخوداگاه جمعی سیستانیان، دو واژه زن و زمین هر دو در واقع مفهوم یکسانی را در ذهن تبادر می کنند، چه آنکه هر دو توان زایش و آفرینش را در سرشت خود نهفته دارند؛ به گونه ای که در سیستان رسم بر این می بوده است که بر گور زنانشان درختی می کاشته اند تا سرشت آفرینندگار و زایای زن همچنان پا بر جا و استوار باقی بر بماند، جالب تر آنکه چنانچه دختری دوشیزه از دنیا رخت بر می بست پیش از مراسم خاکسپاری اش وی را با درختی عقد بر بسته و سپس در کنار همان درخت به خاک می سپردندش .
البته این طرز نگرش به ماهیت زن، ریشه در فرهنگ کهن و بومی ایرانیان دارد، آن جا که در تقویم باستانی ایرانیان روز مشترکی را با نام « سپندارمذگان » یا « اسفندگان » از برای زن و زمین، جشن می گرفتند (در روز پنجم ماه پایانی سال، چیزی نزدیک به روز ولنتاین در فرهنگ مغرب زمین) .
در وندیداد اشو زرتشت نیز این چنین آمده است که : « با ... برآوردن گل و گیاه و درخت ... چنین زمینهایی مانند زن زیبا و خوش اندامی است که شوی او در بستر او را شادمان میسازد و آن زن برای وی فرزندان برومند میآورد ... »
در این راستا رسم دیگری نیز در سیستان قابل ردیابی می باشد و آن سنت بی بی نوروز سیستان است؛ بی بی نوروز به واقع یاد آور خجسته بهاران زمین می باشد و سیستانیان به موجب قدوم او است که زمین را در گذار از زمستان به بهاران می دانند، چه آنکه اگر بارانی هر چند نم نم بارش بگیرد، اینگونه می پندارند که بی بی در حال شستن سر خویش و آماده شدن از برای تحویل سال می باشد .
در نظر بگیرید که در فرهنگ ایرانی (پس از استیلای اعراب) شخصیت هم ارز بی بی نوروز، به گونه ای برعکس شده و جنسیتی مردانه به خود می گیرد، شخصیتی که از آن با نام حاجی فیروز و یا عمو نوروز یاد می کنند؛ چیزی هم تراز با بابانوئل در فرهنگ مغرب زمین .
نگرش دیگری که از برای زنان سیستان زمین می توان خاطر نشان ساخت، ماهیت اسطوره ای و رمز آلود ایشان توام با مقام تکریم و ارج نهادن از سوی مردان شان می باشد؛ در این بین می توان از محافل زنانه ای یاد کرد که در آن هیچ مردی (چه خردسال و چه بزرگسال) اجازه ورود به آن را ندارد . نمونه نخستین آن مراسم سفره بی بی سه شنبه می باشد از برای روایت پردازی پیرامون دخترک ستمدیده ای که نهایتا در پایان ماجرا حق خود را باز پس می گیرد . بی بی سه شنبه، بی بی نور و بی بی حور سه منجی از برای بانوان سیستان می باشند که در مواقع سختی به یاری شان بر می خیزند .
از نمونه دیگر این محافل می توان به محفل های زنانه در آرامگاه بی بی دوست سیستان یاد کرد که مردان در پشت در به انتظار نشسته و حاجت خود را با واسطه زنان شان تقدیم بی بی می کنند .
در هر دوی این مراسم درخت کورگز سیستان نقشی اساسی و اسطوره ای را بازی می کند، تقدس این درخت ما را بیش از هر چیزی به سرو زرتشتیان و کاج عیسویان رهنمون می سازد . در سفره بی بی سه شنبه از شاخه های کورگز برای بر پا ساختن آتش مقدس استفاده می گردد و در نمونه دوم، آرامگاه بی بی دوست را درختان کورگز کهنسالی در بر گرفته است که آکنده از پارچه هائی از برای دخیل می باشد . این گونه است که باری دیگر در فرهنگ بومی سیستان، پیوند اساسی میان زن و زمین، خود می نمایاند .
|
حمید رضا آویشی متولد 1342 زابل
تحصيلات:
پیشینه : - معرفي به عنوان چهره ماندگار هنر- مجسمه سازي درسال 1383- زاهدان |
|
|
- شركت در چندين نمايشگاه انفرادي ديگر در تهران و شهرستان ها نمونه آثار :
| |
|
ساختن دنياها- پرنده |
|
|
گفتگوی تمدن ها - انسان های روی زمین
|
|
|
آدم و حواآدم و حوا در همه اديان محترم و مقدس بوده و اين اثر در اصل به معناي يكي بودن همه انسان ها است و اين كه همه از يك اصل و ريشه هستند. نشانه ديگر اين مجسمه نماد زن و مرد يا زنان و مردان است و در واقع يك اتحاد و وابستگي هم در آنان ديده مي شود. |
|
ویژه نامه دو سالانه ونیز venews در تجلیل از این هنرمند سیستانی آورده است : « سه هنرمند ایرانی آثارشان را به گونه ای ارائه کرده اند که نوعی همزیستی بین سنت و مدرنیته ایجاد کرده اند. نقاشی ها و مجسمه ها با سبکی ناب، متعالی و انتزاعی با مفهوم ساختن دنیاها و با کلیدی که به سوی نور و نیکی است تفسیر می گردند».
منابع :
![[تصویر: MoArefi.jpg]](http://designer-web.persiangig.com/SistaN/MoArefi.jpg)
مجله فرهنگی و ادبی نیزار پس از وقفه ای کوتاه، فعالیت مجدد خود را از سر گرفت؛ این بنیاد ادبی در راستای گسترش فرهنگ و ادب حوزه سیستان و بلوچستان اقدام به نشر تولیدات هنری و ادبی نویسندگان و ادیبان این دیار خواهد کرد؛
گفتنی آنکه این مجله الکترونیک در نوع خود نخستین خیزش ادبی از برای درج توأمان آثار ادبی به هر سه زبان سیستانی، بلوچ و پارس می باشد . مدیریت این پایگاه ادبی بر عهده شاعر و ادیب گرانمایه سیستان زمین، پیام سیستانی می باشد؛ در سرگپ این پایگاه در اعلان خبر باز از سر گیری فعالیت مجدد آن به قلم وی این چنین آمده است :
" بی هیچ گمانی گام نهادن در گستره ی فرهنگ و هنر دشواری ها ی زیادی دارد و این دشواری ها زمانی بیشتر و عریان تر می شود که این گام نهادن در بیابانی سوخته و ناشناخته ای به نام فرهنگ و ادبیات سیستان باشد . بر هیچ کس پوشیده نیست که فرهنگ نوشتاری سیستان عمر درازی ندارد و کم تر کسی در این باره پژوهش کرده است . راست آن است که سیستانیان در گستره ی ادبیات و هنر یکی از فقیرترین و کم تولید ترین اقوام ایرانی اند . ما نه تنها در تولید ادبیات و هنر ، قومی تن آسان و کم کاری هستیم بلکه در بهره گیری از رسانه های نوشتاری چونان روزنامه و مجله نیز از دیگر اقوام ایرانی پس مانده ایم ، از چند هفته نامه ی سیاسی و اجتماعی که بگذریم ، فاقد رسانه ای نوشتاری که با شیوه ای حرفه ای در این گستره نشر شود ، هستیم . شاید حرفه ای ترین تولید این چند دهه ی ما در گستره ی فرهنگ نشر چند شماره فصلنامه ی نخل با پشتکار مسعود میری باشد .
دشواری گرفتن مجوز ، نبودن نویسندگان حرفه ای که هم تولید گر باشند و هم به خوبی با ژورنالیسم ادبی آشنایی داشته باشند را بایستی از آسیب جاهای فرهنگی ما برشمرد . با نگاهی گذرا به هفته نامه های استانی ، عدم حرفه ای گری و پایین بودن سطح کار به خوبی آشکار است .
در هر روی با تمامی ی این کاستی ها در پی آن هستیم تا با نشر مجله ی
الکترونیکی ” نیزار ” در فضای مجازی به یکی از نیازمندی های فرهنگی خویش
پاسخ دهیم و گامی هرچند کوچک را در راه شناسایی فرهنگ مادری مان برداریم .
مجله ی فرهنگی و هنری نیزار زیر مجموعه ای از بنیاد نیزار است که افزون بر
نشر تولیدات ادبی و هنری نویسندگان و هنرمندان سیستان و بلوچستان در حد
توان خود به بررسی و نشر ادبیات پارسی ، دیگر اقوام ایرانی و جهان نیز می
پردازد . این بنیاد ، بنیادی شخصی ست که به هیچ گروه ، سازمان و ارگانی
وابسته نیست .
نیزار در گزینش آثار رسیده آزاد است و هیچ گونه سانسوری را نمی پذیرد . معیار گزینش و نشر در این مجله ، پختگی و تندرستی ، هنری بودن و جوهره مندی آثار است . چشم براه آثار همه ی دوستان اهل قلم خواهیم بود .
با یاری شما نخستین گام را بر خواهیم داشت ، اگر بتوانیم ادامه می دهیم و اگر هم نتوانستیم میدان را برای دوستان پرتوان تر خالی خواهیم کرد ."
تاکنون شمار در خور توجهی از ادیبان سه عرصه ادب و فرهنگ سیستان، بلوچ و پارس برای همکاری در این پایگاه اعلام آمادگی نموده اند؛ « بولتن فرهنگی سیستانیان » ضمن اعلام آمادگی برای مشارکت در چنین پروژه فرخنده ای، از مخاطبین خود برای همکاری در این طرح درخواست همکاری می دارد .
گیاه اجغون با تلفظ محلی اجغو (a:jqu) در واقع اکوتایپی از گیاه شناخته شده زنیان می باشد که بومی منطقه سیستان بوده و از قدیم الایام در این منطقه مورد استفاده طبی و درمانی قرار می گرفته است؛ این گیاه از تیره جعفری (Umbelliferae) و گونه Trachyspermum copticum بوده و جالب آن است که در زبان لاتین با نام Ajwain نیز شناخته می شود که بر اساس ملاحظات زبانشناسی با تلفظ سیستانی آن یعنی اجغو همتراز و هم ریشه می باشد .

کاربرد سنتی این گیاه در سیستان برای رفع گلو درد و التهابات حلق می بوده است؛ اما بخوانیم از سایر مشخصات این گیاه :
زنيان يا تخم گياه از نظر طبيعت مانند زيره ها گرم و خشك است و از نظر خواص ضد اسپاسم، تونيك، محرك و بادشكن است و معمولا در تهيه مشمعهايي كه بريا تسكين درد به كار مي رود داخل مي شود. له كرده و كوبيده آن به عنوان داروي استعمال داخلي براي رفع بيماري هاي معده و كبد و ناراحتي گلو و سرفه و روماتيسم تجويز مي شود. زنيان منبع بسيار غني از تيمول ضد عفوني كننده مكعروف است . در هندوستان از زنيان به عنوان ضد عفوني كننده و براي تقويت معده و همچنين به عناون بادشكن و تونيك و براي قطع اسهال و رفع سو هاضمه و دردهاي حاد شكم يا قولنج و معالجه سو تجويز مي شود. ازريشه گياه نيز به عناون مدر و بادشكن به صورت دم كرده مصرف مي شود. مقدار خوراك ان درم صرف داخلي مانند زيره سياه و كمي كمتر ازآن است. بايد توجه شود كه اشخاص گرم مزاج يا از آن استفاده نكنند و يا درموارد لزوم به مقدار كم و توام با گياهان دارويي سرد ميل كنند.
منابع :
بانک اطلاعاتی آمایش سیستان و بلوچستان
ویکی پدیا
متن زیر بر گرفته از وبلاگ شخصي حسين فخرايي میباشد که به توضیح این مراسم و مشابهت آن با مراسم هالوین در آمریکا پرداخته است.
****
دیرنیوز- حسین فخرایی
شب پانزدهم ماه رمضان برای بچه های دیری با یک خاطره همراه است.در این شب بچه مراسم گرگشو برگزار می کنند.گرگشو یا گرگیشو ظاهرا برگرفته شده از کلمه گره گشا است. قدیمی های بندر خصوصا دشتی ها معتقدند که با بخششی که در این شب صورت می گیرد باعث افزایش رزق و روزی مردم میشود .خانواده از چند شب قبل برای بچه ها کیسه هایی آماده می کنند که به کیسه گرگیشویی معروف هستند. این کیسه ها غالبا پارچه ای هستند و به نیم متر هم نمی رسند . اما بعضی خانواده هم با زرنگی یا تنبلی شان گونی یا کیسه پلاستیکی دست بچه هایشان میدهند.شب پانزدهم بعد از افطاری سر وصدای بچه ها کل کوچه های شهر را می گیرد . آنها شادی کنان می دودند و در خانه ها را می کوبند و فریاد می زنند " گرگیشو- گرگیشو ... سی فردشو دکله بشو "
خانواده های دیری هم که به این رسم دیرین آگاهی دارند از قبل وسایل این رسم را آماده کرده اند. آنها معمولا ذرت را بو می دهند و در قابلمه ای بزرگ با تخمه و آجیل پر می کنند و آنها را با هم قاطی می کنند. بعضی هم شیرینی و شکلات اماده را در سینی می ریزند. خیلی ها که فرصت چنین کارهایی نداشته اند کیسه آماده پفک یا بیسکویت یا کاکائو و ژله را در آخرین لحظه از سوپرمارکتی ها می گیرند .بعضی از خانواده ها هم که امسال صاحب اولین فرزند خود شده اند این رسم را پر شور تر برگزار می کنند و محتویات پذیرایی خود را تا هفت جور خوراکی در کیسه های کوچک قرار می دهند . خوراکی هایی مثل : کشمش ، نخود ، نقل، نبات ، پسته ، بادام و انجیر. اما خیلی از خانواده ها پایبند سنت های قدیم خود مانده اند و تنها دنگ - ذرت برشته یا چس فیل - آماده می کنند. بعضی از خانواده ها که حوصله خانه ماندن ندارند و همرا کودکانشانشان در خیابان پرسه می زنند با خود شکلات و شیرینی می برند و وسیله نقلیه شان را محل توزیع قرار می دهند.
وقتی بچه ها در خانه ها را می کوبند و فریاد گرگیشو گرگیشو سر می دهند ، درب ها آغوش خود را برای آنها باز می کنند و از انها پذیرایی می شود. وقتی کودکان به نوبت پذیرایی شدند به صورت دسته ای در گوشه ای در انتظار آخرین نفر می مانند تا با هم برای سپاس شعار بدهند " خونه ی گچی .... پر همه چی "
اما بدا به حال خانه ای که در ان شب فراموش کرده باشد مراسم گرگیشو را برگزار کند یا در خرید مایحتاج این رسم سهل انگاری کرده باشد چون با شعار های "خونه ی گدا ... هیچی ش ندا" و "خونه ی دراز .... پر گی گراز" بمباران صوتی می شود ...
=>
شماری از تصاویر تاریخی سیستان برگرفته از کتاب
ACROSS COVETED LANDS
OR
A JOURNEY FROM FLUSHING (HOLLAND) TO CALCUTTA, OVERLANDنوشته ای از
A. HENRY SAVAGE LANDORبه سال 1901![[تصویر: Untitled-2.jpg]](http://scythian.persiangig.com/nature%20sistan/across/Untitled-2.jpg)
زنان بندانی![[تصویر: Untitled-20.jpg]](http://scythian.persiangig.com/nature%20sistan/across/Untitled-20.jpg)
طبابت در سیستان![[تصویر: Untitled-3.jpg]](http://scythian.persiangig.com/nature%20sistan/across/Untitled-3.jpg)
بازار انگلیسی ها در حسین آباد سیستان![[تصویر: Untitled-23.jpg]](http://scythian.persiangig.com/nature%20sistan/across/Untitled-23.jpg)
هفت نیزه دار هندی در مقابل سفارت انگلیس در سیستان![[تصویر: Untitled-22.jpg]](http://scythian.persiangig.com/nature%20sistan/across/Untitled-22.jpg)
سفارت انگلیس در روز کریسمس سال 1901![[تصویر: Untitled-21.jpg]](http://scythian.persiangig.com/nature%20sistan/across/Untitled-21.jpg)
افسر بلژیکی در مقابل کاروانسرای سیستانی![[تصویر: Untitled-52.jpg]](http://scythian.persiangig.com/nature%20sistan/across/Untitled-52.jpg)
مقبره خواجه واقع در کوه خواجه![[تصویر: Untitled-6.jpg]](http://scythian.persiangig.com/nature%20sistan/across/Untitled-6.jpg)
قبر های فامیلی هشت بخشی واقع در کوه خواجه![[تصویر: Untitled-8.jpg]](http://scythian.persiangig.com/nature%20sistan/across/Untitled-8.jpg)
زیارت پیر گندم بریان واقع در کوه خواجه![[تصویر: Untitled-10.jpg]](http://scythian.persiangig.com/nature%20sistan/across/Untitled-10.jpg)
شهر رستم
شماری از تصاویر تاریخی سیستان برگرفته از کتاب
سیستان
نوشت ای از
جی، پی، تیت G. P. Tate
(بازه زمانی عکس ها : ۱۹۰۳ - ۱۹۰۵ میلادی)











با پر کاه در انتظار نسیمم
دور از چشم عاصیان
با خاطری ازغم
به کوچه باغ ها پناه آورده ای
ماه .........
درآسمان اندوه مردمی
که یارای خفتن ندارند
کنار ابر سیاه چرخ می زنی
کدام پرنده ای.....؟
این جا کرکس ها برای نوشیدن نگاه کودکان
بو می کشند....
و مردگان سال های دور
حسرت چرخ زدن به گرد ماه
در کویر تشنه گی دارند.........
و آن که از مزه نان
جنون خود را آواز می دهد......
ناله کودک
کنار رگ های خشک سالی را
به کفتارها سپرده
ببین...؟!
چگونه کودکی از تلا لو آب های بهار
کنار خاک سترون
بر نمک جاده لیسه میزند
آه...
سیستان ِ خاطره های خشک
مادر ِ همه صحراها
به بی باوری کدام قبیله، از رویش باز ایستاده ای؟
و لبخند در رگ های فسرده ٬ نوید رویش است.....
نوید ِ رویش...
پ.ن: اگه کسی از بچه ها اسم شاعرش رو می دونه ممنون می شم بگه!
دیروز بود سر کلاس جراحی، یه عده از بچه های شهرستانی شروع کردن به انتقاد از زاهدان و من و یکی از بچه ها شروع کردیم به دفاع از اینجا . جالب ترین نکته برام این بود که چرا همه بچه های بومی اینکارو نکردن ؟
واقعا چرا اسم اینجا بد در رفته؟ من بگم؟ برا اینکه خودمون تلاش نمی کنیم اونو خوب نشون بدیم . هر جایی بدی ش گفته شده یا سکوت کردیم
یا همزبون شدیم . 
می دونین بد بخت ترین مردم به نظرم کیا هستن ؟ اونایی که به هویت خودشون افتخار نمیکنن ! به هویت خودت افتخار کن دوست عزیز!!! دفاع از اصل خودت هیچ جایی برای خجالت کشیدن نداره ! می فهمی ؟!!!![]()
درسته اینجا ما یه وحشی داریم به اسم... که به هم خون خودش هم رحم نمیکنه !!! ولی اگه من و شما به کسایی که زاهدانو ندیدن نگیم که "بابا جان اینجوریا هم که فکر می کنین نیست !!! ااینجا وقتی راه می ری تو خیابونا قرار نیست همه کِلاش
یا قَمه
تو جیبشون باشه !!! درسته فرهنگ بعضی جاها پایینه ولی نه همه جا !!! مثل طلاب مشهد که با احمد آبادش زمین تا آسمون فرق داره!(این مثال حداقل برای خودم و بچه های مشهد یه مثال ملموسه
) مثل هر جای دیگه که محله های خوب و بد داره !"
وقتی تلاش خودمو دوستامو تو مشهد برای درست جلوه دادن اینجا با رفتارهایی که اینجا می بینم مقایسه می کنم و وقتی می بینم یکی نون و نمک اینجا رو میخوره و نمکدون میشکنه واقعا متاسف می شم ...
بازم می گم، دوست عزیز !!! سرتو بلند کن و به هویت خودت افتخار کن !!!
نمی دونم می فهمی احساس آدمی رو که در کنار یه دشت متولد می شه به امید یه رود مقدس. آدمی که به دنیا می آد در حالیکه نمی دونه ریشه هاش جایی در شرق روحانی در کنار شکوه ِ اجدادش آرام در خاکی که بوی اساطیر می ده از قبل جا خوش کرده. این که با شعرهایی بزرگ بشی که می دونی در گذشته های نه چندان دور با زیبا ترین لبخند ها در گوشه ای دوردست می خوندن و آدماش از جنسی بودن که می فهمیدنت. یا با خاطرات مردا و زنایی بزرگ بشی که یه روزی تاریخ رو می نوشتن برای آخرین روزی که قراره یکی بیاد و به دعوای همیشگی خیر و شر خاتمه بده. جایی که هر چند ندیدیش اما بوی خاکش رو حس می کنی و خوابش رو بار ها دیدی . جایی که قصش رو لابلای لالایی های بچگی ، مادر برات زمزمه کرده که ریشه یادت نره. که یادت نره بی ریشه، درخت ِ معرفتت راه به جایی نمی بره. که اگه از اسب افتادی از اصل نیفتی...
جایی که غرور ِ اجدادت هنوز در کنار ِ عطش ِ هامونش جولان می ده. جایی که مرداش ایستاده می میرند که مبادا عزتی پامال بشه. دلم پر می زنه برای تمدنی که هنوز کنار ِ کَُرگزا ایستاده ، جلوی کسایی که خواسته یا ناخواسته می خوان روی دستای ِ بی مهری ، لابلای برگ های تاریخ مدفونش می کنند.
و بیشتر دلم برای غربت آدمای این دشت می گیره . زیاد هم می گیره. که همیشه یادمه این غربت جایی تو بحث بیت های بچه گی ها دامن گیر بود. دلم پر می زنه برای بچه هایی از جنس ِ خودم که در زادگاه غریبن و در سرزمین ِ ریشه غریب تر. غریبیم جایی که محکومیم به غصب و غریب تر در جایی که محکومیم به جلای وطن.
اما خرسندم لااقل در غربت ِ دامن گیر ِ سرزمینی زاده شده ام که اولین گذرگاه و اقامت گاه اجدادم تا رسیدن به زادگاه خورشید بوده. به جایی که اگر در غربتش گرفتاریم ، در فرهنگمان هنوز شریکیم و دیگران را شریک می کنیم.
مطلع قصیده ی همراهی بود خوب و بدش رو ببخشید... .........
پ.ن:حرفایی که مدت ها مانده بود کنج ِ دلم.....
آن دورها، جاده در خورشيد مي رقصد و باد، زمين را به بازي طوفان گرفته و مي خندد – هوي هوي و هاي هاي – خطي از خانه هاي كاهگلي با لب هايي تف زده از داغ عطشي دور؛ جاده را تا فرسنگ ها پيراسته بود ...
درختاني كم سايه و ايستاده تك به تك كه در باد مي غلتيدند ...
مردماني كه طوفان را مي شناسند و دريا دريا، ريگ را زندگي مي كنند ... امواج سوزان زورق زرّين آسمان را به جان مي خرند ... .
آن سو تر دختركاني شادمانه گرم بازي اند و بي پروا مي خندند ... در پي يكديگر مي دوند پروانه وار ... گاهگاهي خنده هاشان در ميان انبوه صداي ماشين، گم ميشود .
دختركان ديار آفتاب ...
كوچكترينشان – پيچيده در لباسي از خنكاي طلوع – دست بر چشم نهاده و مي شمارد ؛
- : ده ، بيس ، سي ، پنجا ، هشتاد ، ده ، نود ، صد ...
از لابه لاي انگشتان كوچكش؛ كودكانه، دو همبازي ديگرش را مي نگرد كه همپاي طوفان در ميان درختچه هاي گز پنهان مي شوند ...
ظهر است و هوا ملتهب ...
غباري از مادر به چشم مي خورد ... ايستاده بر قاب در – دري گر گرفته از هرم خورشيد – پيراهني از ياس كبود بر تن دارد و با اضطرابي مادرانه، دست بر هم مي سايد؛ كودكش را مي خواند ... زيباي كوچكش را مي بيند ... و بي آنكه منتظر پاسخي بماند با آرامش به درون خانه باز مي گردد ...
دخترك از جا مي جهد و جست و خيز كنان به سوي ياران خرد سالش مي شتابد .
باد تازيانه مي زند بر طبيعت و موج لطيف گيسوان دخترك را به يغما مي برد ...
باد وحشي ... تصويرمقابلم را پريشان مي كند ... ديگر چيزي نمي بينم ...
دمي بعد؛ صداي خنده ي جانانه ي سه كودك، روحم را غرق كودكي هايم ميكند.
به آخرین چیزی فکر کردم که منو توی این مدت یاد زاهدان می نداخت. یادم اومد، چند روز پیش به پیشنهاد بچه ها تصمیم گرفتم بعد شونصد سال برم تلویزیون نگاه کنم ، " اشکها و لبخندها " یه قسمتیش یه آقایی بود که با چرخ دستیش داشت رد می شد و یه شعر زابلی می خوند . همون که توی حنابندونا بزرگترا می خونن ...
و آخرین چیز، مریضی بود که اومده بود بستری شه و اتفاقا قرعه به من افتاد که مریض من باشه و اتفاقا همشهری در اومد. و دیگه اون نگرانی روز اول بستری توی چهره ش موج نمی زنه.
کاش همه آدما اونقدر شعور داشتن که بدونن هر جای دنیا که هستن باید هویت خودشونو حفظ کنن و سرشونو بالا بگیرن و بگن : آره ! من از زاهدان اومدم ! از همون استانی که همه می گین محرومه !
خیلی لذت بخشه که هر کی ببیندت و هویتتو بدونه با تعجب نگات کنه و بگه بهت نمیاد بچه زاهدان باشی؟ و تو لبخند بزنی و با غرور از اونجا تعریف کنی ...![]()
چي مي خوام بگم نمي دوم، فقط مي دونم از چي می خوام بگم؟...
چندین بارنوشتم و پاک کردم . اين بار مي نويسم . نمي دونم باز به سرم مي زنه پاکش کنم يا نه؟ ولي تصميم گرفتم اينبار هر چه را می تراود ثبت کنم.
شايد اين حرفا به نوعي با بقيه حرفايي که معمولا توي اينجور جاها مي زنم فرق کنه ولي مهم اينه که همه شون يه رنگ و بو رو دارن. مي خوام از جايي بگم که بهش تعلق دارم گرچه هزار و اندي کيلومتر اون طرف ترش به دنيا اومدم وسالها طول کشيد که اين هزار و اندي کيلومتر طي بشه تا بهش برگردم و گرچه الان هم هزار و اندی کيلومتر از اون طرف!!!ازش دورم ولي باز مهم اينهه که بهش تعلق دارم...
با وجود همه بدي هايي که ازش مي گن دوستش دارم و هر بار که برمي گردم حس عجيبي نسبت به خودش و آدمايي که توش زندگي مي کنن دارم..آرامشي که در عين اينکه مي دونم نا آرومه بهم دست مي ده. اونجا احساس مالکيت دارم. به همه چيز و به روح کوير... پيوند عجيبي به کوير خورده ام و هر بار که آشفته از شلوغي ها مي شم دلم بيشتر براي کوير و شبهاي آرومش تنگ مي شه. با مردمش خو گرفتم و احساس مي کنم حداقل در این برهه از زمان اونجا براي من امن ترين جاي دنياست . قبول دارم که هر جايي خوب و بد داره ولي معتقدم اونجا بهترین آدماي دنيا رو مي تونه داشته باشه و براي همين هم هست که براي ايجاد يه آرامش و حس عجيب دوستي سعي مي کنم هر جا هستم با اون آدما غريبه نشم و هميشه تلاش کردم به نوعي حتي اونايي رو که با هم غريبه هستن رو دور هم جمع کنم.
خيلي وقت پيش بود . با بچه ها رفته بوديم يه کم خريد کنيم توي راه يه آقايي بود که با لباس محلي آواز مي خوند و ساز مي زد. متوجه نشدم و گذشتم .بعد فهميدم که کي بوده و براي بچه ها محلي زده. می گفتن اسم سازش "قیچک"ه واقعا دلم گرفت. اون شب ياد اون خانمي افتادم که توي بخش ريه رفته بودم ازش شرح حال بگيرم و وقتي فهميدم و فهميد که همشهري هستيم بر خلاف حال بدش چه آرامشي توي چهره اش موج مي زد...
دلم براي کويرتنگ شده...
چو از اين کوير وحشت با سلامتي گذشتي ،
به شکوفه هاي به باران، برسان سلام ما را...
پ.ن: مشهد، سر کلاس فارما
پ.ن:بازم نميدونم که خوب نوشتم يا بد ولي برام مهم اينه که طلسمو شکستم. اگه به دلتون ننشست به ديده اغماض بنگريد...
پ.ن: سلام!...
صبا
دوستم تعریف میکرد که یک همسایه ای دارند و این همسایه شان یک دختری دارد که میشود دختر همسایه ی این دوست ما. دخترک ظاهرا با یکی از پسر همسایه ها سر و سری داشته. با هم دوست بودند و می رفتند گردش و خلاصه از این حرفها. یک روز یک اتفاقی می افتد. دختر و پدرش از بیرون می آیند و بعد، از توی خانه شان صدای جیغ و داد میرود هوا. تا میخورده دخترک را زده. چند روزی میگذرد و صبح یکی از همان روزها دخترک غیبش میزند. پسر همسایه هم.
این قضیه، بقیه هم دارد ولی شما تا همین جاش را داشته باشید.
سینوهه نام کتابی است که احتمالا همه شنیده اید و اسم پزشک یکی از همان فرعون های کتاب تاریخ های راهنمایی. این کتاب داستان زندگی سینوهه است که خودش روی پاپیروس نوشته.
به وسط های کتاب که می رسد، یک جایی، سینوهه داستان دوستی خودش را با دختری اهل کرت می نویسد. خاطر خواه می شوند و قرار می شود از کاخ فرعون فرار کنند و بعد عروسی کنند! از کاخ به سلامتی فرار می کنند اما این وسط، مشکلی وجود داشته. مینه آ - اسم دختر - پیرو دینی بوده که یکی از سنت هایشان این است که هر دختری باید قبل از ازدواج، برود به غاری که گفته میشده محل زندگی خداست و بکارت خود را تقدیم خدای خود کند و بعد می تواند ازدواج کند. مینه آ اگرچه سینوهه را خیلی دوست میداشته، اما در عین حال نمیتوانسته از عقایدش چشم بپوشد.
حالا مشکل اینجاست که بیشتر دخترهایی که به غار می رفتند، بر نمی گشتند! البته سینوهه این شرط را قبول میکند، به امید اینکه چون مینه آ او را دوست دارد برمیگردد. از طرفی هم شایعه شده بوده که خدا مرده. این هم امید دیگری برای سینوهه. آن شب مینه آ همراه روحانی یا پدر یا بالاخره همان عالم دینی شهر به غار میروند و قرار میشود سینوهه تا صبح که مینه آ بر میگردد همان جا منتظرش بماند. یکی دو روز که از رفتن مینه آ میگذرد، سینوهه نگران می شود و قرار میشود با غلامش به غاری که هر کسی حق ورود به آن را نداشته بروند و مینه آ را پیدا کنند. توی غار، اول مار بزرگی را میبینند که مرده و بعدا جسد مینه آ را پیدا میکنند که با خنجر کشته شده بوده...
بعدا سه میشود که خدا همان مار بوده که مرده و عالم دین از ترس اینکه آشوب شود و ابهت خدا بشکند، دخترها را به غار می برده و خودش به جای خدا، حسابشان را میرسیده!
حدود سه ماه پیش توی سایت ها خبری آمد که پدری، از همین هم استانی های ما، دختر چهارده ساله اش را سنگسار کرده. خودش. آنجا که من خواندم نوشته بود پدر دلیل این کار خود را خلاف شرع کردن دخترک، ذکر کرده ... .
فعلا توی سیستان ما، تقریبا همه ی مردم یک دین دارند. یکپارچه ایم. اما وقتی به تعصب ها و برداشت های نادرستی که از همین یک دین میشود نگاه کردی، خدا را شکر میکنی که مثل گذشته، همان طور که حامد در پست قبلی اش نوشت، چند تا دین با هم زندگی نمی کنند، وگرنه لابد ...
نمیدانم، شاید هم بهتر بوده.
درست است. همچو حادثه هایی که یک نفر دخترش را سنگسار کند، کم است. یک در میلیون. بیشتر، یک در چندین میلیون. اما حتما که نباید همه سنگسار کنند تا قضیه بغرنج شود ...
سینوهه توی کتابش می نویسد که من می دانم با پیشرفت و عوض شدن روش زندگی مردم، احتمالا نوشته هایم تازگی خود را از دست میدهند، اما از یک چیز مطمئنم و آن هم اینکه حماقت نوع بشر هرگز از بین نمی رود و من سعی کرده ام همین ها را بنویسم و فکر میکنم هیچوقت قدیمی نشوند.
بدیش به این است که در لحظه، نمی توان به حماقت و تعصب و این جور چیزها پی برد. مگر اینکه عجب آدمی باشد. بعدا گندش در می آید و آن موقع هم که سنگ نیست، به دهانت بزنی ... به دندانت بزنی ... چی بود ضرب المثلش خدا؟
بحث دین نیست، که بی دین هاش هم بعضی وقت ها همدیگر را تکه پاره میکنند، بدتر از سنگسار! این هم که بگوییم این چیزها فقط برای استان ماست، نه. مثلا توی همین کردستان. پس بحث چیست؟! نمیدانم. شاید هم بحث دین است و سنگسار. شاید هم بحث استان ماست و تعصبات شدیدترش ...
پ.ن:
1. دلتان خواست خبر سنگسار را ببینید، توی گوگل سرچ کنید: سعیده+سنگسار+زاهدان

- برنده جایزه بهترین رمان سال ۱۳۸۰ بنیاد گلشیری
- رمان تحسین شده سال ۱۳۸۰ جایزه مهرگان ادب
- برنده بهترین ران سال ۱۳۸۰ منتقدین مطبوعات
آنچه در زیر می آید بخش چهارم از فصل اول کتاب می باشد که نویسنده استحاله مرد بیابانی و سایه اش را رخ می نمایاند. نخواندنش را ستم بر روحیه سیستاناسیونالیسمی تک تکتان می دانم. باشد که صادقانه هدایت شویم!
********************
فاوست مورنائو در سکوت مطلق دفترش را ورق می زد. سکوتی ترسناک تر از پرخاش، می دانستم آن حرف های بی مزه و آن خنده های احمقانه عاقبت کار دستم خواهد داد.
شبی که در ده "دوست محمد" بر آن صفه ی گلی، که از هر سو احاطه در شب و بیابان بود، نشستیم و بهرام ناروئی ربابش را برداشت و با زبانی که از آن هیچ در نمی یافتم نغمه هائی سر داد که جن زده و گنگ و تبدار غرقه ام کرد در رخوت شبانه ی ستارگان حس کردم مرده ام، واین صدای جادوئی نا از آن خنیاگری بلوچ که صدای نکیر و منکر است که، مهربان و تبدار، نامه ی اعمال مرا می خوانند. یکی به نغمه و یکی به کلام. می دیدم که هیچ پرخاشی در میانه نیست، نه حتا هیچ سرزنشی. می دیدم گناهان مرا می شمرند اما نه از سر شماتت. همه اش به دلسوزی که پایش اگر لغزید، لغزید اما نه از سر پستی که خطائی اگر رفت، رفت اما نه از سر اختیار.
چه سبکبار شده بودم آن شب. می گفتم: "پس این است مرگ؟ این حلاوت در کمین؟"
آه که چه تصوری از این شب داشتم و عاقبت چه از کار درامد! برنارد حق داشت که در آن نامه تلخ و سراسر سرزنشش متهمم کند به "خود ویرانگری". طفلک چه سگدوئی زده بود موقعیتی فراهم کند که از این زندگی سگس رهائی پیدا کنم، چه میدانست ناگهان، و در لحظه ای که نباید، لگد می زنم به بخت خویش. کاش ببخشدم. من چگونه می توانم به او بگویم که دست خودم نیست.که این لگد ها را کس دیگری است که به من می زند. که این هم نیست، این لگد ها را من دارم به کس دیگری می زنم. من چگونه به برنارد بگویم که مرد بیابانی همیشه با سایه اش زندگی می کند. که هر جا می رود یا به دنبال سرمایه اش می رود یا سایه اش را به دنبال می کشاند. که تنها یک لحظه، فقط یک لحظه، بی سایه می شود: عدل ظهر! وقتی تیغ آفتاب درست به فرق سر می کوبد.
تازه، در این لحظه هم تنها نیست. مرد بیابانی تنها ثروتش سایه ی اوست. می نشیند، با او می نشیند. می ایستد، با او می ایستد. صبح که می شود عظمت او را امتداد می دهد تا مغرب جهان. عصر که می شود غروب او را امتداد می دهد تا مشرق جهان. چه کسی این همه وفا دار است؟ این چنین رفیقی را تیغ آفتاب که به فرق سر بکوبد رهاش میکنی بسوزذ؟ می بینی هی مچاله می شود در خود. می بینی هی مچاله می شود در خود. می بینی به پات می افتد. راه می دهی که از زیر ناخن پاها نشت کند در تو. طبیعتت شده که این کنترین کار توست در قبال او. خوب که به قالب تنت در تو نشست تیغ آفتاب هزیمت کرده است. پس آرام آرام از زیر ناخن پاها خودش را می کشد بیرون. اما اگر نکشید؟
این همان بلائی بود که در آن روز تابستانی سال هزارو سیصد و چهل و هفت بر سرم فرود آمد. همان وقتی که مثل همیشه ایستاده بودم تاسمیلو بیاید و نامه محبوب را بیاورد. فقط چند لحظه طول کشید. همان چند لحظه های که تیغ آفتاب درست به فرق سرم می کوبد. چهارده ساله بودم. فقط.
وقتی سمیلو دست خالی رسید مقابلم، همان دهان کلید شده اش و همان درخشش خیسی که مثل گرداب در نی نی چشمانش کافی بود تا تمام وجودم را دستخوش زلزله ای دهشتناک کند. سمیلو گریخت، با بغضی که مثل آتشفشان دهان گشوده بود. می دوید و می گریست و من توفان زده، بی آنکه توان واکنشی داشته باشم، به چشم خویش یدم که سایه ام در من ماند. و مرا از زیر ناخن پاها بیرون کرد.
تو حق داری برنارد که "خود ویرانگر" بنامیم، اما من حق ندارم به کسی بگویم که اگر دائم با خودم می جنگم، که اگر هماره بر خلاف مصلحت خویش عمل می کنم، از آن روست که من خودم نیستم. که این لگد ها که دائم به بخت خویش می زنم لگد هائی است که دارم به سایه ام می زنم. سایه ای که مرا بیرون کرده و سال هاست غاصبانه به جای من نشسته است.
خلاصه داستان ‘همنوايی شبانه ارکستر چوبها’ در بی بی سی
‘همنوايی شبانه ارکستر چوبها’، رمانی فراسوی مرزهای واقعيت
گفتگوی رادیو زمانه با رضا قاسمی
تا حالا شده با خودت فکر کنی چرا زنده ای؟ شاید آره....شایدم نه.....اگه فکر نکردی که نشون میده که فقط یه حیوونه 4 دست و پائی که فقط به فکر غرایزت هستی....مثل اکثر آدمایی که دورو برت هستن...
نمی خوام وارد بحث فلسفه خلقت و دین و این جور چیزها بشم. چون اولا اینکه هیچ قطعیتی توش وجود نداره. دوما این جور چیزا اساسا بی معنی اند...چون به تعداد آدما عقاید مختلفی در مورد هستی و پیدایش دنیا وجود داره..پس بنابراین ارزش فکر کردن رو ندارن و چون اساس این دنیا کاملا پوچه...این قضیه نیاز به اثبات نداره.چون با یه نگاه سطحی به گردش بیهوده هستی. کاملا میتونی درک کنی....
بر می گردم به جمله ی اول متنم..تا حالا شده با خودت فکر کنی چرا به جای اینکه مثلا تو زابل به دنیا بیای تو آمریکا به دنیا نیومدی یا تو اسکاندیناویا.....چرا اونا باید تو اوج رفاه و آزادی باشن وتو بد ترین سختی های ممکن رو تحمل کنی...یا یه مقایسه دیگه ...هر سال چند میلیون نفر تو آفریقا از سوء تغذیه میمیرن و اما تو آمریکا به همین تعداد از اضافه وزن!
شاید این حرفا یه کم تکراری بیاد..اما اینا همه درده..دردهایی که روح آدم رو همیشه آزار میده...با خودت میگی اون خدایی که همه میگن عادله کجاست...چرا اینارو نمی بینه...این همه درد تا کی؟ نکنه...
این مصرعی که اول متن آوردم احتمالا خیلی هاتون شنیدین...این جمله حرف بزرگی میزنه...میگه که این دنیا حساب و کتاب درست حسابی نداره وتو واسه زندگیت هیچ اراده ای نداری و تو یه عروسکی توی دست یه خیمه شب باز بزرگ و فقط شانس و اقبال هست که مسیرزندگی تو معلوم می کنه...که اگه شانس داشتی می ری آمریکا و اگه نداشتی که که میری سگدونی...این پوچی رو واست ثابت میکنه...
دنیا شده یه جنگل و حیووناش دارن همدیگرو واسه پول میدرن...واسه شهوت... واسه قدرت ...انسانها از موقعی که تکامل پیدا کردن و به واقعیت وجودیشون پی بردن می خواستن همدیگرو بدرن...ما عروسکا بدون اینکه اراده ای داشته باشیم داریم ای بازی رو انجام میدیم....(بکش یا کشته میشی)این قانون جنگله....کدومشو انجام میدی؟
اما من میگم زودتر از این بازی بیا بیرون...خودتو بکش...تا با آزار دیدن کشته نشی و به این قانون تن ندی.....اینجوری به اون ارباب بزرگ میگی که من دیگه عروسک دست تو نیستم...تو نمیتونی جلوی منو بگیری...میتونی بگی من آزادم.............
مسعود...اردیبهشت87
تحلیلی بر ترانه سیستانی " مادر، این منم، دخترک تو! "
/Moka Me Kenjake Tono/
آنچه می آید نه بیان یک تحلیل ایماژیستی از عناصر طبیعی و تعلق بشر به دنیای بیرونی اش و نه یک توضیح صرف از فردگرائی و اگزیستانسیالیسم انفجاری موجود در رابطه دختر و مادر و نه جهش مهيج افکار فمینیسمی و کوباندن متقابل دو جنس و نه تهاجم به افکار اپیکوری مردانه و نه اشاره اکسپرسیونیسمی صرف در به تنگ آمدن از کنون در برابر کهن و نه گسترش احمقانه افکار ناسیونالیسمی یک قوم در برابر دیگری و نه صحه ای بر ماهیت مازوخیسمی زنانه و سادیسمی مردانه و نه تائیدی بر فرویدیسم کودکانه و نه صحه اي بر فرا نوشکوفائی (پست مدرنیسم) ای که بوی زننده عرق حاصل از پیکارش با نو شکوفائی (مدرنیسم) شامه را سخت بیازارد و نه اسم گذاری آن به هر ایسم دیگر! که مقصود افروختن آتش از خاکستری بر باد رفته و سپس گداختن تکه آهنی قراضه با شعله کم فروغش و ساختن تندیسی هیولائی و بس ظریف از آن می باشد!
... بند نافش را که زدند با لهجه گریه آلود خود فرا از زمان و فرو در مکان این چنین گفت از تجربه های کسب نکرده سالیان دراز نداشته اش:
مادر ... ببین کمر صاف و *** قوزویم را، مگذار از تو بر گیرندم که معکوسشان آن من شود
مادر ... هر قطره داغ خون نافم از نفسهای گرم تو بود ... مگذار بدرندنش
مادر ... پدر چه میکند در تو ... او انگار، رقیب سر سخت من است بر تو ... مگذار با او بی من شوی
نوزاد که به گریه هایش ادامه می دهد، در پارچه سفیدی می بندنش که تسلیم سکوت گردد ... گویا از بی شرمی سخنانش بایست چون میتی در کفن بیارامد.
لطفا قبل ازخواندن این گفتار، به ترانه (میکس شده با آهنگ Push The Limits از Enigma) گوش فرا دهید:
برای دانلود اینجا را کلیک کنید
عروس این چنین می گوید:
Moka me kenjake tono mna nelli ke bare
مادر، این منم دخترک تو مگذار مرا ببرند
Suzene dastake tono mna nelli ke bare
کمک دست توام مگذار مرا ببرند
Az rae Baqake mbare۱ mna nelli ke bare
از میان بوستان می گذرانند مگذار مرا ببرند
Xe dolo sazake mbare mna nelli ke bare
با کوس و سرنا می برند مگذار مرا ببرند
Az rae Qori۲ mbare mna nelli ke bare
از راه شلوغی می گذرانند مگذار مرا ببرند
Xe jofte jari mbare mna nelli ke bare
بهمراه اسباب زندگی می برند مگذار مرا ببرند
مادر عروس این چنین می گوید:
Nanao jone nana kenje kalone nana
ای عزیز جان مادر دختر بزرگ مادر
Nanao jone nana karkone dare xona
ای عزیز جان مادر باعث آبادی خانه
Ala ke mbare tra atesh va jono nana
اکنون که تو را می برند جان در عذابم مادر
Gerya mako doxtarme۳ nazuko barge chaqak
گریه نکن دخترم ای چونان برگ بهاری لطیف
Emsho ke mbare tra ?۴
امشب که تو را می برند ؟
Saba moka ke byea۵ razae del bokni to
فردا صبحی که شود از درد دل های خود خواهی گفت
Xakee۶ zere ajlara az gerya gel bokni to
آنچنان که خاک های زیر حجله را با گریه گل خواهی کرد
خواهر عروس این چنین میگوید:
Dadao jone dada ala ke mbare tra
ای عزیز جان خواهر اکنون که تو را می برند
Az xone neke baba xone to mbare tra
از خانه با صفای پدری تو را به خانه شوهری می برند
۱و۳و۵و۶: در این قسمت ها تصرف نموده ام چرا که از سکزی بودن به دور بودند ۲: نام قریه ای ۳: لفظ دختر در بيان سكزي (سيستاني) تنها توسط والدين براي خطاباندن دخترشان بكار ميبرد در ساير موارد همان واژه كنجه استعمال ميشود ۴: اين مصرع به علت نا مفهوم بودن حذف شد
نگاه اول:
دختر بی هیچ منتی و از ژرف دل خدمت گذاری اش را به مادر گوشزد می کند و این که او را از محیط گرم و با صفای خانه کودکی به خانه شوهر می برند، دختر اکراه خود را از این که برچسب عروس به او می زنند و با سرو صدای کوس و سرنا از میان باغ و بوستانش عروس کشانی می کنند، بیان می دارد. خواهر (مونث بی تجربه) و مادر (مونث تجربه دیده) نیز بدون بیان تعارفات جاهلانه امروزی، آینده غم فزای دختر (مونث در آستانه) را بر وی ترسیم میکنند و اینکه باید تن به شوهر سپارد و خود را با شرایط محیطی و شخصیتی وی سازگار سازد، اینکه حتی دختر صبح بعد ازحجله را با گل یکسان خواهد دید!
نگاه دوم:
دختر از جبر جامعه و قوانین دون اصالت آن می نالد، اینکه چرا چون واگنی چسبیده به قطار جامعه بر ریلی از پیش تعیین شده به سر منزل مقصودی گنگ سوق داده می شویم؟ { سوره بقره آیه 148: وکل وجهه هو مولیها : و هر کسی را راهیست به سوی حق} او چرا باید تن به ازدواج وسنن پوسیده آن دهد؟ چرا مادر و خواهر را ترک گوید؟ چرا با شادی کودکانه دیگران شاد باشد؟ چرا خود را در محدوده شوهر ببیند؟ چرا ...؟ { 286 بقره: ربنا و لا تحمل علینا اصرا کما حملته علینا اصرا کما حملته علی الذین من قبلنا} مادر نیز بعد از سالها تجربه اندوزی به جای درد دل احمقانه با دختر و تهییج وی برای زندگی ای از جنس تسلیم، غریزه جنسی را زیر سئوال می برد و بیهودگی هیجان آن را و اینکه به جای خاک روبی فضای خانه شوهری بایست خود چون مزرعه ای آنجا را با اشک آباد کند بیان میدارد {223 نسا: نساکم حرث لکم فاتو حرثکم انی شئتم: زنانتان چونان مزرعه ای هستند پس به وقت نزدیکی با ایشان آنها را آبیاری کنید } خواهر کوچک تر که تجربه چنین اتفاقی را هم ندارد چه غم سوز و کودکانه بر بیانات آن دو صحه میگذارد و آنان را تائید میکند!
نگاه سوم:
وجود سه راوي زن ترانه را به فضائي وجد آور، غم فزا، زنانه و با مفاهیمی کاملا کودکانه و ساده مبدل کرده؛ نکته قابل تامل اینکه ایشان از جنس مخالف نمی نالند از برچسب ازدواج و انحصار هیولائی آن سخن می گویند، مفاهیمی حیوانی (نه به معني منفی و احمقانه آن که در میان متفکرین دون جا افتاده) آکنده از خودخواهی (و نه باز به معنی منفی و ...)، چند گزینی و اشتراک فعالیت در جامعه هر چند کوچک اطراف خود می باشد. گوئی شاعره های این ترانه (آری! معتقدم این اثر توسط یک نفر سروده نشده) در قرون گذشته به زیباترین و عمیق ترین وجه ممکن از جامعه کمونیستی و تفکرات مارکسیستی (و نه باز به معنی منفی و خشن و کودکانه آن در میان عوام) با خبر بوده اند و من این را مایه سربلندی زن سیستانی (و البته و صد البته مايه افتخار ماركسيسم شوروي سابق!) میدانم و می پندارم اگر کارل (مارکس) به فحوای این شعر اگه میبود هیچ گاه خود را بنیان گذار این جهان بینی نمیدانست! شعله های درونی زن سیستانی امید به جهان وطنی (کوسموپولیتیسم) را می افروزد،
نيز معادل معنائي این ترانه را در این اثر از "والری لار بود" می بینم:
" بس است کلمات، بس است جمله ها، ای زندگی واقعی
بی هنر و بی استعاره، مال من باش
در آغوشم بیا، روی زانوانم
در قلبم بیا، در اشعارم بیا و در زندگیم ...
آه! کاش به جاهای نا مسکونی بروم دور از کتابها
و این جانور شوریده را که درون سینه ام در جست و خیز است
رها کنم
که زوزه سر دهد "
Valery Larbaud at Cosmopolitism
نگاه چهارم:
روی منطقی غیر قابل انتظار این ترانه آنجا رخ می نمایاند که عروس به جای اعتراض به جنس مخالف سر به تسلیم و دلداری خویش می سپارد و اینکه نیک میداند در صورت اصرار بر مخافت در مقابل شوهر ولو حق را با خود بداند باید تسلیم تنبیه و کتک و آزار جسمی مرد خویش شود {34 نسا: ... والتی تخافون نشوزهن فعظوهن واهجروهن فی المضاجع و اضربوهن => این آیه مرا چه گستاخانه و عجیب به یاد دو شخصیت ماندگار بوف کور صادق هدایت و فرجام آندو در انتهای داستان می اندازد، زن اثیری و لکاته} ونیز اگر مخالفت از جانب مردش بود تن به صلح و آشتی دهد که او را کاری دگر برنیاید {127 نسا: وان امراه خافت من بعلها نشوزا و اعراضا فلا جناح علیهما ان یصلحا بینهما صلحا } . او نیز میداند که هیچگاه عدالت بر آنان حکم فرما نخواهد شد چه حتی اگر مردان تمام تلاش خود را بخرج دهند {128 نسا: ولن تستطیعوا ان تعدلو بین النسا و لو حرصتم} . بر این نیز نیک اشراف دارد که مایه همیشگی شهوت و نصیب دنیوی و اخروی مردان است {14 آل عمران: زین للناس حب اشهوات من الانسا ...} . با این اوصاف است که او به خود می پردازد و با سر سپاری به شرایط محکوم بر وی در تنهائی خود غوطه ور در لذت می شود ... چرا که نصیب او در این دنیا نصیبی است اکتسابی و نه ذاتی {32 نسا: وللنسا نصیب ممااکتسبن} که در مقابل مردان از فضایل ذاتی نیز بهره مندند {228 بقره: وللرجال علیهن درجه}
نگاه پنجم:
همانگونه که بیان شد یکی از سوسوهای معنائی این ترانه حضور عنصر "خود خواهی" شاعره و لزوم خودگرائی وی میباشد، اینکه انسان ها (و در بعد متعالی تر آن همه موجودات) به واقع همه در کنه خود، خود را می خواهند و آن خود کسی نیست جز خدا! (نا الحق) و با این توضیح، ما همه انسان هائی خدا جو و خداپرستیم، بیشک بهشت موعود از آن خداپرستان است پس این جمله را از دل ترانه بیرون میکشم و با صدائی بلند فریاد سر میدهم
که " ما همه به بهشت می رویم" {83 آل عمران: افغیر دین الله یبغون و به اسلم من فی السموات والارض طوعا و کرها و الیه ترجعون} ... و آن روزي را مي بينم كه خدا با تبسمي گنگ، بشر عجول را ميگويد: آن جهنم، دروغ مصلحتي اي بيش نبود!
۱) نیمروز قبل از مهاجرت ساکنان شهر سوخته ( تا ۵۲۰۰ سال پیش)
۲) نیمروز بعد از مهاجرت ساکنان شهر سوخته تا ورود اقوام سکائی به این دیار (۵۲۰۰ - ۲۲۰۰ سال پیش) ==> زابلستان : مهد افسانه های شاهنامه ای و اسطوره ای ایران باستان و با شاخص حضوری "رستم"
۳) نیمروز بعد از ورود سکا ها تا صده اخیر ==> سکستان، سجستان، سیوستان، سیستان
۴) قرن معاصر ==> زابل : تحلیل رو به گسترش اصالت سکزی در عوام نیمروز
حال سخن این است که سکاها یا سیت ها (Scyth) ئی که از "توران زمین (آسیای میانه)" یا سیتیا (Scythia) به نیمروز وارد شدند [در یک متن پهلوی بنام "شهر های ایران" ساخت شهر زرنگ (مرکز سیستان) به افراسیاب تورانی نسبت داده شده، نیز از "آتشکده کرکوی" که ویرانه های آن هم اکنون در سیستان مشهود است، توسط این شاه تورانی نام برده شده] و موجبات تحول نژادی و زبانی نیمروزی ها را فراهم آوردند [البته شهرهائی چون سنگسر، سقز و طبرستان را نیز از جمله مکان های مهاجرت ایشان دانسته اند] همانهائی هستند که در افسانه های ایران باستان از آنها بعنوان دشمنان ایران زمین نام برده شده که رستم با آنها درگیر میشود و آنها را در هم میکوبد; آیا به جاست که طبق این گفته بگوئیم "رستم مظهر پدرکشی اهالی نیمروز" است؟!
![]()
نیز مورخین از سکاها بعنوان خونریزترین قبایل متهاجم به حکومت هخامنشی و مابعد آن نام می برند و در منابع مختلف ایشان را قاتلاین کوروش کبیر میدانند; و آیا این نیز به جاست که بعنوان واقعیت تاریخی تلخ دیگر سکاها را "مظهر تمدن ستیزی و ویرانگران فرهنگ ایران باستانی" دانست؟! وای که اگر این گونه باشد ما را جای بسی تاسف و سرخوردگی خواهد بود!
با اینکه این استنتاج ها زائیده ذهن بیمار من است اما خود آنها را رد میکنم چرا که:
- نام سیوستان در اسطوره های شاهنامه ای ذکر شده (آنجا که گشتاسب به نیمروز آمده و آهنگ می خوارگی در پیش میگیرد ولی حاکم این دیار وی را نهی کرده میگوید: اینجا سیوستان یعنی دیار "مردان مرد" میباشد) پس این ادعا که واژه سیستان از سکائی ها آمده را اشتباه و یک سو تفاهم تاریخی بزرگ میدانم و آنرا به پیش از ورود ایشان نسبت میدهم; علاوه بر این از لحاظ زبانشناسی بیان سکزی هم احتمال اینکه سیستان از سکستان مشتق شده باشد را بسیار بعید میدانم
- با فرض ورود سکاها به نیمروز این که بگوئیم این دیار را کاملا به خوی نژادی و زبانی خود درآورده و نیمروز را ناگهان به سکستان مطلق مبدل کرده باشند را بعید میبینم چرا که مسلما با زابلستانی ها همزیستی و معاشرت نموده و در نتیجه اکنون ما ها اختلاطی از ۲ نژاد هستیم! در تاریخ هم از تاخت و تاز وحشیانه سکاها به نیمروز نامی برده نشده و میگویند سکا ها توسط پادشاهان هخامنشی به نیمروز تبعید شدند
- پا را فراتر نهاده فرض ورود سکاها از آسیای میانه به نیمروز را به کل غلط میدانم و این تحریف بزرگ را در تاریخ صرفا به غرض ورزی مورخین سیاست زده غربی نسبت میدهم; ایرج افشار پژوهشگر موفق و واقع نگر سیستانی; در مقاله ای تحت عنوان "ویژگیهای نژادی مردم سیستان" با ارائه دلایلی نیز این مدعا را طرد نموده بر این صحه میگذارد که سیستانی ها از خالص ترین نژاد آریائی بوده که در طول تاریخ در همین مکان سکنی می گزیده اند. هگل در کتاب تاریخ فلسفه خود میگوید "اصل تکامل با ایران آغاز میشود" و من با استناد به استناداتی که جناب افشار در مقاله خود می آورد، نیز با اشاره به اینکه این دیار در مفاهیم زرتشتی جز نخستین اماکن آفرینش محسوب میشود، می افزایم که "اصل تکامل با سیستان آغاز میشود" !
کلیپ: سیستان، تاریک چه روشن (sisto, dark so light)
عکس: مسعود پودینه
حجم: 3369 KB
برای دانلود اینجا را کلیک کنید
آهنگ: عروس کشان (giveaway)
ورژن ۱: میکس با "سیب وحشی" اثر "رابرت مایرلز"
حجم: 2800 KB
برای دانلود اینجا را کلیک کنید
ورژن ۲: میکس با "push elements" از "انیگما"
حجم: 3022 KB
برای دانلود اینجا را کلیک کنید
تصویر: دژخیم صلیب (executioner cross)
حجم: 77 KB
برای دانلود اینجا را کلیک کنید
نحوه دانلود از سایت rapid share : در صفحه اولی که ظاهر میشود دکمه free را کلیک نموده سپس در صفحه بعدی کد داده شده را وارد کرده دکمه download را بزنید
علی رواقی-عضو پیوسته فرهنگستان زبان وادب فارسی
چکیده:
در سال 1364 ، یعنی هفتده سال پیش ترجمه ای فارسی از قرآن را با نام « قرآن مقدس» منتشر نمودم که آماده سازی این ترجمه برای چاپ وفراهم کردن پیشگفتار هفتاد صفحه ای آن ، نزدیک به چهارسال زمان برد، اما با همه سختی ها وکاستی ها ونارسایی ها که در آن سال های سخت دیدم وچشیدم بسیار خشنود وخرسندم که توانستم آن پژوهش را به چاپ برسانم.
از میان خاورشناسان ، پروفسور ژیلبر لازار(زبان شناس نامدار واستاد دانشگاه) بیشتر از دیگران به این قرآن پرداخته ومقاله ای را با عنوان « پرتوی نو بر چگونگی شل گیری زبان فارسی» نوشتند. این مقاله را استاد احمد سمیعی به فارسی برگرداندند که در مجله نشر دانش (سال چهارم، شماره 1و2، 1366) به چاپ رسید. ایشان همچنین در کتاب «شکل گیری زبان فارسی به قرآن قدس وزبان آن » در چند مقاله از این کتاب اشاره هایی دارند.
ویژگی های زبانی قرآن قدس، بسیاری از استادان ودوستداران زبان وادب فارسی را شگفت زده کرد و نظرهای گوناگونی درباره زبان نامانوس ونامعمول این قرآن داشتند.از آن جمله ، استاد نامدار شادروان دکتر عبدالحسین زرین کوب ،در نامه ای چنین نوشتند:« مدتی است از مطالعه ترجمه فارسی بدیع ولطیف وکهن وتا حدی غریب وحیرت انگیز وغافل کننده ... فراغت یافته ام... از بس متن این اثر را بدیع وغریب وبه کلی خارج از هرگونه نسبت مقیاس معمول دیده ام، جرئت کافی برای اظهار نظر در اهمیت آن نیافته ام.» وبسیاری دیگر از همکاران دانشگاهی ، همان پرسش را طرح می کردند که پیشگفتار قرآن قدس نوشته بودیم:
1- روزگار شکل یابی وترکیب چنین گونه های زبانی به پیش از اسلام می رسد؟
2- می توان گفت که پیش از اسلام نیز فارسی میانه یا شاخه ای از آن ، در حوزه زبانی مترجم فعال بوده است؟
3- آشنایان به زبان این ترجمه به جز سیستان در چه حوزه جغرافیایی می زیسته اند؟
4- مشخصات تاریخی، اجتماعی، سیاسی و دینی حوزه سیستان تا چه روزگاری می توانسته است با ادامه زندگی چنین گونه زبانی سازگاری داشته باشد؟(قرآن قدس، ص 71) وپرسش های دیگری از این دست .
با توجه به اینکه در صحت انتساب تاریخ سیستان ومهذب الاسماء واحیاء الملوک به حوزه سیستان تردیدی نمی توان داشت ، این پرسش پیش آمد که چرا زبان این نوشته ها با قرآن قدس از نگاه واژه وآوا و به ویژه از نظر ساختار هم خوانی ندارد؟
در حوزه جغرافیایی سیستان ، تنها یک زبان نوشتاری وجود نداشته است ، بلکه دو یا سه گونه زبان فارسی در آن حوزه به کار می رفته است که یک نمونه از آن را در قرآن قدس و دو نمونه دیگر را در تاریخ سیستان ومهذب الاسماء می بینیم . می دانیم که در میان همگی نوشته های موجود ودر دسترس زبان فارسی، تنها قرآن قدس وترجمه ای از سوره مائده با این گونه زبانی نوشته شده است که از نظر ساختار و واژگان و آوا ، بیشترین شباهت را به زبان فارسی میانه دارد. اکنون این پرسش پیش می آید که چرا و چگونه یک زبان فارسی نوین ،با این ویژگیها تنها در یکی از حوزه های جغرافیایی ایران ،یعنی سیستان شکل گرفته است و چرا حوزه های دیگر زبان فارسی نتوانسته اند تا این اندازه از زبان پهلوی ،فارسی میانه ،سود ببرند؟
برگرفته از پایگاه اینترنی شهر سوخته
سرزمين سيستان يا زابلستان كه خط «نيمروزان» (نصفالنهار مبدأ باستاني) نيز از آن ميگذرد، از مينويترين و ورجاوندترين جايگاهها در فرهنگ ايران دانسته ميشده و با گاهشماري ايراني پيوندي ژرف و طولاني دارد.
دهانه غلامان (QN3) بنايي چهارگوش است كه طول هر ضلع آن به 54 متر ميرسد. اين بنا به تمامي از خشت و گل ساخته شده است. در چهار سوي حياط مركزي، ايوانها و ستونهايي پلهمانند قرار دارد كه در رصد سايهها به ترتيب خاصي کاربري دارند
ساختمان دهانه غلامان در سالهاي دهه 1340 خورشيدي به دست گروهي از باستانشناسان ايتاليايي حفاري و مرمت شد. اما از آنجا كه آنان پي به كاربرد واقعي بنا نبرده بودند و از اين بنا تنها با نام «سـاختمـان مقـدس» نـام ميبردند، عليرغـم كوشش بسيار، در مرمت و بازسازي آفتابسنجها دقت كافي بكار برده نشد و در نتيجه امروزه از دقت آفتابسنجها تا اندازهاي كاسته شده است
شهر تاريخي دهانه غلامان كه مربوط به دوره هخامنشي است، در سده هاي پنجم و ششم پيش از ميلاد مورد استفاده قرار مي گرفته است
اين شهر تاريخي داراي محوطه هاي مسكوني، ساختمان هاي بزرگ، معبد، خزانه، محله صنعتي و نظامي است. شهر تاريخي دهانه غلامان تنها شهر به جاي مانده از دوران هخامنشي مي باشد
«اين شهر تاريخي از جهت اين كه شهري است متعلق به دوره هخامنشي، مي تواند شواهد و آثار بسياري از روش زندگي، آداب و رسوم، شغل و ارتباطات مردمان اين دوره را مشخص كند.»
اين شهر تاريخي داراي محله هاي مسكوني، ساختمان هاي بزرگ، معبد، فرزانه شهر، محله صنعتي و نظامي است.
آثار به جاي مانده از شهر به باستان شناسان نشان داده است كه اين شهر، خيلي سريع اما با آرامش تخليه شده است. به اعتقاد باستان شناسان شهر دهانه غلامان به علت خشكسالي ناگهاني بستر رودخانه به متروكه اي تبديل شده است!
قدمت بنا به حدود دو هزار و پانصد تا سه هزار سال پيش باز گردد
از آنجا كه ابوريحان بيروني در «تحديد نهاياتالاماكن» قديميترين رصد را از آن صاحبان «زيج سندهند» ميداند و نيز بسياري از جغرافينويسان قديم ايران از جمله ابن خردادبه در«مسالك و ممالك» از رود هيرمند به نام رود «هندمند» نام ميبرند، بعيد نميدانم كه «سندهند» و «هندمند» که در تاريخ نجوم اهميت فراواني دارد، بر يك جايگاه اطلاق شده باشد و منظور ابوريحان از زيج سندهند، زيج اخترشناسان سيستان يا نيمروز بوده باشد.
آنجا كه در آثار ايراني آمده است كه «زرتشت» در رصدخانه نيمروز حلول خورشيد به برج بره (حمل) را رصد كرد و تقويم باستاني را اصلاح و بنياد گاهشماري جديدي را پي افكند (که گاهشماري هجري خورشيدي فعلي با تغيير مبدأ سالشماري ادامه آن است)، اين گمان نيز وجود دارد كه رصدخانه نيمروز همان رصدخانه زرتشت بوده باشد.
نكته جالب توجه ديگر اين است كه در نزديکي رصدخانه نيمروز محوطهاي وجود دارد كه مردم محلي از ديرباز از آن به نام «قبر زرتشت» نام ميبرند!

![]()
Sistan has very strong connection with pre-Abrahmic Iranian religions, most importantly Zoroastrianism. According to Zoroastrians, lake Hamun, is the keeper of Zoroaster's seed, and when the world comes to end, three virgins will enter the lake, and afterwards will give birth to the Soshitant (the Zoroastrian' Messiah) who will then be the "final saviours" of mankind
بنا بر متون پيش از اسلام، يازدهمين سرزميني است كه اهورا مزدا بيافريد و چهاردهمين ساتراپي (ايالت) در ساختار دولت ساساني محسوب مي شد. فراواني و تنوع اين نامها كه گاه ريشه هندواروپايي دارد دليل بر قدمت، قداست و ديرينگي اين سرزمين اسطوره اي است. به نوشته «واسيلي بارتولد» مؤلف تذكره جغرافياي تاريخي ايران، بيش تر دانشمندان بر اين باورند كه مردم سيستان، اصيل ترين ايرانيان و نمونه بارز نژاد آريايي هستند كه بهتر از ساير اقليمهاي جغرافيايي ايران، زبان و ويژگيهاي ايرانيان دوره هاي تاريخي را حفظ كرده اند و معتقد است كه مردم سيستان، هزاران سال پيش، نخستين دولتهاي سازمان يافته آريايي را در فلات ايران پديد آورده اند. اين حوزه فرهنگي – تاريخي كه به گاهواره فرهنگ ايران زمين نامبردار است در زمان داريوش هخامنشي، از سوی بطلميوس، آريا پوليس نام گرفته كه بيانگر يكي از كانونهاي بزرگ جمعيتي قوم آريا در سيستان است.
![]()

نگاهی به سرگذشت قوم سكاها
منبع: روزنامه شرق
| چهارشنبه | ۲۸ ارديبهشت |
وى از شاعران و ملوك برجسته سيستان در سده يازدهم ه.ق است. علاوه بر حكومت دارى و سياست، در شعر دستى توانا داشت به طوريكه در مسائل حكومتى با برادرانش اختلافى نداشت امّا در زمينه شعر و شاعرى با آنها هماهنگ نبود و شيوه خاصّ خود را پيش مىبرد در جايى برادرش حمزه اين رباعى را خطاب به ابوالفتح سروده است:
|
بر خاطر عاطرت غبارى نرسد از گفته من تو را نقارى نرسد هرچند طلاى خاطرت را غش نيست بىزحمت آتش به عيارى نرسد |
پس از دريافت شعر حمزه ملك ابوالفتح، سروده زير را در پاسخ به برادرش مىگويد:
|
نظمم ز شراب معنوى سرشار است دركش را هوشيارى اى در كار است محتاج به پايمردى آتش نيست نقد سخنم طلاى دست افشار است |