سیستان ایران تروا یونان

 

ابوالقاسم اسماعیل پور
دانشیار دانشگاه شهید بهشتی
 

دو همتای آشیل و هکتور، یعنی اسفندیار و رستم در حماسهء بزرگ منظوم ایرانی، شاهنامهء فردوسی (سدهء 4 ه) نقش مهمی دارند. شباهت های بین کارکرد آشیل و اسفندیار از یک سو، و هکتور و رستم از سوی دیگر اتفاقی نیست. مقالهء حاضر در صدد روشن شدن این نکته است که حکومت یونانی باختر (بلخ) در شمال شرقی ایران نخست در ماوراءالنهر و بلخ در طول 2500 تا 130 پ.م.، و آنگاه در درهء سند از 190 تا 50 پ.م.، و بعد در دورهء پادشاهان سلوکی از 312 تا 135 پ.م. باعث تاثیرات فرهنگی ماندگار یونانی در ایران زمین شد. یکی از این تاثیرات در سوگنامهء "رستم و اسفندیار" دیده می شود.

آشیل و اسفندیار هر دو رویین تن اند. پاشنهء آشیل و چشم اسفندیار هر دو آسیب پذیر است. هر دو پهلوان به واسطهء یک نیروی مافوق طبیعی، کشته می شوند. مطابق ایلیاد هومر، ایزدان این کار را بر عهده دارند و بنابه توصیف شاهنامه، سیمرغ این نقش را ایفا می کند. در هر دو داستان، پهلوان اصلی از یک کشور بزرگ است و بر پهلوان سرزمین کهتر چیره می شود. شهر تروا و سیستان هر دو نابود می شوند و شهروندان نیز به هلاکت می رسند.

 

                          ایلیاد هومرشاهنامه فردوسی

 

مقدمه


پس از تاسیس اسکندریه ها در شرق باستان و ساخت شهرهای یونانی-سلوکی که از شمال شرقی هند و کرانه های جیحون تا آسیای صغیرپراکنده بودند. شهرها و پایگاه هایی پدید آمد که گروه هایی از "خواص و سرآمدان" ایرانی جذب آن شدند و بدین گونه، فرهنگ، هنر و زبان یونانی در جامعهء ایرانی تاثیر گذاشت و تا دهه های متمادی، اقشار فرادست و اشراف ایرانی، شیفتهء آداب و سنن یونانی شدند.


با توجه به پیشینهء تاریخی فرهنگی فوق، یکی از جلوه های مهم تاثیرپذیری از فرهنگ یونانی، وجود دو مضمون تراژیک رستم و اسفندیار و رستم و سهراب است که در شکل باستانی- اش، خداینامه، در شرق ایران نمودار گشته و به خامهء شیوای فردوسی جلوه ای دیگر یافته است. ایرانیان پیش از اسلام همان گونه که تاثیرات شگرفی در منطقهء بین النهرین، مصر و یونان نهاده اند و این نکته از حتی از نگاه غربیان دور نمانده است، در تاثیرپذیری از فرهنگ، تمدن و هنر ایرانی نیز هوشمندی خود را نشان داده اند و مضمون تراژیک یونانی را به یک مضمون کاملا ایرانی تبدیل کرده اند. ما در بررسی زیر نشان خواهیم داد که اسفندیار و رستم تا چه حد با آشیل و هکتور قابل تطبیق اند.

بررسی و تحلیل شخصیت ها


داستان رستم و اسفندیار از اینجا آغاز می شود که گشتاسب، پادشاه ایران، سپاهی را به سرکردگی اسفندیار به سیستان می فرستد تا رستم، قهرمان بزرگ ایران زمین، را دست بسته پیش او آورد. اسفندیار هم شاهزاده است و هم پهلوانی دلیر و هم رویین تن است. به جز چشم او که آسیب پذیر است. اسفندیار قهرمانی دینی است، چنان که وقتی "از بند پدر آزاد شد، با خدا پیمان کرد که پس از پیروزی صد آتشکده در جهان برپا کند و همهء بی رهان را به راه دین درآورد".

 شعار اسفندیار این است:
نخستین کمر بستم از بهر دین تهی کردم از بت پرستان زمین

اسفندیار بنابر مندرجات اوستا نیز در شمار مقدسان و پاکان دین زرتشتی است، هر چند سراغی از نبرد او با رستم در اوستا نیست، اما رستم نیز قهرمان ملی و مدافع نیکی است. اسفندیار جوانی پیروزمند در نبردهاست و پدر وعدهء پادشاهی بدو داده است، اما این امر را مشروط به کاری دانسته که عملی شدنش کاری است کارستان و تا حدی ناممکن. او ناگزیر است برای رسیدن با پادشاهی، بزرگ ترین پهلوان این سرزمین را مطیع و منقاد خود کند و دست بسته روانهء دربار نماید.


اسفندیار در نبرد خود با رستم در واقع او را بر خاک می افکند، اما به او مهلت می دهد. دلاور با تجربه با مهلت ستاندن از پهلوان جوان، از مهلکه می گریزد و آنگاه به کمک پدرش زال، و چاره جویی از سیمرغ، آگاه می شود که دو چشم اسفندیار آسیب پذیر است. پس در نوبت دوم برمی گردد و تیر را مستقیم به سوی چشمان اسفندیار نشانه می گیرد و پهلوان جوان را بر خاک می افکند.

رستم پهلوانی اساطیری است و تباری سکایی دارد. پس از پیروزی سکاها در بلخ و "سکنی گزیدن ایشان در سیستان، که بر اثر آن نام کهن "زرنگ" به سیستان تبدیل شد، و در پی نفوذی که اینان در سیاست و زندگی اجتماعی شرق ایران به دست آوردند، افسانه های رستم افسانه های پهلوانی ایرانی را به خود جذب کرد و جایگزین آنها شد و رستم بزرگ ترین دلاور تاریخ شرق ایران و سپس همهء ایران گشت".


اسفندیار به نوعی در تعارض قرار می گیرد. پیش پدر رستم را محق می داند و "چون به رستم می رسد، حق به گشتاسب می دهد؛ این تعارض ناشی از احساس متضاد اوست؛ و همین دوگانگی، شخصیت او را در زابلستان دستخوش تزلزل کرده است. وی ذاتا مرد صریح و ساده دلی است، ولی در اینجا ناچار است نقش بازی کند، زیرا از آنجا که به ماموریت خود معتقد نیست، از یک باور به باور دیگر و از یک احساس به احساس دیگر نوسان می کند. چون به سیستان می رسد، در اتهام بستن به رستم با پدر همداستان می گردد که از "آرایش بندگی" گشته است و راه ناسپاسی گرفته، و حال آن که پیش از آن گفته بود که "نکوتر زو به ایران" کسی نیست و "بزرگ است و با عهد کیخسرو است" و "همه شهر ایران بدو زنده اند".


اسفندیار شاهزادهء دیناور هم عصر زرتشت و حامی دین نو بود در حالی که رستم پهلوان قومی بود که در آخرین قرن های قبل از میلاد به قلمرو سیستان کوچ کردند. از این رو، بین اسفندیار و رستم از نظر زمانی فاصلهء بسیاری وجود داشت. پس، این رویارویی بیش تر جنبه ای اساطیری باید داشته باشد و جنبهء تاریخی اش کمرنگ می نماید.


دربارهء عامل ستیز دو پهلوان گزارش ها و نظرهای متفاوتی هست. یکی این که، رستم شخصیتی غیردینی است و سبب جنگ اسفندیار با او، پرهیز رستم از به کیش زرتشت درآمدن اوست. البته با توجه به فاصلهء زمانی اسفندیار و رستم، این امر بعید می نماید. از این گذشته، براساس خود شاهنامه و برخی از متون کهن، ستیز دو پهلوان جنبهء دینی ندارد. روایت دینی به ظاهر ماخوذ ازنوشته های دینی زرتشتیان، از جمله خداینامه ساسانی است و گزارش غیردینی احتمالا بر پایهء روایات سکایی در ساخت روایات ملی ایران است. برخی از جمله سیروس شمیسا و در پی او، ایرج بهرامی، ستیز اسفندیار و رستم را از آن رو می دانند که رستم به کیش مهری است و اسفندیار او را به کیش زرتشت دعوت می کند، اما با مخالفت پهلوان نامدار سیستان روبه رو می شود. 


به نظر نگارنده، اساسا لزومی ندارد که ویژگی روایت دینی را به داستان منظوم شاهنامه تحمیل کنیم. سعید حمیدیان نیز با ارائه دلایل پنجگانه، موضوع دینی بودن ستیز رستم و اسفندیار را بی اساس می داند که منطقی تر به نظر می آید، چه رستم در کل روایات حماسی و افسانه ای، ظاهرا در عین اعتقاد به خدای یگانه، یک پهلوان دینی ]آن هم از نوع مهری[ یا متعصب که با دیگران بر سراختلاف دینی درآویزد نیست".


به هرحال، اسفندیار با تیری که سیمرغ نشان می دهد و زال آن را تهیه می کند، و به رستم می دهد، کشته مِی شود. رستم پهلوان نامدار ایران زمین با حقارتی که از شکست خوردن به دست اسفندیار در نوبت اول نبرد، نصیبش می شود، از میدان می گریزد، اما او کسی نیست که پشتش برای همیشه به خاک نشیند و در واقع، دلاور شکست خورده ای است که به فرجام، پیروز از میدان به در می آید.
در روایات شفاهی نیز آمده که "زرتشت اسفندیار را در آبی مقدس می شوید تا رویین تن شود و او به هنگام فرو رفتن در آب، چشم هایش را می بندد. از نیرنگ روزگار در اینجا ترسی غریزی و خطا کار به یاری مرگ می شتابد. آب به چشم ها نمی رسد و ]چشم ها[ زخم پذیر می مانند".


هر چند رویین تنی اسفندیار محققا معلوم نیست و روایات مختلفی پیرامون آن دردست است، اما روایات شفاهی در باب رویین تنی او وجه اساطیری بیش تری دارد و روایات مکتوب وجه عقلانی اش می چربد. پیرامون رویین تنی اسفندیار چند روایت هست: شست وشو با آب مقدس زرتشت، خوردن انار زرتشت، داشتن زره ساختهء زرتشت، آهنین بودن بدن اسفندیار، زنجیر بهشتی زرتشت که به بازوی او بسته است، پوشیدن زره نفوذ ناپذیر و غیره.


خشم آشیل یکی از ویژگی های اوست و کسی را توان مقاومت در برابر آن نیست. او نیز مانند اسفندیار پهلوان-پادشاهی مقدس است. مادرش، تتیس، نیز همچون مادر اسفندیار، کتایون که مخالف نبرد او با رستم است، موافق به جنگ رفتن او نیست، چون مطمئن است که در جنگ کشته خواهد شد.
کتایون فرزند را به باد نصیحت می گیرد و به او می گوید که "برای پادشاهی جان خود را در دست گرفته و به پیشواز پیلی دمان می رود"


یکی از انگیزه های نبرد اشیل با هکتور، کشته شدن دوست او پاتروکلس به دست سرداران ترواست. هر چند آشیل، جوشن خود را به پاتروکلس می دهد، اما او بی توجه به فرمان آشیل پس از کشتن جنگجویان بسیار،" ترواییان را تا حصار شهر دنبال می کند. آپولن وی را از آنجا عقب می راند. اندکی بعد اپولن از وی سلب نیرو می کند و سلاحش را می گیرد، ائوفوربوس بر او زخم می زند و هکتور او را می کشد و جوشن آشیل را از تنش درمی آورد و می پوشد."  خبر مرگ پاتروکلس آشیل را غمگین و آشفته می کند. تتیس از دریا بیرون می زند و به او وعده می دهد که سلاح دیگری از هفائیستوس برای او بگیرد. پس آشیل با هکتور رویاروی می شود و او را هلاک می کند.


آنگاه آشیل همچون اسفندیار، خود نیز کشته می شود، اما نه به شکل عادی در نبرد، بلکه "با تیری که آپولن هدایت می کند و پاریس می افکند. تیر بر پاشنهء رویین نگشتهء او می نشیند و او فرو می میرد".


در مقایسهء موقعیت اقلیمی و جغرافیایی نیز می توان گفت که موقعیت ایران در سیستان (محل نبرد) با موفقیت یونان نسبت به تروا تقریبا یکی است. سیستان محلی کوچک تر و در واقع یکی از ایالات قلمرو پادشاهی بزرگ گشتاسب شاه است و تروا نبردگاه آشیل و هکتور نیز نسبت به سرزمین بزرگ یونان (قلمرو آگاممنون) کوچک است و موقعیت پایین تری دارد.
گفتیم آشیل در اصل به کمک خدایان و به دست پاریس کشته می شود و اسفندیار نیز به واقع به کمک زال و سیمرغ و به دست رستم به هلاکت می رسد. جالب این است که زمان شکل گیری داستان رستم و اسفندیار در حدود هزارهء اول پ.م. و زمان سرایش ایلیاد نیز در همین حدود است.


یونانی ها به رهبری آگاممنون به تروا حمله می کنند. بنابه روایت ایلیاد، سپاهیان یونانی مستقیما از اولیس به تروا می روند، شهری که در شمال غربی اسیای صغیر واقع است. یونانی ها به قصد رهایی هلن، همسر ربوده شدهء برادر آگاممنون، به تروا می تازند. در این تازش، "آشیل، بزرگ ترین دلاور یونانی، به نبرد با هکتور، بزرگ ترین پهلوان تروا، می رود و او را می کشد و سپس خدایان پاریس، برادر هکتور، را یاری می دهند تا تیری را بر پاشنهء آشیل، که تنها نقطهء رویین نشدهء تن او بود، بیافکند و او را از پای دراندازد. سپس اودیسه به نیرنگی به شهر تروا دست می یابد و آن را ویران می کند و مردم تروا را از دم تیغ می گذراند." در سوگنامهء "رستم و اسفندیار" نیز آمده که در زمان پادشاهی گشتاسب، شهریار ایران زمین، اسفندیار به فرمان پدر، با سپاهی عازم سیستان می شود تا رستم را به پایتخت بیاورد. اما رستم هر چند در مرحلهء او شکست می خورد اما سرانجام، به کمک زال و سیمرغ، تیری را در چشم اسفندیار می نشاند.


انتقام گیری اودیسه از شهر تروا به لشکرکشی بهمن، پسر اسفندیار به سیستان همانند است، چون بهمن نیز، پس از مرگ پدر، به سیستان می تازد و آنجا را نابود کرده، شهروندان را به هلاکت می رساند.
زنده یاد مهرداد بهار ساخت کلی دو داستان "رستم و اسفندیار" و "آشیل و هکتور" را به صورت زیر دسته بندی کرده است:


1) سپاهیان به سرزمینی یونانی نشین، اما دور از یونان حمله می برند. سپاهیان ایران نیز به سرزمینی ایرانی نشین، اما در کنار ایران حمله می برند.
2) در هر دو داستان، پهلوان اصلی از کشور بزرگ است. آشیل و اسفندیار هر دو بر دلاور کشور کوچک خالق می آیند.
3) هر دو پهلوان بزرگ از پای درمی آیند، یکی به تیری بر پاشنهء پا و دیگر به تیری بر چشمان؛ و این هر دو موضع تنها نقطه ای از تن ایشان است که رویین نیست.
4) هر دو پهلوان دو کشور بزرگ رویین اند.
5) هر دو پهلوان به یاری نیرویی فوق طبیعی از پای درمی آیند. در داستان ایلیاد، به یاری خدایان و در داستان "رستم و اسفندیار" به یاری سیمرغ.
6) هم شهر تروا و هم سیستان هر دو ویران می شوند و مردم آنها از دم تیغ می گذرند.


اما تفاوت هایی نیز در ساخت کلی دو داستان وجود دارد. نخست علت جنگ و نبرد است. در داستان ایلیاد، انگیزهء نبرد، هلن، شاهزاده بانوی یونانی است، اما در شاهنامه، علت اصلی نبرد آن است که گشتاسب با ماموریتی که به فرزندش، اسفندیار می دهد، در واقع می خواهد او را از سر راه خود بردارد تا جانشین او نشود. پیشگویان مرگ اسفندیار را به دست رستم پیش بینی کرده بودند و ظاهرا بهانه جویی این کار این بود که رستم وقعی به پادشاهی گشتاسب ننهاده و پاس او نداشته است.
تفاوت دیگر در این است که هکتور به دست آشیل کشته می شود، ولی در داستان ایرانی، رستم به رغم مغلوب شدن و گریختن، در میدان نبرد کشته نمی شود.
تفاوت سوم در این است که اسفندیار به دست پهلوانی یل و بی نظیر کشته می شود، اما مرگ آشیل به دست یک پهلوان نیست بلکه به دست پاریس به هلاکت می رسد که خود با ربودن هلن، عامل اصلی فتنه و نبرد بعدی بوده است.


اما چرا رستم به دست اسفندیار کشته نمی شود. این پرسش برای ایرانیان هرگز شگفت آور نیست که عموما معتقدند که پشت پهلوان هرگز نباید بر خاک ساییده شود. رستم مظهر نیرومندترین و شکست ناپذیرترین پهلوان ایرانی است. پس در سوگنامهء "رستم و اسفندیار" اگر رستم کشته می شد، هرگز به مذاق ایرانی خوش نمی امد. گریز رستم از صحنهء نبرد در واقع گریزگاهی برای نجات پهلوان پهلوانان از درگیری های زمانه است.

نتیجه


با بررسی تطبیقی دو شخصیت برجستهء شاهنامهء فردوسی، اسفندیار و رستم با دو قهرمان پرآوازهء ایلیاد هومر، آشیل و هکتور، می توان به این نتیجه رسید که اولا شباهت ها نه از سر اتفاق، بلکه به احتمال زیاد در اثر الگوبرداری هوشمندانهء حماسه پردازان کهن ایرانی از مضمون تراژیک حماسه های اساطیری یونان باستان است. این تاثیرپذیری چه مستقیم از سوی نواحی یونانی نشین شمال شرقی ایران بوده باشد، چه به طور غیرمستقیم از طریق روایان و نقالان، به هر صورت باعث خلق یک اثر هنری بسیار برجسته در حماسه های ایرانی شد. فردوسی نیز این خلاقیت شگرف را داشت که از روایت تراژیک اعصار باستانی، سوگنامهء "رستم و اسفندیار" را با ظرافتی هنرمندانه بیافریند و حماسه ای باشکوه رقم زند که تا اعصار بعد تاثیرش را می بینیم. تلفیق های اجتماعی، فرهنگی، هنری همیشه نمایانگر پیشرو بودن حیات فکری و فرهنگی یک ملت است و به هیچ وجه مایهء سرافکندگی و صرف تقلید نیست. فرهنگ و تمدن شکوفای یونان و روم نیز خود بر بستر فرهنگ ها و تمدن های باستان سرزمین هایی چون آسیای صغیر، فنیقیه، مصر و بین النهرین بنا گردیده است.


با همه تفاوت هایی که در چند و چون دو داستان مذکور در شاهنامه و ایلیاد به چشم می خورد، نکات مشترکی را نمی توان انکار کرد. این نکات مشترک که وجه تاثیرپذیری فرهنگی را تقویت می کند عبارت اند: رویین تن بودن آشیل و اسفندیار، تازش به سرزمین کهتر از همان قلمرو، از پای درآمدن هر دو قهرمان به واسطهء نیرویی ماوراءالطبیعی، ویران شدن دو شهر تروا و سیستان و نابودی شهروندان آنان. دیگر این که در کنار هنر و معماری درخشان ایرانی با درونمایه های هلنیستی، می توان وجود آثار پرمایهء ادبی اعم از منظوم یا منثوری را در طول حوادث بی شمار تاریخی از میان رفته اند، می توان گمانه زنی کرد.

 

منبع : پایگاه انسان شناسی و فرهنگ