یک نو-آیکه سیستانی: سروده ای از پیام سیستانی

 

نو-آیکه

 

 

بوسه زد بر گونه های سیب؛ بادی مست
گفت با خود: خانه ات آباد
سیب کمرو سرخ شد؛ افتاد

 


خط: مجید خادمی

شعر: پیام سیستانی

 

منبع: گروه فرهنگی و ادبی آیکه 

 

 

بررسی «موسیقی سیستان» توسط چهره های مطرح فرهنگی در گروه «آیکه» : پرده سوم

 

 

 بخش سوم از گزیده نظرات مطرح شده در گروه آیکه پیرامون موسیقی سیستان

 

*****

 

- در همین راستا، جناب حمیدرضا آیتی، هنرمند پیشکوست سیستانیمان، کتابی را چاپ کرده اند شامل نت های سیستانی ترانه های سیستانی مخصوص سنتور. با عنوان"نوای کملک؛ کنکاشی در موسیقی فولکور سیستاناطلاعات بیشتر در لینک زیر:

http://royal-melody2.blogfa.com/post/123

-پرسش خوبی ست. در نوشته های بالاتر اندکی شکافتم.. من تقریبا با بیشتر آهنگسازان و اهالی موسیقی گفت و گو کرده ام.. به دلایل زیادی... یکی آهنگش خوب بود و خواننده اش کم توان..یکی خواننده اش خوب بود اما آهنگش سست . یکی حاطر نبود جز خودش با هیچ خواننده ی دیگری کار کند و برای هیچ کس آهنگ بسازد.. یکی فکر می کرد که من سر گنج نشسته ام و برای هر آهنگی که نمی دانم چه می سازد چندین میلیون تومان پول طلب می کرد..یکی بد قول بود و سال ها مرا الاف می کرد.. یکی دوست داشت هر دلی دلی اش را باید نشر و پخش کنم.. یکی از دستگاه خارج می خواند.. داستان موسیقی ما راز در راز است . گویا در سیستان ما کار جمعی بلد نیستیم.. یعنی هر دو نفر با هم درگیر هستند و جمع کردن چند نفر زیر یک سقف از توان من خارج شده است.. و باز هم بگویم.. ترجیح دادم که از خیر موسیقی بگذرم.. اگر روزی روزگاری جوانی پیدا شد و خواند من هم خوش حال می شوم اگر هم نخواند باز هم به صورت دکلمه نشر خواهم کرد...من کاره ای در موسیقی نیستم و هیچ کس را هم نمی توانم وادار کنم که ترانه بخواند و آهنگ بسازد ..کار من شعر و ترانه سرایی ست..اینقدر می سرایم تا دیگر کسی نگوید ما شعر و ترانه نداریم.. دنبال دلایل دیگری بگردد. اما من ناامید نیستم و از قضا بسیار هم امیدوارم..تردیدی ندارم که از میان همین جوانان کسی بر خواهد خواست و موسیقی ما را زیر و رو خواهد کرد..نفسی تازه به او خواهد بخشید و آبادش خواهد کرد..قحطالرجال که نیست اما چون من دورم و نوازنده و آهنگساز و خواننده ای همزمان در نزدیکی ام نیست از خیر این کارها گذشتم و ترجیح دادم که اگر هم روزی اینکار را بکنم از توان های موسیقی غربی بهره بگیرم..با باورهایی که خودم دارم ..یعنی غرب و شرق را به هم گره بزنم.. در اینجا دیگر شاید ما با چهره ای متفاوت تر از موسیقی روبرو شویم که حتی به تعریف بسیاری شاید دیگر نتوان آن را در گستره موسیقی سیستان بررسی کرد اما این فعلا از دستم بر می آید..مگر این که یکی از همین آهنگسازان آهنگی بسازد و از بنده هم شعری طلب کند..

- از طریق خرید اینترنتی امکان سفارش کتاب وجود دارد :

http://www.adinehbook.com/gp/product/9648672831

- درود بر همه. پیام جان، فقط ذکر خاطره می کنم، سواد موسیقی ندارم. ترانه های نظر و پسرش و دیگر پهلوانان سنّتی مان همه در یک سبک خوانده می شد و آن هم سیه به سینه نقل شده بود، مضامین شان هم جز یکی که ترانۀ «محمّدیا رسول الله» بود همه عاشقانه وسنّتی بود و نقل حماسی از نبرد قبایل با هم و یا نبرد سیستانی ها با نیرو های مرکز، مثل ترانۀ : « ای دورو دورو دورونه، جان سد الله خان- اکم کشته و تیرونه ، جانم سد الله خان»گرد آوری و بعضاً تهیّۀشان هم ب، همه با من بود. من از نظر می خواستم که برای هر بار که با او قرار می گذارم، ترانه های کهن سیستانی را پیدا کند و بیاورد که ضبط کنم. ترانه های شادروان سیت خان نارویی متفاوت بود، آن بزرگوار بیشتر ترانه های عرفانی می خواند و ترانه هایی که یادگار های خوب هنری ما بودند، مثل ترانه ای که ابیاتش به ترتیب با حروف الفبا آغاز می شد و متفاوت با گونۀ پارسی معیارش و این طوری شروع می شد: «ای به بالا چون صنو بر ای به رخ جون میم و ه »، الا آخر. یا ترانه ای در بارۀ حضرت یوسف. ترانه های عیسی گرگی برخی شان از دو نظر متفاوت بود با آنچه همان زمان می خواندند، آن شادروان برخی آییکه ها را ، با صدای بسیار زیبا و رسایی که در بالای صد سالگی داشت، به ریتم خواننده های اپرا می خواند، شبیه خواندگری تاجیک ها. تفاوت دیگر ترانه های زنده یاد عیسی گرگی ، در ابیات ترانه ها بود که من اشعار سر تراشک ایشان را ّبه عنوان نمونه، در «واژه نامۀ سکزی» آورده ام. مرحومان غلام حسین و صابر گرگ، ترانه های طنز و مرتبط با روداد های اجتماعی می خواندند و سرایندۀ برخی از اشعار شان هم خود شان بودند، مثل « ای نینّی و ای نینّی» یا ترانۀ

:« امسال ملخ فراوونه، ذوخی یو و ریگستونه» . مرحوم شریف که روانش شاد باد، نخستین کسی بود که روی آهنگ های رایج آن روز ایرانی یا تهرانی ترانۀ با گویش سیستانی خواند و بر عکس آنچه پس از در گذشت شان گفته می شود، بین شنونده های سنّت گرای سیستانی که اکثریّت مطلق جامعه هم بودند، مورد نقد بود. شاد روان علی شهری نخستین کسی بود که 2 ترانۀ سیستانی را با ارکستر ساز های ملّی اجرا کرد و تهیّه کنندۀ آن دو ترانه هم من بودم، هر ترانه به مدّت حدوداً 15 دقیقه و هر دو را در نوار ریل دارم. این دو ترانه عبارت بود از :1 - ای وا نگارا. 2 - سُختی جانم. در این باره خاطره ای از پس از نخستین پخش ای وا نگارا دارم که وقت تان را با آن نمی گیرم. پس از زنده یاد شهری و به فاصلۀ بسیار، جناب احمد گلیانی و با صدای آقای ذو الفقاری، سه ترانۀ سیستانی را با ار کستر ساز های ملّی اجرا کرد که خیلی پخته تر از کار شادروان علی شهری در آمد.

- یک،بحث هست درمورد ریتم.شناسی که باید محققین ما بهش بچسبن،مثلا درموسیقی شمال از ریتم6*8 باسرعت بالا استفاده میشه موسیقی تهران،یا شیراز6*8 آرام،یا در موسیقی کرد ریتمهای2*4.ودر سیستان از ریتم لنگ،البته اقای رودینی خودشون متخصص هستن دراین زمینه.باید بتونیم این مهم رو اثبات کنیم که ریتم،لنگ مربوط به منطقه ما میباشد،مشاهده میفرمایید که بعنوان مثال یانی چقدر از این نوع ریتم استفاده میکنه،باید اثبات کنیم که این نوع ریتم برای اولین بار از سیستان منشاء گرفته،مثلا موکه مه کنجکه تونو،که شعرهای ما با این نوع ریتم،روایت یک داستان واقعی رو داشته.

- و در پایان بگویم که رباب نواز های سیستان، بدون وضو رباب را بر نمی داشتند و مرحوم قادری در خواجه احمد به این امر بسیار مقیّد بود، هر چند که در سالهای پایانی زندگی هر گز رباب ننواخت و می گفت سوگند خورده ام ونمی نوازم، با این که آن بزرگوار را بهترین رباب نواز هم می شناختند. و دیگر این که رباب ساز بزرگان وخوانین بود و جناب قادری یکی از این بزرگان بود.

- گمان می کنم که شاید زمان آن رسیده باشد که فرهنگ ما شهامت پوزش خواهی از بسیاری از هنرمندان موسیقی را پیدا کرده باشد. ختی اگر هیچکس هم حاطر به پوزشخواهی نشود من در پیشگاه هنر از بسیاری از این هنرمندانی که در دوره ی خودشان با ناپسند ترین شیوه از بخشی از جامعه ترد می شدند پوزش می خواهم . .. هنرمندانی که تا دیروز به فرمایش جواد محمدی خمک چنین سرنوشت تلخی داشتند. سرنوشتی که پدران ما و فرهنگ ما بر سرشان آوار کرده است.. من می خواهم نخستین کسی باشم که از این بزرگواران پوزش می خواهد. پس.به جای تمامی فرهنگ من منش و نازیبای خویش از هنرمندانی که با زشت ترین و توهین آمیز ترین رفتارها از دیرباز تا کنون روبرو بودند و هستند پوزش می خواهم .هر چند چندین بار نیز در خانه ی خویش از خبیب الله خواستم اما اینبار آشکار خواهم خواست..همان هایی که در زندگی روزانه ما به آنان توهین می شد و می شود و می شود اما هنگام صله بخشیدن و پز فرهنگی دادن و غنیمت فرهنگی بخش کردن با افتخار نامشان را ذکر می کنیم...

- قبلا هم اشاره ای کردم از نگاه دوستان پنهان ماند و کسی نظر نداد....در گردهمایی های ماهانه سیستان و بلوچستان که هرازگاهی در تهران به همت آقای مزاری و معین برگذار میشد. گروه موسیقی فرخی برنامه اجرا کرد استقبال هم شد دستشان هم درد نکند. اما آقای حبیب الله آتشگر هم با ساز و آواز خودش همه را به وجد آورد و خیلی ها پسندیدند. با اینکه ترانه ها و فرم بیان لهجه سیستانی نبود. اما ملودی ها خاص همان منطقه سیستان ما و زابلستان بود. بوی فرهنگ ما را میدهد. پیشنهاد من این بود که: بود دوستان علاقه مند از آنجا شروع کند و با نوآوری با استفاده از همان ملودی ها آهنگهای جدید خلق کنند با ترانه های اصیل سیستانی. شروع خوبی خواهد بود و ماندگار. احساس من این است

- با سلام . چنانچه دکتر شیخ نژاد هم اشاره کردند در یکی از اجراهای موسیقی گروه فرخی که با گروه حبیب الله تلفیق شد و از امکان دهل وساز و شمشیر بازی استفاده شد و جناب اسحاقی ترانه نه نه مه کنجکه تونو را خواندند برج میلاد منفجر شد و فیلم این صحنه کماکان دست به دست در گردش هست .

همبستگی و همدلی در این بخش خیلی نمود داره . در آن برنامه خیلی از عزیزان دیگر در صحنه نبودند همچون جناب ذوالفقاری ، جناب گلیانی ، جناب میری ، جناب بابک شهرکی و بسیاری دیگر هنرمندان این بخش .

- باسلام و درود به همه دوستان و هنرمندان عزیز این بنده حقیر تخصصی در زبان و گویش سیستانی ندارم ولی از مباحثی که شد و دغدغه های پیام سیستانی عزیز و جناب میری و کلیه اساتیدی که بحث کردن نهایت استفاده رو کردم همه با تموم حرفهایشان نشان دادن که زنده اند و قلبشان برای سیستان و موسیقی این مرزو بوم میتپد ولی چون از هم دور هستیم ...خیلی زبان یکدیگر را راحت نمیفهمیم ....از جناب پیام سیستانی عزیز بابت سعه صدرشان تشکر میکنم از استاد رودینی گرانقدر بابت بحث های تخصیصی و علمیشان و همچنین جناب میری بزرگوار که سالیان سال گرد دوری از این استان را به جان خریدن و با کوله باری از تجربه در زمینه تنظیم و کار ضبط و استودیو در اینکار همچنان دلسوز موسیقی این استان هستن ....زبان و سخن همه یک چیز بود ولی چه بهتر که دست دردست هم موسیقی این مرزو بوم را به جهان معرفی کنیم ....جناب میری با توجه به شناختی که از شما بزرگواردارم با کمی سعه صدر و در کنار هم مطمین کارهای فاخری را انجام خواهیم داد و انتقاد سازنده نقطه شروع این حرکت است ....البته از سالها تجربه شما و کارهای زیبایی که در مراکز استانها انجام دادین همه ما آگاهیم پس با کوله باری از تجربه جنابعالی و در کنار هم میتوان روزهای روشنی را برای موسیقی استان رقم زد ....

- به عنوان عضو اجرایی انجمن فرهنگی هرآنچه را طی برنامه هایی که بعضا در خانه هنرمندان برگزارشده و هنرمندان مطرح کشور در صحنه حاضر شدند برخی را عرض کنم .

صدای ایران استاد شجریان در هفته فرهنگی سال 90 برنامه هنر موسیقی استان را ستود .

جناب بهزاد فراهانی گفتند این هنر جایگاه داره و بایستی به مردم معرفی بشه ، باید کمک کرد .

چندین گروه مستند ساز تلویزیون از صحنه های اجرا در خانه هنرمندان فیلم تهیه کردند و خیلی از همشهریان در جاهای دیگر دیده اند که به مناسبت هایی از این تصاویر استفاده شده .

- این توضیح روهم.بدم،این.سبک را تاحالا هیچ یک،از گویشها انجام ندادن،در موسیقی پارسی هم چندی پیش جوانی که در خارج،از ایران هست،با ترکیب سازهای،تبلا(تبل هندی-سه تار،گیتار)اینکارو کردن،

ترکیب بندی.سازهای ما یکم .گسترده تر شده از قبیل(تمبک،گیتار کلاسیک،عود،کاخان،ویلون،قیچک،سنتور،رباب،تبلا،گیتار بیس،)میباشد،

- حقیر با حبیب الله که در حاضر برخی کاستی های میدان هنر را پرمیکنند راحتم و چیزهایی را اشاره می کنم .

در بخش سه چاپی ما یک حرکت زیبا داریم که در اجرای سه چاپی گروهی دیده نمی شود چون خودم این بخش را مسلط هستم موضوع را به استاد منتقل و قرار شده اصلاح کنند.

دوم این که از استاد حبیب درخواست کردم زمانی که ساز نواخته می شود بایستی اواز لیکو تداخل داشته باشد و سعی شود که ترانه های رایج ما کمافی السابق نواخته شود که دل نشین هست و چیزی به نام لب کارون محلی از اعراب ندارد و قبول کردند .

خدمت استاد عرض کردم وقتی ساز نواخته می شود کمتر از زبان استفاده شود و گردش صدای ساز حتما با سر انگشت باشد .

از استاد حبیب الله خواهش کردم که از دهل های استاندارد و متوسط استفاده کنند .

حقیر در کار استاد حبیب الله شاید دخالت کرده باشم اما ایشان با ایروی باز و با خنده این نکات را مد نظر قرار داد .

هربار که ایشان در تهران اجرا داشته با عنایت به ذائقه مردم از استاد خواستم لیلی ها و ترانه لبکی اجرا کند این اجرا شد ، کار اوج گرفت و مردم راضی و خشنود و فخر به هنر سیستان مان .

- دوستان بر ان سر هستم تا اگر زمان یاری مان دهد جایزه ای را برای بهترین تک ترانه ها و آلوم های سیستانی پایه گذاری کنیم . امید که روزنه ای باشد برای دلخوشی ها و شادی های ما.شاید راهی و گامی باشد برای به تپش وا داشتن نبض موسیقی این دیار.../ پیام سیستانی

- خداراشکربابت این لحظات که به برکت این فضای مجازی ونت و...امروزشاهدم که بزرگان وفرهیختگان سرزمینم گردهم هستندوبسیارخرسندم ازاینکه جمع شماخوبان هنرمندگردهم هست از اقایان موسیقیدان (اقایان میری.ابیل.اسحاقی.شیخ نژاد.خمک.صوفی.پیام.حسینی. و...)دوستان این جمع راغنیمت بدانیم هم شاعر وهم ترانه سرا.هم اهنگسازوتنظیم کننده.هم خواننده و...خیلی خیلی خوبه. پیشنهادبنده این است که یک تیم وگروهی مشخص شوندواین امررامدیریت کنندمثلا شرکت تعاونی هنرموسیقی و...بعنوان یک روزنامه نگارومعلم عرض میکنم :این شرایط راهمگی دریابیم.برقرارباشید

- از جناب محمدرضا هدایتی هم که در این گروه حضور دارن انتظار داریم پس از نشر آهنگ سیستانی "خواب شیرین" که اجرای زیبایی هم داشت، آهنگی در سبک آهنگ های فارسی hit شون هم ارائه بدن (مثه آهنگ های زیبای از تو دلگیرم، ماه می خنده...) مطمئنا در فضای موسیقی سیستانی هم شماره یک خواهد شد

- ببینید دوستان من سال ها پیش چند نوشته در باره خودسانسوری سیستانی ها نوشته ام..سیستانی ها از خودسانسور ترین اقوام ایرانی هستند.. بسیاری از این حذف ها هرگز در بخشنا مه های دولتی نیامده است..من خطوط قرمز را می دانم اما در صدا و سیمای ما سلیقه ها حرف نخست را می زنند.اگر تهیه کننده ای خوشش آمد پخش می کند و اگر نیامد نه..اگر مدیری خوشش بیاید پخش می کند و اگر نیاید نه.. مثالی می زنم .فرض کنیم که من کلیپی با بازیگری زنی و یا دختری برای شعرهایم بسازم ... اینها پخش نمی کنند اما همان کلیپ در استان گیلان / لرستان و کردستان و مازندران و آذربایجان پخش می شود ؟ چرا ؟ این بیشتر به خودسانسوری دوستان سیستانی ما مربوط می شود...

- با توجه به مجموعه سخنان بسیاری از دوستان موسیقی سیستان را شاید بتوان در چند بخش دسته بندی کرد. این دسته بندی شاید کامل نباشد اما ما را به شناختی نسبی می رساند.

 

۱ - موسیقی ای که درست یا نادرست آن را موسیقی مقامی می نامند و از دیرباز در این سرزمین جاری بوده است. نمایندگان این گونه موسیقی هنرمندان مشخصی هستند . نظرحان مسیان - آرچنگ - مالکی و.. حبیب الله را شاید بتوان نمایندگان این گونه موسیقی بشمار آورد

۲ - گونه ای از موسیقی که با شریف آغاز می شود و با علی شهری و احمد نخعی پی گرفته می شود و تا امروز هم ادامه دارد .

۳ - موسیقی پاپ

۴- موسیقی سنتی که با آلبوم اوشیدا آغاز شده است.

۵ - سرود خوانی که بیشتر تولیداتی برای مناسبت ها ی خاصی با سفارش صدا و سیما است.

۶ - موسیقی تلفیقی که در پی آن است تا سنت را با مدرنیزم گره بزند و شکل تازه ای و گونه ای نو از موسیقی را به مرد بشناساند.

باید چشم براه آینده بود تا ببینیم که آیا کدامیک از این گونه ها بر فرهنگ موسیقی ما چیره خواهد شد و رهروانی پیدا خواهد کرد

عکس نوشته به زبان سیستانی (5)






وه درنگک شته غصّه، بگک پوز پوزک مکو...


(اندوه به سر رسیده، پیغامش دهید بغض فرو دهد...)


پیام سیستانی/ منظومه غنایی «چکری پکر
ی»


چندی در باب منظومه «چکری پکری»؛ به قلم «غلامرضا عمرانی»



در اوج خستگي و بي‌رمقي‌ام؛ فردا هم شش بامداد عازمم؛ اما چكري‌پكري را چه كنم؟ نمي‌توانم بيش از اين برعهده‌ي تعويق بنهم و پشت گوش بيندازم؛ اين دگرگوني بايسته را؛ شايستگي در جاي ديگر نشيند؛ اكنون بايستگي‌اش مراد است.

مي‌بايست مي‌شد؛ و ... سرانجام با درنگي چند ساله شد. دست مريزاد!
شش هفت سالي هست كه با چكري پكري آشنايم؛ اگر زياده‌گويي نباشد، دست كم هر هفته آن را خوانده‌ام؛ با سازوكارش، با زير و بمش، با شكل هندسي‌اش حتي بارها و بارها كلنجار رفته‌ام و پس از هر كلنجار چيزي افزون بر نوبت پيش در آن يافته‌ام.
به پيام گفته‌ام؛ و البته اين را از سر ضرورت گفته‌ام و از ژرفاي دل گفته‌ام و با تمام وجود گفته‌ام و با همه‌ي باور گفته‌ام كه اگر ملك سليمان به دست داري يا نه، سر زلف يار- كه از ملك سليمان هم ارزنده‌تر است- بهل و بر سر اين زلف چنگ بزن كه چرخ از آن فسانه هزاران هزار دارد ياد؛ اما اين از كان جهاني ديگر است و تا اينك فكر هيچ مهندس چنين گره نگشاده است و زهي تو كه مهار اين توسن سركش را در كف باكفايت تو هشته‌اند و اين بي‌ترديد دل و دين مي‌برد از دست بدان سان كه مپرس!

باقي بماناد تا وقت خوش شود؛ اگر بتواند شد!


از گرد راه نرسيده مي‌روم سراغ مشق‌هايم؛ امروز بايد چهار پنج بار از چكري‌پكري رونويسي كنم؛ براي اين، براي آن. دستم روان خواهدشد؛
خواب‌نامه‌هاي كودكي‌ها يادتان هست؟ كسي مي‌آمد؛ كاغذي در دستت مي‌هشت و مي‌رفت؛ وظيفه‌اش را انجام داده‌بود؛ تو چند سالت بود؟ چه‌قدر سواد داشتي؟ اين‌ها مهم نبود؛ كاغذ تاشده را باز مي‌كردي؛ از آسمان آمده يا از ...؛ مهم نبود؛ نامه نامه بود و ارجي داشت؛ مي‌گشودي؛ كسي خوابي چنين و چنان ديده‌بود؛ موبه‌مو نوشته‌بود و اخبار شگرف از كون و مكان در آن گنجانده‌بود؛ مو بر تن آدمي راست مي‌شد؛ و در انتها از قول فلان‌بن فلان‌بن فلان به روايت و سند صحيح از فلان‌بن فلان نوشته‌بود كه اگر اين خواب‌نامه به دست كسي برسد و به آن بي‌اعتنايي كند، به ازاي هر حرفش زبانه‌اي از آتش دوزخ او را در ميان خواهدگرفت و خانه‌اش بر دوش ... ! و ما ادريك ماالهاويه! و بيوتهم خاويه!
اما مژده هم داده بود كه مي‌تواني همه‌ي زبانه‌هاي آتش را به شاخه‌هاي گل و سنبل مبدل كني؛ باشد؛ هرچه باشد، مي‌پذيرم؛ مي‌پذيري؟! چهل بار بايد از روي آن بنويسي و به چهل نفر برساني تا ... اووه! چه مي‌شد!! با تصاعد هندسي پيش مي‌رفت.
مي‌گفت هنگام نوشتن آن چهل نسخه بايد با وضو رو به قبله هم بنشيني؛ و چه شگفتناك بود نگاه‌هاي تيزبين پدر و مادر كه تو را در حال وضو گرفتن مي‌ديدند و زيرجلكي مي‌خنديدند و ... !
مي‌خواستم همين بساط را پهن كنم؛ چكري‌پكري را داشتم؛ نسخه‌ي اصلش را؛ به سند معتبر كذا في‌الاصل! اما ... اما ...؛ از شما چه پنهان؛ بگذاريد يك داستان ديگر هم بگويم:
گاهي بيتي، دوبيتي‌اي چيزي در همين مايه‌ها كشف مي‌كنم؛ استخراج مي‌كنم؛ حاصل غواصي‌هاي دور و دراز در گنج‌نامه‌ي ادب پارسي؛ تا فرياد كشيدن و يافتم يافتم فاصله‌اي ندارم؛ دلم مي‌خواهد سر گذر بايستم در معبر باد و آن بيتك را جار بزنم؛ اما ناگهان نيروي ديگري با قدرت بيشتري از ژرفاي وجودم سر برمي‌دارد كه تو را چه مي‌شود آدم ساده!؟ مگر همين ديوان‌ها قرن‌ها گسترده نبوده است؟ مگر همين مردم ميهمان همين بساط‌ها نبوده‌اند؟ بوده‌اند كه! پس كجاست آن بيتك بر سر زبان‌ها؟! چرا نبايد باشد؟! اگر اين گنج است؛ اگر به‌رايگان همه جا پراكنده‌است، يك دو دمك «دغال‌گردي» كسي را نمي‌كشد! مي‌كشد؟! پس چرا اين ... بر سر بازار، بر سر زبان‌ها نيست؟
آن وقت پا پس مي‌كشم و باز هم از شما چه پنهان؛ آن گنجينه را در كف يك دستم مي‌گيرم؛ دستم را مشت مي‌كنم و دست ديگر را روي آن؛ كار تمام نشده‌است؛ بيرون مي‌روم اما محتاط؛ گنج بازيافته‌ام را، درست هم‌چنان كه مادر فرزندش را در شكم؛ در ميان مشت مي‌گيرم و ...؛ كجاست اهل دلي؟ كجاست؟ مگر مي‌تواني به هر كس هركسش بنمايي؟ نه؛ به كس كسونش نخواهم داد! چشم آلوده‌نظر از رخ جانان دور است»؛
مگر يادم رفته «آن كه يوسف به زر ناسره بفروخته بود»، بر او چه‌ها رفت؟! نه؛ به اين زر ناسره نخواهمش فروخت؛ مي‌جويم عاقلي كه ديوانه كنم؛ حتي اگر پيرزالي باشد و est-o-bestش تنها يك كلاف نخ؛ مشتاقي شرط است؛ و ... سرانجام مي‌جويم و مي‌يابم و گنجم را، آن يك بيتك نغز را آهسته در كف نيم بسته‌اش خالي مي‌كنم و مي‌سپارمش كه هش‌دار!
براي چكري پكري اما كم‌تر يافتم؛ يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت! اگر صيرفي شهر هم قلاب باشد، عرضه‌ي اين نكته‌هاي چون زر سرخ بر او همان حكايت زردوز و بورياباف است!
آهاي ....! كس ندارد ذوق مستي؟ مي‌گساران را چه شد؟!
دير مي‌كشد؛ دير؛ اما تني چند سرانجام مي‌آيند و مخصوصا آن روز كه چندين دست فواره‌ي خواهش شده‌بود و نيز آن روز ديگر كه «رونده‌اي كه از كنار مجلس گذر مي‌كند و دور آخر در او اثر»... و سرخوشي‌اش و شادمانگي‌اش و برقي كه از چشمانش مي‌درخشد كه يافته است، به همه‌ي نيامده‌ها و نايافته‌ها و ناكام‌مانده‌ها مي‌چربد! از شافعي مپرسيد امثال اين مسايل!
ديگر ببخشيد؛ نمي‌توانم


يافتم؛ راستش سختم آمد كه چنين گوهري قدرنادانسته به سرنوشت بسياري از همانندان گرفتار آيد؛ تا آن روز كه اين گوهر يك‌دانه كه سال‌ها در كنج دفترهاي كهنه از توش و توان افتاده بود- و نزديك آمد كه طبع نازك شاعر، اين يك را نيز هم‌چون marq e čoppo: و ma:dia:li و «سكايي‌ها» به ورطه‌ي خاموشي و فراموشي افكند- به مشاطگي هنرمندانه‌ي مهرداد مهربان و معصومه‌ آتش‌فراز برقع برافكند و به ديد آمد؛ شادان و نازان و جلوه‌كنان؛ تازه آن روز بود كه بسياري از آنان كه گاهي نيش تيز قلم پيام به منظور پيش‌گيري از كژي و كژتابي‌اي نادرخور، جريحه‌شان را يا غرورشان را اندك خطي انداخته‌بود، پي بردند كه اين يكي پيام ديگري است و «ز كارستان او يك شمه اين است».
تازه آن روز بود كه من هم پي بردم كه چرا رونويسي‌هاي من از چكري‌پكري- چندان كه بايد- با آغوش باز مواجه نشد. تازه فهميدم! طفلك، خوانندگان آن‌ها؛ از كجا بايد آن همه واژه را رمزگشايي مي‌كردند؟ فهميدن معنا چه در واژگان و چه در متن چكري‌پكري يك سو و درست خواندن آن‌ها از سوي ديگر؛ خب؛ انصافا به آنان حق دادم؛ حق داشتند.
امروزه جستن و يافتن يك نفر- با صداي بلند مي‌گويم فقط يك نفر- كه تمام واژه‌هاي چكري ‌پكري را بخواند و بداند و رمزگشايي كند و به هر دو عالم قال و مقال آن - اين قال و اين مقال فعلا پاي من؛ طلب شما- وارد شود، ناممكن است؛ قطعا ناممكن است.
بر اين پاي مي‌افشارم با تأكيد دوباره!
نه؛ بلافاصله نگوييد و نتيجه نگيريد كه اين واژگان مرده‌اند؛ كه اين گويش مرده‌است و نيز براساس اين صغري به كبراي ناگزير محتوم منطقي دل‌خواه خودتان نرسيد؛ نه؛ خوانندگان و گويشورانش به دلايل ديگري حق دارند كه نتوانند بخوانند و از آن‌ها رمزگشايي كنند؛ اصلا منظورم اين نيست؛ چه اگر مرده بود، بر زبان پيام هم نمي‌رفت و از درون پيام هم چنين زنده و شاداب نمي‌جوشيد؛ زبان مرده ادبيات ندارد؛ شعري كه به زبان مرده بسرايند، اين مايه غوغا به‌پا نمي‌كند؛ اين روزها فضاي مجازي را در پيوند با اين شعر، با همين يك شعر ببينيد؛ اين خيزش و «اين هزاهز از لوني ديگر است». لابد داستان مرگ زبان‌هاي بلند‌آوازه‌ي دنيا همچو لاتين و سانسكريت را كه مي‌دانيد. شايد روزي، جايي، به آن بپردازم.
تنها اين جا، همين مقدار بگويم كه پيام تلنگري به كسي نواخت كه خود را بنابه مصلحتي، لختي به خفتن زده‌بود؛ و چه تلنگري! بازتابش را فردا يقينا خواهيم‌ديد؛ يقينا!
امشبك هم به همين بگذرد.



هامون من مرکز شادی های جهان بود: شرحی بر «نماهنگ عطش» به قلم «پیام سیستانی»



عکس: سیستان آنلاین

دانلود نماهنگ عطش از اینجا

(کاری از تالار گفتمان سیستانیان؛ آبادگران فرهنگ و خاک سیستان)


نماهنگ ارزشمند عطش را دیدم و شنیدم . راستش باور کردن این که روزی می بایست در سوگ دریاچه ای که کودکی و خاطراتم در آن زاده شدند و هنوز عطر گیسوانش در من است، گریست و آه کشید نه برایم پذیرفتنی ست و نه باور کردنی . چگونه می توان مرگ یکی از کهن ترین بستر های اسطوره های شرق را باور کرد ؟ چگونه می توان باور کرد که آن همه رویا و خاطره یکجا دفن شود .. نه . دستکم باورش برای من دشوار است .

برای من که در جای جای آن خاطره دارم و هر شب در جای جای آن می نشینم و رویا می بافم و شعر می گویم و بعد هم دلم می خواهد آن ها را به دست باد بدهم تا در ریگستان ها بپاشند . اصلا خیال همه را آسوده کنم من هیچ مرگی را باور ندارم برای همین است که رویاهایم تلخ و سوگی نیست . برای همین است که شعرهایم کسی را به گریه نمی اندازند . برای همین است لباس تمامی درختان گزی که در شعرهایم می رقصند یا سبز است یا قرمز .

من بسیار کم آبی هامون را دیده و شنیده ام اما مرگش را نه از کسی شنیده ام و نه حتی اگر بشنوم باور خواهم کرد . چگونه می توان تا زمانی که نام فرزندم هامون است من از سوگ هامون سخن بگویم و در سوگش شعر بسرایم و سیاه بپوشم ؟ مرگ هامون را باور ندارم همچنان که مرگ زبان سیستانی را .

سال هاست می گویند که زبان سیستانی مرده است اما تا زمانی یک تن در گوشه ای از این جهان با این زبان رویا می بافد و شعر می سراید این زبان زنده است . داستان من و هامون هم اینچنین است . هامون کم جان، کم تپش و ناخوش می شود اما هرگز نمی میرد چون اگر بمیرد پس تکلیف شعرها و رویاهای من چه می شود؟ جواب این همه خاطره ی زنده ی مرا چه کسی می دهد ؟ جواب کوه خواجه، گزها ، ریگ ها و بادهای صد و بیست روزه ای که هر روزه به دیدارش می آیندد را چه کسی می دهد ؟ اصلا مگر می توان به لورگ باغ از مرگ هامون چیزی گفت .

لورگ باغ هنوز در کنار هامون پهلو زده است و برای روز مبادا شعر می گوید . نه... باور کنید که حتی اگر تمامی مردم جهان هم از مرگ هامون سخن بگویند، من نه مرگ هامون را باور می کنم و نه حاضرم سوگ سرودی بسرایم . هامون من مرکز شادی های جهان بود .

منبع


عکس نوشته به زبان سیستانی (4)


از ذوخ و خنده پر کنک، امشؤ تموم عالمه...

(به یک امشب، جمله جهان را مملو از شور و شادی ات ساز...)


پیام سیستانی / شعر «چک چکی»



عکس نوشته به زبان سیستانی (1)



کوش کوش کو نو جملگئ شو نو یگ جا دک مکو...
(سر به زوزه بگیر و چون گردبادی باش که آرام و قرار ندارد...)

پیام سیستانی/ منظومه غنایی چکری پکری



«نشر الکترونیک سیستانیان» : شاخه انتشاراتی سرای فرهنگ و هنر سیستان



«زاریا؛ سرای فرهنگ و هنر سیستان» اقدام به راه اندازی شاخه انتشاراتی خود با عنوان «نشر الکترونیک سیستانیان» می نماید.





با گسترش اقبال عامه سیستانیان نسبت به واکاوی و کنکاش بافت فرهنگی، هنری و ادبی سیستان، نیاز روزافزون نسبت به راه اندازی یک مرجع انتشاراتی در جهت طبع و نشر مکتوبات و تألیفات سودمند سیستان پژوهان احساس می گردد؛ چه آنکه همینک بسیاری از نوشتارها و مقالات مطبوعه در این خصوص در هزار توی پر پیچ و خم فضای مجازی گرفتار آمده و از استقبالی که شایسته و بایسته آن بوده اند، محروم مانده اند.

نظر به ضرورت وجودی مرجع انتشاراتی جامع در این خصوص، سرای فرهنگ و هنر سیستان (بولتن تحلیلی سیستانیان) از شاخه انتشاراتی خود با عنوان «نشر االکترونیک سیستانیان» رونمایی می نماید.

بدینوسیله از کلیه اصحاب قلم و سیستان پژوهان درخواست می گردد مقالات و نوشتارهای مدنظر خود را جهت انتشار، به پست الکترونیک انتشارات به آدرس scythrian@yahoo.com ارسال داشته و ما در جهت هر چه پر بار تر کردن این مرجع یاور باشند.

(+ در عنوان ایمیل ارسالی حتماً عبارت «همکاری با نشر الکترونیک سیستانیان» قید شود).



کتاب شماره یک:
نوشتاری در ستایش کتاب گویش سیستان
پیام سیستانی
ویرایش دوم: اردیبهشت 92


دانلود از اینجا یا اینجا

فوتو هایکو های سیستانی (1)

.
شعر: پیام سیستانی
عکس و رسم الخط: ح. ص

.

مشاهیر معاصر سیستان (3) : پیام سیستانی



پیام سیستانی، شاعر، نویسنده، روزنامه نگار، فعال حقوق بشر و پژوهش گر حوزه فرهنگ و ادبیات ایران با تمرکز ویژه بر زادبوم خود، سیستان، است.

هم اینک در کشور نروژ زندگی می کند و عضو انجمن قلم نروژ می باشد. سال ها برنامه نويس راديو بوده است و سردبير و نويسنده ی هفته نامه ها در ايران و کشور های ديگر. فرهنگ سيستانی بزرگ ترين دغدغه ی امروز اوست و پس از آن ها شعر پارسی و نوشتن نقد و مقالاتی در زمینه ی فرهنگ و ادبیات سیستان.

بسیاری از نوشته ها و شعر های پیام در سایت های داخلی و خارجی نشر می شود. او بيش از ده مجموعه شعر سيستانی و پارسی آماده ی نشر دارد که به زودی به صورت سی دی و کتاب منتشر خواهد شد. افزون بر اين ها پیام با چند گروه موسيقی نيز همکاری می کند.

از دغدغه های ديگر وی ترجمه ی شعر سيستانی به زبان پارسی ست. پیام دستی نیز در طنز نویسی دارد و سال ها طنزنویس رادیو و مطبوعات بوده است. یکی دیگر از فعالیت های او راه اندازی بنیاد فرهنگی نیزار است که یکی از اهداف این بنیاد حمایت و نشر موسیقی و شعر سیستان و بلوچستان است.

به اعتقاد بسیاری از ادیبان و صاحب نظران سیستانی او تحول و انقلابی تازه در شعر و فرهنگ سیستانی ایجاد کرده و شعر و فرهنگ سیستانی را به خارج از مرزهای سیستان برده است.

پیام سیستانی دو جايزه ی ادبی را نيز پی افکنده است . يکی در گستره ی جغرافيای فرهنگی ی زبان پارسی  دری ، در ايران ، افغانستان و تاجيکستان و ديگری در گستره ی فرهنگ و هنر سيستان و بلوچستان. او کاندید چند جایزه ی بین المللی در زمینه ی دفاع از آزادی بیان و حقوق بشر بوده است و در سال 2004 میلادی جایزه ی بین المللی «هیلمن هامت» که یکی از جوایز دفاع از آزادی بیان و حقوق بشر است به او به عنوان سردبیر و آقای مهدوی مدیرمسوول هفته نامه ی آفتاب کابل تعلق گرفت.

وی زاده ی روستای لورگ باغ بر کناره ی هامون می باشد. از پنج يا شش سالگی با خانواده در استان گلستان و در روستای ازدارتپه در آزادشهر زندگی کرده و در دانشکده ی علامه طباطبايی تهران در رشته  ادبیات پارسی تحصیل نموده است.


منبع: سرزمین دریا و کویر


کارگاه نقد شعر سیستان (1)

مه پسه گَز ، مه پسه گَز ، مه پسه گَز زابل
پخته شته دلی سختَه وَ خرماپَز زابل
چل سالَ دَخیل بَستَه دل دَر وَ دَر مه
خه پیر شفابخش جهان کرگز زابل



سیستو دل تو تَگّ پَر از ناز گَزَ
از کوش کوش باده یا از آواز گَزَ؟
بیه بچرخه نو چو بازی کنه خه چو گز
که دل اَمگی مَه مست و اراز گَزَ


شاعر: محمد میر
نفر نخست جشنواره بومی سروده های استان سیستان و بلوچستان در بخش اشعار سیستانی


نقد : پیام سیستانی

سخن گفتن در باره ی سروده ی نخست به دلیل مشخص نبودن قالب شعری بسیار دشوار است چرا که با توجه به وزن این دو بیت نمی توان آن ها را دوبیتی و یا رباعی نامید زیرا تفاوت این دو قالب در وزن و زبان آنهاست و این دوبیت هیچ کدام از مشخصات دوبیتی و رباعی را دارا نیست . تنها گمانی که می توان بر بنیاد آن در باره ی این دوبیت سخن گفت این است که این دوبیت را پاره ای از غزلی ناتمام و یا قصیده و قطعه ای ناتمام بدانیم . پس نمی توان در باره ی ساختمان / فرم / ترفند های زبانی و در هم تنیدگی و نیز بسیاری از اجزائ دیگر این دوبیت با توجه به نامشخص بودن قالب شعر سخن گفت . برای پی گرفتن سخن تنها به بافت / ارزش احساسات / تخیل / ریشه مندی زبان / قافیه و نیز معنای شعر خواهم پرداخت .

با توجه به این دو بیت " زابل " ردیف و " گز " / " خرماپز " و کورگز قافیه است . بیت نخست نسبت به بیت دوم منسجم تر و زیباتر است هرچند نمی توان آن را با توجه به بافت فرهنگی و ذهنی گویش سیستانی بیت محکم و ریشه داری که بار حسی و تخیلی پر توان و ژرفی دارد دانست چرا که هر شعری اگر بر بستر فرهنگی و ذهنی زبانی که شعر در آن آفریده می شود هم بافت و همجان نباشد افزون بر این که به ادبیت زبان ره نمی برد چونان وصله ای نازیبا بر تن پوشی زیباست نه به استقلال زبانی می رسد و نه به استقلال تصویری و ذهنی . شاید بتوان یکی از کاستی های دیگر بسیاری از شعر های سیستانی را نداشتن استقلال ذهنی دانست . سروده ای که نتواند به استقلال ذهنی در تصویر سازی / فضا سازی و تخیل برسد اگر تمام واژگان بکار رفته در ساختمان شعر نیز بومی باشند باز هم به استقلال زبانی نمی رسد و ره بردن به حافظه ی فرهنگی زبان و مردم برایش دشوار می شود . استقلال ذهنی پیش از آنی که زاییده ی واژگان و بستر بیرونی زبان باشند زاده ی جان و جهانی ست که پس پشت زبان نفس می کشد و سراینده با سخت کوشی و ره بردن در زندگی و جان زبان آن را کشف می کند و با زندگی و تجربیات درونی و بیرونی خویش گره می زند شاید برای همین است که در بسیاری از شعر های سیستانی زندگی جریان ندارد و گویی بسیاری از این سرودها بیرون زندگی ایستاده اند و تنها لفظ های میان تهی و کنار هم گذاشته شده ای هستند که بود و نبودشان را نه گویش سیستانی حس می کند و نه مردم . اینگونه سروده ها نه محصول کشف و شهود و ریاضت زیستن هستند و نه زاده ی شوری ژرف . نه دارای ساختمانی معماری شده و بافتی محکمند و نه دارای شناسنامه ای ثبت شده . بیشتر به دیوار کج و معوجی می مانند که از سر ناچاری برای مشخص کردن مرزی کشیده می شوند . اگر عشق / زبان و زندگی در شعری جاری نباشد شاعر ناچار برای کمبود این سه عنصر بنیادین به جار زدن این سه با بهره گیری از لفظ هایی کم خون دل خوش می کند و به جای نشان دادن زندگی / عشق / شادی / اندوه و... این کهن باورهای بشری را شعار می دهد .


در هر روی در بیت نخست شاعر می خواهد بگوید : ای مردم من پسر گز زابل هستم که دل سوخته ام در خرماپز زابل پخته شده است . در این بیت که نسبت به بیت دوم محکم تر و منسجم تر است جز از ضمیر " مه " و " پسه " که به معنی پسر است از وازه ی سیستانی دیگری بهره نگرفته است با توجه به این سخن که این جمله را اگر به زبان دری هم بگویی تغییر چندانی با جنس حس و شور و نیز زبان و افت شعر نمی کند . زیرا من بر این گمان هستم که هر شعری تنها در یک زبان اتفاق می افتد و نمی تواند همان شعر با همان تخیل / همان فضا سازی / همان بافت و فرم و همان ساختمان و نیز همان شور و حس در زبان دیگری اتفاق بیفتد و وقتی هم در زبانی این حادثه اتفاق افتاد چیزی به شخصیت / هویت و حیثیت زبان می افزاید تا جایی که نبودن آن شعر می تواند خسارتی بزرگ به ذهن زبان بزند و پس از آن شعر خوب است که زبان حتی زیبایی خودش را با او می سنجد . در هر روی در این بیت چرایی حضور " خرماپز زابل نامشخص است و معلوم نیست اگر قافیه ی این دو بیت گز نبود آیا باز هم دل سوخته اش در فصل خرما پزان پخته می شد یا نه ؟ سخن دیگر این است که آیا این دل سوخته فقط در فصل خرما پزان می تواند پخته شود و نیز این که تکلیف دقایق دیگر زندگی در این دیار چیست ؟ از این گذشته برخی از دقایق و یا برخی از اصطلاحات با توجه به بستر فرهنگی / جغرافیایی و نیز شیوه ی زندگی و ابزار معیشت برای برخی از فرهنگ ها نقش نماد را می یابند و بسیار با اهمیت و پر رنگ می شوند . مثل " حشر " در سیستان چرا که آب / رود و نهر از حیاتی ترین مفاهیم برای جغرافیایی زندگی سیستانیان به شمار می رفتند اما اصطلاح خرما پز با توجه به نبودن نخلستان های گسترده و تاثیر آن بر زندگی و اقتصاد این دیار قابل انتقال مفهومی ژرف نیست اما همین " خرماپز با توجه به حضور نخل در زندگی بلوچ بار عاطفی / حسی و فرهنگی عمیقی دارد و قابل درک و فهم است به همین دلیل اصطلاح خرما پز جز انتقال معنای خرماپز حسی و باوری عمیق را به خواننده نه منتقل می کند و نه با او یگانه می شود . از این گذشته صفت در و در که سیستانی شده ی در یه در دری ست چندان گویای دلی سرگشته / غم زده / دردناک و... نیست در صورتی که ما ده ها صفت ریشه داری که بار معنایی شگفت داشته یاشند در گویش سیستانی داریم که دریغا سرایندگان ما آسان ترین راه هنگام سرودن بر می گزینند که ان در بلند مدت خسارت های زیادی را به گویش سیستانی می زند و افزون بر این که به تهی شدن گویش ما می انجامد باعث از یاد رفتن و نیز بی چهره شذن شعر ما نیز خواهد شد زیرا زمانی شعر گفتن به گویش سیستانی ارزشمند است که هم باعث غنامندی زبان شد و هم پشتوانه ی تندرستی آن باشد وگر نه خسارت زا خواهد و همان سرمایه ای که به ما رسیده است را نیز بر باد می دهیم . دردناک تر این که با توجه به شعر هایی که در این سال ها از برخی از شاعران سیستانی خوانده ام شعر ما نه تنها پیشرفتی نداشته است بلکه دچار پس رفت نیز شده است . برای نمونه امروز کم تر کسی است که نداند در گویش سیستانی ما بسیار اندک و شاید جر در چند مورد از واج و یا حرف( ه و یا ح) استفاده نمی کنیم اما شاعر بی توحه به این قاتوت ساده / جهان را در شعرش بکار می گیرد . این حرف در بیشتر موارد در گویش سیستانی دچار تغییراتی می شود و اگر در میانه ی کلمه ای که از دری وام گرفته بیاید جای خود را به کشیدگی واکه ی پیش از خود می دهد که در این باره فرهنگ شناسان ما نیز به درستی اشاره کره اند . از جمله غلام رضا عمرانی در صفحه 191 در جلد نخست بررسی گویش سیستانی .

شاعر در بیت دوم می خواهد بگوید که : چهل سال است که دل در به در من به کور گز زابل که شفا بخش ترین پیر جهان است دخیل بسته است . اکنون با توجه به بافت بیت می خواهم معنایش کنم . در این بیت تنها کلمه ای که رنگ و بوی گویش سیستانی را دارد حرف اضافه ی " خه " است که به معنای " با " می باشد . شگفت تر این که با توجه به بافت و معنایی که شاعر در پی آن می گردد همین یک حرف اضافه ی سیستانی را نیز غلط در تار و پود بیت نشان دهنده است . به سخنی دیگر در کل ساختمان این شعر سه کلمه ی سیستانی بکار رفته است که یکی ضمیر دیگری اسم و سومی حرف اضافه است که یکی از این سه نیز غلط بکار رفته است . در زبان سیستانی " خه " به معنای " با " است . و با توجه به معنای " خه " به سراغ بیت سراینده می رویم : چهل سال است که دخیل بسته دل در به در من با پیر شفابخش جهان / کورگز زابل . در اینجا معلوم نیست که شاعر به کورگز دخیل بسته است و یا با کورگز به چیز دیگری دخیل بسته است که با توجه به احترام درخت گز در باور های سیستانیان معمولا در کنار زیارتگاها درخت گزی وجود دارد و یا در برخی از مکان ها و روستاها برخی از درختان کهنسال گز از تقدسی برخوردارند و مردم برای رسیدن به آرزوهای خود پارچه هایی را به این درختان می بندند و این درختان برای مردم نقش زیارتگاه را نیز دارد . با توجه به این باورها شاید این معنا نزدیک تر باشد تا این که بگوییم شاعر با درخت گز در جای دیگری و در پای امام زاده ی دیگری دخیل بسته است اما یا به دلیل سهل انگاری و یا ریشه مند نبودن گویش سیستانی در جان و جهان شاعر او معنای دقیق خه " را نمی دانسته است . گمان دیگر این است که با توجه به وزن این دو بیت شاعر نتوانسته است چیز دیگری بیابد که بتواند وزن شعر خویش را پر کند . در هر روی این بیت نه تنها ویژگی شعری ندارد بلکه سست و غلط نیز است .


سروده ی دوم با توجه به وزن آن چارانه و یا رباعی ست . در باره ی این سروده آسان تر می توان سخن گفت چرا که بسیاری از برشکافتن ها بر پایه ی سنجش چگونگی برخورد شاعر با ساختمان و تارو پود قالب شعر است و از برشکافتن و کالبدشکافی قالب شعر است که می توان محکمی / سستی و زبایی و یا نازیبایی شعر را سنجید . بر پایه تجربیات بنده رباعی یکی از قالب هایی ست که به آسانی می تواند خودش را با ساختمان گویش سیستانی همسو کند و اگر کسی سراینده ای بتواند این قالب را رام و کشف کند شعرهای خوب و ماندگاری می تواند در گویش سیستانی بیافریند . دشواری کار رباعی با تمامی کوچکی اش این است که نیازمند ذهن و زبان تراش خورده و تربیت شده ای ست . ذهن و زبانی که از دراز گویی بپرهیزد و بتواند بخشی از زندگی و زبان را کمترین واژگان بریزد و زندگی ای تازه را در زبان بیافریند . فشرده گویی / محکمی زبان / تخیل ژرف و زبانی ریشه مند از خصوصیات رباعیات ارزنده و خوب است . در رباعی با توجه به کوتاهی آن سراینده فرصت اشتباه ندارد چرا که با کوچترین اشتباه هم شعر از تپش خواهد افتاد و هم این که سستی ها و کاستی های شعر به آسانی قابل دیدن و رو شدن هستند . از سوی دیگر رباعی چنان مهربان و ارجمند است که اگر کسی بتواند خق رباعی را ادا کند تا با یک رباعی خوب می تواند نامش را در دفترخانه ی شعر به ثبت برساند . با این پیش درآمد به سراغ رباعی جناب محمد میر می رویم .

ادامه دارد ... .

منبع: آبادگران فرهنگ و خاک سیستانیان


بنیاد نیزار تقدیم می کند : بخش دوم اشعار پیام سیستانی





شعرهای سیستانی پیام، بخش دوم

خو دیدا ...
(پنج و نیم دقیقه)

با صدای معصومه آتش‌فراز و پیام سیستانی، و با همکاری مهرداد مهربان

(تصویر از غروب سیستان : حامد راهداری)


دانلود فایل صوتی بخش دوم

راه اندازی خانه مجازی هنرمندان سیستان و بلوچستان

 

خانه هنرمندان سیستان و بلوچستان

 

تارنمای گروهی سرزمین دریا و کویر به آدرس www.iranstb.com در حرکتی ستودنی و جریان ساز اقدام به راه اندازی خانه مجازی هنرمندان سیستان و بلوچستان نموده است؛ ایده پردازی و مدیریت این پروژه بر عهده پیام سیستانی شاعر، ادیب و فعال حوزه فرهنگ سیستان می باشد . تاکنون شمار قابل توجهی از هنرمندان سیستان و بلوچستان اعم از ادیب، شاعر، زبانشناس، مردم شناس، گوینده، خواننده، میوزیسین و نویسندگان حوزه های گوناگون علوم انسانی جهت مشارکت در این پروژه اعلام آمادگی نموده و اقدام به انتشار آثار فرهنگی و هنری خود نموده اند .

 

خانه فرهنگ و هنر

 

امید بر آن است که تلاش های فرخنده ای این چنین چاوشی باشد برای از بین بردن تشطط و چند پارگی فرهنگی میان هنرمندان این خطه تاریخی از کشورمان؛ چه آنکه راه اندازی این انجمن در نوع خود جدی ترین تلاشی است که در حوزه فرهنگ و ادب سیستان و بلوچستان در عرصه مجازی صورت می پذیرد؛ پر واضح است که همت در راه پیشبرد این طرح علاوه بر اثرات مطلوب فرهنگی که بر هنرمندان سیستان و بلوچستان بر جای خواهد گذاشت، نگاه عوام نسبت به وضعیت فرهنگی این استان را نیز دستخوش تحولات امید بخشی خواهد کرد .

بدینوسیله از کلیه هنرمندان سیستان و بلوچستانی که در هر یک از عرصه های ادبی، هنری، فرهنگی و علوم انسانی تلاش هائی به خرج داده اند، جهت فعالیت و انتشار آثار خود در خانه هنرمندان سرزمین دریا و کویر دعوت به همکاری می گردد؛ علاقه مندان می توانند پس از عضویت در سایت مزبور آمادگی خود را به مدیر این پروژه، پیام سیستانی اعلام داشته و یاریگر دست اندر کاران این اتفاق مهم فرهنگی باشند .

چالش هاي پيش روي تدوين رسم الخط سيستاني

 

سال هاست که بحث رسم الخط يکی از بحث های جنجال برانگيز پژوهش گران ، اديبان و زبان شناسانن سيستانی ست . بحثی که تا هنوز هم ادامه دارد و تا فردا نيز ادامه خواهد داشت . می دانيم که خط وابسته به نوشتن است و نوشتن نيازمند موادی به نام " نوشته " و " نوشتار " است و آن چه امروز منظورمان از نوشتار و نوشته است ، مکاتبات اداری يا چند خط نامه نيست ، بلکه منظورمان متن های ست که ما به آن ها نظم و نثر می گوييم . نثری که می تواند اثری هنری مثل داستان ، قصه و يا رمان باشد و يا جستاری علمی و يا نوشته ای روزنامه ای . بخش ديگر آن نيز نظم است . به ديگر سخن شايد انباشت توليدات ادبی و ضرورت ارائه ی آن يکی از دلايل بنيادين دغدغه ی رسم الخط باشد . اکنون اين پرسش پيش کشيده می شود که براستی انباشت کدام توليدات ادبی ـ مخصوصن نثر که نماينده ی راستين ساختمان زبان است ـ ضرورت بنيادين و نياز اصلی گويش سيستانی به داشتن رسم الخطی مستقل است ؟ ( به اين پرسش پسين ترها پاسخ خواهم داد ).

 

تدوين رسم الخط



همان گونه که می دانيد امروزه دوستان ما برای نوشتن متن هايی به گويش سيستانی از دو گونه الفبا بهره می گيرند ، يکی الفبای عربی / فارسی و ديگری الفبای لاتين . الفبای عربی / فارسی گاه با اعراب گذاری استفاده می شود و گاه بی اعراب و الفبای لاتين نيز گاه به صورت فنگليش است و گاه به گونه ای علمی که به آن آوانويس می گويند . اکنون می خواهيم نخست کاستی ها و برجستگی های هر کدام را برسی کنيم و سپس بدون پيش داوری ببينيم آيا وجود کدام ضروری است و اصلن می توان برای نظم و نثر نيز از اينها سود جست يا نه .

دستگاه آوايی و صوتی گويش سيستانی از آن جايی که دستگاهی بسيار پيچيده و گاه قانون گريزی ست و گويش سيستانی نيز در ساخت واژه و جمله ، اتکای بسيار زيادی به ساختمان آوايی و صوتی خود دارد و به صورتی افراطی از کشش های آوايی و جابه جايی اصوات بهره می گيرد و نيزاز آن جايی که بسياری از ويژگی های فراموش شده ی زبان های کهن را حفظ کرده است ، به آسانی تن به نوشتار با الفبای فارسی / عربی نمی دهد . از سوی ديگر الفبايی که امروزه ما برای نوشتن نظام آوايی زبان فارسی بهره می گيريم ـ هرچند کاستی هايی نيز دارد ـ اما ما برای نوشتن و ثبت نظام آوايی زبان پارسی چندان دچار سردرگمی و مشکل نمی شويم اما همين الفبا حتا با بهره گيری از اعراب گذاری نيز در بسياری جاها ما را برای ثبت چند واژه ياری نمی دهند چه رسد به ثبت چند خط شعر . تازه اين در صورتی ست که ما از همه ی امکانات الفبايی زبان پارسی بهره بگيريم در صورتی که طبق قائده ی نوشتاری ی بسياری از پژوهش گران و زبان شناسان سيستانی بايد چندين حرف هم صدا مثل انواع" ع " غ " ز" ط "س " ، ه " و..را نيز حذف کرد و همه را به يک شکل و قيافه در آورد و نوشت . برای نمونه همان گونه که پيش تر ها نيز گفتم بايستی طبق اين قايده عشق را " اشغ " يعقوب ليث صفاری را اغوب ليس سفاری ، علی را " الی " و... نوشت . ( اکنون تنها به بررسی خوب بودن يا نبودن ، به جا بودن يا نبودن و کارا بودن يا نبودن همين يک نکته می پردازم و باقی نکات را در نوشته های پسين پی می گيرم ) .

 

رسم الخط



بيش ترين کسانی که از اين روش بهره می گيرند پژوهش گران و زبان شناسانی هستند که گستره ی کارشان بيشتر فرهنگ نامه نويسی و گردآوری لغات سيستانی ست و کم تر در حوزه ی شعر و ادبيات به صورتی حرفه ای کار کرده اند . از ديد اين نويسندگان نظام آوايی چونان اعداد رياضی هستند و کارکردهاي مشخصی دارند و برای اين گروه زبان همان پيکره ی بيرونی ست که ديده و شنيده می شود . ـ البته نسبت به تعريف بيرونی ی زبان شناسی از زبان سخنشان تا اندازه ای هم درست و به جاست ـ اما درستی اين سخن به گمان بنده در مورد زبان های قائده مندی که از دير باز دارای ادبيات نوشتاری ، شنيداری و رسم الخط بوده اند به جا و درست است نه در مورد گويشی چونان گويش سيستانی که نه سابقه ی ادب نوشتاری دارد و نه استقلال زبانی واز نظر زبان شناسان نيز زير مجموعه ای از زبان فارسی به شمار می رود .
و تمام بررسی ساختمان آن به چند جستار ، پايان نامه و چند کتاب خلاصه می شود . آن هم کتاب هايی که در همين يکی دوسال اخير نوشته شده است و بهترينشان نيز دو جلد کتابی ست که جناب غلام رضا عمرانی نوشته است . اما همين چند جلد کتاب را هم که می خوانی در پايان کار تازه می فهمی که هيچ چيزی در باره ی ساختمان آن نمی دانی .

ديگر اين که پيش نهاد دهندگان و رهروان چنين طرح هايی نخست بايستی به پرسش هايی بسياری پاسخ دهند ، از جمله اين که هدف از اين کار چيست ؟ آيا اين روش می تواند باعث زايندگی زبانی و نيز آسان شدگی برای يادگيری ، نوشتار و از همه مهم تر آفرينش ادبی بشود ؟ آيا هدف از اين شيوه تنها ثبت واژگان سيستانی آن هم در فرهنگ نامه هاست يا آموزش آن برای خواندن ونوشتن ؟ يا اين که اين شيوه ی نوشتاری چه امکانات و توان هايی را به شاعر يا نويسنده ی سيستانی می دهد ؟

بنده پس از سال ها مطالعه ی نوشته های اين گروه و نيز هم سخنی با بسياری از اين پژوهش گران به برجستگی ها و کاستی های اين شيوه ی نوشتاری می پردازم .

 



نخست اين که شايد اين روش برای زبان شناس و پژوهش گر فرهنگ نويس روشی پسنديده و آسانی برای طبق بندی ، بررسی و ثبت واژه ای باشد و اين شيوه نه تنها برای پژوهش گر واژگانش خسارت زا نباشد بلکه ويژگی و برجستگی ای نيز به او و اثرش بدهد چرا که فرهنگ نامه ها ما تنها با پيکره ی واژگان سروکار داريم نه با جان و جهان واژگان . اما به گمان من اين شيوه از آن جايی که بسياری از امکانت و توان های زبانی شاعر را از او می گيرد برای شاعر و شعر خسارت زاست . برای نمونه بسياری از صناعات ، بازی ها و ترفند های ادبی ای که وابسته به ساختمان بيرونی و گاه نيز درونی زبانند از شاعر گرفته می شوند و پيکره ی بيرونی شعر از آنان محروم می شود و در بلند مدت با شعری فاقد از هرگونه صنعت و ترفندی روبه رو خواهيم شد که تنها وابسته به معنا خواهد شد . ديگر اين که درست خواندن ، درست نوشتن و لذت بردن از متن را ناخواسته از خواننده می گيريم ، آن هم خواننده ای که عمری " عشق " را تنها با ديدن واژه ی عشق که از سه حرف : " ع ، ش و ق " دريافت کرده و می کند . به ديگر سخن ، بخش چشم نوازی يا هنر بصری و ديدنی به ضد هنر تبديل می شود و به دلزدگی و رمندگی خواننده می انجامد .

ديگر اين که بنياد و هدف بنيادين فرهنگ نامه ها ثبت واژه و انتقال معناست اما هدف شعر معنا آفرينی ، انتقال حس و شور و نيز لذت آفرينی ، خلق فضايی تازه و انتقال همه ی اين ها به وسيله ی مجموعه ای در هم تنيده و ساختارمند از جهان بيرونی و درونی زبان است ، جهانی که گاه با جهان و حتا بار معنايی و حافظه ی خودکار شدگی و شناخته شده ی زبان نيز در تضاد است ، در اينجاست که شعر و شاعر و نيز خواننده به شدت با اين شيوه ی پيشنهادی پژوهش گرايانه دچار مشکل و درد سر می شوند . از همه مهم تر خواننده ای که يکی از مهم ترين دلايل سرايش و شايد ميراث دار اصلی شعر است ، آن هم خواننده ای که هنوز در آغاز خوگرفتن با خواندن شعری به نام شعر سيستان است و تمامی عمر شعرخوانی اش بيش از چند دهه نيست و چشم و زبانش هنوز به خواندن شعری به گويش مادری اش عادت نکرده است . گويشی که همان گونه که پيش تر گفتم تمامی سواد و تجربه ی شعريش در چند جلد کتاب کورنامه ، پنج ارغن و خال کجک خلاصه می شود ... .

پيام سيستانی

 

شرکت در نظرسنجی « شعر و شاعران پارسی زبان »

امروز با خبر شدیم که سایت فرهنگی و ادبی شاعران پارسی زبان، نظرسنجی ای تحت عنوان شعر و شاعر برگزیده را از مدتی پیش آغاز کرده است و این بار خوشبختانه شعر یکی از شاعران سیستانی « پیام سیستانی » نیز در این نظرسنجی گنجانده شده است.



همه ی دوستان عزیز می توانند در این نظرسنجی شرکت کنند.

حضور دوستان در این نظرسنجی باعث سربلندی سیستان و سیستانیان خواهد بود.

با سپاس از همه ی دوستان.

نشانی سایت =>

irafta.com/poempoll.aspx



نوشتاری در ستايش کتاب گویش سیستان

 

گويش سيستان

ديباچه اي كه در پيش روي داريد در مقدمه جلد نخست كتاب گويش سيستان – تاليفي از غلامرضا عمراني – و به قلم پيام سيستاني به طبع رسيده است.

 

راست آن است که بر آن سر بودم تا ردای بزرگان بر دوش نهم و بی آن که از چند و چون کارهای بزرگان آگاهی داشته‌باشم، چونان بزرگان چيزدان درباره‌ی فرهنگ، زبان و بسياری دانش‌های ديگر قلم‌فرسايی کنم و دست آخر نيز نام کوچک خويش را در کنار نام بزرگانی فن‌دان بنگارم. از ياد برده بودم که اين نوشته‌ی ناچيز را می‌بايست برای آموزگار فروتن و چيزدانی بنويسم که ساليانی دراز بی هيچ هياهويی کتاب‌ها و جستارهای گران‌سنگی نوشته است و به هزاران تن چونان من فن سخنوری آموخته است؛ آموزگاری که هم سخندان و سخن‌سنجی چيره‌دست است و هم جان‌سوخته‌ای فروتن.

با خود انديشيدم که چنين کار بیهوده‌ای چنين باشد که باد به سيستان برم و زيره به کرمان؛ پس بر آن شدم که تنها به نامه‌ای دل خوش کنم؛ نامه‌ای که بی هيچ گزافه‌ای واگويه‌ی شاگردیست به آموزگاري جان‌سخت و فروتن و شايد نيز اعتراف تلخ نسل سرگردانی که من نيز يکی از آنانم؛ شاگردی که از آموزگار خويش آموخته است که نخستين بنياد فرهنگ‌پژوهی رهايی از بيماری‌های مسري «من منشی» و «خودبزرگ‌بينی» است؛ بيماری‌هايی که می‌توانند آسيب‌جاهای بی‌درمان فرهنگ‌پژوهی باشند؛ و نيز آموخته‌است که سرودن و نوشتن به زبان مادری و درباره‌ی زبان مادری نه تنها چيزی از جایگاه سراينده و نويسنده نمی‌کاهد، بلکه به جایگاه او نيز چيزی می‌افزايد و حتي او را در جايگاه رفيع‌تري مي‌نشاند؛ و آموخته‌ام که اين گونه نوشته‌ها و سروده‌ها پاسخی به نيازهای کهن و ديرينه‌ايست که همواره تا واپسين دمان زيستن در نهاد آدمی شعله‌ور است و دمی رهايش نمی‌کند؛ نيازی که گويی دمان به دمان شور و شعور آدمی را بيشتر به شورش وا می‌دارد و چونان بغضی فروخورده و ديرينه‌سال در جای جای جان آدمی چنبره زده است و هر دم چنگ بر جداره‌های دل می‌کشد و وجدان آدمی را می‌خراشد.


چنين بود که بر آن شدم تا به جای همه‌ی شوريدگان بی‌نام و نام‌دار سرزمين مادری‌ام زبان بگشايم و نامه‌ای از دورترين ايستگاه زمين بنويسم و به ياد همه‌ی فرهيختگان و خردمندان فروتن سرزمين مادری‌ام به نشانی يکی از آن چند تن پست کنم تا بدانند که نه تنها مردم جان‌سوخته، بل ريگستان‌های مويه‌گر، بادهای جنون‌گرفته، دشت‌های کپک‌زده، درختان پريشان‌گيس و خارستان‌های دهان‌وامانده نيز از آه گاه و بی‌گاه دل‌های تب‌دار شما آگاهند و خوب می‌دانند که ما ـ کوچکان بی سرنوشت ـ وام‌دار تلاش‌های شما فروتنان خردمندی هستيم که همواره در درازنای زيستن، جان و جوانی‌تان را با نوشته و سروده‌های برآمده از ژرفای وجدان تاريخی‌تان درهم تنيده‌ايد تا در تاريک‌ترين دمان زيستن، شور و شعورمان را به شورش واداريد تا بدانند که ما نيز سر بر سنگ می‌کوبيم که دريغا بر فرهنگ و مردمی که خردمندان سخن‌سنج و سخن‌دانش تنها به شمارگان انگشتان دستی بی شست باشند.

 


می‌دانيم و خوب می‌دانيم که اگر در اين زمانه‌ی پرآشوب، زبان و فرهنگ مادری‌مان هنوز کورسويی دارد و از دورها سوسو می‌زند و هنوز «مرده‌ريگ خورانی ياوه‌گو» بر پيکر نيمه‌جانش واپسين «سوگ‌سروده»ها و «مرگ‌واژه‌»ها را زمزمه نکرده‌اند، تنها و تنها به انگيزه‌ي در ميدان ماندن شما چند گرد «خردباور» بوده‌است؛ شمايانی که خواب از ديده ربوده، موی از رنج و يکگی سپيد کرده و نان از سفره‌ی خويش دريغ کرده‌ايد تا نگذاريد که واپسين نانبشته‌های فرهنگ مادری‌تان در زير هزاران خروار اندوه جوان‌مرگ شوند؛ شمايانی که نمی‌خواهيد آخرين فرزندانی باشيد که از خم‌خانه‌های زبان و فرهنگ مادری‌تان سرمست شويد و چونان بسياری از «بادسران» خواهش و آسايش اين مرده‌ريگ ديرينه‌سال را به بهای نانی نيم‌سوخته سودا کنيد.


بگذار بگويم و اعتراف کنم که شما چند تن به نسل من آموختيد که زبان مادری ارجمندترين مرده‌ريگ فرهنگ و تاريخ است و دشت پرپهنايی‌ست که امروزيان و نيامدگان، افزون بر آن که می‌توانند در اين بی‌کرانگیِ پهناور با سرخوشی‌ها و ناخوشی‌های خويش رؤياهای فردی و جمعی ببافند، اين فرصت را نيز دارند تا از طريق پل‌های زبان با گذشته‌ی تاريخی و فرهنگی خويش درپيوند باشند و اگر به هر انگيزه‌ای اين پل‌ها فروبريزند، بی‌گمان آن مردم دچار گسست‌ها و لجام‌گسيختگی‌های فرهنگی می‌شوند که فرجامِ آن ورشکستگی فرهنگی و آسيب‌پذيری در مقابل بيماری‌های اجتماعی است. از آن جا که زبان ساختمانی «ديرپا» و «ديرويرانی» دارد و به‌آسانی تن به فرسايش نمی‌دهد و بسياری از بنيادها و پی‌ريزی‌هايش در رويارويی با تندبادهای اجتماعی پایداری می‌کنند، می‌تواند بهترين و امن‌ترين جای برای واکاویِ گذشته‌ی فرهنگی و تاريخی هر قوم و سرزمينی باشد. از ياد نبريم که گاه هر هجايی از زبان پلی است که ما را با گذشته پيوند می‌دهد و هرآن گاه که هجايی يا واژه‌ای خواسته يا ناخواسته در هياهوی زيستن از ميان برود، پلی ديرينه‌سال ويران می‌شود؛ بخشی از حافظه‌ی فرهنگی ما از ياد می‌رود و دستگاه باروری و زايندگی فرهنگی ما آسيب می‌بيند.

 


نازايی، ناکارآيی و کم‌جانی و کم‌خونی هر فرهنگی پيوندی ژرف با ناتوانی، نازايی و کم‌خونی زبان آن فرهنگ می‌تواند داشته‌باشد. در راستای همين انديشه است که باورمندم هرآن گاه که زبان و گويشی از تپش وامی‌ماند و به «لال‌بندی» و سترونی دچار می‌شود، جان و جهان و شور و شعور گويشوران آن نيز کم‌تپش می‌شود و دستگاه شاعرانگی و رؤيابافی‌اش ناکار می‌شود و در کوتاه زمانی جان و جهان فرهنگی گويشوران آن نيز به ريگستانی بی گياه مبدل می‌شود. شايد بتوان آغاز سياه‌بختی فرهنگی را، آغاز سترونی و ازکارافتادگی دستگاه زبانی آن قوم ناميد؛ به ديگر سخن مرگ فرهنگی نخست با مرگ زبانی آغاز می‌شود؛ چرا که زبان «آغازگاه» شور و شعور فرهنگ و مردم است و هيچ فرهنگی نمی‌تواند بی سرزندگیِ زبانی برای زمانی دراز شاداب و سرزنده بماند. شايد برای همين است که «زبان‌کُشی» را بسی خطرناک‌تر از «نسل‌کشی» و «قوم‌کشی» دانسته‌اند؛ زيرا با مرگ هر زبان و گويشی بخشی بزرگ از فرهنگ بشری برای هميشه از حافظه‌ی تاريخ پاک می‌شود و پهنای زيستن به تلی از تلماسه‌ها چهره می‌گرداند. زبانی که فروريزد، جانی فرومی‌ريزد و جهانی. بر اين باور، باورمندم که زبان‌ها نيز چونان آدميان ـ خواسته و يا ناخواسته ـ به دردهای بی‌درمان و درمان‌پذيری دچار می‌شوند که اگر گويشورانشان درمان نكنند، در کوتاه زمانی از تب و تاب می‌افتند و زمين‌گير می‌شوند و توان بالندگی، زايش و باززايش خود را از دست می‌دهند و چونان کنده‌هايی، تنها به کار آتشدان تاريخ و کالبد‌شکافی‌های زبان‌شناسانه می‌آيند. دردناک‌تر آن که بيماری‌های زبانی به‌آسانی به کالبد و جان فرهنگیِ گويشورانش سرايت می‌کنند و مرگ زبانی، مرگ فرهنگی را در پی دارد. سترونیِ زبانی در فرجام به کرو لالی زبان و فرهنگ می‌انجامد و کرولالیِ زبانی و فرهنگی يعنی اين که فرهنگ و زبان، توان خواندن، گفتن و نوشتن را از دست بدهد.


اما شما چند تن به ما آموختيد که تا زمانی که دو نفر زير سقفی با هم به زبانی مشترک سخن می‌گويند، آن زبان و گويش نمرده‌است؛ به شرط آن که افزون بر گفت‌وگو- كه نازل‌ترين كاركرد زبان، يعني خودكاربودگي آن است- بتوانند آن زبان را به زايش و باز زايش وا دارند. هم چنين شما چند تن به ما آموختيد که گويش مادری‌مان هنوز زنده است؛ چرا که هيچ کسی برای مرده‌ای خوش‌باشانه شعر نمی‌سرايد و سرخوشانه گرداگردش شادخواری و ترانه‌سرايی نمی‌کند ونيز برای يافتن بيماری‌هايش، تن‌کاوی‌اش نمی‌کند؛ بل از ديرباز رسم است كه گرداگرد مرده سوگ‌سرودی زمزمه می‌کردند و سوگواری‌اي نوميدانه. از شما چند تن آموخته‌ام که در ميدان رزم، گاه سرداری يکه با لشکری همتايی می‌کند؛ چنان که آن بزرگ‌مرد نيز فرموده است که: يکی مرد جنگی به از صد هزار.


گويش سيستانی و نيز سرنوشت تاريخی و ساختمان پر راز و رمزش در نيم قرن اخير همواره يکی از دغدغه‌های بنيادين بيشتر پژوهشگران و شاعران سيستانی بوده است و در اين راستا جستارها و کتاب‌های ارزشمندی نيز نگاشته‌اند که هر کدام به گونه‌ای سهمی در غبارزدايی و ماندگاری آن داشته‌ است. کار دو تن از اين خيل کم‌شمار، اما تازگی و طراوتی دارد که بی هيچ گزافه‌ای در حافظه‌ی فرهنگی ما ثبت خواهد شد؛ يکی از اين دو غلام‌علی رييس‌الذاکرين است با کتاب‌های «کورنامه»، «پنج ارغن» و «خال کجک» و ديگری غلام‌رضا عمرانی با مجموعه‌ی چندجلدی «گويش سيستان».

 

گويش سيستان


اکنون پرسش بنيادين اين است که چرا اين دو برای گويش سيستانی غنيمتی مهمند. به باور من اين دو تن از بسياری سوها رخدادی ارجمند در تاريخ نانبشته‌ی گويش سيستانی‌اند؛ تاريخ بی سرنوشت و رازآلودی که رونمايی خود را پس از اين همه سال با «کورنامه» و «پنج ارغن» جشن می‌گيرد و نخستين برگ‌های شناس‌نامه‌ی خويش را در دفترخانه‌ی تاريخ به ثبت می‌رساند و برای نخستين بار نقاب از روی برمی‌دارد و از ما روی برنمی‌گرداند. هموست که برای نخستين بار، دستگاه ازکارافتاده و چرخه‌ی ناکار گويش سيستانی را که نشانه‌ای شوم از ناکاری و نازايی فرهنگی ما بود، باسماجت به چرخش و زايش وامی‌دارد و نخستين تکانه‌های فرهنگی را بر پيکره‌اش وارد می‌سازد و زبان فرهنگی ما را از «لال‌مرگی» می‌رهاند و شخصيتی تازه به او می‌بخشد.


غلام‌رضا عمرانی اما از جهاتی ديگر برای گويش سيستانی رخدادی مهم است؛ او نيز با نوشتن اين چند جلد کتاب و کالبدشکافی آن، افزون بر ساختارمند کردن چگونگی وارسی و واکاوی آن، اين گويش ناشناخته را در دفتر خانه‌ای بزرگ‌تر به ثبت رسانيد و با کالبدشکافی آن، برجستگی‌ها و کاستی‌هایش را برای بهتر شناختن، به ما و ديگران نشان داد و با اين کار مسئوليتی دشوار را بر دوش پژوهشگران و زبان‌شناسان سيستانی و غير سيستانی نهاد و سقف خواسته‌ی خوانندگان اين گونه نوشته‌های پژوهشی را بسی بالاتر از آن چيزهايی برد که تاكنون بود؛ و نيز هم‌زمان کوشيد تا به‌دور از هرگونه نگاهی شورمنشانه و شيفته‌گونه تنها با ديدی خردمندانه و ساختارمند، اين معماری شگفت‌انگيز را با زبانی علمی از مرزهای فرهنگی‌اش بيرون برد و ديگران را نيز در سرخوشی اين معماری سهيم کند و سهمی در حافظه‌ی فرهنگی و تاريخی بومی و ملی خويش داشته‌باشد. او با اين کار سترگ و از يادنرفتنی، به يکی از ارزنده‌ترين و بنيادی‌ترين نيازهای گويش مادری‌اش پاسخ داده‌است.

 


آگاهی و چيرگی او به شيوه‌ها و ابزار علمی زبان‌شناسی، حضور پررنگ او در ميدان‌های بزرگ، مراوده‌های او با بسياری از زبان‌شناسان نام‌دار زمانه، نوشتن ده‌ها جستار و کتاب در اين باره، آشنايی‌اش با دبستان‌های امروزين زبان‌شناسی، ذهن پويا، جويا و کوشای او در يافتن ريزترين زنجيره‌های زبانی و نيز فروتنی خردمندانه‌اش، می‌تواند کتاب‌هايش را به ماندگارترين و قابل اعتمادترين کتاب‌ها در زمينه‌ی بررسی دستگاه «گويش سيستانی» مبدل سازد و بی‌گمان اين سلسله كتاب‌ها، با نام «مجموعه‌ي سيستان» در آينده از پرآوازه‌ترين کتاب‌های تاريخ زبان‌شناسی اين ديار خواهند شد؛ کتاب‌هايی که به باور من می‌توانند حلقه‌های گم‌شده‌ی بسياری از بحث‌های زبان‌شناسانه در گستره‌ی زبان‌های ايرانی باشند.


از ديرباز در فرهنگ ما جای خالی چنين کتاب‌هايی آشکار بوده است. شايد بتوان دشواری‌ها و سختی‌های پژوهش‌های ژرف زبان‌شناسی، نبود اسناد ثبت‌شده، سودآور نبودن اين گونه کتاب‌ها برای ناشران، نبودن خواننده و زمان‌بر بودن و تاب‌ربايي و طاقت‌سوزي چنين پژوهش‌هايي را از دلايل بنيادين خالی ماندن جای اين گونه کتاب‌ها برشمرد.


پيام سيستانی / ناکجا آباد

 

مجله فرهنگی و ادبی نیزار فعالیت دگر باره خود را از سر گرفت

مجله فرهنگی و ادبی نیزار پس از وقفه ای کوتاه، فعالیت مجدد خود را از سر گرفت؛ این بنیاد ادبی در راستای گسترش فرهنگ و ادب حوزه سیستان و بلوچستان اقدام به نشر تولیدات هنری و ادبی نویسندگان و ادیبان این دیار خواهد کرد؛



گفتنی آنکه این مجله الکترونیک در نوع خود نخستین خیزش ادبی از برای درج توأمان آثار ادبی به هر سه زبان سیستانی، بلوچ و پارس می باشد . مدیریت این پایگاه ادبی بر عهده شاعر و ادیب گرانمایه سیستان زمین، پیام سیستانی می باشد؛ در سرگپ این پایگاه در اعلان خبر باز از سر گیری فعالیت مجدد آن به قلم وی این چنین آمده است :

 

" بی هیچ گمانی گام نهادن در گستره ی فرهنگ و هنر دشواری ها ی زیادی دارد و این دشواری ها زمانی بیشتر و عریان تر می شود که این گام نهادن در بیابانی سوخته و ناشناخته ای به نام فرهنگ و ادبیات سیستان باشد . بر هیچ کس پوشیده نیست که فرهنگ نوشتاری سیستان عمر درازی ندارد و کم تر کسی در این باره پژوهش کرده است . راست آن است که سیستانیان در گستره ی ادبیات و هنر یکی از فقیرترین و کم تولید ترین اقوام ایرانی اند . ما نه تنها در تولید ادبیات و هنر ، قومی تن آسان و کم کاری هستیم بلکه در بهره گیری از رسانه های نوشتاری چونان روزنامه و مجله نیز از دیگر اقوام ایرانی پس مانده ایم ، از چند هفته نامه ی سیاسی و اجتماعی که بگذریم ، فاقد رسانه ای نوشتاری که با شیوه ای حرفه ای در این گستره نشر شود ، هستیم . شاید حرفه ای ترین تولید این چند دهه ی ما در گستره ی فرهنگ نشر چند شماره فصلنامه ی نخل با پشتکار مسعود میری باشد .

دشواری گرفتن مجوز ، نبودن نویسندگان حرفه ای که هم تولید گر باشند و هم به خوبی با ژورنالیسم ادبی آشنایی داشته باشند را بایستی از آسیب جاهای فرهنگی ما برشمرد . با نگاهی گذرا به هفته نامه های استانی ، عدم حرفه ای گری و پایین بودن سطح کار به خوبی آشکار است .

در هر روی با تمامی ی این کاستی ها در پی آن هستیم تا با نشر مجله ی الکترونیکی ” نیزار ” در فضای مجازی به یکی از نیازمندی های فرهنگی خویش پاسخ دهیم و گامی هرچند کوچک را در راه شناسایی فرهنگ مادری مان برداریم .
مجله ی فرهنگی و هنری نیزار زیر مجموعه ای از بنیاد نیزار است که افزون بر نشر تولیدات ادبی و هنری نویسندگان و هنرمندان سیستان و بلوچستان در حد توان خود به بررسی و نشر ادبیات پارسی ، دیگر اقوام ایرانی و جهان نیز می پردازد . این بنیاد ، بنیادی شخصی ست که به هیچ گروه ، سازمان و ارگانی وابسته نیست .

نیزار در گزینش آثار رسیده آزاد است و هیچ گونه سانسوری را نمی پذیرد . معیار گزینش و نشر در این مجله ، پختگی و تندرستی ، هنری بودن و جوهره مندی آثار است . چشم براه آثار همه ی دوستان اهل قلم خواهیم بود .

با یاری شما نخستین گام را بر خواهیم داشت ، اگر بتوانیم ادامه می دهیم و اگر هم نتوانستیم میدان را برای دوستان پرتوان تر خالی خواهیم کرد ."

 

تاکنون شمار در خور توجهی از ادیبان سه عرصه ادب و فرهنگ سیستان، بلوچ و پارس برای همکاری در این پایگاه اعلام آمادگی نموده اند؛ « بولتن فرهنگی سیستانیان » ضمن اعلام آمادگی برای مشارکت در چنین پروژه فرخنده ای، از مخاطبین خود برای همکاری در این طرح درخواست همکاری می دارد . 



آهنگ سیستانی « چلمه چلو » با صدای « پرند، دختر سیستان »

برای دریافت آهنگ « چلمه چلو » * با صدای « پرند، دختر سیستان » اینجا را کلیک کنید .



ترانه : پیام سیستانی

میکس : ح. ص

حجم فایل : 1.4 مگابایت


................................

* چلمه چلو در گویش سیستان به معنی فرفره می باشد .


راه اندازي مجله فرهنگي و ادبي نيزار


نسخه ی آزمايشی مجله ی فرهنگی و ادبي نيزار به آدرس www.neyzar.ir آماده ی نشر است . دوستان اهل قلم و هنر می توانند نوشته های خود را به همراه عکس و بيوگرافی به نشانی ايميل مدير پروژه، پيام سيستاني (as_payam@yahoo.com) بفرستند . زحمت طراحی و مسائل فنی آن را مهدی كشته گر، موسس تالار گفتمان سيستانيان کشيده است .





مجله ی نيزار ، مجله ی مستقلی است و با پرهيز از هرگونه سياست زدگی و سانسور به نشر ادبيات و هنر پيشرو سيستان و بلوچستان ، ايران و جهان می پردازد . نيزار در گزينش نوشته ها و آثار رسيده آزاد است .


دِل‌مه وَ ســـــــــــازَ چَك چَكي...

دِل‌مِه كبابهَ چَك چَكي
مست و خرابهَ چَك چَكي
جَلدِه خَه وا  كُ چَك چَكي
وَر تو ثوابَه چَك چَكي

 

                             تُو مَكو دِل‌مه اُو شَدَك
                                                                ايتوُ شَدَك و اُتوُ شَدَك
                             تُو مَكو غصه نو شدك
                                                                كَنگه‌مِه چَپٌه‌تُو شدك

 

                             دِل‌مه وَ ســـــــــــازَ چك چكي
                                                                 راز ورازَ چك چكي
                             سِه كُو غم  ِ كوُر شْتَه رَه
                                                                 خِه مِه نْمسازَه چك چكي

 

                               از ذوق و خِندَه پَر كُنَك
                                                                اِمشوُ تموُم عـــالَمَه
                                 دِل‌مه كبابهَ چك چكي
                                                                مست و خرابهَ چك چكي

 

جَلدِه خَه وا كُ چك چكي
وَر تو ثوابهَ چَك چَكي

 

 

 

چَك چَكي : با غمزه                              چَپٌه‌توُ : واژگون
تُو : تب                                               وَر تو : براي تو
جَلد : گيسو ، مو                                   كَنگ : كنار، پهلو
اُو : آب
وَ ساز : تحريك كردن/شدن ، ترغيب كردن/شدن(براي انجام كاري)
راز : نوع   -   راز وَراز : رنگارنگ ، چندجوره بودن

شعر: پيام سيستاني
صدا: معصومه آتش‌فراز
                              دانلود


پ.ن: معني كلمه‌ها دقيق نيست.