
پرده دوم از گزیده نظرات مطرح شده در گروه آیکه پیرامون موسیقی سیستان
*****
- یکی از کارهای که دلم میخواست دوستاناهل فن انجام بدن...مدرنیزه کردن کارهای قشنگ و اصیل آقای حبیب آتشگر است که همه سیستانیها در هر گروه سنی می پسندن... مثل اجرای آهنگهای محلی توسط گروه رستاک. بدون اینکه ترانه را تغییر بدهند و یا ملودی راتغییر بدن به شیوه جوندارتر و مدرنتری اجرا میکنند که شنونده به وجد میاید...نسل جدید سرعت هیجان و شور و شعف دوست دارد. حوصله و وقت آدمای قدیمو ندارن که نیم ساعت تکنوازی و آهنگهای ملایم سنتی را بشوند و بعد هم صدای حزین خواننده نیم ساعت غزلی را بخواند....سبک قدیم. شجریان هم این سبک را تغییر داد و قطعات آواز را هم جوندار تر اجرا کرد که شنونده از خمودگی بیرون بیاورد....آواز نفس برآمد و کام از تو بر نمی آید در دستگاه همایون...اگر اشتباه نکنم هر لحظه آدم را به وجد میاورد و تصنیف آمده ام که سر نهم عشق تو را به سر برم......مر از شور و نشاط است ضمن این که همه تکنیکهای ناب موسیقی سنتی هم سرجای خودش قرار دارد.
بله نمیشه سر راه موسیقی مانع بذاریم.
نوآوری لازمه. همانطور که موتزارت در زمان حیات خودش تغییرات غیرمرسومی در فرم اپرا ایجاد کرد که برای زمانه خودش قابل فهم نبود!!!
بطور مثال آثاری که هنرمندان ، آقای گلیانی ، آقای میری ، آقای صادق سرحدی ، آقای بندانی و دیگر دوستدان بر روی ترانه موکه مه کنجکه تونو انجام دادن زیباست و به نوعی معرف نغمه ها و آواهای موسیقی ما می تونه باشه.
اساتید می دونن که ما در موسیقی سنتی مفهموم هارمونی نداشتیم اما با تبادلات فرهنگی که در دوره قاجار داشتیم و ورود سازها و اصول موسیقی غرب ، مفهوم هارمونی در موسیقی سنتی ایران ایجاد شد که بزرگی چون مرتضی حنانه ابداعاتی در این زمینه داشتن.
- چَپ سِی مکو سُون مِه ، الّ و مل مِی شا مِه
خِی اَر سرِ مجٌگِ تو وه گل مِی شا مِه
خِیراتِ او سرپِنجه ی مَقبُولِ تو شا
تو مزَنی نو چاپی وه چغل مِی شا مِه
سروده ای از جواد شهنازی
در این وزن ریتمیک میشه آهنگ های بسیار زیبا و جوان پسندی تنظیم کرد
- بنده در حال حاضر یک ارکستر 34 نفره را رهبری میکنم . به اقای میش مست در زابل چند روز پیش تماس گرفتم و عرض کردم که با اقای حبیب الله صحبت کنید . تا صدای ساز قیچک این بزرگوار را بتوانیم بصورت سولیست در ارکستر داشته باشیم که این حرکت کمتر اتفاق افتاده . حال این تصمیم را گرفته ایم تا چه اندازه بتوانیم ایشان را اماده کنیم. تلاش خواهیم کرد .
- جا داره اینجا یکی دیگه از فاکتورهای موثر در واماندگی موسیقی سیستان از کاروان موسیقی اقوام کشورمون ، یعنی مدیریت پخش و انتشار موسیقی در استان رو هم وارد بحث کنیم.
متولیان امر تا چه سطحی سعی کردند به همه فعالان موسیقی میدان بدن؟
انحصارطلبی اجرای موسیقی در ادارات مربوطه تا چه حد وجود داره ؟
چرا اجراهای گروه های سیستانی در پایتخت کم و محدود به یکی دو گروهه؟
چرا تحصیلکردگان موسیقی استان حمایت نمی شوند تا بتوانند در سالن های تهران اجرا کنند؟
چرا متولیان امر استانی در گذشته مانع از تولید آلبومهای هنرمندان سیستانی شدن ؟
یکی از علل خیلی موثر در مطرح نشدن موسیقی ما مدیریت اونه
- درست میفرمایید...اما شما که اهل فن هستین و ابزار کار را هم هر چند محدود دارید...و یا هر یک از دیگر هنرمندان...کار که می توانید بکنید و برای شما هزینه ای ندارد...حالا وقتی به محصول رسیدید و ارزش هنری داشت برای تولید انبوه بله سرمایه نیاز دارد. سرمایه دار باید بداند که روی چه محصولی قرار است سرمایه گذاری کند....کسی که ذوق و علاقه دارد در هر شرایطی کار میکند حتی اگر شده با سرمایه خودش.
- یکی از فانتزی های موسیقایی ام این بوده که آهنگی ساخته بشه به دو زبان انگلیسی سیستانی در سبک هیپ هاپ که بخش رپ اش به سیستانی باشه
یچیزی تو مایه های آهنگ Funk You Up از Bruno Mars
- متاسفانه ترانه سرایی حال و روز بد تری از خود موسیقی دارد اگر در موسیقی با محدودیت ساز و آهنگ مواجه هستیم در شعر و ترانه با کمبود شاعر توانمند رو به رو ایم هنوز واژگان اصیل محلی جایگاه خود را در شعر نیافته اند و به جای دهها کلمه ی گویشی که خوشبختانه فراوان هم در قالب مترادف داریم خیلی راحت واژه های ادبی را از رف زبان معیار بر می داریم و به آنها تلفظ گویشی می دهیم بعضی از دوستان نا در بخش اشعار فولکلوریک شعرهای فریز دشتستانی را به عنوان شعر محلی سیستانی ثبت کرده اند و در ترانه سازی نیز به جای آنکه به دنبال واژه های ناب بومی با بار فرهنگی غنی شان باشند دست به دانان کلمات فارسی شده اند مصداق سخن من بدون اغراق حجم 80 تا 90 در صدی ترانه های سست و ابکی ست که ذوق های بیمار و مسموم شده برای پر کردن لحظه های تنهایی شان گاه بدانها روی می آورند
- به سبب آنکه خیلی از کلمات گویش دری سیستانی. ابتدا به ساکن است و مرج بعضی حروف مثل ( ح ) را نداریم در شعر عروضی شاعران ضعیف ما دچار ضعف تالیف و غلط سرایی می شوند چند سال قبل که داور بومی سرایی سیستانی در زاهدان و ایرانشهر بودم در دومین دوسالانه از نزدیک با ضعف کار بچه های سیستانی و بلوچ درگیر بودم باز بچه های زابلی تا حدودی وزن را می شناختند اما برادران بلوچ ما حدیث شان چیز دیگری ست شعر را در مصراع نخست بر موازین عروضی آغاز کرده بودند اما از آنجا به بعد خدا می داند جه بلایی بر سرش آورده اند
- خدا را شکر که در این گروه صاحبان تجربه و ارباب هنر کم نیستند امید که با متانت از یکدیگر بیاموزیم و بدانیم که شعر و موسیقی دو بال پرنده ی احساس بر تر انسان هستند و صد البته زبان موسیقی زبان همه ی ملل جهان است زیرا جایی که کلام از رفتن باز می ماند موسیقی آغاز می شود این شعار جالب را در دهه ی چهل به اتفاق دوست همکارم که تار می خواهد و جمعه ها می رفتیم منزل آقای دکتر برکشنی رییس شورای عالی موسیقی ایران در آن زمان بر دیوار اطاق ایشان آویخته شده بود دیدم
- سخن نخست
موسیقی یکی از پیچثده تر موضوعات در سیستان است . بی تردید خواهید پرسید که چرا پیچیده است ؟ ساده ترین پاسخ این است که برای من پیچثده است و شاید برای دوستان دیگر پیچثده نباشد . این موضوع از آنجایی که با شعر و جان فرهنگی هر مردمی گره خورده بوده است برای من بسیار گیرا و جذاب است.سال هاست که من نیز درگیر پاسخی برای یافتن به این پرسش هستم که آیا مردمی می توانند بدون موسیقی باشند یا نه ؟ اگر موسیقی در زدگی مردم مهم و ارزشمند است پس چرا مثل بسیاری از اقوام دیگر , سیستانی ها از این دستاورد مهم کم بهره هستیم ؟
به زندگی و تاریخ بسیاری از اقوام که می نگریم حضور زنده ی موسیقی را در زندگی شان می بینیم و حس می کنیم. ذهن و دلشان روزانه درگیر است . عده ای تولید می کنند و عده ای دیگر هم می شنوند. اما در فرهنگ ما کار به گونه ی دیگری ست. یعنی این که ما هنوز نتوانسته ایم به شناختی نسبی از چیزی که نامش را موسیقی سیستان می گذارند برسیم . دستکم من نرسیدم.براستی اگر ما موسیقی نداریم چرا نداریم ؟ و اگر داریم این موسیقی کجاست و چه ویزگی ها , مشخصات و شناسنامه ای دارد ؟
در بسیاری از پزوهش هایی که انجام شده است موسیقی ما چندان جایی ندارد. یعنی نه دیده شده است و نه کسی به آن پرداخته است.
باز هم من چند پرسش دیگر را مطرح می کنم. با توجه به همین چند ریتم و آهنگی که به ما رسیده است آیا باید ریشه های موسیقی سیستان را در موسیقی غالب در ایران جست ؟ یا در موسیقی شبه قاره هند ؟ به هر سمت سویی که باورمند باشیم پذیرفتن این نکته که موسیقی ما کم خون , کم تپش , نازا , و فسیل شده است چندان دشوار نیست . اما از همه ی اینها مهم تر این است که بدانیم چرا در این فرهنگ زندگی موسیقی وجود ندارد. منظورم از موسیقی نواختن چند ریتم ساده با دایره و یا موسیقی آیینی نیست .
من نیز در این یادداشت ها به این موضوعات خواهم پرداخت. و از دوستان عزیز هم خواهش می کنم که دستکم به این پرسش های بنده پاسخ بدهند.
- درود . من در باره این که ریشه های موسیقی ما در کجاست پسین تر خواهم نوشت اما چه در شبه قاره باشد و چه در ایران امروز ما هنوز نتوانسته ایم راه خود را پیدا کنیم. .. و پرسش این است که چه شده است که ما این ریشه ها را کم کرده ایم و اصلا نتوانسته ایم در این گستره نفس بکشیم ؟ چیزی بیافرینیم و ادامه سنت موسیقی بنیادین خویش شویم و از همه بدتر این که به گمان من موسیقی سیستانی جز در چند ملودی بی چهره است..شخصیت ندارد.. شناسنامه ندارد.. هویت ندارد..نه موسیقی خوب ایرانی ست و نه موسیقی متوسط شبه قاره ای ؟ چرا دوستان اهل موسیقی ما نتوانسته اند مدلی برای این موسیقی بیافرینند و یا مدلی را نشان دهند که ما بتوانیم ان را وسیقی سیستانی نامیم..مثل کردها..لر ها و گیلک ها و بلوچ هاو.....من به بررسی آثار نشر شده دوستان سیستانی هم خواهم پرداخت... و این ها را دسته بندی خواهم کرد.. من موسیقی دان نیستم اما به صورت تئوری موسیقی را می شناسم و تشخیص موسیقی خوب / ریشه دار و یا خلاق و آفریننده و داری شخصیت کار چندان دشواری نیست...اما براستی از شریف تا امروز ما چند البوم و یا چند تک آهنگی داریم که بتوانیم آن را به عنوان مدلی از موسیقی خوب بشناسانیم ؟...مهم نیست که این موسیقی با سازهای سنتی باشد یا مدرن.. ترانه نو باشد یا کهنه....مقامی باشد یا نباشد...پاپ باشد یا نباشد.. مهم این است که ما هنوز نتوانسته ایم چیزیبیافرینیم که خلاق / نو / باطراوت و پر ویزه باشد... اگر هست کجاست و اگر نیست چرا نیست ؟
- خانم فوزیه ی مجد می گفت که موسیقی. سیستان, حلقه ی مفقوده ی موسیقی ایران و هند است, از ایشان مقاله ای هم, پیش از اتقلاب در باره ی موسیقی و از جمله موسیقی سیستان دیده ام, ایشان که سرپرستی موسیقی مناطق ایران را در رادیو تلویزیون داشت, در دفتر خویش, بی حرف همه ی موسیقی سیستانی را داشت. ایشان خودش آنهارا حضورا از سیستان گرد آوری کرده بودند.
ایشان نوشته است که در موسیقی سیستان, چند راک ناقص هندی را هم دیده است.
- در باره ی پيوند شعر و موسيقی شما درست می گويد . دستگاه های موسيقی ايرانی هم مثل دستگاه های عروضی فارسی به صورت کامل واژگان و اصوات سيستانی را در خود جا نمی دهند و من چندين بار آزموده ام . ايراد کار هم اين ست که ريتم هايی را که دوستان انتخاب می کنند سيستانی نيست و يا زير ساختی سيستانی ندارد . اين ايراد دراوزان شعر پارسی هم است . يعنی همان گونه که پيش تر ها هم گفت و گو کرده بوديم در بسياری جاها به دلايل زيادی با اوزان شناخته شده و پرکاربر هم هم سو نمی شوند . برای روشن شدن مطلب شما حتی اگر از شعرهای گذشته و امروز دوستان و خود بنده نيز بگذريم و......... از اين گذشته تصنيف سرايی و نيز خواندن شعری همراه با موسيقی نيز اين مشکل را صد چندان می کند . در درازنای اين ساليان با بسياری از کسان کار کرده ام . با غلام بندانی که ويالون می زد با علی شهری ، حبيب الله ، و حتی با جوان ترها نيز ، اما باز اين اشکال بود . آن ها هم حرف هايی داشتند که گاه نيز منطقی بود . دست آخر به نتايجی ديگر رسيدم که در بسياری جاها نه شاعر مقصر است و نه خواننده . برای روشن شدن مطلب مثالی می زنم . شما چند دوبيتی را که از نظر وزنی کاملا سالم هستند انتخاب کن و بعد آن ها را با همان شيوه و ريتمی که زنان سيستانی در بس و بيت کردن ها می خوانند بخوان تا به عمق فاجعه پی ببری .
هنگامی که ما از موسيقی ای خاص حرف می زنيم نخست بايد خصلت ها و ويژگی های آن را بشناسيم تا بتوانيم با توجه به آن ويژگی ها چيزی خلق کنيم . يکی از بنيادی ترين کاستی های ما آگاهی نداشتن از گذشته و سرنوشت موسيقی ی سيستانی ست . برای همين است که ما نمی توانيم در باره ی ويژگی ها و خصلت های آن حرف بزنيم . آن چه هم باقی مانده است چون مربوط به بخش آيينی موسيقی ست نمی تواند بار سنگين زندگی را به دوش بکشد و خودش را با آهنگ و شتاب زندگی هم سو کند و بيشتر به کار تزيين زندگی می خورد . ديگر اين که موسيقی وابسته به ساز است و کمبود ساز يکی ديگر از کاستی های موسيقی ست و آن چند سازی هم که ما داريم از آن جايی که نتوانسته ايم از استعداد و توان هايشان کار بکشيم به شدت تنبل شده اند و به جز در بهره گيری از چند ريتم استفده ی ديگری از آن ها نمی بريم . از سوی ديگر نوازندگانی هم که به آن چند ساز تسلط دارند نيز از آن جايی که علم موسيقی را فرا نگرفته اند خارج از آن چند ملودی کاری نمی توانند انجام بدهند . به ديگر سخن حتی اگر هم بخواهيم آن چند ساز را با سازهای ديگری هم نوا کنيم باز هم دچار مشکل می شويم . اين نکته را هم بگويم که با توجه به آن که دو ساز اصلی ما يعنی دهل و سرنا خصلتی شبانی و زمين دارانه دارند کم تر تن به جمع گرايی با سازهای ديگر می دهند . می ماند دايره ، رباب و قيچک که البته همه ی اين سازها نيز با اقوام ديگر مشترک هستند . اصلا به گمان من سازها درست است که مهم هستند اما همه چيز نيستند مهم کارکرد آن ها و بهره گيری از آن هاست . مهم اين است که سازها بتوانند طعم و رنگ محيط ما را بدهند . مثل ويالون که هرچند ايرانی نيست اما امروزه جزيی جدايی ناپذير از موسيقی ايرانی ست . بايد سازها را رام کرد . امروز کردها هم با کمانچه ، دهل ، سرنا ، دف ، دايره ، ويالون ، سنتور ، تار ....و .. آهنگ می سازند و مازنی ها ، لرها و گيلک ها نيز با همين سازها نغمه سرايی می کنند اما هر کدام از اين ها روح فرهنگی خودشان را در اين سازها می دمند و با اين سازها چهره ی فرهنگی خودشان را به ما نشان می دهند . برای نمونه وقتی کسی از اتريش ويالون و يا پيانو می نوازد بی گمان چهره و طعم موسيقی اش با ياحقی و يا انوشيروان روحانی تفاوت دارد . پس سازها تنها امکاناتی هستند برای آفرينش . درست مثل اوزان عروضی . در اين که شايد گذشته گان ما شعر ی هجايی می گفتند ترديدی نيست و يا چيزی با ريتم هايی غير از اوزان عروضی اما ما هم امروز با هر بدبختی ای تا اندازه ای توانستيم اين اوزان را با همه ی دشواری اش کمی رام کنيم و از اين امکانات استفاده کنيم و چيزی بسازيم . مهم اوزان نيستند مهم اين است که چيزی که در اين اوزان ريخته می شود طعم گويش ما را داشته باشد . برای نمونه شما وقتی رباعی سيستانی می خوانی به ياد خيام ـ از لحاظ زبانی و تکنيک ـ نمی افتی . می توانی اين کار را با خواندن چند رباعی ـ از شعرهای بنده ـ برای چند تن از دوستان اهل فن غير سيستانی بيازمايی . در موسيقی هم بايد اين کار را کرد .
- شايد با نظر بنده هم سو نباشی اما همان گونه که شعر سيستانی تا پيش از ذاکرين به شدت غير سيستانی بود و کمترين نشانه و خصلت گويش سيستانی را داشت و شعری بی چهره بود ، موسيقی ما نيز به همين درد و بيماری گرفتار است . همان گونه که شعر ما لکنت داشت موسيقی ما نيز دچار لکنت زبان است . برای همين است که شعر و موسيقی ما هيچوقت برای ما جدی نبوده است و بيشتر نقشی حاشيه ای آن هم تزيينی و جشنواره ای داشته اند. به ديگر سخن ما کمتر در خانه و در خلوت خودمان دل به اين موسيقی داده ايم و يا گوش کردن آن را به فرزند ، همسايه و يا به دوستی از اقوام ديگر ايرانی سفارش کرده ايم ، مگر هنگامی که در پی تحقيقی بوده ايم و يا از روی عصبيت به کسی گفته باشيم ما هم موسيقی داريم اما ته دل خودمان هم آن را به نام موسيقی به رسميت نمی شناسيم .
من از شما خواهش می کنم که شما کلام را از همين چيزی که شما به عنوان موسيقی سيستانی می شناسی حذف کن و بعد آن را خوب گوش کن و سپس حس خودت را بی هيچ گونه تعصبی برايم بنويس . چون وقتی می توانی به رنگ و طعم و چهره ی آن پی ببری که آن را بی کلام گوش بدهی نه با کلام . آن هنگام آسان تر می توانيم سخن را پی بگيريم .
می دانی که وارثان و نوازندگان اصلی موسيقی ما دستکم تا امروز ی که ما می شناسیم همین چند نفری هستند که متاسفان جامعه ما با نگاهی بسیار ناپسند به آنها می نگرد . همان چند نفری هستند که جامعه به ها با دیدی پست و " ـ نژادپرستانه ای می نگرد. اصلی ترين هويت اين ها " آسمان جلی " کوچ وارگی و بی شناسنامه گی آنان است . آدم هايی که تمامی جهان وطنشان است و ريشه در هيچ کجا دارند و همه جا نيز هستند . آدم هايی فاقد شناسنامه ی سياسی و فرهنگی که نه ريشه های زبانی شان روشن است و نه حتی لهجه ی شان از پس اين همه سال با گويش سيستانی هم خو نشده است . خوب اين آدم ها هم حنجره ی شعر ما هستند و هم گلوی سازهای ما . شايد بتوان يکی از دلايل دو قپگی يا لکنت زبانی شعر سيستانی و نيز موسيقی و يا هم خو نشدن اين دو را همين هم خوان نبودن فرهنگ و حنجره ی اين وارثان موسيقی دانست . هنوز که هنوز است حبيب الله به عنوان ستون اصلی موسيقی ما نمی تواند بسياری از خوشه های هم خوان آغازين واژه ها و يا ابتدا به ساکن ها را بدون اضافه کردن حرکتی ادا کند و خود می دانی که اين از اصلی ترين ويژگی های گويش ماست که نتوانستن آن تمامی ساختمان واژه و حتی وزن کلمه ، آهنگ جمله و وزن شعر را دگرگون می کند و نيز می دانی که گاه حرکتی اشتباه در شعر سيستانی منجر به تغيير وزن می شود . حال اگر اين تغييرات از سوی خواننده و نوازنده ای ادامه يابد در نهايت به تغيير ريتم و وزن شعر و نيز تغيير حنجره ی ساز می انجامد که در بلند مدت به تغيير ذائقه و حافظه ی فرهنگی ختم می شود و سردرگمی و نا هم خوانی ی نسل های بعدی را در پی خواهد داشت . همان گونه که ما امروز به اين سردرگمی دچار شده ايم .
اگر چند ويژگی و يا چند ستون را برای موسيقی برشماريم ما چند تای آن را همواره کم داشته ايم و وقتی همه را با هم نداشته باشی شايد دلی دلی داشته باشی اما کافی نيست . يکی آهنگ ساز و نوازنده است که ما هيچوقت نداشته ايم (هر چند سازچی و دهل زن داشته ايم ). دومی تصنيف يا شعر است که وضعيتش را بهتر از من می دانی . ديگری خواننده است که باز هم نداشته ايم . آخری هم که بيشتر امروزی ست امکانات تنظيم و ابزار ميکس است . آن چه ما داشته ايم همان دايره ای بوده است که با ريتم هايی يک نواخت و خامی زنان می نواختند وبحث و بيت می کردند . بعد هم چند ترانه ی آيينی که بيشترشان مربوط به مراسم عروسی ست و کمی هم عزاداری . خارج از اين کمتر می توان رد پای موسيقی را در جريان زندگی يافت . آن چه هم که گفتم همان گروه حاشيه نشين در مراسم های خاصی برای گذران زندگی برای ما می زدند و چگونگی زدن و خواندن و نيز چه خواندن را نيز آن ها مشخص می کردند نه مردم و زندگی و پس از مراسم هم به راه خودشان می رفتند . از طرفی ديگر هم می دانی که ساز و دهل سازهايی رزمی به شمار می روند که با توجه به بافت جغرافيايی و طبيعی سيستان با وجود بادهای تند صد و بيست روزه از حنجره ای کرکننده ای برخوردارند و ريتم های به جامانده نيز جنگ جويانه است که برای اجرايش نياز به ۱۰۰۰ متر زمين با بيش از صد نفر و کاميونی چوب و يا چند تا شمشير داريم و در شکل آسان ترش به چند نفر برای رقصی رزمی . حال آن که ما نه امروز آن وسعت زمين را داريم و نه می شود با کت و شلوار و با آن حنجره ی گوش خراشش آن را اجرا کرد و نه می توان جز آن مراسم نامش را موسيقی گذاشت و فراگيری رقص رزمانه ی آن را به پسر و دختر کت و شلواری و مانتو پوش خود توصيه کرد .
- می خواهم کمی با هم بدون هيچ تعصبی و جدلی حرف بزنيم . نه بنده با فرهنگ و موسيقی سيستان پدر کشتگی دارم و نه شما عاشق نابينای اين فرهنگ و هنر بی نام و نشان هستی . بنده هم مثل هر بشری دوست دارم فرهنگ مادری ام برگی از کتاب فرهنگ بشری باشد نه بيشتر و نه کم تر . بنده نه در انديشه ی پرونده سازی هستم و نه در پی ی رد و اثبات چيزی ، تنها می خواهم بدانم که جهان شادی ها ، سرخوشی ها و نيز دل گرفتگی های پيشينيانم چگونه جهانی بوده است تا آسان تر و بهتر بتوانم دل مردم سرزمينم را فراچنگ آورم و دمی در شادی ها و غم هايشان سهيم باشم .
تا اندازه ای با موسيقی بيشتر اقوام ايرانی به صورت گوشی و حسی آشنايی دارم و بيشتر از همه دلبسته ی موسيقی لرستان ، گيلان ، کردستان و مازندران هستم . دردناک تر اين که اگر از چند ملودی " اسپندار و زنگ شاهی " بگذرم کم ترين دلبستگی را به موسيقی سيستانی و بلوچی دارم و اگر ترکمن ها را هم در اين دسته جای دهم تکليف آنان نيز به همين گونه می شود . تفاوتی که در اين سه است اين است که بلوچی و ترکمنی شايد برای من دلچسب نباشند اما زنده و آفريننده هستند و در دل زندگی جاری . مثل شعرشان . برای مثال قالب ليکو در بلوچی قالبی زنده ، سرزنده و آفريننده است و همين سرزندگی و آفرينندگی ليکو باعث سرزندگی و شادابی " سروز " شده است و البته عکس آن نيز صادق است . اما در سيستان نه سازش سرزنده و آفريننده است و نه شعرش . تازه اگر نامش را شعر و موسيقی بگذاريم .
همواره از خودم می پرسم که اگر روزی و روزگاری طايفه ی حبيب الله قادر آتشگر به هر دليلی تصميم گرفت که تازی و الاغ و پلاس و سازش را جمع کند و به سرانديب و پاکستان و کلکته بکوچد آن وقت تکليف دوستان پژوهش گر ما که نان و نام خويش را از راه جستار نويسی به دست می آورند چه می شود . ؟ يا اگر روزی والی هرات و يا اداره ی ارشاد اسلامی " ابرقو " به حبيب الله پيشنهاد کار داد ما دست به دامان کدام آسمان جل شويم .؟ می دانی که اين دوستان استعداد عجيبی در آموختن هر زبانی غير از ابتدا به ساکن های سيستانی دارند و چونان بادند ، هرجايی گذرانشان شد همانجا ساکن می شوند . ( البته اين ها را نبايد با عاشيق های ترک اشتباه گرفت )
حال پرسش اين است که آيا شما به عنوان زبان شناس و پژوهشگر زبان و ادبيات می توانی به داده های زبانی ، شيوه ی ادای واژگان و نيز توليدات زبانی آنها ( البته اگر بتوان نامش را توليد گذاشت ) اعتماد ، اعتنا و تکيه کنی ؟ و جملات آنها را به عنوان سند در جستارهای خود ثبت کنی ؟ جز اين که شايد بتوانی کمی در باره ی لهجه ی آنها چيزی بنويس . به گمانم در مقوله ی موسيقی نيز دانستن اين پيش شرط ها خالی از لطف نباشد . راستش را بخواهی رضا جان بنده همان شکی را که در باره ی سيستانی بودن بيشتر دارم در باره ی خيلی از قطعات موسيقی ما نيز دارم ، مگر اين که خلاف آن ثابت شود . همانقدر که شايد ترديد من همراه با سند نباشد همانقدر هم باورمندان به اين قضيه بی سند هستند . برای شناسايی چهره ی واقعی ی موسيقی سيستانی چند راه را بايد طی کرد و چند کار را انجام داد .
- امروز به هر کسی که اهل موسیقی است می نالد.. دلگیر است. دلش پر است. سنگین سنگین حرف می زند. نامید است و بسیار افسرده ؟ چرا ؟.. بخشی شاید به خاطر شرایط زندگی و جامعه باشد..یعنی تلاشی کرده است ..زحمتی کشیده است..عمری صرف کرده است و نتوانسته است از این تلاش و عمرش بهره چندانی ببرد..هم بهره مادی و هم معنوی.. تقریبا تمامی سخنان به یک نکته کلیدی ختم می شود.. امکانت و سرمایه برای انجام کار هنری.. یعنی این سخنی که من در این مدت از بیش از نود درصد آهنگسازان و نوازنگان و خوانندگان سیستانی شنیده ام.. با کمتر کسی بوده است که در پیوند نبوده باشم و دراین سال ها گفت و گو نکرده باشم...و یا برای او پیغامی نفرستاده باشم و از او خواهش نکرده باشم... اما همگی در پام نخست از نبودن امکانات می نالیدند.. من این را قبول دارم اما این را هم می دانم که همگی خلاقیت در نبود و یا بودن امکانات نیست.. من بارها به این دوستان عرض کرده ام که شما کاری را بیافرینو.حلق کن..امکانتش با من... اما من در پی کاری پر ویزه هستم..نه هر تولیدی که صرفا باید به اسم این که سیستانی است ذوق زده شوم..نه..من ذوق زده نخواهم شد..و از آن دسته آدمهایی هم هستم که هرگز دوست ندارم کسی از اهالی سیستان به صرف این که شعرم به زبان مردم سیستان است بخواند و بخرد و بابتش وقت و پول بگذارد.. اگر شعرم سست است نباید بخرد و و هزینه کند..و خودم هم هرگز اینکار را نخواهم کرد مکر برای جوانی که نیاز به تشویق دارد اما هرگز به این دلیل که این کتاب سست و این شعر کم اهمیت و این موسیقی بی شخصیت را کسی آفریده است که سیستانی ست وبر خود واجب بدانم که بخرم..نه هرگز نخواهم خرید..اتفاقا نخریدن نشانه بلوغ جامعه است نه فقرش..
بله. اکنون که اهالی موسیقی اینجا گرد آمده اند ما هم در کنارشان هستیم..خواهش می کنم برای یک بار هم که شده بیاید روراست و بی پرده حرف بزنیم.تا نه من سر فرهنگ و مردم بابت کاری که کرده ام منت بگذارم و نه شما... گویا این روزها دیواری کوتاه تر از دیوار مرذم نیست..هر کسی که فکر می کند کار ماندگاری آفریده است و طرحی دارد بی پرده اعلام کند و بعد بخش کوچکی از کارش را نه در بهترین استودیو بلکه با همین گوشی خود ضبظ کند و برای من بفرستند.. همانگونه که همیشه عرض کرده ام..بی تردید در حد توان خودم یاری اش خواهم کرد تا کارش را خوب ضبظ و نشر کند... این موضوع را برای این عرض کردم که برای یکبار و برای همیشه ما کاستی های خلاقانه خودمان را به گردن امکانات نیندازیم...
نکته دیگر این که نوازندگان و خوانندگان و آهنگسازان ما از نبودن ترانه گله مند هستم.. و من به بیشترشان عرض کردم که برای چند نسل شما ترانه ساخته ام..این شما و این هم بنده.
اکنون بحث را عملی تر پی می گیریم تا در کنار بحث های پزوهشی و تیوریک گامی عملی نیز برداریم.
- نخست باید این هنرمندان جوان و با استعداد نشان بدهند که چه می خواهند؟ چه کرده اند و چقدر حاضر به همکاری هستند ...باید نخست بنا باشی تا خانه ای بسازی..ویران کردن خانه آسان است اما ساختنش دشوار...به اینجا هم خواهیم رسید...
- داستان موسیقی ما مثل شعرش داستان شگفتی دارد. اصلا اگر بخواهم سرراست تر سخن بگویم بهتر است بگویم همه چیز ما داستانی دارد.. تاریخ ما داستانی دارد..فرهنگی ما داستانی دارد و زبان ما نیز ..درست مثل موسیقی ما.. ما داستان در داستان هستیم...
در گذرگاهی گیر کرده ایم که نمی دانیم اینسو باید برویم با آنسو.. اینسو را بیشتر بچسبیم به سود ماست یا آنسو را .. یکسویس ایران امروز است و سوی دیگرش فرهنگ دیروزی که ما نامش را فرهنگ شبه قاره می گذاریم.. با خصلت ها و ویزگی های خودش.. ما نیم اینسویی هستیم و نیم آنسویی. دو پاره شده ایم... دو تکه..درست است که از بنیاد با هم بوده ایم اما این بیشتر به یک شوخی خوشمزه ای می ماند.. لباس / آدام و رسوم / شکل و شمایل / موسیقی و بسیازی از رفتارها ی ما /انسوی ست اما در گذرگاهی مانده ایم که نمی دانیم باید به کدام بیشتر دلبسته شویم.. امروز دیگر کمتر تاریخدان / اسطوره شناس / زبان شناس و فرهنگدانی نیست که نداند ایزلن دو چهره دارد / ایران سیاسی و ایران فرهنگی و دو پیکره دارد.. ایران شرقی و ایران غربی...و بخش فرهنگی ایران شرقی چنان از بخش فرهنگی غربی و مرکزی اش دور است که گاه قابل دیدن در اسزوره ها و تاریخ هم نیست و تا جایی که در بخش هایی از اسطورها ختی اینها همدیگر را نیز نمی شناسند. ما به ایران غربی و مرکزی فعلا کاری نداریم . سخن با بخش شرقی است. بخشی که روزگاری آنرا ایراویجه و روزگاری آریانا و خراسان می نامیدند و تا دره سند جزیی از این فرهنگ بود.. بحث من هرگز بر روی جغرافیا و سیاست نیست .می خواهم درپی ریشه های فرهنگی خود باشم...این بخش سرنوشت فرهنگی تقریبا مشترکی در گذرزمان داشته است.. برای همین است که بسیاری از مولفه های فرهنگی اش مشترک است از جمله موسیقی....کافی ست ما به موسیقی تاجیک ها / خراسانی ها / حتی پشتون ها و هزاره ها هم بنگریم تا به گوه ی شگفتی به رازوارگی اش پی بریم. تمامی ریتم هایی که ما اجرا می کنیم با اندکی تغییر در موسیقی این اقوام است اما شما این ریتم ها و لحن ها را در موسیقی گیلان یا آذربایجان و یا لرستان نخواهید دید..اما تا دلتان بخواهد در هرات و غزبی و هلمند و فراه و کابل و تاجیکستان و پاکستان و هند این می توان رد پا یافت... من تمام این موسیقی ها را هزاران بار شنیده ام...
اکنون پرسش این است که آیا می توان اینها را انکار کرد ؟ اگر اینها واقیت است چرا آهنگساز ما بدان ها توجهی نمی کند ؟ آیا اصلا اینها را می داند ؟ بلد است ؟ می تواند پلی بین این ریتم ها و لحن ها با موسیقی رایج ایران بزند ؟ اگر بلد نیست ما چه کنیم ؟
به گمان من خسارت بار ترین عامل واپس ماندگی موسیقی ما نبود خلاقیت و نیروی آفرینندگی همراه با آگاهی و جسارت است.. نه ترانه و نه خواننده است.. آهنگسازی ست که بتواند نخست شناختی ریشه ای داشته باشد.. دیگر آگاهانه راه جسارت کردن را بلد باشد و سپس آفریننده و خلاق باشد...ما این را در درازنای این سالین نداشته ایم.. هر کسی که گمان دیگری دارد من با جان و دل حاظر به گفت و گو با او هستم...
- سلام و درود . چه قدر زیبا و دل نشین با نهایت مهربانی جمع بزرگی بسیار شکیبا داستان موسیقی سیستان را به اشتراک گذاشته اند .
چند پاراگراف به سهم و درک خودم عرض می کنم .
- عزیزان به کمانچه اشاره کردند .
به نظرم که البته در بحث موسیقی ادعایی ندارم اما ظاهرا کمانچه از خانواده قیچک هست .
قیچک صدای ویژه ای دارد و فرهنگ منطقه ما را فریاد می کند و هر جا که قیچک شنیده شود بلافاصله ولایتم را یاد می کنم .
- در افغانستان دهل و ساز و قیچک و رباب و دهلک و طبلک تحت عنوان اتن ملی رایج است اما سبک نواختن دهل و سازشان متفاوت هست . سیستان ما بک سر و گردن برتری دارد .
- سخن گفتن و نوشتن ما در نقد برخی از اثار تولید شده ی امروز سیستانی به معنای تایید همه جانبه تولیدات زنده یادان شریف و علی شهری نیست.. تولیدات و آثارآنها را دستکم بنده هر گز نگفته ام که ترانه و شعر خوب و بی نقص سیستانی ست..ترانه هایی با نگرشی مدگرایانه نسبت به روزگار خویش است و عده ای هم پسندیدند و برخی نیز ماند.. اما با تمام این کاستی ها آنها چند ویژگی دارند که بسیاری از خوانندگان امروزی نداشتند..صدای گیرایی داشتند و انرژی و شوری در صدایشان بود و زبان را بهتر از جوانان امروزی بلد بودند.. اگر قرار است کسی زبان را بلد نباشد پس چه اصراری است که سیستانی بخواند؟خوب نخواند..برود فارسی بخواند..چه ایرادی دارد ؟ اصلا شخصیت اصلی ترانه های هر مرز و بومی به شعرش و لحنش و حنجره اش بسته است..اگر خواننده ای واژه و اصطلاحی را نادرست /غلط و کج و معوج بخواند و نامش را ترانه سیستانی بگذارد که خشت روی خشت بند نمی شود.. پس تلاش های ما برای سالم سازی زبان چه می شود ؟ من یا ذاکرین و دوستان دیگر چند دهه تلاش کرده ایم تا شعر سیستانی از حالت کج و معوجی در بیاید..ساختمان جمله درست ادا شود.. واژه ای ساالم باشد نه این که خواننده بیاید هر جور که دلش خواست بخواند.. تغییرات آوایی سالم و طبیعی یک مقوله دیگر است..شما در هیچ جای دنیا سراغ نداری که خواننده ای بیت شعر شاعر زبان مادری اش را نادرست بخواند و خواننده نامیده شود.. اگر سراغ داری نمونه ای بیاور تا با هم گفت و گو کنیم.اما این که مثلا خواننده ای زبان فارسی دری را با لهجه تهرانی یا شیرازی بخواند سخن دیگری ست... این سخن شما اگر بر فرض مثال ملاک قرار بگیرد که از فردا هر کسی جوری می خواند و می گوید این لهجه خانواده من است.. بیا و درست کن..همان چهار تا واژه و جمله و بیتی هم که داریم غلط ثبت می شود و زبان نیمه جان ما در کمترین زمان نابود خواهد شد.. و تلاش ما هم . من خودم حاضرم خواننده ای کم استعداد.. آهنگی بی رمق.. سازی سست را تحمل کنم اما هرگز نمی توانم تحمل کنم که خواننده ای شعر شاعر را از بیخ و بن غاط می خواند.. در اینجا دو خطا مرتکب شده است..هم شعر را نادرست خوانده است و هم زبان را نابود کرده است..شاید شما اگر شعر شاعر فارسی زبانی را غلط بخوانی هیچ توفیری برای زبان نداشته باشد چون زبان فارسی آنقدر توانمند است که با غلط خوانی خواننده ای نابود نشود اما زبان مادری من و شما داستان دیگری دارد.. نتیجه این که تغییر های اندک لحنی با غلط خوانی دو چیز است
- از سرکار خانم سیما بینا در باره ی منبع بسیاری ترانه هایش پرسیدم, فرمود شما میدانید که من متولد خاشم.
پد رم اهل ساز بود و این ترانه ها را از منطقه ی شما آ رشیو کرده است که دست مایه ی کار من شده است.
اگر کسی تردید دارد, به این بزرگ بانوی هنر دسترسی پیدا کند و بپرسد.
- عزیز دلم ...من هم در ده دقیقه می توانم دویست دو بیتی بسرایم.. اما پرسش این است که چه ضمانتی است که این دوبیتی های من ارزش ادبی و فرهنگی داشته باشد.. ساختن در ده دقیقه هنر نیست..بسیاری از ساخته های ده دقیقه ای ما هم در همان ده دقیقه نخست از یاد می روند... این نشد.این فرار از آفرینش است..من با شما همداستان نیستم.
- در تایید گفته پیام (سیستانی) عرض کنم که ارتباط فرهنگی ما همیشه به سمت شرق سییستان و شمال ان بوده است. اثار باستانی فراوانی این گفته را تایید میکنند. ما با غرب سیستان و جنوب ان به دلیل وجود کویر لوت و بیابانهای خشک و کوههای ناامن بلوچستان ارتباط فرهنگی ناچیزی داشته ابم. بنابر این برای دریافت یگانگی فرهنگی و یا ارتباطات فرهنگی سیستان در گذشته ابتدا به شرق ان و سپس به شمال ان توجه کنید
- امروزه برخی برادران بیرجندی ما هم رقص سیستانی را می رقصند که باعث افتخار ماست، برخی شان هم می گویند این رقص از این جا به سیستان رفته است، به این هم من شخصاً افتخار می کنم، چرا که من فاصله ای بین ما خویشاوندان نمی بینم، ولی اگر کسی در پی پژوهش تاریخ، و صرفاً تاریخی و نه این عقده بازی های قومی، باشد، آن گاه من سند تاریخی عرضه خواهم کرد که چگونه این رقص در سذه های اخیر به بیرجند رفته است و، باز می گویم و، به کسانی می گویم که تاریخ را باور دارند، که بعید نیست این رقص مثلاً در هزاره های دور از شمال واز طریق خراسان و قاینات به سیستان آمده باشد. ولی در سده های اخیر، موزیک ورقص تربت جام هم از اقلیم سیستان به خراسان رفته است و سند تاریخی اش را داریم و ،در پایان این که من افتخار می کنم همۀ این هنر ها را میراث مشترک همۀ مان بدانم، میراثی که در سده هایی ، به دلایلی که تاریخ دانان می توانند باور کنند، در اقلیم هایی از دست رفته است و در اقلیم هایی باقی مانده است. این که مثلاً من سیستانی هم می گویم«سورّه» و کرد غرب ایران هم می گوید«سورّه» و هردو هم به یک معنا می گوییم، سند خویشاوندی ماست، سندی که من دوستش دارم، جدلی هم ندارم که بگویم من برادر بزرگترم یا او، چراکه خود برادری از همه شیرین تر است و، دیگر این که هم اکنون منش و کنش و داده های فرهنگی مان به جهان می گوید کدام بزرگ تریم و، دنیا در پی این نیست که کدام هنر از اصی کجایی است، مخاطب ما هنر برتر را می پسندد و حق با اوست و کسی که بهترین را عرضه کند. در پی « شرتک - شرطک» های حقیرانه نباشیم. دنیا ی آینده به آن جوانی احترام می گذارد که نام«آرین» را برای نوزادش نمی پسندد که از آ ن بوی نژاد پرستی می آید و به دنبال اسم معنا برای فرزند خویش است، من این را به تجربه دیدم از جوان اروپایی ای که همسرش فرزند یکی از دوستانم بود. و ما ایرانی ها در هزاره های دور بر فرزندان مان نامهای با معنا و به عبارتی اسم معنا می گذاشتیم، عنایت کنید به معانی«هخامنش»، « انوشه روان» « مروئه» و امثال آن.